بایگانیِ سپتامبر 2011

سکوت خلاف قانون اساسی و سوال بر انگیز حکومت

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

در حالیکه امریکا بر پاکستان بخاطر ارتباط آی اس آی با شبکه حقانی در حملات بر هوتل انتر کانتیننتال، میدان وردک و سفارت امریکا، ناتو و ادارات امنیتی افغانستان فشار می آورد، بر عکس سخنگوی وزارت خارجه افغانستان این تیره گی روابط واشنگتن و اسلام آباد را که ناشی از حملات بر افغانستان میباشد مفید نمیداند و در مورد شلیک چند صد فیر توپ به کنر که اخیراً از خاک پاکستان صورت گرفته سخنگوی وزارت خارجه مغلق بودن اراضی و غیر قابل کنترل بودن آنسوی مرز را به شکلی از اشکال در تبرئه پاکستان دلیل می آورد، اما یکروز بعد سفیر پاکستان به وزارت خارجه احضار میشود و از حملات راکتی بر خاک افغانستان تأثر! ابراز میشود و فیر پنجصد مرمی توپ محکوم! میشود. وزارت دفاع آمادگی خود را برای مقابله هنگامی ابراز میدارد که پنجصد مرمی توپ بخشی از کشور را ویران کرده و هموطنان بی گناه و بی دفاع را به خاک و خون کشیده.
شگفت انگیز تر از آن، وزیر خارجه افغانستان در اجلاس سازمان ملل از ارتباط شبکه حقانی با آی اس آی و حملات توپخانه پاکستان بر افغانستان شکایت نمیکند. در این حال در واقع ماده پنج قانون اساسی را با این عمل خود نقض میکند که در آن گفته شده:«دفاع از استقلال، حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و تأمین امنیت ملی و قابلیت دفاعی کشور از وظایف اساسی دولت میباشد».
مشکل اساسی آنست که در لحظه کنونی حکومت با بی اعتنایی و تعرض بر حریم پارلمان قوۀ مقننه را فلج ساخته و مرجع دیگری که در چوکات نظام در همچو موارد بر اجراآت حکومت نظارت کند وجود ندارد. مردم، نهاد های مدنی و حلقات آگاه جامعه از این انفعال و بی توجهی قوه اجرائیه در مسایل سرنوشت ساز کشور عمیقاً به تشویش و نگران میباشند.Ÿ

پاکستانی پوځ: د حقاني شبکې پرضد عمليات نه کوو

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

پاکستانۍ ورځپاڼي په خپل رپورټ کي ليکلي، چي پاکستان به د حقاني شبکي پر ضد عمليات تر سره نه کړي. دا په داسي حال کي ده چي د امريکا متحده ايالاتو د پاکستان څخه ددغي ډلي له منځه وړل غوښتي دي.
د امريکا او پاکستان تر منځ د لفظي شخړو وروسته د يکشنبې په ورځ د پاکستان د پوځ لوي درستيز، جنرال اشفاق کياني، د خپلو پوځي قوماندانو سره د امنيتي وضعيت د څيړلو لپاره يوه « ځانګړي» غوڼده جوړه کړه.
د سپتمبر پر ۱۳مه نيټه په کابل کي د امريکا متحده ايالاتو پر سفارت، د ناټو پر پوځي مقر او د افغانستان د ملي امنيت پر ودانۍ د سوي بريد پړه پر حقاني شبکې وراچول کيږي.
د ايکسپريس ټريبيون، په نامه پاکستاني ورځپاڼي د يوې سرچيني په حواله ليکلي، چي پاکستاني قوماندانانو پردې هو کړه کړي، چي د امريکا متحده ايالاتو دي غوښتني ته چي په شمالي وزيرستان کي دي د دغه وسله والي ډلي پر ضد عمليات پيل شي، د نه جواب ووايي.
دغه چارواکي چي نوم يي نه دی خپور سوی يادي ورځپاڼي ته وويل:
«موږامريکا ته هم دغه پيغام استولی، چي ترهغه زيات نه سوکولای چي تر اوسه مو کړي دي.»
د امريکا متحده ايالاتو پر پاکستان ډير زور اچولی، چي د حقاني شبکې پر ضد کوټلي ګامونه اوچت کړي، دغه ډله د وسله والو اورپکو په ليکه کي تر ټولو خطرناکه ډله شميرل کيږي.
دا په داسي حال کي ده چي د جمهوري غوښتونکو يو سناتور د يکشنبي په ورځ د امريکا د متحده ايالاتو د سنا د دفاعي چارو کميټې ته په خپلو خبرو کي وويل، که چيري پاکستان همداسي د هغه اورپکو ډلو سره چي په افغانستان کي پر امريکايي ځواکونو بريدونه کوي، خپلي اړيکو ته ادامه ورکړي نو امريکا بايد د پاکستان پر ضد د پوځي عملياتو په شروع کولو باندي غور وکړي.
پاکستان دغه تورونه ردوي او وايي چي دوی، د حقاني شبکې سره کومه مرسته نه کوي. د پاکستان د پوځ وياند ډګر جنرال اطهر عباس د سي اين اين تلويزوني شبکې سره د يکشنبې په ورځ په يوه مرکه کي دا خبره منلې چي د پاکستان استخباراتي شبکه د حقاني ډلي سره اړيکي لري خو د هغوی سره کومه مرسته نه کوي.
تر دي يوه ورځ د مخه، اشفاق کياني، هم ويلي ؤ، چي يوازي پاکستان نه، بلکي ډيري هيوادونه د حقاني شبکي سره اړيکي لري او په دې د امريکا متحده ايالات تر ټولو ښه پوهيږي.
خو څيړونکي وايي که چيري د پاکستان پوځ د حقاني شبکې پر ضد په پوځي عملياتو لاس پوري کړي نو د پاکستان پوځ ته به دروند ځاني تاوان واوړي، ځکه چي له يو پلوه خو دغه سيمه غرنۍ ده او له بل پلوه نوموړه شبکه په سيمه کي د نورو اورپکو ډلو ملاتړ له ځانه سره لري.Ÿ
 آژانسونه/ سيد رياض

