بایگانیِ اکتبر 2008

انفعال دولتمردان و افول و نزول روند ادبیات داستانی در افغانستان

اکتبر 30, 2008

شماره 38 و 39/ 7 عقرب 87/ 28 اکتوبر-08

– اینکه چرا نسل کنونی از مطالعه متن های طولانی گریزانند؟

– اینکه چرا نسل جوان با مشاهیر ادبی جهان و آثارشان آشنایی کافی ندارند؟

– اینکه چرا در جامعه فکر نوشتن داستان کوتاه، داستان میانه و رمان اینچنین به رکود مواجه میباشد؟

اینکه چرا کانون گرمی برای نویسندگان ایجاد نشده که از آن طریق پا به پای ادبیات داستانی جهان به ارتقای مهارت تکنیکی و تغذیه ادبی بپردازند؟

– اینکه چرا رادیو ها و تلویزیون ها در تولید برنامه های ادبی از زمان عقب افتاده اند و هنوز در پناه مجلۀ رادیویی چهل سال قبل پنهان میشوند؟

– اینکه چرا یک دست پر قدرت نویسندگان را از چهار گوشه افغانستان زیر یک سقف جمع نمیکند؟

– اینکه چگونه نویسندگان ما در کمال احتیاجی فقط به خاطر چاپ اثر شان حاضر میشوند انحصار حق چاپ را به مطابع گذاشته و فقط با دریافت بیست جلد کتاب اکتفا کنند؟

– اینکه چرا حق الزحمه در بدل چاپ آثار از طرف نهادهای مدنی و فرهنگی به نویسنده پرداخته نمیشود؟

– اینکه چرا حق الزحمه داستان در مقایسه با شرایط موجود و گذشته اینقدر پایین است؟

– اینکه چرا کنفرانس، گردهمائی و محفلی به خاطر بحث روی پرابلم های ادبیات داستانی کشور دایر نمیشود؟

– اینکه چرا بزرگترین داستان نویسان کشور به عوض عرصه داستانی به وظایف فرعی مصروف ساخته میشوند؟

سوالاتیست که فقط در یک گردهمائی دلسوزانه پیرامون وضعیت ادبیات داستانی افغانستان قابل طرح، بحث و بررسی میباشند. روال رو به افول و نزول وضعیت ادبیات داستانی غم انگیز است که باید به آن جداً حلقات مسوول، موسسات فرهنگی، نهادهای مدنی و ارگان های رهبری دولت فکر کنند. در شرایط کنونی افغانستان بی پناه ترین قشر جامعه نویسنده میباشد، او که باید غم های زمانه را در تصاویر برجسته به خوانندگان ارائه کند، او که باید قافله سالار ادبی و فرهنگی باشد، او که باید آیینه تمام نمای بافت و ترکیب مغلق اجتماعی باشد، متأسفانه در فقر، ناداری، گرسنگی، فراموشی و حاشیۀ زندگی به سر میبرد. رسانه های تصویری، شنیداری و چاپی به مسایل جدی ادبی نمیپردازند و در مراکز صدر قدرت کسی به فکر این درد ها نیست. کاش کسی یا کسانی جرس این قافله را به صدا  بیاورند تا مسوولان از خواب بیدار شوند.Ÿ

ادبیات داستانی به حاشیه رانده شده

اکتبر 30, 2008

شماره 38 و 39/ 7 عقرب 87/ 28 اکتوبر-08

استاد محمد اعظم رهنورد زریاب از داستان نویسان چیره دست و استادان مسلم ادبیات داستانی افغانستان معاصر میباشد. ایشان که طی سالها انجمن نویسندگان و به خصوص بخش داستان آن را رهبری و رهنمائی کرده اند در باره وضعیت ادبیات داستانی و فرهنگ در لحظه جاری کشور طرح ها و نظریاتی رادر گفتگو با ارمغان ملی مطرح نموده اند که به توجه خوانندگان عزیز میرسد:

 

ارمغان: وضعیت فعلی ادبیات داستانی را در افغانستان چگونه ارزیابی میکنید؟

زریاب: به نظر من ما نمی توانیم وضعیت ادبی را از کلیت وضعیت فرهنگی افغانستان جدا بررسی کنیم به این معنی که وضعیت ادبی بخشی از وضعیت فرهنگی افغانستان است. وضعیت فرهنگی افغانستان در حال حاضر بسیار نا به سامان و نا به هنجار است، به این معنی که فرهنگ افغانستان در مجموع به حاشیه جامعه رانده شده در حالیکه فرهنگ باید در متن جامعه و مرکز جامعه حضور داشته باشد، اما متأسفانه در وضعیت کنونی ما میبینیم که فرهنگ به حاشیه رانده شده و فرهنگیان ما اصلاً حضورشان در کشور محسوس نیست. شما می بینید که یک افسر حضورش محسوس است، یک تاجر حضورش محسوس است اما یک نویسنده حضورش محسوس نیست، شاعر حضورش محسوس نیست، یک نقاش حضورش محسوس نیست،  حتی آوازخوانان ما حضورشان محسوس نیست، در حالیکه شما اگر به یاد داشته باشید مثلاً در دهه چهل احمد ظاهر، ظاهر هویدا، ناشناس، استاد مهوش، استاد سرآهنگ، استاد رحیم بخش همه در مرکز جامعه بودند، مردم آنها را می شناختند و حضورشان کاملاً محسوس بود، در حالیکه امروز اول  ما نتوانستیم خلایی را که با رفتن آن هنرمندان به وجود آمده پُر کنیم و دوم آن چیزی هم که داریم در حاشیه جامعه قرار دارد. به همین ترتیب داستان نویسان و ادبیات داستانی ما هم از متن جامعه به حاشیه جامعه رانده شده در نتیجه نه ادبیات داستانی ما محسوس است و نه حضور نویسندگان ما در جامعه محسوس است. به سخن دیگر حتی گفته میتوانیم نویسنده های امروز در افغانستان مخاطب ندارند.

ارمغان: ما گذشته ها را به یاد داریم که برای یک داستان دو هزار افغانی حق الزحمه پرداخته میشد و یا کتابهای نویسندگان با قبول سبسایدی به چاپ میرسید در حالیکه فعلاً کتاب نویسندگان در شرایطی به چاپ میرسد     که فقط بیستجلد به خود نویسنده داده میشود و متباقی با انحصار حق الطبع به مطبعه تعلق میگیرد به خاطر برون رفت از این وضعیت و ابقای حالتی که در گذشته وجود داشت چه باید کرد؟

زریاب: ما امروز در افغانستان هیچ ارگانی که از نویسنده دفاع نماید و از نویسنده پشتیبانی کند نداریم، در حالیکه در دهه شصت ما انجمن نویسندگان افغانستان را داشتیم که این انجمن یک نهاد بسیار قدرتمند بود و کارهای بسیار خوبی انجام داد، مثلاً شما فکر کنید در این سالها انجمن نویسندگان افغانستان همان اندازه کتابهای شعر و داستان به چاپ رساند که در چهل سال پادشاهی محمد ظاهر شاه در افغانستان به چاپ نرسیده بود. از سوی دیگر نهادهای گوناگون وجود داشتند که ادبیات داستانی و نویسنده ها را هم حمایت میکردند و هم تشویق میکردند. شما فکر کنید که ما در انجمن نویسندگان افغانستان برای شعر شبگیر پولادیان به یک قصیده اش که در ژوندون چاپ میشد ده هزار افغانی حق الزحمه میدادیم در حالیکه در آن وقت ده هزار افغانی از معاش معین یک وزارت بیشتر بود. کتابهایی که به چاپ میرسید همه حق الزحمه های خوب دریافت میکردند و از سوی دیگر از طرف دولت نویسنده ها تشویق میشدند، مثلاً در آنزمان لقب کارمند شایسته فرهنگ داشتیم که برای فرهنگی ها داده میشد و این فرهنگی ها که لقب کارمند شایسته فرهنگ را میگرفتند برای همیشه یک معاش هم داشتند که معاش جزء همین لقب بود. در آن سالها به نویسنده ها مدالها داده میشد، نشانها داده میشد، از سوی دیگر انجمن نویسنده های افغانستان هرماه یک سیمینار برگزار میکرد، محافل خوانش شعر بود، محافل نقد بود و مانند اینها یک جریانی به وجود آمده بود که میتوان گفت شگوفایی ادبیات را با خود داشت. شما فکر کنید که ما در دهه شصت در افغانستان اولین بار همایش بین المللی رمان را برگزار کردیم كه دراين همایش نویسنده های چندین کشور سهم گرفته بودند، نویسنده ها حتی از کیوبا و امریکای لاتین در این همایش سهم گرفته بودند. اما فعلاً هیچ چیز نیست، هیچ حرکت نیست، تموج وجود ندارد، انگیزه برای دلگرمی نویسنده وجود ندارد، مطبوعاتی که کار نویسنده را همانطوریکه شما فرمودید به چاپ برساند وجود ندارد، نویسنده یی که جوان است و شهرت ندارد او باید به ناشر پول بدهد که کتابش را چاپ کند، در غیر آن کس چاپ نمی کند. یکی از بدبختی های نویسنده های ما اینست که امروز ما ناشر به معنی واقعی کلمه نداریم.

ارمغان: در شرایط حضور جامعه جهانی از نظر پولی ما در موقعیت خوبی نظر به شرایطی که جناب شما فرمودید قرار داریم. نهاد های مدنی است، فند ها است. در این وضعیت شما چه فکر می کنید که جامعه جهانی مسوول است که پول را بی ملاحظه به دست هرکس میدهد و یا دولت مسوول است؟

زریاب: همین جامعه جهانی که شما سر او حساب میکنید در افغانستان به اندیشه مجال نمیدهد. اصلاً همین جامعه جهانی از وجود اندیشه در افغانستان مخصوصاً در بین جوانان هراس دارد و میترسد، شما ببینید تمام تلاشهای رسانه ها مخصوصاً رسانه های تصویری و صوتی که زیاد ترین شنونده و بیننده را دارند همین است که برنامه های سرگرم کننده به وجود بیاورند، برنامه هایی که مردم را تخدیر کند از نظر ذهنی و از نظر اندیشه، هیچ برنامه شما سراغ ندارید که به مردم به ویژه به جوانان ما اندیشه تولید کند من فکر میکنم که این یک کار سازمان داده شده است، یعنی همین نیروهای جهانی که در افغانستان حضور دارند از وجود اندیشه، از تولید اندیشه و از به میان آمدن اندیشه در افغانستان ترس دارند.

ارمغان: شما رییس انجمن نویسندگان افغانستان بودید و حق مسلم تان است که با توجه به تجربه و استعداد بزرگ تان کما فی سابق رییس آن باشید، چه فکر میکنید دروازه انجمن فعلاً باز است؟

زریاب: در حال حاضر ما انجمن نویسندگان نداریم، یک چیزی است به نام انجمن نویسندگان اما هیچگونه فعالیتی ندارد و نویسنده ها هم به آن علاقه ندارند. در حالیکه انجمن نویسندگان افغانستان در دهه شصت به اصطلاح پاتوق نویسندگان بود، پاتوق شاعران بود، هر روز شمار زیادی شاعران، نویسندگان، پژوهشگران، مترجمین، به انجمن می آمدند، در بخش های مختلف علاقمندی داشتند، در حالیکه ما امروز چنین یک نهاد نداریم، در آن زمان انجمن یک محفل آبرومند در اختیار داشت، تشکیلات خوب داشت، بودجه اش هرسال از طرف دولت داده میشد، خصوصیت بودجه این بود که مؤسسات دولتی در آخر سال ناگزیر بودند به وزارت مالیه گزارش بدهند که پول را چه کردند و چگونه مصرف کردند در حالیکه انجمن نویسندگان افغانستان این مکلفیت را نداشت، پول به انجمن داده میشد، هیچوقت از آن حساب گرفته نمیشد که شما چه کردید پول را، من که رییس انجمن شدم از وزارت مالیه خواستم که برای ما مدیر کنترول روان کند، وزیر مالیه شخصاً به من گفت که تو به جان جور خود شاخک می شانی، گفتم نه باید یک حساب وجود داشته باشد، پول از دولت است و دولت باید در جریان قرار بگیرد که این پول چگونه مصرف میشود و آنها به ما مدیر کنترول فرستادند.

ارمغان: محافل متعدد زیر سقف ها برای داستان کار مینمایند ولی کارشان جسته و گریخته بود از ترتیب لازم سیتماتیک برخوردار نیست. اگر فرضاً تمام همین محافل شما را به حیث پیشکسوت بزرگ ادبیات داستانی در افغانستان به ریاست خود قبول نمایند، شما مصروفیت های فعلی تانرا ترجیح میدهید یا پیشنهاد آنان را؟

زریاب: ما به یک نهادی که نویسندگان در آن متشکل شوند ضرورت داریم نه تنها برای اینکه تشکل به وجود آید بلکه به خاطر آنکه آن تشکل از حقوق نویسنده دفاع و حمایت کند و بر دولت فشار بیاورد، در کشوری نظیر افغانستان سپردن ادبیات و فرهنگ به بازار خودش یک جنایت است که ما و شما به بازار فرهنگ را بسپاریم، اینجا باید دولت نقش اصلی را بازی کند، یعنی دولت باید زمینه را برای شگوفا شدن ادبیات و فرهنگ در افغانستان فراهم بسازد. حتی در کشور های پیشرفته غربی در اروپا دولت ها خود را مکلف احساس میکنند که در برابر فرهنگ و هنر کشور، مثلاً در فرانسه برای سینماگران یارانه داده میشود، سبسایدی داده میشود، به موسیقیدان ها و به روزنامه ها هم چنان، یعنی دولت کاملاً پای خود را بیرون نمیکشد در حالیکه افغانستان دولت ما یکسره بار را از شانه خود به زمین گذاشته و چنان نشان میدهد که اصلاً مکلفیتی در برابر فرهنگ، ادبیات و هنر افغانستان ندارد.

ارمغان: وقتی پول از جامعه جهانی گرفته میشود توسط نهاد ها به طریقه و سلیقه و خوشبینی خاص به نام نویسنده و شاعر به مصرف میرسد نه به نفع یک روند فرهنگی، ادبی یا هنری، در این حال اگر چوکاتی ایجاد شود که پول نه در کنترول دولت و نه در کنترول چنین نهادهای به ظاهر فرهنگی و مدنی بلکه در اختیار یک نهاد پرقدرت متشکل از نویسندگان، شعرا، ژورنالیسان و هنرمندان باشد که در آن همه چیز در یک شفافیت از فیلتر صاحبنظران بگذرد نظر شما در این رابطه چیست؟

زریاب: طوریکه قبلاً گفتم این نهادهای فرهنگی که شما به آن اشاره کردید ساخته و پرداخته کشور های خارجی میباشند، اینها وقتی یک کار را میخواهند انجام دهند یا پول بگیرند باید پیشنهاد کنند به مرجع کمک کننده و پیشنهادها باید طوری باشد که آرزو ها و خواسته های مرجع کمک کننده را برآورده سازد در غیر آن آنها پول نمیدهند. حالا این نهاد ها پیشنهاد های خود را طوری آماده میسازند که مورد قبول مرجع پول دهنده قرار گیرد در غیر آن پول نمیدهند. آنها خواسته های ویژه دارند که باید برآورده شود در حالیکه ما در افغانستان اگر بخواهیم ادبیات خودرا به وجود بیاوریم و ادبیات را شگوفا بسازیم باید آزادی داشته باشیم. درست است که انجمن نویسندگان افغانستان از طرف حزب دموکراتیک افغانستان تأسیس شد و زیر تأثر این حزب بود اما به مرور زمان از زیر تأثیر حزب بیرون شد و در نیمه دوم دهه شصت وقتی من به ریاست انجمن رسیدم به شما گفته میتوانم که انجمن یکسره از زیر تأثیر و نفوذ حزب بیرون شده بود و شما تمام این آزادی را در نشریه ها و کتابهایی که در آن دوره چاپ شد، در مجله ژوندون که به چاپ میرسید و در هفته نامه قلم که به چاپ میرسید شما دیده میتوانید یعنی بسیار یک دوره آرمانی بود برای ما، به این معنی که دولت پول میداد اما به کار انجمن غرض نداشت و این فقط خود انجمن بود که تصمیم می گرفت با این پول چه کار کند، ما به همینطور یک نهاد ضرورت داریم. اگر دولت افغانستان به فرهنگ، ادبیات و هنر افغانستان علاقمندی دارد باید همینطور یک نهاد را به وجود بیاورد، هزینه ها را به اختیارش بگذارد اما در کارش مداخله نکند و بگذارد که خود این نهاد ها کاری را که لازم میبینند انجام بدهند.

