حماسه در مثنوی معنوی

ژوئن 4, 2008 at 2:46 ب.ظ | In ادبی, عرفانی | Leave a Comment

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطفِ رب

برای من هم جای تعجب است و هم خوشوقتی که یک همچون جمعیتی می بینم که کمتر جایی دیده میشود. نمی دانم واقعاً این جمعیت از مولانا چه می خواهند بیاموزند؛ چه می خواهند بشنوند؟ البته در یک فاصلۀ نیم ساعت یا کمی بیشتر، به هیچ عنوان نمی شود موضوع را باز کرد که مولوی چه می خواسته و کی بوده؟ فقط در حد خیلی فهرست وار، و کوتاه چند کلمه ای اینجا عنوان می کنم.

آغاز می کنم با این شعر خودِ مولانا:

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وا رهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود

توصیه میکند که سخن تازه بگویید. سالها پیش من این موضوع را گفتم که می شود پنداشت که مثنوی مولوی حماسۀ دورانِ بعد از اسلام است. اگر شاهنامه حماسه پیش از اسلام است… مولانا حماسۀ بعد از اسلام را در مثنوی جا داده. بنابر این درواقع باید گفت که مثنوی حماسۀ دوم است. حماسه این است که یک فرد یا یک ملت آخرین حد توانایی، کوشش و اراده خویش را به کار بیاندازد در امری که به آن اعتقاد دارد. حماسۀ بیان حد نهایت به کار انداختن توان انسانی است. این که در اسطورۀ آرش گفته میشود که ایستاد بر بلندی و یک تیر انداخت به آن سو که مرز تعیین بشود و این تیر را بصورتی انداخت که دیگر بعد از آن خودش افتاد و مرد، آخرین طاقت او را می نماید. او آخرین ذخیرۀ حیاتی را به کار گرفت. در واقع می شود گفت که این نمونه ای از حماسه در نزد یک ملت است. میدانید که شاهنامه، بازگو میکند نبرد بزرگی را که…، یعنی نبردی که بین خوبی و بدی درگیر بود، زیرا نبرد در شاهنامه، نبرد میان خوبی و بدی است. این مربوط به پیش از اسلام با خصوصیات خودش. در دوران بعد از اسلام ، مولوی حماسۀ بعد از اسلام را سرود. تفاوت در چه بود؟ تفاوت در میان دو دوران و دو جریان، بود یعنی در طی این مدت، چنان تغییر کرده بود که یک حماسۀ جدیدی لازم داشت. تفاوت در چه بود؟ تفاوت در این بود که شاهنامه، حماسۀ یک دوران سرفرازی را، دوران قدرت را می سرود. ولی مثنوی از دورانی دیگرحرف می زد.

