غبار قله ی بلند آزادی

ژوئن 5, 2008 at 8:19 ق.ظ | In تاریخی | Leave a Comment

داکتر اکرم عثمان

من در این مقال از شمار صفات جلیل و کمالات جمیل شادروان میر غلام محمد غبار، میکوشم مرید وار نقش قدم های استوارش را در نهضت مشروطه خواهی وطن ما پی بگیرم، هر چند برای این پای چلاق سفر کردن به آن قلۀ بلند نا پیدا در غبار، نه بی حد دشوار،‌ بل نا ممکن است. باشد که به یمن برکات روح پر فتوح آن دانای راز، تماشای منظری از آن منظر های با شکوه دست دهد.

چنانکه میدانیم غبار یک منشور کثیر الاضلاع بود، در جلوه ای، محقق توانای علوم سیاسی، در نیمرخی مؤرخ دور اندیش و فراخ اندیش، دربٌعدی یک روزنامه نگار پر شور و رسا لتمند، در اندازی یک زندانی صبور و نستوه زندانهای «دهمزنگ» و «سرای موتی» در نمودی تبعیدی بلا کشیدۀ یک دهکورۀ بی آب و دانه بنام «بالابلوک» در کویر سوزان فراه، و مجموعۀ تمام این نیمرخها، کلیت شخصیت شاخصی را میسازد که فرهاد وار با تیشه ای دو دم به جان بیستون! افتاد – سلسله جبالی که چند لا و پیچاپیچ که راه ملت ما را بسوی آزادی و ترقی اجتماعی بسته بود.

حالا بزبان متداول در علم اجتماع، از این بن بست تاریخی و سد اسکندری! سخن میرانیم که تسخیرش رویای شیرین! غبار بود و نیم قرن تمام بخاطرش تیشه زد و بیخ آن حصار خارائین را سست کرد.

پیکان قلم دادگر و خلندۀ غبار در بیشتر آثارش چه در جریده پیکارگر و ترقیخواه «وطن» و چه در تاریخ حجیم و سترگش «افغانستان در مسیر تاریخ» سینه سیاه دیو استبداد را نشانه رفته است. آخرین باری که از محضر مغتنم و مبارکش کسب فیض کردم، بعد از تحلیلی دقیق از تاریخ افغانستان و نهضت مشروطه گفت:«من کارنامه ای جز جنگ با استبداد ندارم، من یک ناسیونالیست هستم و ناسیونالیست خواهم مرد!»

این جملۀ کوتاه برای من یک کتاب بود و امروز که حدود چهل سال از آن رویداد میگذرد کماکان آن کتاب حجیم را ورق میزنم و میخواهم که دقیقاً بدانم که لٌب آن کلام پر بار و وجیز چه بود و چرا با چنان حسن ختامی، اتمام حجت و ابرای ذمه کرده است.