چگونه روند ادبیات داستانی در افغانستان از رمق افتاد

اکتبر 30, 2008

محمد داود سیاووش

شماره 38 و 39/ 7 عقرب 87/ 28 اکتوبر-08

هرگاه که دهه چهل خورشیدی و رادیوی فلپس ما به یادم می آید دفعتاً به فکر داستان های کوتاه مجله رادیوئی و داستان های دنباله دار رادیو، رادیو درام شب های جمعه و برنامه های رنگین و آهنگین آن دوره می افتم که شب ها آنرا در کنار دریای خروشانی که از جوار خانۀ ما غرش کنان در جریان بود از همان یگانه داشته لوکس خانۀ ما یعنی رادیوی فلپس میشنیدم و لذت میبردم.

درآن سالها که رسانه ها اینقدر زیاد نبود شنوندگان و به ویژه جوانان از رادیو به مثابه آموزگاری که ذوق، استعداد و معلومات شانرا انکشاف میداد استفاده میکردند. هنوز به یاد دارم که هنگام جواری درو، رادیو را به زمینی که جواری آنرا درو میکردیم میبردم تا با شنیدن برنامه های آن خسته گی کار را احساس نکنیم. نمیدانم دیگران از آن سالها چه احساسی دارند؟ اما من که صدای گیرای خوانش داستانهای «پهلوان برات» و «وقتی که نی ها گل میکنند» را به یاد می آورم مانند رؤیای سکر آوری مدهوش میشوم. در آنرمان اکثراً جوانان داستان مطالعه میکردند و نام های ویکتور هوگو، جک لندن، همینگوی، ادگار آلن پو، بالزاک، صادق هدایت، کافکا، داستایوسکی، صادق چوبک، تولستوی، گی دوموپاسان و دیگران بر سر زبان ها بود. به یادم می آید که در مطالعه داستان «جنایات بشر» که آنرا چندین بار مطالعه نموده بودم اشک میریختم.

به هر حال نسل جوان با روند داستانی دنیای آنزمان هر چند به دیری اما تا حدودی آشنائی داشت و مطالعه آثار بزرگان ادب و فرهنگ کشور و جهان نوعی به رقابت معلوماتی تبدیل شده بود.

پیشینه این روند چگونه میباشد و این ذوق و اشتیاق محصول کار چه کسانی بود؟

هر چند پژوهشگران به این باور اند که قصه گوئی شبها را اسکندر مقدونی به خاطرجلوگیری از احتمال کودتا علیه خود در دربارش اساس گذاشته که در آن از سر شب تا دم صبح به قصه های قصه گویان گوش میداد اما در دهات و روستا های افغانستان نیز از گذشته های دور قصه خوانی، افسانه گوئی و شهنامه خوانی در شب های زمستان که خانواده ها دور صندلی و چراغ های تیلی می نشستند خیلی معمول بود. در آن سالها بزرگان و با سوادان ده قصه های نجمان خاکی، ورقه و گلشاه، سلطان جمجمه، یوسف زلیخا، امیر حمزه، قصۀ بند بربر، داستان های شهنامه و مثنوی معنوی را با آب و تاب می خواندند و محافل شبهای سرد زمستان را گرم میساختند. شیرینی محافل آن شبها را توت و چارمغز، تلخان و آب زلالی که آنرا از کوزه چه های ساخت کلال های محلی می نوشیدند چندین برابر میساخت. هنوز در دهات محاسن سفیدان محلات افسانه های سنگتراش کوی طور و هفتخوان اسفندیار را به یاد دارند و با حسرت و افسوس از نبود آن فضای پر حلاوت و صمیمیت یاد مینمايند. اینکه در آنزمان چگونه این کتابها از راه های دور وارد شهر ها و روستاها می شد و در کجا به چاپ میرسید بحث جداگانۀ میباشد که از حوصلۀ این مقال خارج است. مسیر جدید ادبیات داستانی بالاخره بعد از تأسیس چاپخانۀ مصطفاوی، نشر جریده شمس النهار، تأسیس مکتب حبیبیه و نشر سراج الاخبار ایجاد شده و به تدریج این قصه ها و افسانه های محلی، تاریخی و دینی در مسیر جدیدی قرار گرفتند. گفته می شود که محمود بیگ طرزی نخستین بار مطلبی در باره اهمیت داستان در سراج الاخبار افغانستان منتشر کرد و ترجمۀ داستان «فاجعه های پاریس» اثر «گزاویه دومنته پن»، نویسنده فرانسوی را در سراج الاخبار به چاپ رساند. علاوه بر آن محمود بیگ طرزی چهار اثر «ژول ورن» و شماری آثار ترکی را نیز ترجمه کرد. هرچند نخستین آثار داستانی افغانستان را پژوهشگران «جهاد اکبر» نوشتۀ محمد حسین خان جالندهری ادیب افغانی مقیم شبه قاره، «تصویر عبرت» نوشتۀ عبدالقادر افندی داستان نویس افغانی مقیم هند، «حقوق ملت یا ندای طلبۀ معارف» نوشتۀ محی الدین انیس، «مکالمات روحانی» اثر سلطان محمد لوگری، «جشن استقلال بولیوی» نوشتۀ مرتضی احمد محمد زایی (که به زبان انگلیسی نوشته شده و توسط غ.نبی ترجمه و در امان افغان به چاپ رسیده) میدانند اما در دورۀ شاه امان الله گروهی از نویسندگان که با اصلاحات شاه موافق بودند به ترجمۀ آثار غربی به خصوص آثار رمانتیک فرانسه پرداخته داستان را به شکل اکادمیک آن به جامعه معرفی کردند. از نظر پژوهشگران داستان پردازی افغانستان در این برهه زمان نمایانگر مرحلۀ گذار ادبی بود که در آن سبکی از شیوه های نثر روایتی کلاسیک فارسی، قصه و افسانه و شیوه های نو غربی به هم آمیخته بود. با تأسیس انجمن ادبی و نشریۀ وابسته به آن بار دیگر گذشتۀ ادبی فرهنگی مورد توجه قرار گرفت اما داستان های ادبای نو پرداز در آن کمتر به چاپ میرسید. به نظر پژوهشگران مقالۀ «فن قصه نویسی» نوشتۀ محی الدین انیس تنها مطلب جدی بود که در باره داستان نویسی در این سالها به نشر رسید و آنرا بیانیۀ داستان نویسی نو افغانستان به حساب می آورند. در دهه بیست سده جاری به خاطر ایجاد سهولت به فرهنگیان گامهایی در جهت پرداخت حق الزحمه به نویسندگان و پژوهشگران برداشته شد. نشریه های چاپی، رادیو کابل و برخی از موسسات نو بنیاد فرهنگی به وجود آمدند و ادبیات داستانی این دوره در کنار پیوند با ادبیات کهن، زبان و سبک تازه یافت. پژوهشگران به این باور اند که داستان های بلند و نیمه بلند این دوره بیشتر به رمانتیسم و مضامین عشقی و اجتماعی گرایش داشتند. داستان «15 سال قبل» نوشتۀ مخلص ساده، داستان «شام تاریک، صبح روشن» نوشتۀ محمد ابراهیم عالم شاهی، داستان «بیگم» نوشتۀ سلیمان علی جاغوری نمایانگر نوعی ادبیات جامعه گرا و احساساتی همان دوره بودند. برخی پژهشگران داستان «فیروز» نوشتۀ گل محمد ژوندی، «خنجر» نوشتۀ جلال الدین خوشنوا، «در جستجوی کیمیا» نوشتۀ امین الدین انصاری را از برجسته ترین آثار این دوره به شمار آورده اند و عثمان صدقی و عالم شاهی را از برجسته ترین نویسندگان این دوره میدانند اما پژوهشگران به این باور اند که آثار این دوره بیشتر داستان گونه بوده است.

دهه سوم سدۀ جاری خورشیدی و رشد روند ادبیات داستانی:

با رویکار آمدن شاه محمود خان صدر اعظم نوعی فضای باز سیاسی در کشور ایجاد شد. نشرات غیر دولتی به فعالیت آغاز نمودند. فاکولته ادبیات تأسیس شد. انجمن دایر المعارف آریانا فعال گردید. در همین دوره بهره گیری از ادبیات داستانی اروپا به کمک پژوهشگرانی که به خارج سفر نموده بودند در ادبیات کشور معمول گشت و آثاری با شکل های نزدیکتر به داستان های امروز به چاپ رسید. سالهای پیدایش داستان کوتاه را در افغانستان دهۀ بیست خورشیدی سدۀ جاری گفته اند، چون در این دوره نوشتن داستان های بلند و نشر آن به صورت پا ورقی در نشریه ها از رونق افتاد و گرایش به نوشتن داستان کوتاه بیشتر شد. به کارگیری افسانه در داستان های نو معمول گشت و در پهلوی آن بسیاری از پژوهشگران به گردآوری افسانه ها پرداختند و «افسانه های مردم» به کوشش عبدالرحمن پژواک، «ادبیات مردم» به کوشش محمد شفیق وجدان، «افسانه های قدیم شهر کابل» به کوشش استاد عبدالاحمد جاوید گردآوری شد. پژوهشگران به این نظر اند که نخستین داستان های کوتاه بر اساس قصه های تاریخی و فولکلوریک نوشته شده و در واقع اینها آثاری میان طرح های کوتاه و داستان کوتاه بودند. نویسندگان این دوره که تجارب اولی شان را در این عرصه پیاده میکردند در آثارشان بیشتر به نثر های مقاله ای و پر تفصیل می پرداختند. از نویسندگان نامدار این دوره میتوان از نجیب الله تورویانا نویسندۀ داستان های «اوشاس»، «مرگ محمود»، «پسر رویگر»، «قبۀ خضرا» و «هیرمند»، عبدالرحمن پژواک نویسندۀ «دختر کوچی»، «رودابه و زال»، «وظیفه»، «شاهزاده…»، علی احمد نعیمی، سلیمان جاغوری، گل محمد ژوندی و دیگران نام برد. تورویانا را به دلیل پرداخت به زمینه های تاریخی در داستان هایش از نظر فنی نظر به دیگران ترجیح میدهند و نمایندۀ رمانتیسم تاریخی در داستان نویسی معاصر میدانند و عبدالرحمن پژواک به دلیل بهره گیری از فولکلور، تاریخ، اسطوره و سنت کلاسیک سبک ویژه برای خود پیریزی نمود.

در این دوره عدۀ از دانشمندان به ویژه مؤرخانی چون عثمان صدقی، احمد علی کهزاد، عبدالحی حبیبی، سید قاسم رشتیا در زمینه داستان نویسی دست به قلم بردند که بعداً آنرا رها کردند. همچنان از داستان نویسانی چون شفیع رهگذر، استاد عبدالغفور برشنا، رضا مایل هروی، غلام احمد رحمانی، استاد خلیلی، ماگه رحمانی، حیدر ژوبل، اعظم عبیدی، سید محمد سلیمان، میر محمد صدیق فرهنگ، عبدالحسین توفیق، رسول وسا، عبدالاحد ادا، موسی شفیق، عبدالرووف بینوا، قیام الدین خادم، گل پاچا الفت و ضیاء قاریزاده میتوان نام برد.

با توجه به اینکه آثار ترجمه شده از بالزاک، گی دو موپاسان، جک لندن، دیکنز، همینگوی، داستایوسکی، گورگی، تولستوی و سایر نویسندگان از طریق ایران وارد افغانستان میشد، به تدریج جای عشق های شاعرانه و افسانه گوئی ها را شخصیت های واقعی از میان مردم اجتماع گرفت. پژوهشگران شناخته ترین داستان نویس واقعگرا این دوره استاد عبدالغفور برشنا را میدانند که در آثارش از قصه های عامیانه بهره میگرفت و سید محمد سلیمان، موسی همت و عزیزالرحمن فتحی را که تا حدودی به شیوه استوار به مسائل اجتماعی میپرداختند نیز متأثر از جریان واقعگرائی میدانند که با بهره گیری از ویژگی های تاریخی- جغرافیایی آثاری آفریدند.

پس از احراز مقام صدارت توسط سردار محمد داود بار دیگر نوعی اختناق سیاسی بر کشور مستولی گشته پرداختن به مسائل سیاسی در مضمون داستانی خطر آفرین شد. به همین علت داستان نویسان این دوره از مسائل سیاسی به مسائل عشقی و اجتماعی روی آورده چاپ رمان ها و رمان های نیمه بلند در پاورقی نشرات معمول شد.

پژوهشگران از کار های برجسته این دوره رمان اجتماعی «در پای نسترن» نوشته عزیزالرحمن فتحی، «از وقتی که او رفت» نوشته سید محمد سلیمان، «فرودگاه عشق» نوشته حسین فعال، «جوان فدایی» نوشته جلیل پروانی، «لکه های خون» و «تفگنداران خیبر» نوشته غوث خیبری را نام میبرند که با محوریت مسایل عشقی و اجتماعی نوشته شده اما نخستین رمان سیاسی این دوره را تحت عنوان «حاکم» اثر شفیع رهگذر میدانند و به همین سان از «ماجرای زندگی» اثر دیگر وی، «تقدیر» اثر موسی همت، «قطرات اشک» اثر عبدالحسین توفیق نیز به مثابه کارهای برازنده این دوره نام میبرند. با احیای نهضت نسوان و تأسیس نشرات ویژۀ زنان و جلب آنان به فعالیت های اجتماعی و فرهنگی خانم رقیه ابوبکر را برجسته ترین سیمای نویسنده داستان می شناسند. پس از استعفای سردار محمد داود و تصویب قانون اساسی به موازات همه عرصه های زندگی اجتماعی سیاسی کشور در زمینه رسانه ها و روند و وضعیت ادبیات داستانی، شعر و هنر تغییرات کلی رونما گردید. روزنامه ها، جراید و مجلات در خطوط مختلف و آزاد به فعالیت آغاز نمودند. رادیو کابل به رادیو افغانستان ارتقا یافت و در ساعت نشرات آن افزایش به عمل آمد، به دور برنامه های زمزمه های شب هنگام، از هر چمن سمنی، مجله رادیویی، ترازوی طلایی داستان های دنباله دار رادیو، رادیو درام شب جمعه رادیو افغانستان شمار زیادی از شعرا، ادبا و نویسندگان جمع شدند، موسیقی از حوزه خرابات برون رفت و آماتوران آزاد به فعالیت آغاز نمودند. در این سلسله روند ادبیات داستانی درخش تازه یافت داستان نویسان ورزیده و تحصیل یافته یی که با اصول نگارش داستان آشنائی آکادمیک داشتند چون رهنورد زریاب، داکتر محمد اکرم عثمان و دیگران تبارز نمودند.

به طور عموم نقش برنامه های ادبی رادیو افغانستان و نشرات چاپی آن زمان در جلب توجه مردم به خصوص جوانان به ادبیات داستانی و معرفی داستان نویسان این دوره از اهمیت فوق العاده برخوردار بود. در مجموع رونق تئاتر، داستان، شعر و موسیقی در دهه چهل در مقایسه به گذشته قوس صعودی خود را پیمود. در این سالها داستان نویسان و نویسندگانی چون روستا باختری، جلال نورانی، محمد امان وارسته، زلمی باباکوهی، شمس الدین ظریف صدیقی، گل احمد نظری، مریم محبوب، عارف پژمان، رفیق یحیائی، اسدالله حبیب، رسول وسا، سید بهأالدین مجروح، عبدالغفور روان فرهادی، عبدالحکیم طبیبی، امین افغانپور و دیگران زمینه فراخ تبارز در رسانه ها را داشتند و آثاری در زمینه ادب و فرهنگ منجمله داستان به اجتماع عرضه کردند.

استقبال گرم مردم به خصوص نسل جوان از این روند نیز به پیشرفت این وضعیت ادبی کمک نمود. در نسل جوان شور و شوق مطالعه داستان و دیدن نمایشنامه به وجود آمد تقریباً در اکثر کانون های فرهنگی در شهر کابل جوانان به دنبال آثار بزرگان ادبی فرهنگی و هنری میگشتند.