در این مدتی که گذشته بود و به مولوی رسیده و حمله مغول صورت گرفته بود قبل از آن هجوم ترکهای سلجوقی خوارزمشاهی صورت گرفته بود، و پیش از آن غزنوی ها، و آریانا قطعه قطعه شده بود و چندین حکومت بر آن فرمان روایی می کردند؛ در تمام این دوران یک نوع حالتِ فرسودگی و دلشکستگی ایجاد شده بود. احتیاج به حماسۀ تازه ای داشت چیزی که مولوی میخواهد در اینجا بگوید یک حماسۀ فردی است. یعنی هرکس باید خودش را آماده بکند برای زندگی، اصلاح بکند برای زندگی  در واقع نوعی نزدیک شدن به کمال انسانی. در اول مثنوی میگوید، به اتکاء عشق این کار صورت گیرد. دوم با کشتن نفس، نفس انسانی، یعنی همان آز پیش از اسلام، همان چیزی که گفته می شود نفسِ اماره یعنی خودیِ خود و منی خود را زیر پا گذاشتن، برای اینکه تاریخ پیش از مولوی نشان میدهد که مشکلات از ناحیۀ نفس ایجاد شده است، یعنی کشمکش های درونی که عارض شده براین کشور و به آن جایی رسیده که آماده شده برای حملۀ مغول. یعنی اگر چنانچه این آمادگی داخلی نبود، چنین چیزی امکان پذیر نبود که یک قومی با عدۀ بسیار کمی هجوم بیاورند به طرف یک کشور کهنسال، با آن همه تجهیزاتی که در آن وجود داشت. بنابر این حماسه ای که او می سراید، حماسۀ فردیِ انسان است. اصلاح فرد، برای اینکه اگر افراد خودشان را اصلاح بکنند، از نظر مولوی جامعه سامان درستی  در پیش خواهد گرفت. گذشته از آن، شاهنامه و زمان حماسۀ پیش از اسلام اتکاء به خود انسان دارد. چون می دانید که در واقع شعار اصلی آئین مزدائی، نبرد اهورا مزدا با اهریمن بود. خودِ انسان را شریک می کرد در کار، وظیفه مندکرده بود انسانها را که در راه خوبی حرکت بکنند، تا بتوانند کمک بکنند به اهورا مزدا در پیروزی بر اهریمن، یعنی آن پیروزی نهایی که می بایست حادث بشود. بنا بر این مردم خودِ جهان یک نوع مشارکتی در کار آسمان داشتند. منظورم اینست که سراپا یک وظیفۀ زمینی بر عهده مردم بود که در راه پیروز کردن خوبی بر بدی کوشش بکنند، اما وقتی یک دوران، سامانِ خودش را از دست داد یعنی خالی شد از یک نیروی جمعی، دیگر انتظاری نمیتوان از مردم داشت. این است که  رو می کنند به آسمان و به این علت است که عرفان شاعرانه توانست از قرن پنجم سربرآورد، یعنی شروع عرفان شاعرانه با سنایی شد، بعد عطار و بعد مولانا و به همین طور ادامه پیدا کرد. این که عرفان توانست یک همچون نضج وسیعی در بین مردم بیابد، به علت نوعی حالتِ دل کندگی از چاره جویی زمینی بود و رو به آسمان بردن و بلکه از آنجاگشایشی در کار بیاید، فرجی در کار بیاید. این است که اگر گفتم که، حماسۀ بعد از اسلام در مثنوی جا گرفته مفهومش این است که روی بردن به عالم بالا و چاره جویی از عالم بالا چیزی است که مورد توصیۀ مولانااست. آدمی به اتکاء چه چیز این کار را میکند؟ به اتکاء عشق، می دانید که محور مثنوی، همان گونه که تا حدی محور حافظ و قبل از او تا اندازه ئی عطار و سنائی و سایر عارفان بزرگ عشق است. این عشق چیست که تا این اندازه روی آن تکیه می کنند؟ می دانید که مثنوی کتابی است که با عشق شروع میشود. حافظ هم همین طور، این دو کتاب در زبان فارسی شروعشان با عشق است. عشق در اینجا یعنی نیروی حیاتی، آن نیروی بزرگ حیاتی که کائنات را بر سر پا نگه میدارد. یعنی چون دنیا بر نیرو حرکت می کند، این عشق، آن نیروی ها است، که در اینجا اگر چنانچه محور قرار گرفته، برای این است که در واقع اساسِ چرخش کائنات به کمک عشق است و تا به آخر دنبال میشود. آن مقدمۀ اول مثنوی، که همه شاید با آن آشنا هستید با نی شروع می شود:

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

این نی، در واقع انسان است، انسان دور مانده از اصلِ خود.

