خاطرات یک گوسفند
سپتامبر 28, 2009 at 10:39 ق.ظ | In ادبی, طنزی | Leave a Commentشماره 52 دوشنبه 6 میزان 1386 /28 سپتامبر 2009
طنز
نوشته: فاخته
از شما عزیزان چه پنهان که بدبختی و سیه روزی من از بامداد تولدم آغاز یافت. هنگامیکه اولین بار دیده به زیر این چرخ فیروزه گشودم دو برادرم را که لحظاتی بعد از من تولد یافته بودند قصاب سر از تن به خاطر زیبایی پوست شان جدا کرد. قصاب بی عاطفه و ظالم آن دو طفل را پوست نموده لاشه شان را به دور انداخت و با چشمان از حدقه بر آمده و در عین حال شادمان پوست ها را به شانه گذاشته راهی محل نامعلوم شد و من اولین درسی که از زندگی آموختم آن بود که زیبایی پوست اولین دشمن ماست. باری دیدم طاووسی پر های خود را می کند، پرسیدم چرا؟ او هم همین دلیل را آورده گفت پر های زیبا بلای جانش شده اند. از موضوع دور نرویم که چون پوست من خوشبختانه چندان زیبا نبود از زیر ساتور قصاب جان به سلامت بردم، وقتی صاحبم اولین بار به سویم نگاه کرد نگاهش حاکی از ترحم و عاطفه بود. به سر و رویم دست کشید. مرا به آغوش گرفته به طویله حیونات برد، جایم را در یک گوشه گرم طویله تعین نمود، یک لحاف کهنه را بخاطر محافظت از خنک بالایم انداخت، وقتاً فوقتاً از من خبر گیری میکرد و مقداری از شیر بازمانده در پستان مادر را اجازه میداد بخورم.
در آن طویله دو قلبه گاو، یک ماده گاو، یک خر با چوچه اش و چند بز با ما گوسفندان یکجا زندگی میکردند. از حقیقت نگذرم و انصافاً بگویم که برخورد صاحبم با گوسفندان در مجموع و با من طور اخص صمیمانه بود. خرخیلی کار میکرد علاوه بر آنکه در اثنای کار لت میخورد، کاه و علف کافی هم برایش داده نمیشد، قلبه گاو ها فقط حق داشتند در چراگاه ها سیر شوند و به ماده گاو فقط در هنگام دوشیدن علف داده میشد ولی صاحبم از گوسفندان دایم به صفت حیوان خوب سخن می گفت. اگر کدام بچه اش سنگین و با تمکین میبود میگفت بچه گوسفندی است اما از حرکات بز ها خوشش نمی آمد و به اطفال شوخش دایم میگفت مثل بز خیز و جست نزن و مانند گوسفند آرام باش. صاحبم بار ها در صحبت هایش میگفت فلان آدم گوسفندی است و اگر کسی را میدید که با پولدار شدن و قدرتمند شدن مغرور شده میگفت: دمبه ره گوسفند می برداره بز برداشته نمیتواند و از این قبیل حرف ها…
یک روز صاحبم با قصابی خشمگین و غضبناک به طویله آمد و چند گوسفند از میان خویش و تبار ما را به قصاب سپرد. قصاب مقابل چشمان من آن عزیزان را سر از تن جدا کرد. شما میدانید که ما گوسفندان حتی در هنگام کشتن هم ادب را رعایت کرده کاری نمیکنیم که خون ما سر و روی قصاب را آلوده سازد و تنها دامن قصاب است که از خون ما آلوده میماند. به هر حال گوسفندان یکی بعد دیگر وقتی زیر تیغ میرفتند اولاً پاهای شان را نا گفته دراز میکردند که در این حال حاجت بستن پای نبود و باز گردن های شان را طوری آماده بریدن مینمودند که با یک کش کارد شاهرگ شان را میبرید. من که از مشاهده آن وضع در یک گوشه مانند بید از باد میلرزیدم صدای رسای صاحبم را می شنیدم که میگفت:خلیفه قصاب! ای ماده گاو بدبخت شیره خشک کده مه هم شفتله سرش قطع کدیم، قلبه گاو ها امسال خوب قلبه نکردند حالی به قصاب میفروشمشان، گوساله ها هنوز خورد استن همان قدر بخورن که نمیرن وقتی بهار شد و به چراگاه رفتند باز چاق میشوند. اما همین گوسفندک! در حالیکه انگشتش را سوی من نشانه گرفته بود ادامه داد خدا از چشم بد نگهداردش بسیار قابل پرورش اس، برایش جو خریدم، یک زمین شفتل دارم، چند کُرد رشقه دارم، ده تیرماه برگ درخت و شپه بید بریش میتم، خلاصه هر قدر که بتانم از خدمت به این حیوانک خوب دریغ نمیکنم.