داستان های «من و پهلوان برات»، «نقطه نیرنگی»، «وقتی که نی ها گل میکنند» از داکتر محمد اکرم عثمان و «شرنگ شرنگ زنگ ها» از رهنورد زریاب را هنوز بسیاری از شنوندگان و خوانندگان از ورای رادیو و نشرات چاپی به یاد دارند. به طور عموم این مرحله اگر ادامه می یافت فضای روانی جامعه به طرف انس گرفتن با دیدن نمایشنامه و مطالعه داستان ها و رمان در حرکت بود. بعضاً از داستان های داخلی و خارجی فلم های شناخته شده که مورد توجه عمدتاً نسل جوان قرار گرفت. در این مرحله دیکته و فرمایش برای نویسنده کمتر بود. اما با کودتای (26) سرطان بار دیگر روحیه فرمایشی نویسی و فکر کردن و نوشتن مطابق روحیه نظام سیاسی حاکم در جامعه مستولی گشت. رژیم جدید در نظر داشت که نویسندگان با توجه به رهنمود خطاب به مردم و در راستای اهداف عمومی دولت بنویسند. هرچند در این سالها با توجه به بصیرت عالی ادبی وهنری داکتر نوین وزیر اطلاعات و کلتور قیودات چندان معمول نبود و در عرصه فرهنگ کارهای بزرگی صورت گرفت اما جو داستان نویسی آن حال و هوای قبلی را نداشت و فقط داستان های داکتر اکرم عثمان که از ورای برنامه مجله رادیویی به نشر میرسد تا حدی عطش ادبی جوانان را تسکین میکرد. با سقوط جمهوری سردار محمد داود شعارگرائی در هنر وسیعاً مورد استفاده قرار گرفت. و اکثراً نویسندگان منجمله داستان نویسان در جهت القای مفکوره های حزب حاکم کشانده شد و تعداد زیادی از داستان نویسان تحت تأثیر جو حاکم و عمدتاً نویسندگان شوروی به نوشتن داستان پرداختند. در این دوره با آنکه عدۀ به دستوری نویسی نپرداختند اما به طور عموم ایجاد اتحادیه نویسندگان یا انجمن نویسندگان و تجمع نویسندگان تشکیل بخش داستان در چوکات این انجمن و اختصاص مجله ژوندون به نویسندگان باعث شد کانونی برای تجمع نویسندگان در مجمع و داستان نویسان به طور اخص به وجود آید. در این سالها تعداد زیادی از کتب داستان و داستان گونه به چاپ رسید.

به طور عموم پس از (7) ثور (1357) و حوادث بعدی آن با توجه به حوادثی که به کشور آمد ادبیات داستانی از چهار مرکز به نشر میرسید. در داخل به طور ذوق زده و شتاب زده آثاری به چاپ رسید که برخی از آنها قرار ذیل اند:

آخرین آرزو از اسدالله حبیب، آشنای بیگانه از روستای باختری، آوازی از میان قرن ها از رهنورد زریاب، اشک گلثوم از حسین فخری، اوشاس از نجیب الله تورویانا، بابه توره از ببرک احساس، یارانه از رازق فانی، کاروان سپیده از یحیی خوشبین، برادی از غلام حیدر یگانه، بید خونین به اهتمام تورپیکی قیوم از چند داستان نویس، تصویری در خورشید از یحیی خوشبین، خانه دیگر از مریم محبوب، خفاشان از گل احمد نظری آریانا، دختری سربازی از آنسوی سده ها از فضل حق فکرت، درز دیوار از اکرم عثمان، دشت ایوان از ببرک ارغند، دشت قابیل از سپوژمی زریاب، دفترچه سرخ از ببرک ارغند، دوستی از شهر دور راه سبز از کریم میثاق، زمین از قدیر حبیب،زندگی و قصه ها از رحیم مجید، زنجیر گناه از توپیکی قیوم، سکوت هاجر از نعمت حسینی، سلام بر عشق از رزاق مأمون، سیماها و آواها از نعمت حسینی، شبی که باران می بارید از قادر مرادی، افسانه های مردم از عبدالرحمن پژواک، شرنگ شرنگ زنگها از سپوژمی زریاب، شکار فرشته از پویا فاریابی، کبوتر سعادت از میر حسام الدین برومند، گرگ ها و دهکده از حسین فخری، گندم های سرخ داستانها از چند نویسنده، مرجان از ببرک ارغند، مرداره قول اس از اکرم عثمان، مرد کوهستان از رهنورد زریاب، مصیب کلنگان و ملاقات در چاه آهو از حسین فخری، میراث عشق از علی احمد نعیمی، نبر در قله شامل چند داستان، نقش ها و پندار ها از رهنورد زریاب، وقتی که نی ها گل میکنند از کوزه گر و اکرم عثمان، و گلوله ها گپ میزدند از عالم افتخار، هلال عید پس از پنجره از زلمی باباکوهی، داستان کوتاه «از آدم تا آدم» و «مهمانی آقای رییس» منتشره ی مجله ی سباوون از داود سیاووش و داستان کوتاه «به یادگار ارغوان» با نام مستعار سیاووش نیرو از داود سیاووش منتشره در مجله ی عرفان سال 1358 و غیره نشراتی که از طریق کمیته دولتی طبع و نشر، اتحادیه نویسندگان و یا مطابع دیگر تحت اداره حکومت به چاپ رسیدند.

در همین سالها و سالهای بعد از آن گروه دیگری از نویسندگان که بنابر دلایل گوناگون به پشاور مهاجر شده بودند به نشر آثارشان پرداختند که آنجمله از اگر بهار نیاید از صبور الله سیاه سنگ، تصورات شب های بلند از خالد نویسا، جاده خاکستری و فولادی از نعمت حسینی، در امتداد خسوف از باقرعلی عادلی، در انتظار ابابیل از حسین فخری، درخت ها کارتوس گل می کنند از مریم محبوب، رازهای قلعه قرمز از سرو رآذرخش، رفته ها بر نمیگردند از قادر مرادی، سربه داران از بتول سید حیدری، صدایی از خاکستر از قادر مرادی، عشق و غربت از دستگیر نایل، فصل پنجم از خالد نویسا، کاج ها و سرزمین آهک از صدیق فضلی، مصیبت نامه هابیل از سرور آذرخش، نقش های موهوم از عزیز الله نهفته، نی نواز از محمد امان وارسته، یادداشت های زیر تصویر از گل احمد نظری آریانا میتوان نام برد.

در همین سالها نویسندگان که به ایران مهاجر شده بودند و یا تحت تأثیر فضای فرهنگی ایران در حلقات داستان نویسی جذب شدند شماری از داستانها را به چاپ رساندند که از آنجمه از زنجیرهای سرخ از محمد حسین محمدی، اینک دانمارک از محمد آصف سلطان زاده، پرواز ستاره از محمد حسن رضایی، پشت پلک ثریا از عباس جعفری، جای خالی گلدان از تقی واحدی، جلجتا از ناصر فرزان، جنین آفتاب از صدیقه کاظمی، چراغ سبز از گل احمد نظری آریانا، داستانهای امروز به کوشش محمود خوافی، در گریز گم میشویم از محمد آصف سلطان زاده، سایه مهتاب از آمنه محمدی سالهای برزخ و باد از سید اسحاق شجاعی، سنگ ملامت به کوشش محمد جواد خاوری، سنگ سیب از حسین حیدر بیگی، عصر شب از احمد شاه فرزان، قطعه یی از بهشت از علی پیام، کتابفروش دیوانه به کوشش م حیدریان، گزیده ادبیات معاصر از محمد جواد خاوری، مردی که خنده می فروخت از محمد حسین محمدی، مهاجران فصل دلتنگی به کوشش سید اسحاق شجاعی، نثر دری افغانستان (سی قصه) به کوشش علی رضوی، نوروز فقط در کابل با صفا است از محمد آصف سلطان زاده، و دیوار ها گوش داشتند از سپوژمی زریاب میتوان نام برد.

آنعده نویسندگانی که به اروپا و امریکا مهاجره شده بودند شماری از داستانهای شان را در همان قاره ها به چاپ رساندند که به طور نمونه میتوان از داستانهای باران از حلیم تنویر (هالند)، خانم جورج از مریم محبوب (کانادا)، در پشاور برف نمی بارد از نصیر بهرین (آلمان)، سنگساران گنه کار از شریفه شریف (کانادا) قحط سالی از اکرم عثمان (سویدن)، گم از مریم محبوب (کانادا)، نگینه از پروین پژواک (کانادا) و غیره نام برد.

اما هرچهار جریان در واقع به یک ریشه ارتباط دارند که فرهنگ و ادب افغانستان و سرزمین واحد و پر افتخار شان میباشد. آنان همه از زوایای گوناگون رو به وطن دارند.

در دوره طالبان انجمن نویسندگان لغو شد، به غیر از هیواد، انیس، کابل تایمز، شریعت و نشرات اختصاصی طالبان سایر نشریه ها متوقف شدند. نویسندگان به خاطر امرار معاش در موسسات مشغول وظیفه شدند و اصلاً داستان نویسی و داستان خوانی به آن شیوه قبلی بدعت و گناه دانسته شده به عوض کتابهای داستانی بیشتر کتاب خوابنامه ابن سیرین در بازار دست به دست میشد چون مردم شب ها خواب های وحشتناک میدیدند و اصلاً مطالعه داستان و رمان به مفهوم قبلی طی پنجسال از اثر فشار های روحی و اقتصادی در جامعه فراموش شد.

پس از سقوط اداره طالبان هیچ دست پر قدرتی دروازه انجمن نویسندگان را باز نکرد و بازهم تشکیلات اتحادیه های صنفی در اوایل از طریق وزارت دولت در امور سازمان های اجتماعی و بعداً توسط افراد تنظیم ها کنترول میشد که تا اکنون بنابر عوامل فوق اکثر سازمان اجتماعی به پا ایستاده نه شد.

با از پا افتادن سازمان ها اجتماعی و فعالیت های فرمایشی این نهاد ها با حمایت پولی خارج رفته رفته شور و شوق و حال و هوای گذشته از میان رفت و دیگدان مراکز فعالیت های فرهنگی و ژورنالیستیک سرد شده محافل زیر سقف این حزب و آن حزب و این شخص و آن شخص با پول های باد آورده تشکیل شد که نویسندگان و ژورنالیستان آزاد به آن علاقه نمیگیرند.

در حالیکه جوانان در دهه چهل و پنجا داستانهای بینوایان، مردی که میخندید و سپید دندان، گردن بند و غیره را به حافظه سپرده بودند و حتی نخواندن داستانی از کافکا، شکسپیر، جک لندن و غیره نوعی در حلقات روشنفکران بی خبری و کمبود مطالعه فکر میشد در حال حاضر اگر از کسیکه با نیروهای کشور های این نویسندگان کار می کند پرسیده شود شاید تفاوت جک لندن و لندن را از هم کرده نتواند. دیگر کسی در میان جوانان وقت خود را به مطالعه کتابهای قطور و ضخیم رمان ضایع نمیکنند و حتی متن های طولانی نشرات چاپی را نمیخوانند که متأسفانه تا کنون هیچ حلقه روشنفکری و کانون روشنگری متوجه این افول بحرانی که در وضعیت مطالعه دامنگیر جوانان میباشد نشده است.

داستان نویسان بزرگ جهان

اکتبر 30, 2008

گردآورنده:یما

شماره 38 و 39/ 7 عقرب 87/ 28 اکتوبر-08

ادگار آلن پو

ادگار آلن پو در هاستن ایالات متحده متولد شد.

آلن پو نویسنده خیالپرداز و اغراق گوست. آثار آلن پو به پیروی نویسندگان رمانتیک آلمانی به خصوص هوفمان شکل گرفته است و آثارش التهاب و وحشت را در او آشکار میسازد که نشاندهنده روان مالیخولیایی اوست و این کیفیت در داستانهایش به قوت موجود است.

شخصیت اصلی بیشتر داستانهای پو مرد دیوانه و یا بیماری را  معرفی و تمثیل می کند.

از اثر درد و رنج عاقبت در میخانه ای در چهل سالگی درگذشت.

کلاغ، آدم کشیهای کوچۀ بزرگ، داستان شگفت انگیز، الیوزا، سوسک طلایی، به هلن، اسرافیل، دوزخ، دو قتل، ولادیمیر، زنده بگور، الاعراف، قلب رازگو، مرگ سرخ، بخواب رفته، تیمور لنگ، گربه سیاه، شبکه آمونتیلادو از مهمترین آثار او هستند.Ÿ

گی دو موپاسان

هانری رنه البرت گی دو موپاسان در فرانسه متولد شد. گی دو موپاسان یکی از بزرگترین واقع گرایان ادبیات اروپای غربی در قرن نوزدهم به شمار میرود. طبیعت گرایی در آثار پاسان سبب گشته که او را «ناتورالیست» بخوانند. پاسان از نظر فنی و اصول قرار دادی داستان از ادگارآلن پو پیروی میکند.

اما، گوستافلوبر در حکم معلم و رهنما، نوشته های پاسان را نقد و بررسی می کرد و تأثیر فلوبر بر پاسان چنان است که بهترین آثار پاسان در زمان حیات فلوبر نوشته شده است.

خداوند متعال، تپلی، منظومه ها، یک زندگی، پیروژان، مادموزال فی فی، صلح در خانه، لبخند بخت، از آثار وی هستندŸ.

او.هنری

ویلیام سیدنی پورتر معروف به او.هنری در کارولینای شمالی بدنیا آمد.

نهایت هنرمندی هنری را در نوشتن داستان کوتاه دارد. در داستانهای هنری وی یک نوع حالت غیر مترقبه و ناگهانی دیده میشود که خواننده را غافلگیر می کند.

او بیشتر از ششصد داستان نوشته است که احساسات و تخیلات بی نظیرش در سراسر آثارش مشهور است.

هنری به دلیل ورشکستگی بانکی که در آن کار می کرد زندانی شد، پس از آزادی زندان به نویسندگی روی آورد.

پز عالی، جاده سرنوشت، داروی محبت، شهر آرام، چهار میلیون، چراغ قلب مغرب، سنگهای غلطان، آواز شهر، شش ها و هفت ها، ولگردان و آوارگان و کار سخت از آثار اوست.Ÿ

 

نیکلای واسیلی- لویچ گوگول

 «شنل» (Overcoat) گوگول اولین درخشش و روزنه داستان کوتاه واقع گرا در جهان است برای اولین بار شخصیت اصلی یک داستان فردی از میان طبقه محروم جامعه بود، گوگول در اوکراین پا به جهان گذاشت، در سن پیترزبورگ به شغل دبیری پرداخت. گوگول در دورۀ نیکولای اول تزار زندگی میکرد و داستان شنل محصول چنین دورانیست.

گوگول قبل از انتشار داستان «شنل» مجموعه داستانهای «غروب در مزرعه ای نزدیک دیکانکا» را نوشته و منتشر کرده بود که بیشتر حال و هوای این مجموعه حکایت از زندگی زادگاه گوگول اوکراین را داشت. تنوع در آثار گوگول از او نویسنده نو آور خلق کرده است، بطوری که داستان هایش به کلی متفاوت است. اگر چه گوگول در سبک نوشتار رمانتیک میباشد اما گاهگاهی رگه هایی از رئالیسم در آثارش بخوبی هویداست. غروب در مزرعه ای نزدیک دیکانکا و حماسه تاراس بولبا نمونه های خوب رئالیسم در آثار گوگول است. سایر آثار مشهورش عبارتند از: میرگورود، بازرسس، تراژیدی، شب زنده داری ها، شب عید، یادداشتهای یک دیوانه، بازار مکاره، یک شب ماه نامه، افسانه ها، تصویر، راهزنان، عروسی و نفوس مرده.Ÿ

 جک لندن

 جک لندن یکی از مشاهیر داستان نویسی امریکاست.

جک لندن در سال (1875) در سانفرانسیسکو متولد شد و از (19) سالگی به تحصیل پرداخت.

در جوانی از فقر و تنگدستی رنج میبرد به همین سبب درون مایه داستانهایش را محرومیت طبقات تهیدست که در عسرت زندگی می کنند تشکیل میدهد.

اغلب قهرمانان داستانهایش حیوانات و یا مردم نیمه وحشی و ابتدایی است که تلاش و کوشش برای رسیدن به هدف  از او فردی بیباک و ناترس بار آورده است.

آوای وحش، سپید دندان، پاشنه آهنین، داستانهای دریای جنوب، اعتراف، تب طلا، جزیره وحشت، خاموشی سپید، مارتین ایدن، حماسه شمال و بچه گرگ از آثار بیاد ماندنی او هستندŸ

 

صادق چوبک

در سال (1295) در بوشهر زاده شد.او یکی از نویسندگان ناتورالیست داستان فارسی به شمار میرود.آثار او با تأثیر پذیری از نویسندگان امریکایی نظیر «استین بک»، «همینگوی» و «فالکنر» شکل گرفته است.