تا جایی که عقل قاصر من قد میدهد، غبار، استبداد حاکم بر تاریخ و جغرافیای ما را استبدادی ساده و در حد قساوت قلب فرومانروا ها نسبت به فرمانبرها نمیدانست. در صفحه (751) جلد اول «افغانستان در مسیر تاریخ» آنجا که به تحول جدید و عکس العمل قوه های ارتجاعی در زمان سلطنت شاه امان الله میپردازد چنین میخوانیم:«اکثریت ملت یعنی دهقانان، چوپانان و پیشه وران کماکان در زیر فشار مالیات و احجاف حواله جات غله گی دولت و فیودالها و اربابها و مستأجری و تحصیلداران قرار داشت. این طبقه به علاوۀ تغذیه طبقۀ حاکمه، خدمات رایگان (بیگار) رسمی و شخصی دولت و مأمور و ملاک و مستأجر را نیز بعهده داشت. دولت اعمار راهها و پلها و امثال آنرا بدون مزد و اجرت، بالای این مردم انجام میداد. مأمورین بزرگ تمام مایحتاج خود را بنام «حوالۀ خریداری» با نرخ کمتر اجباراً از ایشان میگرفت.ملاک حد اعظم  استفاده از دهقان به عمل می آورد و ملک و ارباب و مستأجر متفقاً زارع و دهقان را استثمار میکردند. دولت مدافع فیودالها و ملاکین بود،‌ در حالیکه دفاع از زندگی و استقلال کشور بر شانۀ دهقانان قرار داشت. دهقان در حالت امن عسکر بدولت میداد و در حالت جنگ شخصاً زیر سلاح میرفت. در افغانستان فابریکه های بزرگ صنعتی (به استثنای چند فابریکۀ انگشت شمار) و طبقه کارگر (به استثنای چند هزار نفر) وجود نداشت، ولی ملیونها نفر دهقان و پیشه وران موجود و همه به ضد استعمار خارجی و استثمار داخلی و مستعد قیام عمومی به ضد تجاوز خارجی و ظلم و استبداد داخلی بودند… و اما قشر روشنفکر افغانستان که به حیث نمایندگان مردم افغانستان قبلاً با استبداد داخلی و نفوذ سیاسی خارجی مبارزه کرده و به سختی سرکوب شده بودند. اینک بقیه السیف آنان کما فی السابق در حالت ضدیت با دولت و نفوذ استعمار خارجی باقیمانده بودند. رویهمرفته در افغانستان شرایط سیاسی و اقتصادی زمینۀ یک تحول اجتماعی و انقلاب سیاسی را به ضد استبداد داخلی و نفوذ امپریالیزم خارجی آماده داشت. در چنین زمان و شرایطی که کودتایی از بالا و از طرف لیبرالها ی درباری به عمل آمد.»

تقطیع و تحلیل اناتومیک نکات بالا، روشنگر چند مطلب کلیدی، در اندیشه و دریافتهای آن بزرگمرد است.

یک – استبداد حاکم بر وطن ما با ویژه گی های خاص، از هزاران سال بدینسوتداوم داشته است.

دو – استبداد، تیر پشت یا ستون فقرات تاریخ کشور ما بوده است.

سه – چنین استبدادی مبتنی بر مالکیت انحصاری بر زمین بوده که در مقیاس ملی متمرکز شده بود.

چار – زمیندارها اعم از بزرگ مالکها و خرده مالکها هر چند اسماً و شرعاً مالک زمینهای شان بودند ولی از مصئونیتی برخوردار نبودند و هرگاه که شاه اراده میکرد در یک آن، هست و بود شانرا از دست میدادند. از همین سبب،  اشراف زمیندار به فرهنگ و مبادی آداب معمول اریستوکراسی اروپا نرسیدند و زمین بسته و روستا بسته باقی ماندند.

پنج – بار کمرشکن استبداد حاکم را کشاورزان و لایه های پایینی جامعه بدوش میکشیدند.

شش – تضاد طبقاتی استخوانسوزی بین استثمار کننده ها و استثمار شونده ها موجود بود که بعضاً به عصیان ها و شورشهای دهقانی می انجامید.

هفت – روشنفکران در قیاس با قاطبۀ مردم، قشر بی پشتوانه ای بودند و از سر ناگریزی گاهی به لیبرال های دربار، امید می بستند و گاهی با قبول نظرات بزرگ، دل به دریا میزدند و قدمهایی نهضت را به جلو میبردند.