آخر ای خواننده عزیز!
نمیدانم که چطور برایتان بگویم که من در طول حیات خود چنین انسانی را ندیده بودم که همه فکرش، خواستش و نظرش متوجه چاق شدن و سیر بودن من باشد. از خود پرسیدم که این چه رمزیست که این انسان تا این حد به من مهربان شده، به خود گفتم حتماً او از فرقه سبزی خواران است اما نه، دفعتاً یادم آمد که او با سایر حیوانات چقدر بیرحمانه برخورد میکند و سرنوشت آن برادران تازه تولد خود را به یاد آوردم.
قصه کوتاه که من بزرگ و بزرگ تر میشدم و صاحبم بر من مهربان و مهربان تر، پشم جلدم را در گرما قیچی میکرد، در نهر مقابل خانه اش هر هفته مرا غسل میداد، در پیشانیم قدری رنگ مالید تا از دور از دیگران متمایز باشم. در گردنم زنگوله بزرگی بست که هر کجا روم با شنیدن صدای زنگ از بودنم در آن محل آگاه باشد و از همین قبیل کار های دیگر.
یک شب به خانه ما گرگ حمله کرد صاحبم با تیر و تلوار به دفاع و مقابله پرداخته گرگ را کشت و ما را نجات داد. در فردای آن شب، ای خواننده عزیز چگونه برایت بگویم که همین مرد مؤقر، با عاطفه و کریم ساتور به دست و چشمان از حدقه بر آمده دفعتاً داخل طویله شده بر عکس روز های قبل که در اولین نگاه به سرم دست میکشید و مرا نوازش میکرد. اینبار از ریسمانم گرفته مرا کش کشان و وا ویلان از طویله بیرون برده به زمین خواباند و من هم به رسم کهن گوسفندان پاها را دراز نموده گردنم را برای بریدن پیش کشیدن تا لحظاتی بعد جان به جان آفرین بسپارم.
در همین حال سخنان یکی از انسانها به یادم آمد که میگفت:
شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگاه کارد در حلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
از آشنایی سر پلوان تا آشنایی فیس بوکی!