مجموعه های نخستین داستانهای چوبک «خیمه شب بازی» و «انتری که لوطیش مرد، بود» نمایانگر سبک خاص چوبک است که تا آنزمان در آثار دیگران دیده نشده بود. مجموعه «چرا دریا طوفانی شد» از درخشش خلاقانه او در داستان نویسی حکایت دارد. آثار مؤخر چوبک رمان تنگسیر، داستان بلند سنگ صبور و دو مجموعه چراغ آخر و روز اول قبر درخشش  و موفقیت داستان های مقدم ا ورا ندارند و نوعی عقب افتادگی او از آثار اولیه اش را نشان میدهد.Ÿ 

 

صادق هدایت

او یکی از اشراف زادگان و نوادگان رضاقلی خان صاحب مجمع الفصحا بود.

در سال (1304) شمسی با گروهی از جوانان به اروپا رفت تا در رشته طب دندان درس بخواند اما به زودی رشته عوض کرد و به مهندسی روی آورد اما علاقه اش به مسایل ادبی و فلسفی او را از ادامه تحصیل بازداشت.

نخستین مجموعه داستانهای هدایت به نام زنده بگور بعد از برگشت از اروپا انتشار یافت. هدایت یکی از نویسندگان نو اندیش بود که با ایجاد گروهی از همفکران خود کارهای ادبی نو را در ایران شکل داد. سایه مغول، نمایشنامه تاریخی مازیار، وغ غ ساهاب، سه قطره خون، سایه روشن، اوسانه، نیرنگستان، اصفهان نصف جهان، روی جادۀ نمناک ما علویه خانم، ترانه های خیام و سرانجام شاهکار بوف کور همه حاصل کار این دورۀ هدایت است.

در سال (1321) مجموعه سگ ولگرد را منتشر کرد که از بهترین های آن میتوان از بن بست و سگ ولگرد نام برد. در سال (1324) بهترین اثر خود حاجی آقا را منتشر کرد که به نظر بسیاری ها طرح مسایل جدید در این اثر نهایت هنرمندی و کمال او را نشان میدهد.

چهار سال پایان عمر هدایت با نوشتن توپ مرداری و پیام کافکا به پایان میرسد و کتاب پیام کافکا در واقع مقدمه ای بر ترجمه گروه محکومین کافکاست. در بازگشت به پاریس در (1330) با باز گذاشتن شیر دهن گاز به زندگی خود خاتمه داد.Ÿ

انتوآن چخوف

چخوف در تاگانرک روسیه بدنیا آمد. در رشته طب درس خواند.

نویسندگی چخوف زیر تأثیر نویسندگانی چون تولستوی، تورگه نف، فلوبر و موپاسان آغاز یافت.در اوایل برای بدست آوردن پول داستانهای کوتاه فکاهی و هجوآمیز نوشت که بعد ها حتی از تجدید چاپ آنها امتناع کرد.

داستانهای کوتاه چخوف از بهترین آثار او به شمار میروند اگر چه در سالهای بعد آرزوی نوشتن رمان در سرداشت ولی هیچگاه به حجم رمان نوشته نتوانست.حرفه طبابت بر داستان های چخوف بی تأثیر نبود چنانکه خودش وجه تمیز خودرا در نوشتن داستان در فهم اطلاعات طبی دانسته میگفت:«اطلاعات طبی، نیروی مشاهده مرا تقویت کرده و وسعت داده و دانش مرا نسبت به جهان و مردم غنی و سرشار کرده است.» آثار مهم چخوف عبارتند از: استپ، شیطان جنگل، هنگام سحر، جشن سالانه، زنگ ها، خرس، خواستگاری، فراریان ساخالین، دوئل، زنان، دکتر بی مریض، اطاق شماره 6، خاطرات یک استاد، تیفوس، جنایتکار، درمیان گودال. چخوف بر اثر مرض سل در آلمان درگذشت.Ÿ

 

عزیز نسین

عزیز نسین از طنز نویسان نامدار ترکیه بوده نام اصلی وی  محمد نصرت میباشد. نسین در (20) دسمبر (1910) در جزیره هیبلی آدا استانبول دیده به جهان گشوده. از خدمت افسری در ارتش به مطبوعات رفته طنز های گیرایش در رسانه های چاپی شهرتی عالم گیر و بلند آوازه برایش کمائی کرد. عزیز نسین به دلیل نوشته های تند و انتقادی چندین بار به زندان افتاد اما دست از قلم بر نداشت. قهرمانان آثار عزیز نسین را در نوشته هایش اکثراً کارمندان پایین رتبه، پیشه وران و تهیدستان بیکار تشکیل میدهند. آثار عزیز نسین به بیش از (30) زبان زنده دنیا ترجمه شده اند که برخی از آنها قرار ذیل اند:

داستان کوتاه:

 

چیزهای به جا مانده، دم سگ، قطعه یدکی، حمدی فیل، دیوانه یی روی بام، صندلی دسته دار، مراسم دیگ، هیولای توروس، دیوانه ها طلاق گرفتند، قسمت محله، خر مرده، کدام حزب میبرد…

رمان:

تنها راه، در اداره پولیس، دیوانه گان من، من هم بچه بودم، خاطرات یک تبعیدی…

افسانه:

روزی در سرزمینی، ورجه و ورجه، گوساله جان بخواب، افسانه های بابا عزیز…

قصه:

ماشین سخن رانی، رفتیم نزدیک رفتیم دور، سلام، نوشته های محکوم و تبرئه شده، امان از ما روشنفکرهای بزدل…

عزیز نسین هرچند با طنزهایش شهرت یافته اما باری شعر هم سروده، هزلیات، سفرنامه و نمایشنامه هایی نیز از وی به جا مانده.

این طنز نویس بزرگ ترک در مسابقات بین المللی چندین بار به دریافت جوایز جهانی نایل گردید که از آن جمله میتوان از جایزه نخل طلا که آن را به خاطر داستان حمدی فیل در سال (1956) و جایزه خارپشت طلایی که آن را در مسابقه بین المللی طنز در بلغاریا به دست آورده یاد آوری نمود.Ÿ

داستان نویسان شهیر افغانستان

اکتبر 30, 2008

گردآورنده: ریگروان

شماره 38 و 39/ 7 عقرب 87/ 28 اکتوبر-08

داکتر محمد اکرم عثمان

 داکتر محمد اکرم عثمان به سال 1316 خورشيدی در شهر هرات بدنيا آمده است.در رشته حقوق و علوم سياسی تا درجه دکترا تحصيل کرده و دانشنامه دکتری رشته سياسی را به درجه بسيار خوب از دانشکده حقوق و علوم سياسی دانشگاه تهران بدست آورده است. او سالها گوينده و نويسنده برخی از برنامه های ادبی و اجتماعی راديو ـ تلويزيون بوده و چند گاهی مسووليت اداره هنر و ادبيات آن موسسه را داشته است. مدت زمانی در اکادمی علوم افغانستان به عنوان مسوول انستيتوت های تاريخ  و حقوق کار کرده. سپس آخرين ماموريت هايش در افغانستان کار در پست های مختلف وزارت خارجه بوده که از آنجمله او چندگاه به عنوان قونسل افغانستان در شهر دوشنبه پايتخت جمهوری تاجيکستان و کاردار سفارت افغانستان در تهران کار کرده و اکنون در سويدن زندگی می کند.

آثار داستانی

ـ وقتی که نی ها گل می کنند ( مجموعه داستان ) نشر کرده انجمن نويسندگان سال 1364.

ـ درز ديوار ( مجموعه داستان ) نشر کرده موسسه چاپ بيهقی سال 1366.

ـ کوچه ما ( رمان ) که عجالتا نشر آنرا دو هفته نامه های صرير چاپ هالند و زرنگار چاپ کانادا و همچنان مجله  فردا چاپ سويدن آغاز کرده است.

ـ قحط سالی (مجموعه داستان) نشر کردهء کلوب قلم افغانها، سويدن، اکتوبر سال 2003 .

داکتر محمد اکرم عثمان ازدواج کرده، دو پسر و يک دختر دارد.Ÿ

سپوژمی زریاب چراغدار متعهد ادبیات داستانی و نویسنده «دشت قابیل»

سپوژمی زریاب دخت عبدالروف پنجشیری می باشد. و در سال هزارو سه صدوبیست ونه خورشیدی در کابل زاده شده است. دوره های دبستان ودبیرستان را در مدرسه «ملالی» خوانده واز دانشگاه کابل در رشته ی زبان وادبیات فرانسوی دانشنامه گرفته و در رشته ی ادبیات مدرن از فرانسه با مدرک دوکتورا فارغ التحصیل شده است وی از دوره ی دانش آموزی به داستان نویسی پرداخته وتا کنون از او مجموعه داستان های «شرنگ شرنگ زنگ ها»، «دشت قابیل» و داستان بلند به نشر رسیده و او هم چنان در مکتب های ملالی و استقلال تدریس کرده است. سپوژمی زریاب که در آغاز «رووفی» تخلص می کرد بعد از ازدواج با اعظم رهنورد زریاب، سپوژمی زریاب تخلص می کند.» به باور برخی از نظریه پردازان ادبی: جایگاه سپوژمی زریاب در میان داستان نویسان امروزین وحتا اساتید رشک آوراست. سپوژمی زریاب در میان بانوان داستانسرا به بالا ترین مقام داستان نویسی کشور تکیه داردو کمترین نویسنده را می توان سراغ کرد که با تعهد و مسوولیت دوگانه دست به قلم داشته باشد. تنوع درونمایه داستانی، زبان داستان، توجه به شگرد های داستان و انسجام مضمون و شکل از دیگر ویژه گی های داستان نویسی سپوژمی زریاب را می سازد. سپوژمی زریاب از نادر نویسنده گان ماست که با مدرن ترین شگرد های داستان نویسی آشنایی دارد. زبان پارسی را بخوبی می داند و مردم و سرزمین اش را دوست می دارد. این تعهد در برابر مردم و هنر نویسنده گی در بسیاری از داستان هایش تجلی دارد. سپوژمی زریاب در داستان هایش نه تنها با زمانه ما و مصایب ما، ما را آشنا می سازدو پیوند هنری و گفتگو برقرار می کند بلکه این مصایب ورنج هارا در تمامیت انسانی ما به تصویر می کشد وبومی ترین نام ها، روایت ها، رنج ها و هویت ما را در قالب معاصرترین شگرد های داستان پردازی جاویدانه می سازد. ز همین رو یک تن از افغانستان شناسان فرانسوی سپوژمی زریاب را درکنار خلیلی و مجروح یکی از بزرگترین نویسنده گان افغانستان برشمرده است. قلمش توانا وخلاقیت ادبی اش شگوفا باد!Ÿ

محمد اعظم رهنورد زریاب

محمد اعظم رهنورد زریاب در سال 1323 خورشیدی در شهرکابل دیده به جهان گشود. پدرش اهل «غزنین» و مادرش از مردمان شمال افغانستان بود. خانواده او همه علاقه مند به فرهنگ و هنر بودند او با «سپوژمی زریاب» نویسنده نامی افغانستان،ازدواج کرد كه حاصل آن سه فرزند دختر است. زریاب در سال 1360 به ریاست انجمن نویسندگان انتخاب شد و خدمات قابل توجهی نیز انجام داد. از سال 1373 خورشیدی کابل را ترک کرد و به مونپولیه فرانسه رفت،اما پس از تشکیل دولت مؤقت از سوی وزارت فرهنگ به خدمت دعوت شد وبه سمت معاون وزیر فرهنگ انتخاب شد و اکنون مشاور تلویزیون طلوع در افغانستان است.

از آثار اوست:«آوازی از میان قرن ها»،«دوستی از شهر دور»،«مرد کوهستان»،«نقش ها و پندارها» داستان،«گلنار وآیینه» رمان،حاشیه ها،«گنگ خواب دیده» پژوهش هنری،«مجموعه داستان پیراهن ها» ترجمه نویسنده های مختلف، «شمع شبستان»مجموعه خاطرات و« اختر»فیلمنامهŸ.

چرا نویسنده مینویسد؟

اکتبر 30, 2008

تورج رهنما

شماره 38 و 39/ 7 عقرب 87/ 28 اکتبر-08

ماکس فریش در ماه می (1911) در نزدیکی زوریخ زاده شد. اجدادش نیمی اتریشی و نیمی از ناحیۀ جنوب غربی آلمان بودند. دوران ابتدائی و متوسط را در زادگاهش گذرانید و به سال (1930) دیپلم گرفت. فریش ابتدا در دانشگاه زوریخ در رشتۀ ادبیات آلمانی به تحصیل پرداخت، اما پس از دو سال ناگزیر شد که آن را به سبب مضیقه های فراوان مادی رها کند. پس از آن خبرنگار شد و به کشور های زیادی سفر کرد. اما این دوران نیز چندان نپائید. فریش به سال (1936) در رشتۀ معماری به تحصیل پرداخت و پس از به پایان بردن آن مهندس شد.

نخستین رمان فریش به سال (1934) انتشار یافت، اما نمایشنامه های معروف او ابتدا پس از جنگ جهانی دوم منتشر شدند و به صحنه آمدند. در بین این آثار، نمایشنامه هایی نظیر «دیوار چین»، «دون ژوآن»، «بیدمان و آتش افروزان»، «آندورا» و «بیوگرافی» اعتبار بیشتری یافتند و سبب شهرت جهانی فریش شدند.

هنرمند سویسی اخیراً در زادگاهش درگذشت.

 

هنگامی که ماکس فریش به سال (1958) جایزۀ ادبی شهر زوریخ را دریافت کرد، در خطابه ای که به همین مناسبت ایراد نمود، سؤال جالب توجهی را مطرح کرد: چرا نویسنده می نویسد؟

به نظر فریش پاسخ این پرسش را برخی چنین میدهند: برای اینکه جهان را تغییر دهند. اما پاره ای دیگر- که خود فریش نیز از شمار ایشان است- اعتقاد دارند: برای اینکه جهان را بهتر تحمل کنند.

فریش در همین خطابه میگوید:«من به سبب هراسی که از تنهائی دارم می نویسم؛ من اگر در تاریکی آواز میخوانم، دلیل آن وحشت است.» این جمله به بهترین وجه نشانگر اضطراب های نویسنده یی است که تصویرگر هراس های غیر قابل توصیف است.

گفتیم که فریش به دلیل وحشتی که دارد می نویسد. اما علت این هراس چیست؟- پاسخ فریش کوتاه و صریح است: بی هویتی انسان روزگار ما و جدا افتادن او از عوالم معنوی. رمان های فریش گواه این طرز فکر است.

فریش به سال (1953) رمان «اشتیلر» را نوشت و آن را یک سال بعد انتشار داد. این اثر که با سرعتی خارق العاده نام او را بلند آوازه کرد و سبب شهرت جهانی او شد، محتوائی شگفت دارد: امریکائییی به نام مستر وایت هنگام ارائه گذرنامه خود در مرز سویس به مشکل بزرگی روبرو می شود: مأمور بازدید گذرنامه ها ادعا می کندکه این شخص نه تنها امریکائی نیست، بلکه در اصل سویسی است به نام اشتیلر که سالها پیش در زوریخ پیکره ساز بوده، در جنگ های اسپانیا شرکت کرده، به اتهام جاسوسی مورد تعقیب قرار گرفته و سپس مفقود شده است.

شنیدن این اظهارات برای وایت (یا اشتیلر) کاملاً غیر عادی است و سبب شگفتی وی می شود. از این رو هنگامی هم که مأمور بازدید گذرنامه ها در اثبات نظر خود پا فشاری می کند، خشمگین می شود و سیلی محکمی به گوش او می نوازد. اشتیلر بازداشت می شود و در بازداشتگاه به نوشتن شرح حال خود می پردازد. او که نمی خواهد اشتیلر باشد- به یاری نیروی خیال به گذشته خود می اندیشد و در پی آن است که در آنجا هویت خویش را بیابد. آیا او واقعاً همان کسی است که دیگران به نام اشتیلر می شناسد، یا آنچه به او نسبت می دهند بی اساس است؟ اشتیلر پاسخی برای پرسش خود نمی یابد. اما نمی خواهد به سادگی نیز تسلیم شود:«آخر چه کسی می تواند ثابت کند که من واقعاً کیستم؟»

اشتیلر وضع بغرنجی دارد: او نه تنها با جهان پیرامونش، بلکه با خود نیز بیگانه شده است. اما سبب این امر را نباید تنها در وضع روانی او، بلکه در وجود عوامل مؤثری چون محیط و زمان وی نیز جستجو کرد. گویا اینکه اشتیلر در سرزمینی زندگی می کند که به ادعای بسیاری از مردم یکی از آزادترین کشور های جهان است، اما او با این نظر به هیچ روی مؤافق نیست. گذشته از این او در روزگاری به سر می برد که صنعت شگافی عمیق بین آدمیان پدید آورده و سبب جدائی آنان از هم شده است.