مرد راه پیما

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

در گرامیداشت از روز جهانگردی

نوشته: جیمز رمفور

ترجمه: پروین پژواک

«ابن بطوطه» در سال ۱۳۰۴ میلادی در طنجه واقع در مراکش به دنیا آمد و در حدود سال ۱۳۶۹عیسوی در مراکش درگذشت.  در زمانی که اکثر مردم زمین را هموار می پنداشتند، او رهنورد زمان خود بود.   او پس از سی سال سفر و پیمودن هفتاد و پنج هزار مایل در سال ۱۳۵۵میلادی داستان زندگی خود را به منشی بارگاه مراکش «ابن جوزیی» باز گفت.  او این داستان را به عربی نوشت.   اینک نسخهء خطی کتاب دست نویس منشی بارگاه مراکش در کتابخانه ملی پاریس موجود است.

داستانی را که در اینجا می خوانید اقتباسی مختصر شده از آن کتاب می باشد.   نویسنده این داستان موجز «جیمز رمفورد» خود مردی راه پیما و یکی از شیفته گان نقشه برداری اسلامی می باشد.  نوشتن و نقاشی این داستان  برای او زمینهء این را میسر ساخت تا علاقمندی خود را به سیاحت با عشق خویش به هنر خطاطی که او آن را سال ها قبل از استادی در افغانستان آموخت، درهم آمیزد.
در بخشی از این کتاب این بیت شعر عمر خیام (1122-1048) خطاطی شده است:   «این کهنه رباط را که عالم نام است»…
همچنان در جایی از کتاب شعری از «لی پو» یا «لی بو» شاعر چینایی (762-701) آمده است:  ابرهای شناور- اندیشهء راه پیما»…  