به این صورت غبار خود را با نیرویی نا مشروط، بی حد و مرز و بی بند و بار…

بدین منوال چهار چوب اعتقادات سیاسی غبار شکل میگیرد و در اندیشۀ مشروط کردن و محدود کردن استبداد حاکم میبراید. بنابر آن فقط قانون و قانونیت بعنوان تنها عامل محدود کنندۀ قدرت مطلقه در سیستم نظری او راه باز میکند و غبار میخواهد دست دراز و خونین استبداد سنتی و دیرینسال را با ریسمان قانون ببندد – با چیزی که در هیچ دورانی، در عنعنۀ زندگی سیاسی مردم افغانستان حضور واقعی نداشت. به گفت یکی از دانشمندان: دولت در فوق طبقات یعنی در فوق طبقات- جامعه قرار داشت نه در رأس آن. در نتیجه دولت در خارج از خود مشروعیت مستمر و مداومی نداشت، یعنی «مشروعیت» دولت، اساساً ناشی از واقعیت قدرت آن (و در نتیجه توانایی ادارۀ کشور) بود. به همین «دلیل» قانون – یعنی چارچوبی که تصمیمات دولت به حدود آن محدود و در نتیجه قابل پیشبینی باشد- وجود نداشت،‌ اگر چه احکام و اوامر مقررات معمولاً زیاد بود. قانون عبارت از رأی دولت بود که میتوانست هر لحظه تغییر کند. معنای دقیق استبداد هم همین است، نه دیکتاتوری. دیکتاتوری نظام سیاسی یک جامعۀ طبقاتی به معنای اروپایی آن است که به طبقات حاکم متکی است. استبداد نه متکی به طبقات است نه محدود به قانون.

به این حساب چون همۀ حقوق، اساساً در انحصار دولت بود، همه وظایف نیز اساساً بر عهده دولت قرار میگرفت. و نیز بر عکس؛ چون مردم اصولاً حقی نداشتند وظیفه ای در برابر دولت برای خود قایل نبودند، بنابراین،‌طبقات اجتماعی، صرف نظر از تضاد ها و اختلاف منافع درونی خود، به هیأت اجتماع، از دولت بیگانه بودند، یا به زبان دیگر دولت را از خود نمیدانستند. و به این جهت نیز به همه هنگام ضعف و مزلزلِ دولت یا آنرا میکوبیدند یا از آن دفاع نمیکردند. در چنین نظامی کاپیتالیسم نمی توانست رشد کند، و صنعت جدید پدید آید -چنانکه فئودالیزم اروپایی یا نهادهای آن نیز پدید نیامد. در [کشور ما] بازرگانی داخلی و خارجی خیلی پیش از رشد بورژوازی در اروپا، وجود نداشته و در بعضی دوره ها بسی گسترده و بارونق بوده است. اما ظهور کاپیتالیسم از جمله نتیجۀ انباشت سرمایه در دراز مدت- حتی نسلاً بعد نسل- است که با نبودن حق مالکیت و امنیت ناشی از آن، در یک چارچوب قانونی ممکن نمیبود.

مجموعۀ ویژگیهای نظام استبدادی، تحرک طبقاتی زیادی را پدید آورده … [در کشور ما] هر کس، با هر سابقۀ طبقاتی و اجتماعی ممکن بود وزیر و صدر اعظم و حتی شاه شود و هر وزیر و صدر اعظم و حتی شاهی، نه فقط مقام، که مال و جانش بکلی نابود گردد و دودمانش برای همیشه درنوردد. پدرکشی، پسر کشی، برادر کشی، شاه کشی، وزیر کشی رایج در تاریخ [ما] نیز ناشی از این واقعیات بود، زیراکه برای درد دست گرفتن قدرت مآلاّ ضابطه ای جز خود قدرت وجود نداشت. در نتیجه جامعه ای بود پیش از «قانون» و پیش از «سیاست». لفظ «قانون» وجود داشت، ولی وقتی مشروطه خواهان برای قانون مبارزه میکردند منظورشان آنچیزی بود که در اروپا قدرت دولت را به حدود مشخصی،‌ محدود میکرد- یعنی عدم استبداد.