اشتیلر پیوسته از خود میگریزد؛ در زندگی گذشته اش نیز چنین بوده است: هرگز هنرمند بزرگی نبوده، در جنگ های اسپانیا جز سرخورده گی بهره ای نبرده و در زندگی زناشوئی خود، که به جدائی نیز انجامیده، لحظه ای احساس خوشبختی نکرده است.

اشتیلر دو شخصیت جداگانه دارد: هم اشتیلر است و هم اشتیلر نیست، «هم در رؤیا زندگی میکند و هم پای بند واقعیت است.» او از نظر روانی دچار آن نوع اختلالی است که در روانکاوی به «اکیزوفرنی» شهرت دارد و از پدیده های دردناک روزگار ماست.

فریش در رمان خود سرنوشت انسان متمدن امروز را نشان میدهد، انسانی که از اصل خود بی خبر و ناگزیر است که هنگام روبرو شدن با دیگران تنها از صورتک هایش استفاده کند. اما اشتیلر در جلسۀ دادگاه به واقعیت دردناک دیگری نیز پی می برد: همۀ کسانی که با او روبرو میشوند «تمام افرادی که در گذشته اش به گونه ای نقشی ایفا کرده اند)، می کوشند که صورتک او را از چهره اش بردارند و به او ثابت کنند که او همان اشتیلر، تندیسگر مفقودالاثر سویسی است. به عبارت دیگر، همۀ آنها در اندیشۀ آنند که به او بفهمانند که چه نقشی را باید در آینده ایفا کند. اما اشتیلر تسلیم نمی شود:«نه، من اشتیلر نیستم؛ آخر این مردم از جان من چه میخواهند؟… آنها به من تنها راه گریز را نشان میدهند، نه آزادی را. -گریز به قالب یک نقش یک کلیشه!»

اشتیلر میخواهد به آزادی و غنای درونی دستیابد، از اینرو از همسرش جدامی شود، ابتدا به اسپانیا و سپس به امریکا میرود و همه اینها تنها به این امید که با دور شدن از محیطی که بدان خو گرفته است، با خود آشنا و از هویت واقعی خویش آگاه شود. اما کوشش اشتیلر بی نتیجه است: با دور شدن از محیطِ مأنوس، آدمی به خویش نزدیک نمیشود.

فریش در رمان خویش نشان میدهد که در تصویر کردن جزئیات استاد است:«پیچیده ترین مسایل را بیان کردن، پنهانی ترین دقایق را به شکلی  دلپذیر به خواننده تفهیم نمودن آیا چه کسی بهتر از فریش می توانست در این کار توفیق یابد؟»

فریش در شیوۀ نگارش خود با توجه به حالات روانی قهرمان اثرش زندگی او را از زبان اول- و سوم شخص مفرد، تعریف می کند. بدینگونه در رمان او زبان نیز در خدمت درونمایه قرار میگیرد و شگافی را که در شخصیت و روان اشتیلر پدید آمده است، دقیق تر نشان میدهد.

توفیقی که فریش با رمان «اشتیلر» به دست آورد، کم نظیر بود. اما این اثر- که در این میانه به بسیاری از زبان های دنیا برگردانده شده است- مقدمه ای بود برای آفریدن اثر بزرگ دیگر به نام «صنعت زده» که به سال (1957) انتشار یافت. این رمان که نام فریش را به زودی به عنوان یکی از بزرگترین رمان نویسان اروپائی مشهور ساخت، مهم ترین رمان او نیز به شمار می آید. در اینجا زندگی انسانی توصیف می شود که نظیر وی را در نیمۀ دوم سدۀ بیستم به ویژه در جوامع صنعتی- بسیار میتوان یافت.

والتر فابر مهندسی است که در زندگی او تنها اعداد مهم اند. او به روح، به سرنوشت، به جهان دیگر و به طور کلی به آنچه ملموس نیست، اعتقاد ندارد؛ فابر بین همۀ علوم، ریاضیات را برگزیده است و از خلال این عینک، به جهان می نگرد:«من آدمی فنی هستم و عادت کرده ام هر چیزی را همانطور که هست ببینم… ماه را میبینم که در آسمان کویر بالا آمده است، شاید درخشان تر از همیشه، اما در نظر من تودۀ قابل محاسبه ای است که دور کرات دیگر در گردش است. این، مسأله یی است فزیکی و مربوط به قوۀ گریز از مرکز، ضمناً مسأله قابل توجهی هم. اما به چه دلیل یکی پدیدۀ خارق العاده؟»

در اثنای سفری به کاراکاس هواپیمای حامل فابر به سبب از کار افتادن یکی از موتورهایش ناگزیر میشود که در کویر تامائولیپاس در مکسیکو فرود آید. این، فرصتی است که فابر با یکی از همسفرانش محشور و همصحبت شود و شگفت اینست که فابر در این گفت و گو پی می برد که این جوان آلمانی برادر دوست سالهای جوانی اش یوآخیم است که با او بیست سال پیش در زوریخ در خانۀ مشترکی زندگی میکرد. یوآخیم پس از جدائی از فابر با معشوقۀ او هانا ازدواج کرد. اندک اندک صحنه های گذشته در ذهن فابر زنده میشوند: فابر به یاد می آورد که هانا از او باردار بود، اما نمی داند پس از وضع حمل، یوآخیم سرپرستی کودک را به عهده گرفت. ضمناً آگاه نیست که زندگی هانا و یوآخیم نیز دیری نپائیده و پس از متارکه آنان کودک نزد مادرش مانده است.

فابر تصمیم میگیرد که با برادر یوآخیم به دیدن او برود؛ یوآخیم سالیان درازی است که از جهان متمدن بریده و در گواتیمالا به سر می برد. سفر انجام می گیرد، اما آنها یوآخیم را در مزرعه اش مرده می یابند؛ او خود را حلق آویز کرده است.

فابر به نیویورک باز میگردد و پس از فروختن اثاثیه و تحویل منزلش، با کشتی عازم اروپا می شود. فابر در کشتی با دوشیزۀ جوانی به نام الیزابت آشنا می شود که بویژه «موهای بلند دم اسبی» و «شلوار کاوبوی سیاه رنگش» نظر وی را جلب می کند. آشنائی سادۀ آنها پس از اندک زمانی به پیوندی عاطفی تبدیل می شود؛ حتی فابر -مردی که سنش از مرز پنجاه گذشته است- پیشنهاد ازدواج می کند. اما خیلی زود پی می برد که تا چه حد دنیای رنگین دختر برای او بیگانه است.

فابر تصمیم می گیرد که الیزابت را با موترش از طریق جنوب فرانسه و ایتالیا به آتن نزد مادرش ببرد. اما یک روز پیش از پایان سفر مشترکشان متوجه میشود که مادر الیزابت کیست:هانا! اکنون فابر با هراس انگیز ترین رویداد زندگی اش روبرو میشود: او به دخترش، که حاصل پیوند او با هاناست، دل باخته است.

اما در واپسین روز سفر مشترک اتفاق دردناک دیگری نیز روی میدهد: الیزابت در اثر سقوط از کوه و مار زدگی در می گذرد. فابر پس از این حادثه به دیدار هانا می رود و بعد از ملاقات کوتاهی با او بار دیگر سوی زندگی نا آرام خود باز می گردد: اما خیلی زود پی میبرد که دیگر توانائی ادامه آن را ندارد. از این رو فابر، که به سرطان معده دچار است و سرمایه مرگ را بر فراز سرِ خود میبیند، از کیوبا به یونان بازمی گردد تا واپسین لحظه های خود را در کنار هانا به سر برد؛ اما اجل مهلتش نمیدهد و پس از یک عمل جراهی در بیمارستان در می گذرد. آخرین سطوری که فابر در دفتر خاطراتش می نویسد، خواندنی است:«هانا می پرسد که آیا می توانم او را ببخشم؟ بعد در حالی که هر لحظه ممکنست پراستار وارد شود، زانو می زند و شروع به گریه می کند… تنها مطلبی که می توانم از او بفهمم این است که پس از آنهمه ماجرا دیگر نمی خواهد آتن را ترک کند. آتن، جائی که فرزند ما در آنجا دفن است… هانا همیشه می دانست که دخترش روزی او را ترک خواهد کرد. اما هرگز نمی توانست تصور کند که الیزابت در این سفر با پدرش رو برو شود، پدری که همه چیز را نابود کرد.»

فابر انسانی است که به سرنوشت اعتقاد ندارد. او سرنوشت را مجموعۀ «پیشامد» هائی میداند که قابل محاسبه و پیش بینی اند. اما شگفت این است که خود او در اثر همین تصادف های قابل محاسبه از پای در می آید.

فابر یقین دارد که به یاری عقل میتوان دشواری های زندگی را آسان و به کمک ریاضیات مسایل پیچیدۀ حیات را حل کرد. از این رو مانند اشتیلر هرگز از خودش نمی پرسد که: من کیستم؟ و اگر چنین سؤالی نیز از او بکنند، بیدرنگ پاسخ میدهد: من آدمی هستم که روی زمین،  استوار ایستاده است. اما سرنوشت چیز دیگری را به او می فهماند: در زندگی همه چیز قابل محاسبه نیست، مسایلی وجود دارند که عقل بشر از درکشان ناتوان است. افسوس که فابر زمانی به این واقعیت پی می برد که دیگر دیر است و راهی برای بازگشت  وجود ندارد. جای شگفتی است که فابر در یونان، یعنی در کشوری نه چندان پیشرفته، به معرفتی دست می یابد که در امریکا، یعنی مملکتی متمدن به آن دست نیافته بود.

یونان نه تنها واپسین منزل در سفر زندگی فابر است، بلکه افزون برآن آخرین صحنۀ این تراژدی نوین انسانی است که خواننده را به یاد خداوندان اساطیری، به ویژۀ اُدیب می اندازد. به عبارت روشن تر: اگر اُدیب با مادرش ازدواج کرد، فابر به دخترش دل می بازد.

جای تردید نیست که فریش یونان را برای محل رمان خود برنگزیده، بلکه در این کار تعمدی داشته است: اُدیب و فابر هر دو در برابر حقیقت نابینایند و از بازی های شگفت سرنوشت، بی خبر. اما آیا نمایشنامۀ کلاسیک، که فریش از موضوع آن در رمان خود بهره می گیرد، میتواند الگوی مناسبی برای خلق آثارِ هنری روزگار ما باشد؟ آیا… میتوان در آفریدن آثار ادبی هنوز هم از خدایان نمایشنامه های یونان باستان یاری خواست؟ این پرسشی است که باید هنگام پاسخ دادن به آن تأمل کرد.

اگرچه فابر- که مهندس نصب و تنظیم توربین های آبی و در استخدام یونسکوست- برای «کشورهای عقب افتاده» کار می کند، اما در درجۀ نخست خود اوست که از نظر معنوی عقب افتاده است: فابر انسان متفرعنی است که تنها به منطق ضعیف خود اعتقاد دارد و تصور میکند که فقط عقل آدمی است که مشکل گشای دشواری های اوست.

فابر، آدمی است که به جهان از روزنۀ اعداد و فرمول های ریاضی نگاه می کند. اما آیا تنها فابر است که توانائی درکِ عوالمِ درونی و بهره بردن از لذات معنوی را ندارد.  یا اجتماع نیز در پدید آمدن این «عقیم شدن عاطفی» سهیم است؟

فریش در رمان خود از جوامع صنعتی امروز که چهرۀ درونی آدمیان را مسخ می کنند و در نتیجه تنهائی و سرخوردگی آنان را موجب می  شوند، انتقاد می کند. نویسنده می داند که قهرمان اثرش از آن جهت محکوم به نابودی است، چون در تعیین سرنوشت او جامعه سوداگر و صنعتی سهیم است؛ به عبارت دیگر؛ فابر انسان بیماری است در جامعه یی که از نظر معنوی بیمار است.

فریش، رمان «صنعت زده» را نیز به شیوۀ «دفتر خاطرات» خود نوشته است. او دراین اثر با در نظر گرفتن شخصیت و روحیۀ قهرمان رمانش با چنان دقتی واژه ها را بر می گزیند و آنها را کنار هم می نهد که خواننده بسادگی می تواند حالات ذهنی فابر را دریابد و حتی چهرۀ اورا هنگام نوشتن در ذهن خود مجسم کند.

جمله هائی که فابر یادداشت می کند، به متن یک تلگرام بیشتر شبیه است تا به متن یک دفتر خاطرات. از آن گذشته، این جمله ها ویژگی دیگری نیز دارند: غالباً بدون فعل به کار برده میشوند. این شیوه نشان می دهد که فریش همانند قهرمان اثرش به فعل- که اجزای جمله را به هم پیوند میدهد- اعتقاد ندارد. او خوب می داند که در یک جامعۀ صنعتی امروز که بین افراد آن پیوندی عاطفی نیست، زبان نیز که تصویر گر واقعیات است، نمی تواند نظامی استوار داشته باشد و سبب پیوند آدمیان شود.

ماکس فریش بین سالهای (1950) و (1960) بهترین آثار خود را آفرید. از میان این آثار یکی هم رمان «صنعت زده» است. فریش در اینجا نشان می دهد که اگر طبیب عیسی دَمی نیست، دست کم درد را خوب تشخیص می دهد- و این، هنر بزرگی است.Ÿ

حالات روانی داستان نویسان

اکتبر 30, 2008

ارغوان

شماره 38 و 39/7عقرب87 /28اکتوبر2008

 

عدۀ از خوانندگان چنان می اندیشند که آثار فنا ناپذیر و بی نظیر بزرگان ادب، فرهنگ و هنر در نتیجه تکانه های شدید روانی و حالات قبض و بسط روحی و یا در نتیجه انفعالات به وجود آمده اند در مورد کاشف فورمول زنجیری بنزین هیچکس شک ندارد که آن فورمول را با دیدن ماران در خواب پیدا نمود و یا از کشف ارشمیدس که وزن خالص آن تاج را در حمام متوجه شد بسیاری ها واقف اند. مولانا مثنوی معنوی و دیوان شمس را در حالت خروش مزاجی به وجود آورد اما اینکه نویسندگان رمان، داستان و سایر آثار هنری چگونه آن شاهکار های ادبی را آفریده اند سخنان زیادی گفته می شود. عزیز نسین مینویسد که: خیلی ها از من میپرسند که چگونه اینهمه کتاب مینویسم؟ بعضی ها معتقد اند که هنرمندان دارای قدرت تخیل و الهامی هستند که از فرشتگان میگیرند… ابن عربی سرچشمه سرایش هایش را از جمال دختر ابو شجاع زاهر میگرفت به هرحال در ذیل حالات روحی برخی از این نویسندگان را هنگام نوشتن به توجه خوانندگان میرسانیم تا دیده شود که به راستی آنان در چه حال و هوایی مینویسند. از چه سوژه میگیرند و مشاعیر هنری شان با کدام صداها و از کجا بیدار میشود.

کریس اسوارت: کم کم متوجه شده ام که بهترین زمان نوشتن برایم زمانی است که گوسفندان را به چراگاه میبرم.

انجیلا لاوسون: با خودم فکر میکنم که بهتر است کمپیوتر را به آشپز خانه ببرم چون آنجا همه کارهایی را که میخواهم انجام بدهم دور و برم است.

یان سینکلر: اولین دست نویسم را خیلی سریع مینویسم تلاش میکنم تا هرچه به ذهن دارم بیرون بریزم بعد آن را دوباره نویسی کرده تنظیمات کلی را انجام دهم.

جان مک لرن: عادت کرده ام تا موضوعی به نظرم جالب نیاید، شروع نکنم به نوشتن. میگذارم بماند و حسابی پخته شود وقتی اولین دست نویس را مینویسم که دیگر طاقت نگه داشتن آن را نداشته باشم.

مارگارت فورستر: معمولاً کاری را که امروز مینویسم فردا نمی خوانم و در آن دست نمیبرم، چون به نظرم حالت طبیعی خودش را از دست میدهد.

استیو فالون: قسمتی از کار که خیلی مورد علاقه من است بخش بازخوانی مطالبی است که نوشته ام، خیلی از نویسندگان تصور میکنند که در این بخش نمیتوان چیز جدیدی اضافه کرد در حالیکه در این بخش ذهنم را روی سبک کار متمرکز میکنم.

سوزان هیل: کارهایی هست که خیلی تند نوشته میشوند کتابهایی هم هست که برعکس کند پیش میرود مثلاً دوره تکورن «پادشاه قلعه» سه هفته طول کشید و در طی شش هفته هم نوشته شد اما ایده کار آخرم سه چهار سال زمان برد تا شکل بگیرد، نوشتن آن هم یکسال طول کشید.