آگوست 18, 2009 at 4:03 ق.ظ | In طنزی | Leave a Commentشماره 50/دوشنبه 26 اسد 1388/17 اگست 2009
فاخته
هنگامیکه در روستا زیست میکردم از مردم ده و قریه ما در باره آشنایی سر پلوان بسیار چیز ها شنیده بودم. آنان میگفتند که آشنایی سر پلوان، در مزارع میان پلوان شریکان روستا ها و دهات بر قرار میگردد و کسانیکه در وقت آبیاری زمین های زراعتی یا درو، جغُل، باد نمودن، شالی کاری و غیره با هم دیگر بر اساس روحیه همکاری پلوان شریکی یاری و همکاری مینمایند به مرور زمان میان شان رفاقتی به نام آشنایی سر پلوان ایجاد میشود که خیلی بی ریا، اخلاص مندانه و صادقانه بوده به مرور زمان به مراحل برادر خواندگی و دوستی های بی شایبه و بی ریا ارتقا و تکامل می یابد. آشنایان سر پلوان در روز های مبادا و حالات دشوار به داد همدیگر رسیده با یاری گری و همدستی در کار هایی چون قلبه، ماله، بیل زدن و غیره همدیگر را کمک مینمایند اما از خیرات سر انترنت در قرن بیست و یک چیزآسان جدیدی به نام فیس بوک پیدا شده که در آن افراد با همدیگر نا دیده و نا شناخته روزی هزار برادر و آشنا پیدا مینمایند، عکس ها تبادله میکنند و روز های تولدهمدیگر را تبریک می گویند و حتی خاطرات و مکاتبات خصوصی با هم تبادله مینمایند. در این فیس بوک ها تعداد آشنایان فیس بوکی تا هزار تن هم میرسد. باری از سر شوق فیس بوکی ساختم و با دیدن عکس های دلربا و خوشنما و زیبا و فریبای فیس بوک داران با چندین تن از آنان ارتباط بر قرار نمودم ، مسأله از تبادله عکس و سلام و علیک های معمولی بالا رفته به حدی با بعضی از آنان مایل شدم که اگر روزی فیس بوکم را باز نکرده و روی زیبا و قامت رعنای آنان را نمیدیدم شب خواب از چشمم فرار میکرد.
قضارا به کشور یکی از این آشنایان فیس بوکی سفر کردم و علی الحساب و با عجله با رسیدن به پایتخت آن کشور سراغ همان آشنای فیس بوکی را گرفتم، از لپ تاپم برایش پیام دادم که به شهرش آمده ام و در میدان هوایی منتظرش هستم. آن آشنای فیس بوکی که هر شب باید دو باره با من ارتباط برقرار مینمود با تعجب نوشت که با او چه کار دارم؟ نوشتم که میخواهم ایشان را از نزدیک ببینم، بعد نوشت در کجا؟ گفتم در خانه یا هر محلی دیگری که میخواهید. نوشت: متأسفم از اینکه در خانه جایی برای مشایعت میهمان نداریم و در وقت کار هم شما را دیده نمیتوانم، چشمانم از خوانش آن پیام تاریک شد، گوش هایم برنگس کرد، دنیا سرم چرخ میخورد و در آن حال آشنایان سر پلوان را به یاد آوردم که به خاطر یک سلام ساده دهاتی سالها در غم و شادی همدیگر شریک بوده مانند برادران واقعی در لب پلوان نشسته با تناول تلخان و توت و آب سرد صمیمیتی با هم نشان میدهند که در هفت اقلیم دنیای آشنایان فیس بوکی سراغ نمیشود.
کاندید محترم که به ما گوش میکنی
جولای 22, 2009 at 3:29 ق.ظ | In طنزی | Leave a Commentشماره 49/سه شنبه 30 سرطان 1388/21 جولای 2009
فاخته
کاندید محترم که به ما گوش میکنـی
فردا ورا چو قصه فراموش میکـنی
در وعده تو چیست که در لحظه نخست
پیر و جوان یکسره مدهوش میکـنی
از بس که خواستار رسیدن به قدرتـی
در گفتن سخن همه جا جوش میکنی
افسوس غیر گفتن کمپــاین ها دگـر
هر حرف نا شنیده پس گوش میکـنی
بس مدعـی قدرت و چوکی چراستی
خون دل ضعیف چرا نوش میکنــی
جان جان مره رییس جمهورتان انتخاب کنید
جولای 18, 2009 at 4:16 ق.ظ | In طنزی | Leave a Commentشماره 48/سه شنبه 16 سرطان 1388/7 جولای 2009
روزیکه لیست عریض و طویل کاندیدان ریاست جمهوری را از نظر گذراندم از تعجب و حیرت سرم گیچ شده بود, هر قدر جستجو کردم در بیوگرافی های آنان چیزی که ایشان را یک سر و گردن نظر به دیگران بلند تر نشان دهد بیابم در همین چورت و سودا مژه هایم گرنگ شد و به خواب رفتم در خواب دیدم که:«مردم هند به دنبال مهاتما گاندی میدوند تا او را دستگیر نموده به صفت رییس جمهور به قصر ببرند ولی گاندی از دست آنان فرار نموده در حال گریز نگاهش را به عقب انداخته میگوید او مردم دست از سر من بردارید, بروید یک پادشاه بی تاج و تخت به نام نهرو دارید آنرا ببرید و در حالیکه با شتاب به دروازه صومعه داخل میشود در صومعه به خاک افتاده از خدا میخواهد از شر آن بار گران او را نجات دهد.»