هرکسی کو دور ماند از اصلِ خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

 این اصل، یعنی برگشت به کل، به نیروی اصلی، به کل کائنات. این جدا ماندگی بصورت نقص بشر بروز می کند، همۀ مشکلاتی که در زندگی برای انسان است پدید می آورد پیری دارد، هجران دارد، جدایی دارد. اینها نیز جزو نقائص زندگی است. برای اینکه اینها نباشد. این آرزوی برگشت به اصل هست. تصور می کنم که در مقدمۀ مثنوی برگشت به اصل یعنی برگشت به آن بهشت موعود، که آدم از آن رانده شد. آمد بروی خاک و بر اثر آن یک نوع موجودیت ناقص برای آدمیان حاصل گشت. حال می خواهد بر گردد به کمالِ انسانی خود. البته این امکان پذیر نیست، ولی او توصیه میکند که انسان با تربیت خود از طریق عشق، از طریق پا نهادن بر سر نفس و آز بتواند خود را با آستانۀ کمال انسانی نزدیک کند. یعنی هرچه جستجو  می شود از درون جُسته بشود، از بیرون، امید اصلاح نیست. توصیۀ مولانا اینست که آدمی به درون خود پناه ببرد، یعنی کمال نفسانی را از خود حاصل بکند و این راه را از طریق عشق توصیه میکند، یعنی آنکه آن نیروی وجودی درونی خود را به حرکت در بیاورد، به پویش بیاورد، برای اینکه بتواند به کار بیفتد. علت اینکه این قدر توصیه میشود به کشتن نفس یعنی به اینکه «منی» شخص زیر پا گذاشته شود، به علت خرابی جهان بوده. برای اینکه می دیدند این نفسِ بشر در افراد آزمند، افرادی که حالا در هر مقامی بودند یا در مقام حکومت، یا در مقامِ عالم دنیا دار یا در مقام ثروتمندهای خارج از قاعده، در هر مقامی که بودند، این ها خرابی جهان را باعث می شدند. اینها هستند که در واقع یک اکثریتی را در رنج و نا رسایی نگه میدارند. پس توصیه در جهت کمال نفسانی است یعنی اصلاح اجتماعی از طریق اینکه افراد، خود را اصلاح بکنند. پس گفتیم که از طریق عشق این توصیه می شود، اما نخست به جدایی نی از نیستان که مولانا کتابِ خود را با آن شروع می کند اشاره ای داشته باشیم:

هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش

باز جوید روز گار وصل خویش

هر که او از همزبانی شد جدا

بی نوا شد گر چه دارد صد نوا

این گمان میکنم که اشاره به زندگی شخصی خود او هم دارد. برای اینکه خودش هم یک فرد آواره است. می دانید که (14) سالش بود که پدرش از شهر خانوادگی خود، از بلخ هجرت کرد. بنابه عللی که حالا ما اینجا مجال نداریم که به آن بپردازیم. هر چه بود از آنجا برای همیشه هجرت کرد و مولوی که جوانکی بود با او همراه بود. بعد از یک سیر و سفر طولانی و زیارت حج آمدند در آسیای صغیر و آنجا مقیم شدند که النهایه، آخرین اقامتگاه آنها شهر قونیه بود.