در لبهء دنیا
 در زمانه های که زمین هموار بود و اسراییل مرکز زمین پنداشته می شد، پسری به اسم بن بطوطه وجود داشت.
بن بطوطه در آخرین لبهء زمین نزدیک به اوقیانوس ظلمت می زیست.  هیچ چیز مگر تاریکی در مغرب زمین نخفته بود، ولی در مشرق زمین دنیای زرین نفس می کشید و پسرک خواب سفر به آن کرانه ها را می دید.
او با نوک انگشت بالای نقشه راه های قرمز مایل به زرد را دنبال می کرد تا به ستاره های شنگرفی می رسید که شهرهای سترگ دنیا را مشخص می ساخت.   در بعد از ظهرهای داغ او سوار بر قایقی خیال از آب های سرد پر طاووسی تا دورترین کرانه های مشرق زمین بال می گشود و دلیرانه دراوقیانوس ناشناخته پارو می زد.
هنگامی که او به نوجوانی رسید، دستار طلبهء علم را بر سر می بست و قرانکریم را از بر داشت.   در سن بیست و یکسالگی عزم زیارت مکه را نمود.   به اینگونه داستان سفر او آغاز گشت:  
مادر و پدر خویش را بوسیدم، رخ… خویش را سوی شرق رو به مکه دور دادم و با آنها وداع نمودم:   «من بر می گردم».
با گروهی از بازرگانان پیوستم و آنها با من از عجایب راه سخن گفتند.  همچنان آنها با من از خطرات راه سخن گفتند.  
راه بیکس و تنها  
راهزنان مانند گرگ های گرسنه در اطراف شهرها در تکاپو بودند.   آنها در راه ها کمین می گرفتند و زایران تنها و آواره گان را شکار می کردند.   من کوشیدم تا از گروه بازرگانان جدا نمانم.   حتی به این منظور خویش را از بار اضافه سبکبار ساختم.
سپس بیمار شدم.   نحیف تر از آن گشتم که خود را بالای زین نگهدارم.   پس دستارم را گشودم و با آن خود را به زین بستم.  
پس از ساعت ها راه پیمایی به دروازه های شهر بزرگ و امن رسیدیم.   مردم به پیشواز ما دویدند تا ما را خوش آمد بگویند.   دوستان دوستان خویش را یافتند و اما کسی نبود که به پیشواز من آید.   اشک های تنهایی دیده گانم را لبریز ساخت.  
سپس مردی سویم دور خورد، لبخند زد و گفت:   «خوش آمدی زایر، به خانهء ما خوش آمدی.»
«سفر…» من با خود چنین گفتم:   «ترا بیکس و تنها می سازد و سپس ترا با دوستی آشنا می سازد.»
همین که صحت خود را باز یافتم به کاروانی پیوستم و توام با جرنگ-جرنگ زنگ های شتر به راه افتیدم.  
شبی در سرزمین آبیاری شده با مهتاب  
مصری ها چون رود نیل سخاوتمند بودند.  چون من طلبهء علم و زایر بودم، آنها به من غذا، پول و جای برای خواب بخشیدند.  
در نزدیک الکسندریه مردی روحانی از من خواست به خانه اش بروم و بالای بام خانه اش بخوابم.   در آن شب مرغی سترگ مرا از بستر بام قاپید و بر بال هایش تا دورهای دور، بسیار دورتر از مکه برد.   آنگاه بیدار شدم.
چون خواب خویش را به مرد روحانی بازگفتم، او آن را چنین تعبیر کرد:   «تو تنها به مکه نمی روی، بلکه تو تا آن کرانهء دنیا سفر می کنی.   هنگامی که به هندوستان رسیدی، برادرم دلشاد حیات ترا نجات خواهد داد.»
سپس او پیش از اینکه کلمه ای بر زبان آورده بتوانم، با شتاب مرا به راه انداخت.  من از سرزمین ابراهیم، سلیمان و عیسی گذشتم.   این دومین سال دوری من از خانه بود.  
در مرکز زمین
در اسراییل بالای مرکز زمین ایستادم.  از آنجا می توانستم به هر جا بروم.   اگر قدم در این راه، این راهی که به سوی زنج می رفت، می گذاشتم رو به سوی هند و چین می کردم. 
«سفر…  به تو ماجراجویی راه پیمایی در صدها راه را پشنهاد می کند و به قلب تو بال می بخشد.»
من از  صورت سوختهء عربیه تا مکه گذشتم، جایی که سنگ سیاه کعبه را بوسیدم.
من به عراق مسافر گشتم و سلاطین ثروتمند را دیدم.   من از ایران عبور کردم و مساجد طلایی را دیدم.
در پنجمین سال دوری از خانه سوار کشتی شدم.  
جنوب به سوی زنج  
امواج گرم و نمکی بر بدنهء کشتی می کوبید.   در آغاز هراسناک شدم، اما به آهستگی آموختم اوقیانوس را دوست بدارم.  ما به سوی جنوب سوی سواحل عاج و درختان ابنوس، سواحل گرد طلا و پوست پلنگ پارو زدیم.  من کلماتی را نمی یابم که بتواند بیانگر زیبایی آنجا باشد.
هر جا که می رفتم، سلاطین از من راجع به خانه ام و سفرهایم می پرسیدند.   زیر ستاره های شیرگرم افریقا من کلماتی را که بدان نیازمند بودم، یافتم و تمام آنچه را که می توانستم بیان کنم، بیان کردم.
«سفر… ترا بی زبان می کند، سپس ترا به شخص قصه گو مبدل می سازد.»
من تعدادی دوست و همراه یافتم.   ما با هم خیالبافی می کردیم و در روز روشن خواب رسیدن به سرزمین هند و ثروتمند شدن را می دیدیم.
ما با هم از جلگه های وسیع آسیا گذشتیم.   ما راه خود را با مشکل از میان سلسله کوه های هندوکش پیمودیم در حالیکه خود را با خیالات طلای هند گرم می ساختیم.  ما از پنج آب عبور کردیم.   ما گرگدن های پنهان شده میان نیزارهای بلند و یاغیان سرکش کمینگیر را ندیدیم.   دفعتا تیری به من اصابت کرد.  با آنکه زخمی شده بودم، همراهان خویش را کمک کردم تا با یاغی ها بجنگند.   ما راه خود را به سوی دهلی ادامه دادیم.   تا زمانی که به قصر سلطان رسیدیم، زخمم التیام یافته بود.  
در سرزمین پول پروازکننده
 قصر سلطان در دهلی عظیم و با شکوه بود. در یکی از دهلیزهای سترگ آن فیل ها به سلطان  رسم تعظیم به جا می آورد و منجنیق ها سکه های طلا را به بیرون از قصر بالای مردم پرتاب می کرد.   من داخل این دهلیز شدم.   از آنجا که طلبهء علم و دانشمند شمرده می شدم، سلطان مرا قاضی دهلی مقرر ساخت.   پس از نه سال سفر، من مردی ثروتمند بودم.
اگر خوشنودی خاطر سلطان را فراهم می توانستم، ثروت.   اگر باعث آشفتگی خاطر او می شدم، مرگ.   باری چنان او را عصبانی ساختم که سلطان جلادان را به دنبالم فرستاد.  ولی من نقشه خود را داشتم.   می دانستم آنها دست به قتل من نمی زنند تا زمانی که نماز می خوانم.  پس برای نه روز به عبادت پرداختم، تا بالاخره آنها مرا ترک نمودند.  این چه نوع زندگی بود؟  من از همه چیز درگذشتم و گنج خوشی را منحیث مردی فقیر برگزیدم.  
سلطان مرا دوباره می خواست، اما او چیزی در بساط نداشت که من در جستجویش بودم.   سپس او پشنهاد نمود تا مرا منحیث سفیر و نمایندهء خویش به چین بفرستد.  او از قلب من آگاه بود.  نمی توانستم این پشنهاد را نپذیرم.   من دوباره در راه و دوباره ثروتمند بودم، ولی تا چه زمان؟
ما با صفوف منظم و با شکوه به حرکت دسته جمعی پرداختیم.  ما از سرزمین یاغیان سرکش می گذشتیم. Ÿ
   بقیه در آینده