توسن خیالم بال و پر میگیرد و به قاره امریکا میرود در آنجا میبینم که مردم در یک ریفرندم سراسری جورج واشنگتن را برای بار دوم به صفت رییس جمهور شان قبول میکنند ولی او با مردم دست و گریبان شده میگوید:«برادر یکدفعه ریاست جمهوری تان را قبول کردم دیگه از سر مه دست بردارید بانین که مه برم ده جبهه جنگ بین فرانسه و امریکا به صفت یک سرباز از وطن دفاع کنم آخر شما چرا به مه مشکلات خلق میکنید و ما ره به کار ما نمی مانید.»
شاهین روحم به اروپا میرود در چکوسلواکیا میبینم که پس از انقلاب مخملی مردم یک داستان نویس را به ریاست جمهوری شان بر میگزینند و او واویلان و گریان و نالان از دست آنان فرار میکند، آنطرف تر در قاره افریقا مرد سیاهپوستی را میبینم که پس از بیست و چند سال زندان در حالیکه مردم او را از دل و جان دوست دارند بار گران مسوولیت رهبری را از شانه اش میخواهد پایین کند.
به نظرم می آید که در آسمان هستم و پنج قاره را از فراز ابر ها میبینم و صدای مردمان پنج قاره را میشنوم که در همین حال دفعتاً صدای بهم خوردن دروازه مرا از خواب بیدار کرد.
بار دیگر چشمم به عکس های کاندیدان افتاد که در کشور خود ما با حالت التماس خموشانه به من نگاه میکنند و هر یک میخواهند «جان جان مرا رییس جمهور تان بگیرید»، از دیدن آن خواب به این فکر افتادم که از کاندیدان سوال کنم: کدام تان تلویزیون را ترمیم کرده میتوانید؟ کدام تان «ویرلنگ» کاری برق منزل را نموده میتوانید؟ کدام تان پرزه های کمپیوتر را میشناسید؟ کدام تان از انترنت معلومات دارید؟ کدام تان رادیو را ترمیم کرده میتوانید؟ و بالاخره کدام تان در کدام عرصه سیاست به وطن چه شاهکاری کرده اید؟
با این حال خواستم از تصاویر بپرسم که وقتی کاشفان کمپیوتر، برق، رادیو، تلویزیون در کشور شان حاضر نیستند خود را کاندید کنند شما ها که حتی یک آب گرمی را هم ساخته نمیتوانید و از چهار مکتب سیاسی نام برده نمیتوانید چگونه چنین جرئت بلند بالا دارید؟ باز از تصاویر میپرسم: شاید بگویید که قدرت خوب جنگیدن را داریم ولی ما که میخواهیم افغانستان غیر نظامی شود به جنگ چه ضرورت داریم؟ و باز از تصاویر ایشان میپرسم که کدام تان در سیاست به خاطر وطن میخواهید از قدرت کنار بروید؟ همه به یک صدا میگویند هیچ کدام ما. با استماع این جوابات عکس ها را به الماری میگذارم و از خداوند خیر خودم را میخواهم.l
جوا بات سیخکی به عناوین جراید وروزنامه ها
سپتامبر 16, 2008 at 4:16 ب.ظ | In طنزی | Leave a Comment
شماره36 تاریخ 26 سنبله 1387 – 15 سپتامبر 2008
ریگروان
روزنامه افغانستان: مردم در زمستان با گرسنگی مواجه نخواهند شد
جواب: غم حالی ره بخور که تا زمستان چطور کنند