آنی فاین: من حوصله تجریدی فکر کردن را ندارم پس بخش کوچکی را طرح ریزی میکنم، بعد از مرتب کردن آن به سراغ بخش بعدی میروم رفته رفته کتاب تکمیل میشود.

سوزان گلاس: معمولاً ایده ها وقتی به سراغم می آیند که نزدیک آب هستم. در حمام  و یا جائی مثل دریا و اکثراً نیمه شب ها از خواب بیدار میشوم گاهی در نیمه شب ها مینویسم. صبح که می آیم سراغ کمپیوتر باورم نمیشود که این را، این بخش کامل را من نوشته ام.

فلیب هنشر: با آنکه در لندن زندگی میکنم اما دوست دارم که بیشتر داستانهایم را خارج از این شهر بنویسم، سه هفته آشکار، بعد ناپدید میشوم در یک هوتل یا اتاقی خود را حبس میکنم.

هیلاری رابینسون: معمولاً در موتر یا حمام است که ایده یی به ذهنم می آید یا در حالیکه به دنبال تحقیقم فکر میکنم نیم نگاهی هم به ایده یی دارم که به دهنم رسیده.

پندالاپلانته: برای نوشتن رمانی مثل «قلب سرد» ناچار بودم از آژانس های مسافرتی، مأمورین پولیس، پزشکان و غیره تحقیق کنم.

تینی اوکانل: همیشه موقع کار لباس های راحت میپوشم، چون تا کارم تمام نشود با هیچکس برخوردی ندارم. هر روز دست کم (4) ساعت مینویسم و اگر واقعاً به شور بیایم، شده که تا (18) ساعت در روز یکسره نوشته ام.

جودی بلوم: همیشه اولین دست نوشته ام وحشتناک است تا تمام شود زیاد زمان میبرد تا لحن مناسب آنرا پیداکنم.

آ.اس بیات: زمان اصلی نوشتنم، فصل تابستان و در خانه مان در خارج شهر است زمستان غمیگن و غیر فعالم و کسب حرارت میکنم، تابستان ها در بیرون خانه مینشینم و به کوه نگاه میکنم… بین ساعت (9-10) صبح میخوانم و بعد مثل دیوانه ها از ساعت (10-2) بعد از ظهر کار میکنم معمولاً با دست مینویسم… دلیل دیگر اینست که احساس درونی ام با سرعت دست جورتر است اما با این حال فکر میکنم کمپیوتر چیز جالبی است.

مگی گی: همیشه اولین دست نوشته هایم را سریع مینویسم. یکبار یادم می آید که از صبح تا شب مینوشتم و در طی (17) روز کار را تمام کردم. معمولاً نمی ایسم تا دوباره خوانی کنم چون میترسم که به آخر نرسم. همیشه هم از کاغذ سفید میترسم… معمولاً آخر رمانم را اول مینویسم…

یان بنکس: معمولاً زمستان ها مینویسم که نمیتوانم از خانه بیرون بروم با خود فکر میکنم اگر در کالیفورنیا زندگی میکردم، نمیتوانستم هیچگاه کاری انجام بدهم چون آنجا زمستان ندارد. اصلاً دوست ندارم در باره چیزی تحقیق کنم و بعد در باره آن بنویسم.

یان بنکس: روش کارم به اینصورت است که در طی سال تا ماه اکتوبر کاری انجام نمیدهم، بعد از آن تا کریسمس دیوانه وار مینویسم. تلاشم اینست که در دو روز (13) هزار کلمه بنویسم.

نیتادسای: اولین دست نوشته یی که مینویسم بدون اعتماد پیش میرود ممکنست (200) کلمه یا حتی(2000) کلمه باشد همیشه حسی پیش میروم. معمولاً نگاه میکنم و می بینم که این میتواند یک کتاب شود… زمانی که کارم گره میخورد به سراغ شعر خواندن  میروم.

مون یونیت ژاپا: میگذارم تا وقتی که دلم میخواهد میخوابم، بعد شروع میکنم به نوشته آنهم بدون وقفه.

مری لندن: هدفم از نوشتن کشف زندگی هاییست که با زندگی من متفاوت است برای کتاب جدیدم با (80) نفر از مردمان شهرمان راجع به زندگی، در گذشته ها و سرگذشت آنان گفتگو کردم…

کن فولت: وقتی شروع به کار نویسندگی کردم به من متوجه شدم که «نویسندگی احتیاج به این دارد که به سختی به چوکی بچسپی». البته در اطراف اتاقم قدم میزنم. اما اتاق را ترک نمیکنم. از خانواده ام خواسته ام که موقع کار حواسم را پرت نکنند. پس به خاطر کار ناچارم که آنها را نبینم. هر کتابم یک دوره دوساله دارد، یک سال طرح و نقشه میکشم و یک سال مینویسم. طرح داستان را بخش به بخش میریزم، قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم دست کم (100) دفعه به آن سرمیزنم… بعد چکیده داستان را به شرکتی که با آن کار میکنم و همسرم «باربارا» نشان میدهم…

دس دیلونی: رمان هایم معمولاً از فکر اولیه تا تکمیل شدن، یکسال طول میکشد با یک فکر شروع میکنم و (20) صفحه طرح مینویسم. این طرح نوشتن در حدود سه ماه طول میکشد، فکر ها باید با نمادهایی که مستقل با آنها هستند بیایند، این کار نوعی صید است، اما صیدی از دریای نا خودآگاه.

والتر موزلی: هیچ برنامه منظمی ندارم غیر از اینکه بنویسم… البته نظم نداشتن هم باعث میشود که کار ها از هم بپاشند. اما هیچکدام از کتابهایم نقشه یی ندارد و نمیدانم چه کار میخواهم بکنم… از تحقیق کردن متنفرم… معمولاً (15-20) بار مطلبم را دوباره نویسی میکنم.

جف نون: اگر میتوانستم دلم میخواست که تمام وقت بنویسم، حتی دلم نمیخواهد بخوابم. زمان کارم از آخر شب تا نزدیک صبح است.

آلن دوبوتون: خلاق ترین زمان کارم بین ساعات نُه الی ده و نیم صبح است بعد از آن کم کم همه چیز رو به تحلیل میرود. بعد از ظهر دیگر وحشتناک است…

آلکس سایل: هیچ وقت دوباره نویسی نمیکنم… وقتی هم که اولین دست نوشته ام را تمام کنم، آنرا به همسرم «لیندا» نشان میدهم. در حدود پنجاه دفتر چه یادداشت دارم که در آنها ایده های با مزه ام را مینویسم و بعد آنها را پیاده میکنم.

مایکل دیبلین: کاترین «همسر نویسنده» هم مثل من نویسنده داستان های پلیسی و جنایی است. ما بدون هیچ حرفی و قراری در اینجا هم به یک توافق رسیده ایم. اگر در طول روز همدیگر را ببینیم فقط برای هم دستی تکان میدهیم و میرویم به سر کار خودمان.

ریموند بریگز: شروع کارم همیشه با یادداشت کردن ایده هایم به روی کاغذ آغاز می شود. اما قبل از اینکه نوشتن را شروع کنم، داستان باید در مغزم کامل شده باشد. به نظرم مثل فلم ساختن است و باید اول گفتگو را آماده کنی. طراحی داستان برایم کار خیلی خسته کننده ای است. ولی ناچارم برای قالب آن تصمیم بگیرم اما همیشه بامداد مینویسم… «گراهام  گرین» عادت داشت از صبح که شروع به کار می کرد تا شب یکسره میرفت. ولی من نمیتوانم.

مارتین کروز اسنیث: ایده های خلاق زمانی به سراغم می آیند که برای قدم زدن بیرون میروم.

جکی آرنوت: من خودم را شناخته ام. آدم حواس پرتی هستم. نمی توانم هم موسیقی گوش کنم و هم کارکنم. الان سالهاست که دیگر تلویزیون هم ندارم. اولین رمانم «لانگ فرم» جلب توجه زیادی کرد. همین مؤفقیت باعث شد که با خودم نبرد سختی داشته باشم. الان در حال کار روی دومین رمانم هستم.

نانسی هوستون: معمولاً تمرکز صبح ها خیلی بهتر است. علتش هم اینست که می توانم خیلی از خوابهایم را به بیداری بیاورم. اما بیشتر ایده های خوبم، زمانی می آید که اتفاقاً پشت میز کارم نیستم. این زمان ممکنست وقت دوش گرفتن و یا در آشپزخانه باشد.

ماویس چیک: اولین رمانی که مینویسید مثل گرفتن مدرک دیپلم است و رمان هشتم و نهم مثل مدرک دکتری. کم کم آن جسارت جوانی را از دست می دهید. در حالی که به موضوعات عمیق تر و گسترده تر نگاه می کنید.

بارباراتراپیدو: سوار موتری می شوم و می روم به ساحل. موقع نوشتن خیلی سر و صدا میکنم. گفتگو های اشخاص را با خودم تکرار میکنم. جیغ می کشم و گریه میکنم. تا آنجا که بتوانم تلاش میکنم تا به شخصیتم نزدیک شوم. اما اگر در یک مکان عمومی باشم، نمیتوانم کار بکنم.

داگلاس کاپلند: به نظرم نوشتن باید تبدیل به عملی مستمر شود. کسی غیر از این کار، نمی تواند کتابی را به پایان برساند. من جغد شب هستم. معمولاً از نیمه شب شروع میکنم تا (2) یا (30/2)صبح. در این موقع خوابم میگیرد و به سختی میتوانم یک یا دو ساعت بیشتر ادامه بدهم.

دی بیرکت: نوشتن احتیاج به تقلا، تقلا و تقلا داردو در اوج این تلاش است که ناگهان کلمات جاری می شوند. خیلی وقت ها درست در همین موقع است که بطری کامپیوترم تمام می شود.

جان مک اینری: وقتی که دست بکار نوشتن می شوم، در «نیویارک» پیاده روی میکنم و در تنسی رانندگی. احتیاج به حرکت دارم. خیلی راه می روم. به خصوص وقتی که در حال کار هستم. هیچ وقت دورۀ فطرت نداشته ام. معمولاً پیش از اینکه آخرین کتابم چاپ شود، یک کتاب دیگر برای چاپ آماده دارم. به نظرم اگر فقط اولین مرحله را کسی بگذراند آموخته است. نوشتن مثل بازی فوتبال است.

تمرین آدم را میسازد. حالا اگر ستاره هم نشوی حد اقل آن است که بهتر میشوی.

جان مک لرن: برای کتابی که در حال نوشتن آن هستم، ناچار شدم چند هفته ای خانۀ را در جنوب فرانسه اجاره کنم. چون بخش مهمی از کتابم به نکات اقتصادی می پردازد، باید در این مورد تحقیق می کردم. اما خوشبختانه چون قبلاً در رشته تجارت و بازرگان مدتی کار کرده ام، آن تجربیات بسیار برایم مفید بود.

آنجلا هوت: در لحظۀ که در انتظار الهام یا حسی راجع به آنچه که کتاب آینده ام خواهد بود نشسته ام، چیزی که به آن احتیاج دارم. جمله اول و آخر است. معمولاً باید آن ماجراجویی هایم در ناشناخته ها آغاز می شود. تلاش هم می کنم که قدم به قدم پیش بروم. در ضمن آنکه از تحقیق هم بیزارم.

برایان آلدیس: تا به حال کتابهایی که نوشته ام مثل یک رؤیا آمده به سراغم. مثلاً در «پالرمو» بودم، به دریای مدیترانه خیره شده بودم که رمان کلاً به ذهنم آمد. بلافاصله برگشتم به اتاقم و شروع کردم به نوشتن. «مریخ سفید» هم برای من مثل یک رؤیا بود. ساعت (4) صبح از خواب پریدم و با خودم گفت: خدای من. همسرم گفت: بخواب. ولی من میترسیدم که نتوانم آن را به یاد بیاورم. پس کامپیوتر را روشن کردم و پنج صفحۀ خلاصۀ داستان را نوشتم. خیلی بندرت می شود که ایدۀ کل رمان را اینطوری به چنگ آورد.

جوان برادری: من از زندگی تنها خیلی لذت می برم. شما هر کاری را که دوست داشته باشید انجام می دهید. اگر در نیمه شب ایدۀ ای به ذهنتنان برسد، بلافاصله بلند می شوید چراغ را روشن می کنید و آنرا می نویسید و هیچکس را هم آزار نمیدهید.

مارنیا وارنر: نوشتنم دارای سه مرحله است: مرحلۀ دفترچۀ یادداشت، نخستین نوشته و سپس متن نهایی. من یکی از بزرگترین معتقدین به داشتن دفترچۀ یادداشت هستم. همیشه افکارم را یادداشت می کنم. ایده ها چیز های فراری هستند و هر کس واقعاً افکار مهمی دارد لحظۀ می آید و می رود. پیدا کردن و به خاطر آوردن آنها مشکل است.

مارگوت لیوسی: من به تحقیق معتاد شده ام. این تحقیق یاری ام میکنند تا به راحتی وارد موضوغ بشوم. همچنان در کتاب جدیدم «جهان گمشده» اینکار را کردم. این کتاب سه سال طول کشید تا تمام شود.

وندی هولدن: توصیه یی که به نویسنده ها میتوانم بکنم، این است که موضوعی را انتخاب و فقط راجع به آن بنویسند. هیچوقت هم تا به نتیجه نرسیده اند آنرا کنار نگذارند.

بن التون: نوشتن خوب احتیاج به حال و هوای درونی لازم دارد. من در طی ساعت هایی که کار می کنم، تلاش دارم که این حال و هوا را برای خودم ایجاد کنم.

مارک کوهن: به نظرم طرح و دست نوشته ها را باید نگه داشت. چون بالاخره چیزی داری که با آن کار کنی.

لیز جنسن: معتقدم که رمان در درون من جریان دارد و اتفاقاً همۀ چیزهای خوب در همین زمان اتفاق می افتد. در واقع نا خود آگاه کارهائی میشود که من به آن آگاه نیستم. نیمی از آنها هم در خواب اتفاق می افتد، چیزهایی که قابل بیان نیستند.

آر.ام.ایورز: من به شدت آدم ضد اجتماعی هستم. داستان هایم مثل بطری غول است که من درون آن میباشم. دلم می خواهد در دنیای کوچکی که خلق کرده ام، بمانم. اما در حدود ساعت (5) بعد از ظهر دیگر دلم میخواهد که با مردم رو به رو شوم.

برینس روبنس: سی و پنج سال است که می نویسم و تا حالا (21) رمان نوشته ام. معمولی ترین حرفی که آدم می شنود، اینست که نوشتن در اثر سن بهتر می شود در حالیکه خیلی وقت ها آدم ها می بیند اولین رمان یک نفر بهتر از بقیه آثارش میباشد. شاید دلیلش این باشد که به نظرم نوشتن مثل تمرین پیانو و یا ویولونسل نیست. هیچوقت در اثر تمرین بهتر نمیشود.

مارگارت فورستر: در مورد داستان، هیچوقت نشده از قبل راجع به آن فکر کنم، بلکه وقتی که شروع به نوشتن کردم، به آن فکر می کنم.

معمولاً کاری را که امروز مینویسم، فردا نمی خوانم و در آن دست نمیبرم. چون به نظرم حالت طبیعی خودش را که باید داشته باشد، از دست میدهد.

جیلی کوپر: من همیشه یک نقشه دیواری بر اشخاص داستانهایم دارم و پنج صفحه معمولاً راجع به هر کدام آنها می نویسم. روی نوشتن نمی شود همیشه یکجور حساب کرد. گاهی مثل شیرجه رفتن در آب ساده و گاهی مثل بالا رفتن از صخره سخت است.

رونان بنت: وقتی کسی در خانه است نمیتوانم کار کنم. چون موقع نوشتن بلند بلند آنرا میخوانم. البته این عملی ضد اجتماعی است. اما من نمیخواهم کسی را شکنجه بدهم، فقط برای آن چند ساعتی که کار میکنم، کاملاً احتیاج به سکوت دارم.

لی لانگ لی: تحقیق و کارم را با شوهرم «تئو» انجام میدهم. ما برای نهار کار را تعطیل میکنیم. ولی هیچ حرفی از آنها با هم نمی زنیم. چون هر وقت اینکار را کردیم، بعدش دل درد گرفته ایم. من از آن نویسنده هایی هستم که دوست دارم کارم را مخفیانه انجام بدهم و کسی از آن بویی نبرد. ولی وقتی دست نوشتۀ اولیه ام تمام شد، دوست دارم کسی که صداقت دارد، مثل تئو یا پسرم «سیمون» آن را بخواند و راجع به آن نظر بدهد.