استبدادی بودن نظام تاریخی ما معنایش این نبود که همه پادشاهان، دولت ها و سلسله ها از جهات دیگر نیز –وضع اقتصادی، قدرت نظامی، عدالت قضایی و اجتماعی، قدرت بین المللی و جزء آن یکسان بودند، بلکه بر عکس چون نظام حکومتی استبدادی بود، هر تصمیمی مآلاً به اراده شاه بستگی داشت، شخصیت حکومت کننده گان در تعین اوضاع اقتصادی، اجتماعی، بین المللی و مانند آن نقش بزرگی داشت و این خود سبب میشد که پیشرفت ها و پیروزی ها و کشور گشایی ها و رونق های اقتصادی دیری نپاید و با از دست رفتن یکی دو پادشاه به سرعت نزول کند، به عبارت دیگر پادشاهان و دولت ها ممکن بود مقتدر، ستمگر، دادگر، کریم، بخیل، ضعیف، با لیاقت، بی کفایت و جزء آن باشند، اما همه بر مبنای نظام استبدادی حکومت میکردند.

سقوط یک دولت استبدادی، سبب تغییر نظام استبدادی نمیشد چون نه به دلیل برای این نظام متصور، نه ضابط و میکانیزم مستقلی برای انتقال قدرت وجود داشت. چنین حادثۀ که بر اثر «فتنه»، «آشوب»، «انقلاب» و «ترکتازی» داخلی و خارجی پیش می آید، سبب هرج و مرج و قتل و غارت میشد و بدون استثنا کار بجایی میرسد که مردم از هر طبقه بودند آرزوی بازگشت استبداد را داشته باشند تا بالاخره یکی از مدعیان قدرت، حذف میکرد و دولت استبدادی جدیدی به وجود می آورد که چنین نظامی در کشور ما پدید آمد؟ من این مسأله را از نوع «کنجکاوی های عالمانه» میدانم… به طور کل میتوان گفت که کشور ما، جز در یک دوگوشه آن، دچار کم آبی است. یعنی در واقع عامل کمیاب تولید، آب است نه زمین، در نتیجه آبادی های ما، آن مزاد زیادی نداشت و ثانیاً از یکدیگر دور افتاده بودند. به این ترتیب جامعه، جامعه خشک و پراگنده بود و امکان نداشت که بر اساس ملیت و چند آبادی قدرت های، فئودالی مستقلی پدید آیند. یک نیروی نظامی متحرک میتوانست مزاد تولید بخش بزرگ زمین را جمع کنند و به اثر حجم بزرگ مزاد تولید، همه آن مجموعه تولید به دولت مرکزی و مقتدری بدل شود. این نیرو های نظامی متحرک را ایلات یا [عشایر] فراهم آورند.

با این تحلیل وقتی که در بند دوم برنامه اول مشروطه خواهان میخواهند اول میخوانیم:«کوشش مداوم در بدست آوردن حقوق ملی و مشروطه ساختن حکومت تحت نظر نمایندگان ملت و تأمین حاکمیت ملی و حکم قانون» به دشواری کار و پیکار مشروطه خواهان پی میبریم و در می یابیم  که آنها با چه موانع و امتناعهای جانفرسا و طاقتفرسایی مقابل بودند و در چه شوره زاری بذر قانون، عدالت اجتماعی و برابری ملل و نهل را میکاشتند.

همچنین وقتیکه به بند هفت آن پلاتوفارم به: «تأسیس مجلس شورای ملی از راه انتخاب آزاد نمایندگان مردم» و یا در بند دوم آن مرامنامۀ به اصل:«تأمین مساوات و عدالت اجتماعی» بر می خوریم به صراحت پی میبریم که مشروطه خواهان ما، از چه موضع دشواری، در صدد تأسیس جامعه مدنی بودند.

خلاصه کلام اینکه مشروطه خواهان در افغانستان و حتی در منطقه ما با بن بست ها و موانع از این دست مقابل بوده اند:

یک – بن بست اندیشه ای،…

دو – بن بست اقتصادی، موانع که ملکیت خصوصی را جلو میگیرد.