باختر: تولید مواد مخدر امسال کاهش داشت
جواب: خی حتماً جایزه نوبل را به وزارت مواد مخدر خواهند داد
باختر: یازده سپتمبر دیگر در راه است
جواب: ماشاالله به این دستاورد هفت ساله در افغانستان
پیمان: به خاطر یک دروغ محاکمه شد
جواب: خی به خاطر یک گپ راست محاکمه میشد
پیمان: کمر بندهای امنیتی افغانستان را محکم کنید
جواب: گپ از این بزن که خیز چند متر است
آبادی: انکشاف اقتصادی و رشد اقتصادی
جواب: در این هفت سال غیر از گپ کور شویم اگر چیزی دیده باشیم
انیس: مقرری های جدید در وزارت معارف
جواب: ماشاالله به اینقدر معین، معاش شان از کجا میشود؟
راه نجات: از انتقال مجسمه دو هزار ساله بودا به خارج جلوگیری شد
جواب: بترس که چند روز بعد منهدم نشود
راه نجات: زرداری و چالش های پیش رو
جواب: از چالش های دوطرفش نگفتی
راه نجات: زمستان میرسد و کمیته اضطرار در خواب است
جواب: برای شان خواب راحت میخواهیم
اراده: راه حل نظامی برای افغانستان وجود ندارد
جواب: خدا تسلیم شدن را نگیره
8 صبح: چه کسی جنگ در گرجستان را آغاز کرد
جواب: همان کسی که هر وقت جنگ میکرد
8 صبح: نقش مردم در ناکامی های دولت
جواب: ای گپه نو می شنوم
8 صبح: فرار از خانه، آخرین گزینه برای زندگی
جواب: مگر ندیدی که چطور مردم از شهر ها و کشور به خاطر زندگی فرار کردند؟
ویسا: په وزیرستان کی د مولوی حقانی پر کور د امریکایی چورلکو برید
جواب: به خانه اش حمله شده به خودش خو نه شده
جوابات سیخکی به عناوین جراید و روزنامه ها شماره 35 یکشنبه 10 سنبله 1387\ 31 Aug 2008
سپتامبر 2, 2008 at 9:46 ق.ظ | In طنزی | Leave a Commentریگروان
چراغ:کار برای کاخ سفید پس از استعفای مشرف دشوار شد
جواب:چه وقت کار آسان بود که حالا دشوار شده
اراده:د بهرنی ځواکونو د ادي تر څنګ (٢٥) چاودني وشوی
جواب:خدا خیر ما و شما ره پیش بیاره
ویسا:دولت ائتلافی پاکستان تمایل به مقابله جدی با جنگجویان ندارد
جواب:چه وقت تمایل داشت که حالا ندارد
راه نجات:حتی نان خشک برای خوردن نداریم
جواب:غم خو کم نیست غم بخورید
پیمان:جبهه ملی بر سر دوراهی
جواب:خوب شد که سر چارراهی نیست
8 صبح:فرمانده ارتش پاکستان در کابل
جواب:بیچاره چطور کند در پاکستان خو سر چوکی جنگ است
ویسا:آيا رښتيا هم لوګر د سقوط په حال کي دي؟
جواب:را مگر تپ تپ پای طالبان را در دشت سقاوه نمیشنوی؟
ویسا:ده تن سرباز فرانسوی کشته و بیست و دو تن زخمی شدند
جواب:وارخطائی سرکوزی را سیل کو
اراده:روزهای آینده مشرف
جواب:مشرف رفتن روزهای آینده نوازشریف و زرداری ره سیل کو
راه نجات:سه مکتب در سمنگان اعمار میشود
جواب:از این گپ بزن که چند مکتب سوختانده شده
پیمان:نیروهای طالب شکن وارد افغانستان میشوند