هریت کاستور: اخیراً چند قطعه موسیقی شنیدم که دقیقاً بیانگر احساس شخصی من بود. بنا براین وقتی که مشغول نوشتن هستم، موسیقی گوش میکنم.

تری پادوک: اگر همسرم در اطرافم باشد، اصلاً نمیتوانم کار کنم. وقتی که به رختخواب می روم، اغلب در باره اشخاص داستانم فکر می کنم. همسرم گاهی پرسش هایی در مورد آنها میکند، مثلاً چه نوع بستنی او دوست دارد؟ یکدفعه از جا می پرم و چیز هایی را که به ذهنم آمده، می نویسم.

آرل دورفمن: تمام کتابهایی که تا به حال نوشته ام، نمی دانستم که پایان آنها چه خواهد شد. اول شخصیت هایی داشته ام و یک ایده. همیشه بر این عقیده بوده ام که اشخاص خودشان کار را به پایان خواهند رساند. البته این بدین معنا هم هست که من در دنیای داستان زندگی می کنم. اتفاقاً همین باعث شده که همسرم را با کارهایی کلافه کنم. مثلاً یک بار سر میز شام، بی اختیار بلند شدم و گفتم، معذرت می خواهم شخصیت هایم دارند عاشق هم می شوند، من باید بروم. این واقعاً داشت اتفاق می افتاد و من انگار یک کانال و یا یک گذر برای عبور آنها بودم.

تا به حال با هر ماشین تحریری که کار کرده ام، آن را شکسته ام. چون آنقدر محکم می کوبم که انگار پیانو می زنم. خیلی وقت ها شده که موقع کار نا چار شده ام که انگشتانم را بند پیچی کنم. ولی این زخم ها برای دوست داشتن است. چون به نظرم این فشار فیزیکی به خود اثر نیز منتقل میشود.

چارلز فریزر: هر بار که دارم کتابی می نویسم، برای پنج شش روز به اتاقکم می روم و تا موقعی که آن جا هستم، تمرکز خوبی رویکار دارم. صبح ها زود از خواب بیدار می شوم. صبحانه را می خورم و اغلب دوست دارم که چیزی در رابطه با کاری که می کنم بخوانم. تا ظهر کار می کنم. بعد برای چند ساعت در بیرون خانه قدم می زنم و یا می دوم. بعد دوباره تا شب می نشینم و کار میکنم.

معرفی کتاب

اکتبر 30, 2008

کوه بچه

شماره 38 و 39 /7عقرب87 /28اکتوبر2008

 میراث شهرزاد در افغانستان

 میراث شهرزاد در افغانستان نام مجموعه داستان های کوتاه میباشد که در آن داستانهای کوتاه (51) داستان نویس توسط سید اسحاق شجاعی گردآوری شده. قدیمترین داستان این مجموعه از مخلص زاده که در سال (1311) خورشیدی در جریده «آیینه عرفان» به چاپ رسیده و آخرین داستان از سکینه محمدی میباشد که به سال (1387) به داستان نویسی رو آورده میباشد. معیار انتخاب داستانها در این مجموعه طوریکه گردآورنده یاد آور شده مطرح بودن نویسندگان آنان به عنوان نویسنده در جامعه، مطبوعات و محافل فرهنگی و یا داشتن کتاب چاپ شده بوده که داستانهایی با فورم و ساخت و پرداخت مناسب را از میان آنان انتخاب نموده است. در دورۀ که روند ادبیات داستانی در بعد رسمی و سرکاری آن از نفس افتاده و چشم همه گان به جریان خود انگیخته این جریان ادبی دوخته شده انتشار این مجموعه کار ارزشمند و قابل تقدیر میباشد. اما آنچه دشوار مینماید طوریکه آقای شجاعی خود نیز به آن اشاره نموده اند گذاشتن داستانهای استادان ادبیات داستانی در کنار نوشته های جوانان نوپرداز در یک جنگ میباشد که به دلایلی هدف آن قابل درک است. میراث شهرزاد در افغانستان در (622) صفحه در تهران با تیراژ (2000) جلد  به چاپ رسید.Ÿ

سپیده دم داستان نویسی

سپیده دم داستان نویسی نام مجموعۀ میباشد که توسط محمد ناصر رهیاب در آن (30) داستان دری مورد بررسی قرار گرفته است.  این مجموعه از نخستین داستان (به قول نویسنده) «جهاد اکبر» تا داستانهایی که در سالهای دهه بیست خورشیدی نوشته شده اند را در بر میگیرد. کتاب سپیده دم داستان نویسی که چند بار تا دروازه های مطابع و حتی زیر چاپ رفته اما به اثر جنگ ها نابود شده آخرین بار به همت سید نصیر احمد علوی آزین چاپ یافته و به خوانندگان رسیده است. پژوهشگر در پایان کار به (66) مأخذی اشاره میکند که در کتاب از آن استفاده شده و جای خالی در پژوهش هایش را نبود پیوند مقایسوی این داستان ها با آثار داستانی دیگر میداند که بنابر عدم دسترسی به آثار متذکره میسر نگردیده ولی به عوض آن رهیاب مدعیست که داستانهایی چون «بیست و سوم میزان»، «افسانه شاعر»، «خواب چوپان»، «شگوفه ناک»، «مرگ شاعر رمان کوچک یا اثرات درس قتال»، «شام غریبان»، «خیال» و غیره را برای نخستین بار در این مجموعه به خوانندگان معرفی مینماید.

نشر چنین پژوهش ها در شرایطی که جوانان در برخی محلات افغانستان حتی به نام داستان آشنائی چندانی ندارند کاریست بس ارزشمند و قابل ستایش که موفقیت های هرچه بیشتر آقای رهیاب را در زمینه خواهانیم. سپیده داستان نویسی در (525) صفحه در شهر مشهد با تیراژ (2000) جلد رسیده است.Ÿ

فرهنگ داستان نویسی افغانستان

فرهنگ داستان نویسی افغانستان کتابیست در (246) صفحه که در بخش اول آن داستان نویسان افغانستان به ترتیب الفبا معرفی شده اند، در بخش دیگر به توصیفی داستان بلند و رمان پرداخته شده و در صفحات بعدی کتابشناسی داستان کوتاه افغانستان و سالشمار ادبیات داستانی افغانستان آمده است.

فرهنگ داستان نویسی افغانستان توسط محمد حسین محمدی تألیف گردیده و به تیراژ (2000) نسخه در زمستان (1385) در تهران به چاپ رسیده.

کتاب در واقع گام اول در جهت گردآوری داستان ها و اسامی داستان نویسان افغانستان میباشد که با تصمیمی که نویسنده دارد در آینده ادامه خواهد یافت. داستان نویسان جوان با مطالعه فرهنگ داستان نویسی سر نخ مطالعه آثار داستانی کشور را خواهند یافت و این تلاش آقای محمدی چراغ راه آنان خواهد شد.

موفقیت های مزید آقای محمدی را در کار بزرگی که پیشرو دارند از خداوند میخواهیم.Ÿ

سومین شب ازشبهای کابل

اکتبر 30, 2008

شماره های 38 و 39/ 7 عقرب 87/ 28اکتبر-08

روز پنجشنبه (25) میزان سال روان از سوی خانه ادبیات افغانستان سومین محفل شبهای کابل در کارته (4) دایر شد و در آن داستان های حسین فخری زیر ذره بین نقد قرار گرفت.

در ابتدا سید ضیاء قاسمی بخشی از یک داستان حسین فخری را خواند و بعد محمد حسین محمدی در باره هدف تدویر محفل شبهای کابل و کارهای حسین فخری به طور خلاصه معلومات داد. بعداً حبیب صادقی و رضا ابراهیمی بخش هائی از داستانهای حسین فخری را نقد نموده محاسن و ضعف های آثار را با ارائه نمونه ها بر شمردند. در پایان حسین فخری با تواضع توافق خود را با ارزیابی انتقادی نقد کنندگان ابراز داشته نقد را عامل اصلاح و تکامل در کار نویسندگی خواند. در این محفل استاد رهنورد زریاب داستان نویس شهیر کشور و عدۀ از نویسندگان جوان و علاقمندان داستان اشتراک نموده بودند.

حسین فخری از داستان نویسان شناخته شده افغانستان میباشد که در سال (1328) خورشیدی در دهکدۀ بینی سنگ ولسوالی جغتوی ولایت غزنی دیده به جهان گشوده آموزش ابتدایی را در مکتب سید جمال الدین افغان، متوسطه را در لیسه نادریه و بقیه سال های تحصیل را در اکادمی پولیس سپری نموده است. حسین فخری در کنار وظایف رسمی به نوشتن داستان هایی چون ملاقات در چاه آهو، اشک گلثوم، تلاش، گرگ ها و دهکد،ه مصیبت کلنگان، همه در کابل در انتظار ابابیل، شوکران در ساتگین سرخ و اهل قصور پرداخته. مجموعه نقدهایش با نام مستعار حسین گل کوهی به چاپ رسیده، از دیگر کتابهایش میتوان از سفرنامه های: از طایران تا شهر سلیمان، از غربتی به غربت دیگر و از شکار لحظه ها تا روایت قلم نام برد. گزینه داستانهایش به نام آخرین شاخه در تهران منتشر شده که به زبان انگلیسی نیز در کابل ترجمه و انتشار یافته است.Ÿ

داستان نویسی درمکسیکو

اکتبر 30, 2008

نوشته: نورما کلان

مترجم:علی کیافر

شماره 38 و 39 /7عقرب87 /28اکتوبر2008

 

 

 

 

 

ادبیات امریکای لاتین برای خوانندگان فارسی دری زبان علاقمند به مقولات ادبی تنها با نوشته های تعداد اندکی داستان نویس و شاعر این منطقه پهناور جهان شناسانده شده است. چهره های اصلی و درجۀ اول: گابریل گارسیا مارکز، ماریو وارگاس یوسا، خورخه لوئیس بورخس، پابلو نرودا، اکتاویو پاز و در حد کمتری کارلوس فوئنتس، خولیو کوتازارو کیفی، یکی از گسترده ترین و با ارزش ترین مجموعه های ادبی جهان است  کمبودی مشخص به همراه دارد. شاخص ترین این کمبودها، شاید این باشد که تعداد زیادی از نویسندگان آمریکای لاتین، چه شاعر و چه داستان نویس که آثارشان از ارزش  قابل توجهی برخوردار است و به دلیل ترجمه کارهایشان از زبان اسپانیولی به زبانهای انگلیسی و فرانسه و آلمانی در غرب شناخته شده اند، برای فارسی دری زبانها نا شناخته باقیمانده اند. اهمیت این نکته، به ویژه،  در آن است که آشنائی با این نوع آثار نه تنها خواننده فارسی دری زبان را از سبک و سیاق و جهانبینی نویسندگان گوناگون امریکای لاتین آگاه میکند، بلکه به خاطر اشتراک قابل ملاحظه یی از مسایل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، و اقتصادی این جوامع با جامعۀ…، شیوۀ برخورد و بازتاب این مسایل از دریچۀ تخیل و تصور نیز میتواند ارزشمند باشد.

چهره های ناشناخته ادبی امریکای لاتین، بیشتر از نویسندگان نسل جدید اند یعنی نویسندگانی که کارهایشان در بیست و چند سال گذشته (از سالهای پایان دهه (1960) به بعد) انتشار یافته و در میان آنها تعداد قابل توجهی شاعر و داستان نویس زن وجود دارد. این نسل با نویسندگان نسل پیشتر، یعنی نسلی که با افراد بسیار شناخته شده ای چون گابریل گارسیا مارکز و اکتاویو پاز همدوره بوده است و کارهایشان در اواخر دهۀ (1960) گسترش چشمگیر داشته است، تفاوتهای زیادی دارد. در این مقاله با نویسندگان مطرح نسل جدید یک جامعه خاص در امریکای لاتین یعنی مکسیکو آشنا می شویم.

مکسیکو، با وجود درگیری با مشکلات اقتصادی، جمعیتی و محیط زیستی امروزۀ خود، به عنوان پایگاه اصلی فرهنگی کشورهای امریکای لاتین شناخته شده است. برخورد عقاید و تبادل نظر فراوانی که در اماکن عمومی، جُنگ های ادبی و روزنامه های مکسیکو وجود دارد می تواند هرکسی را تحت تأثیر قرار دهد. به دنبال انقلاب (1910)، دست اندرکاران برنامه های فرهنگی کشور تازه تأسیس یافته مکسیکو به هنر و ادبیات به عنوان راه های دستیابی به آگاهی عمومی می نگریستند، آگاهی هایی که می توانست در خدمت پایه گذاری یک هویت ملی یگانه و قویاً متکی بر ریشه های بومی باشد.

ادبیات مکسیکو مستقل، که در سال (1810) از اسارت اسپانیا آزاد شد، از ابتدا روحیه ای مبارزه جویانه داشت. نویسندگان آن زمان، همچون نویسندگان امروزی مکسیکو، خود را به نوعی سخنگویان جامعه خویش میدیدند و ادبیات را پدیده یی می دانستند که متعهد است تا در جامعه موجود دگرگونیهایی پدید آورد. رمان، از زمانی که کتاب «طوطی خارنده» (The itching parrot) نوشته خوزه یواکین فرناندز دِ لیزاردی                              (Jose Joaquin Fer nan dez de lizardi) در سال (1816) به عنوان اولین رمان مکسیکویی شناخته شد، همواره یکی از پر قدرت ترین ابزار مبارزه و اعتراض اجتماعی بوده است. با این همه، برای بسیاری تنها پس از انقلاب (1910) بود که ادبیات اصیل و بومی مکسیکو متولد شد، ادبیاتی که خود را از الگوهای اروپائی جداکرد. همزمان با آغاز به تصویر کشیدن واقعیت های جدید، نویسندگان مکسیکویی مجبور به یافتن فرم و شکلی بودند که با محتوای کارشان همخوانی داشته باشد. از آن پس این رمان بوده است که با قدرت تصویرگرانه خود علیه بیعدالتی های اجتماعی قدعلم کرده است و قهرمانانه روایت وقایع تاریخی از سوی مقامات رسمی حکومتی را بی اعتبار ساخته و با دیدی منتقدانه فضا هائی ایده آل و آرمانگرا آفریده است.

از نظر تاریخی، سه دوران برجسته را میتوان در ادبیات قرن بیستم مکسیکو مشخص کرد. دورۀ اول، از سال (1910) تا (1942) است که طی آن رمان های «توسری خورده ها» (سال1915) نوشته مارتین لوئیس گازمن (Martin Luis Guzman) هم به عنوان سندی از انقلاب و هم در انتقاد از آن انشار یافت؛ سالهای دوم بین (1942) تا (1968) را در بر می گیرد. در این دوره، رمان از واقعگرائی رو برتافت و به اسطوره گرایش یافت و در آن نوشته های فوق العاده ای چون «عزاداری انسانی» نوشته خوزه رولتاس (Jose Revultas) در سال (1924)؛ «پدرو پارامو» نوشته خوان رولفو (Juan Rulfa) در سال (1955)؛ «مرگ آرتمیو کروز» نوشته کارلوس فوئنتس (Carlos Fuentes) در سال (1962) و «یاد آوری چیزهائی که خواهند آمد» نوشته النا گارو (Elena Garro) در سال (1963) منتشر شدند و سرانجام دورۀ بعد از سال (1968) تا به امروز که طی آن شیوۀ نئورئالیسم زیبا شناختی غالب بوده و شدیدترین جدل های ادبی را موجب شده است.

سال (1968)، سال قتل عام دانشجویان در تلاتلوکو (Tlatoloco) بدست دولت نقطه عطفی در تاریخ سیاسی و فرهنگی مکسیکو بشمار میرود. مکسیکویی ها به اصطلاح دموکراسی و ثباتی را که دولت، پس از سرکوب اعتصابات راه آهن در سال های آخر دهه (1950) و ترور روبن هارامیو (Ruben Jaramillo) رهبر کارگران روزمزد کشاورزی در سال (1962)، تبلیغ می کرد به زیر سؤال برده بودند. نارضایی عمومی در جنبش دانشجوئی که با وقایع دوم اکتبر (1968) در تلاتلوکو به اوج رسید و با خود دگرگونی بنیادی در دیدگاه و طرز تفکر مردم مکسیکو به وجود آورد، تبلور یافت. بنا به گفته النا پونیاتسکا             (Elena Poniatowska) یکی از نویسندگان برجسته مکسیکویی سرکوب وحشیانه جنبش دانشجوئی به از هم پاشی تصویری انجامید که دولت از وضع موجود ارائه می داد، تصویری که بر اساس آن مکسیکو، برخلاف باقی کشورهای امریکای لاتین، از یک حکومت به اصطلاح دموکراتیک برخوردار بود و در عین حال تحمل نظرات مخالف، مردم را به سوی پیشرفت اقتصادی و عدالت اجتماعی هدایت میکرد.