سه – بن بست سیاسی از نبود مؤسسات و سنن دموکراتیک در پیشینه زمینه اجتماعی سرچشمه میگرفت.

چار- بن بست که از تقابل دیدگاه های عقل گراها و مقابل شان منشأ میگرفت.

پنج – بن بست فرهنگی که از بر خورد و تعارض لاینحل موضع مختلف فرهنگها در داخل یک کشور ریشه میگرفت.

و چنین وضعیتی را مرحوم غبار «در جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ» با این جمله ها بر کشیده است: و اما مردم افغانستان که عامل اصلی تکامل تاریخ کشور اند، چنانیکه در طی یک و نیم هزار سال با مبارزات و قیامت های ضد فئودالی و همچنین ضد استیلا گران خارجی از مراحل سختی عبور کرده بودند، در قرن نزدهم نیز با هجوم های استعماری پنجه دادند و با وجود شکست خوردن و یا تسلیم شدن طبقه حاکم کشور به دشمن، دشمن را از وطن جاروب نمودند  معهذا تسلط نظام فئودالی و ضربات سنگین استعماری، رکود و انجماد شئون زندگی جامعه را تمدید مینمود. اینست که افغانستان در قرن بیستم نیز هنوز در صف عقب افتاده ترین کشورهای جهان قرار دارد. ما تاریخ گذشته کشور خود را برای این مطالعه میکنیم که اوضاع امروزی خود را صحیح تر درک نماییم تا مبارزین جوان افغانستان در حرکت به پیش، خط درست آگاهانه را اختیار نمایند. زیرا این تاریخ است که سیر تکامل یک جامعه را در روشنایی نشان میدهد.

با استنتاج از این دریافت ها و رهنمود هاست که به شناخت اشکال دیگر استبداد آشنا میشویم که بخش ناشی از اسباب داخلیست و بخشی دیگر ناشی از دست اندازی های استیلا گران خارجی در محدوده استبداد شرقی، ما به اشکال زیرین استبداد سنتی بر میخوریم که یکی دو اشکال آن در افغانستان نیز اعمال شده است پس سزاوار است که تصریح کنیم که، علت العلل تمام اشکال نظامهای استبدادی که در ذیل می آوریم ناشی از مالکیت عام دولت بر مهمترین عنصر تولید جامعه یعنی زمین است. از همین سبب عدم رشد مالکیت خصوصی، مؤسسات دموکراتیک تولد نمیشود و آزادی های محلی شگوفا نمیگردد از جانب دیگر در سرزمین هایی چون افغانستان که از قلت شدید باران و دیگر موانع طبیعی در مضایقه هستند، استبداد از ذات و سرشت نظام زمینداری و تقسیم آب و نظارت اجتناب نا پذیر مباشران آبیاری از میر آب ده، تا شاه کشور، بر سر میکشدو نهادینه میشود همچنین در کشور ما در قسمتهایی که جنگلها و مراتع مهمترین عناصر تولید و پایۀ اقتصاد ملی به شمار میروند استفاده نوبتی از آن منابع و نظارت بر چگونگی بهره برداری از آن حاکمیت متمرکز قبیله ای ایجاب میکند در مملکتی چون افغانستان از اتحاد همین قبایل، دولت های غزنوی، سلجوقی، غوری، غلجایی، ابدالی و غیره به وجود آمده اند.