مولوی در آنجا ماندگار شد، خانواده اش و اعقابش به عنوان مولویون در قونیه هستند. بنابر این، این مقدمۀ مثنوی ارتباطی هم دارد به زندگی شخصی او، اشاره دارد به اینکه او به هر حال خود را یک آواره، یک غریب یک دور از وطن میدید. با اینکه اطرافیانش تمام فارسی زبان بودند عده ای ایرانی و ترک و همه گی فارسی میدانستند، مع ذلک، شهری بود که اصلیت ترک، یا اصلیت رومی داشت، از چند ملیت تشکیل شده بود و نمی توانست که در واقع جای وطن برای مولوی بگیرد این، در روحیه او اثر گذار شد. باز گردیم به عشق، همانگونه که گفتیم عشق محور است برای اینکه بتواند نجات نهایی انسان را موجب بشود. چون عشق باعث می گردد که خود بینی انسانی زیر پا گذاشته بشود، شما وقتی خود را نمی بینید سراپا به یک اصلِ کلی پیوسته می گردید. به یک اصل که کل کائنات را در بر می گیرد. دیگر شخص شما محور نیستید و همه موضوع متمرکز میشود در اینکه شما مطرح نباشید، بلکه کل جامعه مطرح باشد. به این علت است که میبینید که جهان بینی مولوی یک جهان بینی جهانی است. این روز ها از حکومت جهانی یا جهانی شدنِ دنیا حرف زده می شود، به کمک این وسایل تکنیکی، ولی او در سطح بسیار بالا و معنوی همین موضوع را پیشنهاد می کند. یک نوع بشریت یکسان و یکدست بدون هیچ تفاوتی بر سر اختلاف های زبانی، قومی، ملی، مذهبی. همۀ بشر یکسان هستند در برابر هم. پیشنهاد اصلی او این است و همۀ مشکلات را از  تفرقه می داند. تفرقه های قومی و دینی. او جنگهای مختلف دینی را ناظر بوده و اختلافهای عقیدتی که در واقع گاهی خونین می شد. بنابر این او کل را در نظر میگیرد. تمام جهانبینی مولانا حرکت می کند بر اینکه همۀ افراد بشر یکسان و در یک جمع جهانی بتوانند باشند. اینکه این تفرقه ها از میان بر خیزد. اشاره کردم به حماسۀ شاهنامه و حماسۀ مولوی. قهرمان شاهنامه، قهرمان اول رستم است. رستم وجود خارجی نداشته، تجسم یک اندیشه و آرزوست. ولی قهرمان اول شاهنامه اوست. قهرمان اول مولانا، شمس تبریزی است چرا؟ این موضوع در زندگی مولوی روشن بشود که شمس کی بوده؟ چگونه بود؟ چرا این قدر بر زندگی مولوی تنیده که او یک دیوان بزرگ غزلیات را به نام او می سراید و در خود مثنوی بار ها و بار ها با تمجید عجیبی از او یاد کند؟  این کی بوده و چه نظری در باره اش می توانسته باشد؟ در واقع شمس وجود خارجی داشته. فردی بوده که از تبریز بیرون آمده و بعد مقداری جهان گردی کرده، در حلب و شامات و بعد وارد قونیه شده که مولوی او را می بیند. اما فردی که مولوی از او حرف میزند، نمیتواند وجود خارجی داشته باشد. یک تجسم خیالی است، یک فرد آ رمانی است، زیرا او با چنان آب و تابی از او یاد میکند که ممکن نیست چنین آدمی بروی زمین، بر روی کرۀ خاک زندگی کرده باشد. این قهرمان اول حماسۀ بعد از اسلام است، چرا یک همچون دلبستگی بین مولوی و شمس پیدا شده؟ برای آنکه مولوی کل آرمانها و هدفهای زندگی خود را در وجود این شخص مجسم می کرده. آنچه که خودش نمی توانسته که بگوید، بنابه ملاحظاتی، به علت موقعیتی که داشته، از زبان شمس می شنیده. توضیح آنکه دو خط فکری بزرگ بوده است در آن زمان، یک خط فکری عرفانی که مولوی طرفدارش بوده و شمس قهرمانش… ، برای اینکه با فروبستگی و خشکی همراه بوده. مولوی و شمس جامعۀ باز میخواستند و اصولاً طرفداران عرفان جامعۀ باز میخواستند، یعنی شگفتگی بشریت را در این باز بودن می دیدند. بنا بر این آن سر سپردگی خاصی که مولوی به شمس به عنوان یک فرد  خیالی و تجسمی را در نظر  داشته، این بوده است که سخنگوی این مکتب بوده است؛ با زبان تندی که داشته و مولوی او را در مقابل مخالفان خود به عنوان یک سپر قرار داده بوده. بنا بر این می بینید که کار جامعه به کجا کشیده است که قهرمان اول شاهنامه رستم است، یعنی فردی دارای نیروی جسمانی و رئانی هردو، و آنگاه او تبدیل شده است به یک فرد سرگردانِ قلندر، مثل شمس تبریزی و این شده قهرمان مولانا. او  در واقع همان موقعیت را دارد که پیر مغان در نزد حافظ که او البته یک فرد خیالی است، نمایندۀ خردورزی بشری که کل فرزانگی انسان در وجود این پیر مغان جمع شده و به این علت حافظ دائماً می گوید من از او دستور می گیرم، او مرا از پندار نجات داده است. همان موقعیت در نزد مولانا در شمس تبریزی نمود میکند، و در واقع باید گفت که در مجموع، عشق و یک نوع روشن بینی خاص مورد توصیه و علاقۀ مولوی در تمام عمر است که در سایۀ آن باید یگانگی انسانها حاصل بشود. این نظر از طریق اندیشۀ اشراقی حاصل می شود. دونوع طرز اندیشه است، اندیشه ای که از طریق خرد وارد می شود بر انسان: اندیشه ای که از طریقِ اشراق، یعنی اندیشۀ احساسی، اندیشۀ جهنده، بدون تفکر های حساب شده قبلی. این چیزی است که ارتباط پیدا میکند به جهان بینی مولوی. چرا عقل محکوم میشود؟ در مثنوی بار ها و بار ها این حرف پیش می آید که به عقل توجه نکنید. آنچه در مقابلش هست تفکر اشراقی است. علت اینکه عقل را محکوم میداند، یعنی عرفان و مولوی عقل را محکوم میدانند این است. تمام آنچه بند هایی بر پای