بعد از سال (1971)، دولت مکسیکو، در یک حرکت حساب شده سیاسی و به امید بازگرداندن اعتبار خود، اجازه داد تا فضای بازتری در زمینه های تفکر و انتقاد اجتماعی ایجاد گردد و در این راستا، فعالیتها و برخورد های فرهنگی را تشویق کرد، اهداء یک سری جوائز ادبی را برای تمام گروه ها وطرز تفکرها بنیاد نهاد و نیز در پرداخت هزینه های انتشارات جدید تسهیلاتی به وجود آورد. شکوفائی یکباره نشریات ادبی و مجله ها و تأسیس بنگاههای انتشاراتی جدید که بر پایه تشویق و عرضه کردن نویسندگان جوان تمرکز یافته بود، فضای لازم برای پرورش و برانگیختن فعالیتهای شدید ادبی را به وجود آورد. از درون این فعالیتها نویسندگانی بیرون آمدند که تنوع و ناهمگونی آثارشان، موجب شد تا رمان نویسی مکسیکو در جهات گوناگون و زمینه های مختلف رشد و توسعه یابد.

نسل جدید نویسندگان مکسیکو، به نوشته های نسل پیشین با تردید می نگرند. نویسندگان نسل پیش مانند کاستیانوس (Castellanos)، فوئنتس، رولفو، رولتاس و گارو، در تلاش برای یافتن یک هویت ملی و یگانه، در ساختار داستان های خود به اسطوره و دوران های مشخص تاریخی روی کرده بودند. نسل جدید نویسندگان مکسیکو معتقد است که چنین گرایشی تنها به بوجود آمدن کلیشه هایی کلی می انجامد و ماهیت پیچیده و متنوع جامعه مکسیکو را نا دیده می گیرد. اینان معتقد اند که هرچند این ویژگی کار نویسندگان نسل پیش مکسیکو، خود مرحله ای ضروری در روند تلاش برای دستیابی به یک خودشناسی و بازیابی خویش در جامعه مکسیکو است، اما اکنون زمان آن رسیده است تا برای داستان نویسی، یک معنا و مشخصه زمانی- مکانی تاریخی بازیافته شود و تنوع فرهنگی حاکم برکل کشور آشکار گردد. با کنار گذاردن تلاش برای یافتن یک هویت کلی و جمعی که اساس کار نویسندگان قبلی بود، اکنون این امکان به وجود آمده است که تلاش برای یافتن و تصویر کردن هویت ها و مشخصات افراد گوناگون اولویت یابد. آن صداهایی که قبلاً ناشنیده بودند اکنون روشن و رسا به گوش میرسد: پیدایش رمانهای در باره انسانهای محروم، زاغه نشین ها، مهاجرین، سرخوردگان مسایل جنسی، مشکلات منطقه و امور مربوط به مسأله زن را می توان عواملی به شمار آورد برای آشکار کردن این خواست. ضروری بود که باید «دیگران» نیز حرف خود را مطرح کنند و گروه هائی که تا کنون ساکت بوده اند نیز بتواند صدای خود را به گوش ها برسانند و اجازه نوشتن داشته باشند، در ادبیات امروز مکسیکو، رمان کلی گرای نسل قبل که همه را یکسان میدید جای خود را به قصه های ساده تر و کم ادعا تر و در عین حال فردی تر و حساس تر داده است.

این تجدید علاقه به توجه به وقایع مشخص تاریخی برای موضوع اصلی داستان در داستان نویسی مکسیکو مبتنی بر خرد گرائی جهان بینی قرن نوزدهم نیست، بلکه ریشه در جهان بینی معاصر دارد که همزمان به پیچیدگی و ابهام در داستان ارزش میگذارد و نسبت به وجود حقیقت مطلق شک می ورزد. تأکید واقعگرائی جدید براین است که همۀ آثار ادبی ارتباط خود را با یک زبان قوی و پر معنا برقرار کنند.

بر همین اساس بود که رمان هایی در کشور مکسیکو پدید آمد که شرح وقایع تلاتلوکو را بازگو می کردند. قطعاً کار اصلی در این زمینه «قتل عام در تلاتلوکو» است که در سال (1971) توسط الن پونیا توسکا نوشته شد. داستان از قسمت های مجزا و نا پیوسته ای تشکیل شده است که تجربه شاهد های عینی گوناگون از واقعه تلاتلوکو را بیان می کند و در انتها نتیجه گیری مشخصی را در یک فضای افسانه وار -که در واقعیت نمیتواند امکان پذیر باشد- عرضه می دارد. در این داستان، گفت و شنودهای افراد مختلف در یک گروه کاملاً ناهمگون، کل یکپارچه و متحدی را بوجود می آورد. رابطه بین فرم و محتوای داستان روشن است و ترکیب متنوع و همگانی جامعه مکسیکو به صورت عاملی ضروری برای بدست دادن یک هویت ملی تبدیل می گردد.

از تأثیرات شیوه واقعگرایی جدید، پیدایش نوع تازۀ از رمان تاریخی در این اواخر بوده است. بازگشت به خط داستانی، رمان های پرحادثه سیاسی را نیز پر طرفدار کرده است. همچنین، یکی از  ویژگی برجسته این نسل، ادغام فرهنگ عام و فرهنگ خاص است. نسل بعد از سال (1986) به نوشته های کارلوس مونسیوائیس (Carlos Monsiva is)، واقعه نگاری که برای پاسخ به پرسشهای موجود، به وقایع زمان حال روی می آورد، اعتنای بیشتری نشان میدهد. کسانی مثل اکتاویوپاز، که جواب پرسشهای خودرا در گذشته جستجو میکنند و از نسل پیشین تأثیر می گیرند.

پیدایش خیل نویسندگان امریکای لاتین و ظهور سریع نویسندگان جوان در سالهای (1960) که به «دوران افزایش سریع» شهرت یافته، همراه با شهرت جهانی و ترجمه آثار آنان به زبانهای دیگر، علاقه یی همگانی به ادبیات این کشور ها را بوجود آورده است، علاقه ای که به طور دائم در حال افزایش است. در مورد مکسیکو، شهرت جهانی نویسندگانی چون کارلوس فوئنتس و اکتاویو پاز، که در سال (1990) جائزه نوبل در ادبیات را ربود، موجب شد تا به سایر نویسندگان مکسیکو نیز توجه بیشتری معطوف گردد. اگرچه امروزه در ایالات متحده امریکا صحنه ادبی در اختیار کامل نسل کارلوس فوئنتس است، در سالهای اخیر، آثار نویسندگان جوان تر نیز به زبان انگلیسی ترجمه شده است. ترجمه این آثار به زبانهای دیگر، سبب میشود تا این آثار معنایی فراسوی زمان و مکان بیابند و از چارچوب شناسائی کوتاه مدتی که مختص زمان و مکان پیدایش آنهاست فراتر روند. نویسندگانی چون آنخلس ماسترتا            (Angeles Msatreta)، آرتورو آزوئلا            (Arturo Azuela)، هومر آریدخیس            (Homero Aridjis)، لوئیس زاپاتا (Luis Zapata)، پاکو ایگناسیو تایبو(پسر) (Paco Ignacio Taibo II )، که از آنان به عنوان نسل بعد از «دوران افزایش سریع» یاد میشود، دریچۀ به پیچیدگی فرهنگی جامعه مکسیکو باز میکنند. بعضی از خصوصیاتی که کار این نویسندگان را مشخص میکند عبارتند از: بازگشت به طرح داستانی، تکیه بر موضوعات واقعی و زندگی روزمره، تمایل به نگرش به تاریخ  و سیاست از دیدگاهی خصوصی و شخصی و نیز ترکیبی نو آورانه از خصوصیات گروه ها و طبقات مختلف مردم. این آثار شدیداً ضد قهرمان پروری و شخصیت پرستی هستند و بطور مستقیم از نظام حاکم، از میان خالی و پوچ بودن وسایل ارتباط جمعی و از بیعدالتی و نابرابری حاکم در جامعه انتقاد می کنند.آنان به باز نگری مداوم به فرهنگ پویا و غنی مکسیکو، نمادهای دروغین مسلط برجامعه را افشا میکنند و عمیقاً اعتقاد دارند که انسان میتواند از طریق نیروی خیال دیدگاه تازه ای نسبت به واقعیت پیدا کند. کتاب آدونیس گارسیا (Adonis Garcia) نوشتۀ لوئیس زاپاتا (سال1979) که تجربیات دونویسنده امریکای لاتینی به نام خوزه آگوستین (Jose Augustin) و گوستاو سائینز (Gustavo Sainz) را پی میگیرد نخستین کتابی است که با بکارگیری زبانی محاوره ای به کاوش در زندگی انسان های بالغ در جامعه شهری میپردازد. زاپاتا در نوشتۀ خود زندگینامه شخص عیاشی را به تصویر می کشد و از طریق تک گوئی یک ضد قهرمان، دنیای جامعه همجنس گرا در شهر مکسیکو را باز می شکافد و با این کار با لحنی طنز آمیز طبقه متوسط و رفتار و تعلقاتشان را به باد انتقاد می گیرد. شخصیت اصلی داستان، خود را از بقیه افراد این جامعه جدا نمی داند و در حقیقت بر ماهیت غیر قهرمانانۀ خود تأکید می ورزد. با این همه، او همچون یک شهرنشین عادی خواننده را در فضای آلوده شهری به گردش میبرد که مدرن گرائی سریع آن، به از خود بیگانگی شدید انسانها دامن میزند.

رمان «سایه های سکوت» نوشته آرتورو آزوئلا (سال1979) فضای سیاسی اواخر دهۀ (1960) و اوائل دهۀ (1970) را بازسازی می کند. در این رمان که بر محور زندگی افراد مختلف تمرکز یافته، مسایل سیاسی و روانشناختی استادانه در هم می آمیزد. شخصیت های داستان می کوشند به ارتباط زندگی روزمرۀ خود با دنیایی که در آن زیست می کنند، دنیایی دستخوش بحران و دگرگونیها، پی ببرند.

پاگو ایگناسیو تایبو(پسر) که از آثار چند نویسنده امریکایی مثل چستر هایمز (Chester Himse) و یان تامپسون (Jan Thompson)، تأثیر پذیرفته، گرایش شدیدی به نوشتن رمان های پرحادثه سیاسی دارد. این نویسنده در رمان های «یک چیز آسان» سال (1977) و «خطاب به همه قهرمانان» سال (1982)، با دیدگاهی تند و انتقاد آمیز به تحلیل مسائل سیاسی میپردازد. قهرمان او، هکتور بلاسکوران شاین (Hector Belascoran Shayne)، کارآگاهی است درگیر امور سیاسی که ضمن کشف اعمالی جنائی، فساد درون دستگاه حاکم و ادارۀ پلیس را برملا میکند.

حوادث داستان متکی بر واقعیتهای مسلم است و از درون وقایع سیاسی مانند تظاهرات کارگری و جنبش دانشجویی مایه گرفته است.

یکی از مهمترین وقایع ادبی مکسیکو که از نسل بعد از «افزایش سریع» ظهور کرده است، آثار رمان نویسان زن است. از میان نویسندگان زن این قرن میتوان به نلی کامپو بلو (Nilli Cam pobello)، النا گارو (Elena Garro)، ژوزفینا ویسنس (Josefina Vicens) و روزاریو کاستیانوس (Rosario Caste llanos) اشاره کرد که مقالات، اشعار و داستانهای کوتاه آن بر نسل بعد از سال (1968) تأثیر فراوان گذارده است. پیدایش آثار زیادی که درونمایه اصلی آنها مشکل هویت و جایگاه زن است به این ادبیات اهمیت ویژۀ بخشیده است. در این زمان ها مسأله خود بازیابی زنان، نه تنها به عنوان یک تلاش درونی بلکه همچنین به عنوان راهی برای درگیری انتقاد آمیز جامعه مطرح می شود.

کتاب «بولروی مکسیکویی» نوشتۀ آنخلس ماسترتا نمونۀ برجسته ای از این گونه آثار است. این کتاب که بلافاصله بعد از انتشار در سال (1985) در شمار پرفروشترین کتاب سال در آمد و اکنون به چاپ سیزدهم رسیده است، به زبان انگلیسی نیز ترجمه شده است. کتاب سرگذشت زنی است به نام کاتالینا که در سالهای بین (1910) تا (1946) دوران بلوغ و کمال خویش را می گذراند. با ادغام تاریخ، سیاست و روایت های مشخصی در بارۀ سرنوشت زنان تحت یک نظام پدرسالار، او در کار رمان نویسی به شیوۀ مردان دگرگوگنیهایی به وجود می آورد و به بازسازی دوران مهمی از تاریخ مکسیکو از دیدگاه فعالیتهای خانگی زنان می پردازد. قهرمان داستان با سیاستمداری فاسد که بیست سال از خود او بزرگتر است ازدواج می کند و سپس ماجرای رشد و آگاهی و در نتیجه رهایی خویش را باز می گوید: با این همه، کتاب یک بیانیه فمنیستی نیست. کاتالینا، زنی است که تحصیلات رسمی نداشته و از زمانه خود جلو تر و فهمیده تر نیست با این همه، تمام امکاناتی را که در اختیار دارد به کار می گیرد تا آگاهی و نتیجتاً قدرتی به دست بیآورد و بتواند بر سرنوشت خویش حاکم شود.

باید اشاره کرد که همزمان با پنجصدمین سالگرد ورود کریستف کلمب به خاک قاره امریکا، در خطه امریکای لاتین رمان هایی پدید آمده است که تاریخ را از دیدگاه «مخالف» بازنویسی می کند،  دیدگاهی که متعلق به دیدگاه تجاوزگرانه سفید پوست اروپائی نیست بلکه از آن مردمی است بومی که در زادگاه خویش یعنی قاره امریکا مورد تجاوز قرار گرفته اند.

هومرو آریدخیس نیز تا حال دو کتاب به نام های «1492، زندگی و دوران خوان کانبرون دِ کاستی» (سال 1985) و «خاطرات دنیای جدید» (سال 1988) منتشر کرده است. در این دو رمان تاریخی جدید که بر پایه پژوهش های دقیقی استوارند، نویسنده شیوه نقل داستان از زبان راوی دانای کل را که به جعل مباحث عینی می پردازد کنار گذارده و در عوض داستان را از دیدگاه راوی اول شخص مفردی که در واقع نماینده مردم عادی است، روایت میکند.

در جلد اول کتاب دوجلدی «1492، زندگی و دوران خوان کانبرون دِ کاستی»، که به تازگی به زبان انگلیسی ترجمه شده است، فلاکتها و حوادث ناگواری شرح داده شده که بر سرخوان، بازمانده از اسلافی که به دین یهود گرویده بودند، می گذرد. خواننده، شرح زندگی خوان را که در کودکی یتیم شده است، از طریق یک سلسله تجربیات عاشقانه و عارفانه در قرن پانزدهم اسپانیا تعقیب می کند. ماجرای داستان که بسیار هیجان انگیز و پر تب و تاب است، هنگامی پایان می پذیرد که خوان کانبرون در سال (1492) با کریستف کلمب در شهر پالوس به جستجوی ثروت، پا بر عرشه کشتی می گذارد. در جلد پایانی کتاب، خوان که دیگر سن و سالی از او گذشته است، برای فتح شهر مکسیکو به کورتز می پیوندد. رمان، نمونه برجستۀ از نوشته های نسل پس از «افزایش سریع» است. این رمان، شرح ماجرای زندگی و تاریخ شان هیچگاه باز گو نشده است.

این نوشته را باید با گفتاری روشنگرانه از کارلوس فوئنتس، پیشگام ترین نظریه پرداز داستان نویسی امریکای لاتین، به پایان برد.

«رمان تخیلی، پیزی شوخی آمیز نیست. رمان تخیلی چیزی جز بیان گوناگونی فرهنگی، شخصی و روحی بشریت نیست. رمان تخیلی، پیام آور جهانی چند قطبی و چند فرهنگی است که در آن هیچ تک فلسفه یی و هیچ تک راه حلی نمیتواند غنای فوق العاده میراث فرهنگی بشریت را بدور افگند. آیندۀ ما به گسترش آزادی ملت های چند نژادی و چند فرهنگی برای ابراز خود در جهانی که در حال جابجائی، زوال و پیدایش مراکز گوناگون قدرت است وابستگی دارد».