شکل امروزی تر دولت استبدادی، از مالکیت یک قبیله نیرومند افریقایی، در «سالاکاوه» بدنیا آمده که به دنبالش تأسیس یک نظام خود کامه را الزامی کرده است لیکن سیمای مؤثر حکومت های استبدادی را، در ترکمنستان، ازبکستان، ایران، عربستان سعودی، عراق، کویت، امارات عربی و شیخ نشینهای خلیج فارس مشاهده میکنیم که قدرت بلامنازع شانرا از ملکیت به چاه نفت و گاز بدست می آورند. آنها صور مدرن استبداد شرقی آسایی را به نمایش میگذارند و در تبانی با کارتلهای نفتی با استبداد جهانی و امپریالیزم همکاسه میشوند. همچنین بعید از احتمال نیست که در صورت استخراج و انکشاف صنعت نفت در افغانستان و تحکیم سلطه یک دولت اقتدار گرا بر آن، صرف قیافه استبدادی بر آن عوض میشود نه ماهیتش و از حاکمیت متمرکز انحصاری بر زمین و حاکمیت متمرکز دوگانه گزار میکند و زمین را اتوماً احتوا مینمایند.

به اینصورت اگر این مؤلفه ها را کنار هم بگذاریم به گفته منوچهر صالحی «ایران و دموکراسی» به نتایج زیرین میرسیم: موجودیت دولت مستبد در [وطن ما] از مراوده اجتماعی غالب بر این کشور نشأت میگیرد و تا زمانی که در این مراوده، تغییر اساسی به وجود نیاید اجباراً هم دموکراسی نمیتواند به وجود آید.

[در کشور ما] با دولتی مواجه میشویم که بخش تعیین کننده ای از شیرازه اقتصاد ملی را در چنبرۀ خود دارد و چون در این محدوده دارای نقش انحصاری است لاجرم یک چنین دولتی در زمینه بافت سیاسی به روابط استبدادی نه دموکرات نیاز دارد و در نتیجه وجود انحصاری در حوزه اقتصادی، استبداد در حوزه سیاسی را باز تولید میکند در نتیجه دولت استبدادی توانسته است کلیه انقلابات توده ای با مضمون دموکراتیک را پشت سرگذشته و دگر باره بر جامعه حاکم گردد. برای آنکه در یک جامعه، دموکراسی بتواند تحقق یابد، لازم است که بتوان به نقش اقتصادی آن دولت در اقتصاد ملی خاتمه داد و این امر زمانی مقدور است که مالکیت خصوصی بتواند آنچنان رشد کند که سهم آن در اقتصاد ملی بیش از سهم دولت مستبد گردد. در یک چنین صورتی دولت مستبد نقش استبدادی خود را در اقتصاد ملی از دست میدهد و در نتیجه نمیتواند استبداد سیاسی را در جامعه بازگو کند… با ذکز این مطلب در تفسیر اجمالی چه و چند استبداد حاکم بر تمام تاریخ افغانستان که مطمح نظر شادروان غبار و دیگر مشروطه خواهان بود به این جمع بندی میرسیم:

یک – در کشور های نظیر افغانستان، تأمین امنیتی آهنین و بسیار بسته، به شرط استقرار حکومت استبدادی میسر شده است

دو – ساقط شدن چنان حکومتی، برهم خوردن حد اقل نظام عمومی را به دنبال داشته است که دست کم بهتر از هرج و مرج و بینظامی مطلق، بوده است

سه – تأمین مجدد چنان امنیتی، استقرار مجدد یک حکومت استبدادی را الزامی کرده است و ما، در چنین دور باطلی! زندگی کرده ایم که یافتن مخرج نجات از آن دایره بسته سوال زمانه ماست.

 بنیانگذاران قانون اساسی سال (1343)خورشیدی وقتی به شادروان غبار، عضویت کمیته تسوید قانون اساسی را پیشنهاد کرده اند، پاسخ داد:«دموکراسی مشروطه به تحمل جانب مخالف است و آن مخالف من هستم!» و نظام مشروطه و قانونمند، نیز چیزی، جزء تحمل جانب مقابل و زندگی کردن در بین عقاید متفاوت نیست. غبار برای همین منظور میرزمید و او ادامه دارد، رزم و زندگی و افکار بلندش سرمشقی برای آزادیخواهان است. او را میستایم که به حق سزاوار تجلیل و تبجیل بود.

روانش شاد باد!     

No Comments Yet »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.