 مردم گذاشته است، آنچه که باعث شده تا ستمگر و ستم کش باشد، از طریق حسابهای عقلانی بوده است، برای اینکه برای هر تسلطی توجیه عقلانی قائل می شدند، و این زندگی را تر تیب داده بود به آن صورتی که مورد دلخواه زور مندان باشد. بنابر این فکر مثنوی مولوی بر تفکر اشراقی حرکت می کند. یعنی تفکری که از الهام درونی، از آن خلوصِ ذهن انسانی بتواند بدون حسابگری های عقلانی ابراز شود. البته این بدان معنا نیست که عقل کلی محکوم باشد، عقل جزوی محکوم است. عقلی که به زبان اجتماع حرکت کرده. این افراد حساس، از بس عصبانی بودند آمدند و آن بیخ و اصل را گرفتند، و محکومیت عقل فردی را صادر کردند که بجایش یک نوع تفکری بنشیند که بتواند به سوالهای بشریت پاسخ بدهد، که بتواند نظم بهتری در جهان بر قرار بکند. موضوع دیگری که مورد تبلیغ مولوی است جهانی فراتر از این جهان است. میگوید در ذات بشر خار خاری هست. یعنی یک نوع انگیزه هایی در درونش هست، که می خواهد از این حبس جسم، خود را رهائی بخشد و پرواز بکند به عالم فراتری. به دنیایی که در آن این مشکلات، این آزها، این تنگ نظری ها نباشد. اگر چه هیچ وقت بشر نمی تواند خود را خلاص بکند از این تنگنای شرایطِ جسمانی، ولی میتواند قدری تطهیر بشود، تهذیب برای خود ایجاد بکند. یعنی انسان بهتری بشود. منظور از مقصد اصلی، رسیدن به یک مقصد نهایی نیست بلکه همان پویایی است. همان حرکت کردن است، مثل مرغان منطق الطیر عطار، که حرکت میکنند به طرف آشیانۀ سیمرغ. خودِ این حرکت است که در واقع ذات زندگی است، اصل زندگی است، یعنی پویایی در زندگی، آن مرغ ها وقتی که میرسند به انتها در واقع می شنوند که این سیمرغ، خودِ شمایید که محو میشوید در کل. اصل همان پرواز بوده، همان حرکت بوده. این چیزی است که مورد نظر عارفان است و فلسفۀ زندگی در حرکت، در پویایی است. در پیش روی به جانب شرایط بهتر.

آخرین موضوعی که خواستم عنوان بکنم، موضوع مرگ است. مولانا و امثال او همگی این وسواس بزرگ را دارند که بر مرگ فائق بشوند و به این نتیجه میرسند که فائق شدن بر مرگ خود را انداختن در دامان مرگ است. یعنی نترسیدن، یعنی زندگی یک نوع انتقال است به عالمِ دیگر. و به همین علت مولوی بار ها و بار ها بر این موضوع تکیه دارد و آخرین غزلی را هم که به او نسبت داده شده در دمِ مرگ خودش، از همین موضوع است. این دل مشغولی بزرگ بشر، یعنی نیستی، یعنی مرگ که مورد نظر اینها بوده است، به انواع و اقسام میخواهند تسلی بدهند، هم خود و هم دیگران را که این چیز ترس آوری نیست، بلکه افتادن در دامان مرگ،  زندگی جاودانی می تواند ببخشد. متأسفانه وقت نیست وگر نه برای تمام این مواردی که اشاره کردم، ابیاتی هست. میدانید که مولوی از همه چیز استفاده میکند. برای اینکه ایدئولوژی تفکر خود را بقبولاند به خوانندگانِ خود…

مثنویِ ما چو قرآن مدل

هادی بعضی و بعضی را مضل

… در این راه از همه چیز کمک میگیرد، از هرایدئولوژی، هم دینی و هم غیردینی. از تمام چیز هایی که معلوماتِ بشری زمان به او اجازه می داده، حتی در بعضی موارد از آوردن داستان هایی که به ظاهر مستهجن هستند ابا ندارد. چون میخواهد نتیجه گیری نهایی بکند از آنها استفاده می کند. چون وقت کم است اجازه بدهید از همین موضوع مهم مرگ و زندگی چند بیتی بیاورم و ختم کنم:

به روز مرگ چو تابوتِ من روان باشد

گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد

جنازه ام چو ببینی مگو فراق ، فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

فرو شدن چو بدیدی، برآمدن بنگر

غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

No Comments Yet »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.