جواب:بترس که سرشانه هایشان طالبان را نیاورند
مشارکت ملی:بامیان فراموش نشده
جواب:ماشالله به این حافظه
اقتدار ملی:مردمی که نا امید میشوند
جواب:چرا مگر سیب های سرخ و زرد خلاص شده که آنان را فریب دهند
هفته نامه کابل:تنها بخش های لوژیستیکی و آموزشی ناتو در کابل باقی میماند
جواب:چپ باش که چورگران خبر نشوند
ویسا:طالبان تهدید ستراتیژیک برای افغانستان نیت
جواب:خی حتماً به بریتانیا میباشند
راه نجات:افزایش شک و تردید های مرم در پی ناکامی های دولت
جواب:چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
اراده:القاعده بیست ساله شد
جواب:مگر جنگ افغانستان سی ساله شد
روزنامه افغانستان:آب های افغانستان به کجا میرود
جواب:به همان جایی که در گذشته میرفت
راه نجات:حکومت افغانستان عملاً فلج شده است
جواب:شما حالا خبر شدید؟
8 صبح:سایت 8 صبح را هک کردند
جواب:ما از شنیدن این خبر هک و پک شدیم
پیمان:این ره که تو میروی به ترکستان است
جواب:خی به پاکستان باشه
روزنامه افغانستان:صادرات میوه افغانستان افزایش یافته است
جواب:به همین خاطر نرخ میوه در بازار هر روز رو به افزایش است
چراغ:مشکل دیر به خواب رفتن در کودکان
جواب:از زود به خواب رفتن مسوولان بیاموزند
راه نجات:تجاوز جنسی از کجا آغاز میشود؟
جواب:این را بگو که به کجا ختم میشود؟
پیمان:مهاجمان سروبی کی ها بودند
جواب:همان هایی که همه طرف ها با آنان افتخار سرگوشی را دارند
رشوه بیتی ها
ژوئن 5, 2008 at 7:20 ق.ظ | In طنزی, مبارزه با فساد اداری | Leave a Commentفاخته
ز رشوه قصر و بلدینگ ساخته ام من
بلند منزل به هر شینگ ساخته ام من
ز بس رشوت گیرم بوجی به بوجی
دهان آمرم جینگ ساخته ام من
***
دو جیبم پر ز بانکنوت هزاری
به مه پول میدهند با عذر و زاری
بسازم کار حق نا حق به دستخط
چو گیرم رشوه ها من در کچاری
***
دو تا مردک به دعوا پنج و چار اس
یکیش بیکار دگیش مصروف کار اس
مرا چی تا حق و ناحق بگویم
بده رشوت که حق با رشوه خوار اس
ترانه ی تیل فروشان شهر
ژوئن 5, 2008 at 4:30 ق.ظ | In طنزی | Leave a Commentفاخته
در شهر مایان نرخ و نوا نیس
تفتیشیان را حال و هوا نیس
فرصت مناسب کس گرد ما نیس
بهتر از این حال وختی به ما نیس
ما تیل فروشیم، تیل می فروشیم
از شوق فایده گیلن بدوشیم
آید زمستان طفلان نالان
گیلن به دستان آیند فراوان
دیزل فراوان تی یک ده میدان
پطرول نگیرند هستیم حیران
ما تیل فروشیم، تیل می فروشیم
از شوق فایده گیلن بدوشیم
گیلن به گیلن رشوت دهیم تیل
از پائین رتبه تا رتبۀ قیل
کوبیم غریبان ما همچو آشیل
پرواز نرخ ها طیری ابابیل
ما تیل فروشیم، تیل می فروشیم
از شوق فایده گیلن بدوشیم
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.