دولت افغانستان ناکام ماند

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

محمد داود سیاووش

در شرایطی قرار داریم که هر روز هوس یکروز قبل را میخوریم. کشور از نقطه صفری تشکیل اداره مؤقت تا اکنون چند درجه در مفاهیم عمیق به عقب رفته.
در ابتدای اداره مؤقت کشت و قاچاق مواد مخدر در نقطه صفر قرار داشت، ولی حالا افغانستان بزرگترین تولید کننده مواد مخدر جهان شناخته میشود. در سالهای اولی اداره مؤقت به ندرت در ادارات از رشوه خبری بود، اما اکنون طور علنی رشوه در ادارات دولتی از مردم مطالبه میشود و افغانستان سومین کشور فاسد جهان در آمار بین المللی بشمار  میرود. در ابتدای اداره مؤقت امنیت سراسری در کشور تأمین بود، ولی اکنون اکثر مناطق و شاهراه ها در محلات و اطراف کشور مصئون نیست و کار به جایی کشیده که در هوتل انترکانتیننتال، قونسلگری انگلیس، داخل تعمیر وزارت دفاع، داخل میدان هوایی، سفارت هند، صافی لندمارک و حتا در منزل شخصی رییس شورای صلح در پایتخت عملیات انتحاری و انفجاری اجرا میشود.
دکانداری از کویته به ارگ آمده میلیون ها دالر را به نام طالب می رباید. نامه جعلی یک طالب درجه دوم تا آن حد مسوولان مملکت را ذوق زده میسازد که دست از پا نشناخته بخاطر دریافت آن رییس جمهور به رییس شورای صلح تیلفون میکند و رییس شورای صلح با عجله از خارج به وطن بر گشته در آرزوی قرائت آن نامه خود را قربان میکند.
در سالهای اول اداره مؤقت و انتقالی لویه جرگه های اضطراری و قانون اساسی با مشکلات کمتری دایر شد، اما جنجال های انتخابات دور دوم ریاست جمهوری، انتخابات پارلمانی دور دوم، ماجرای تشکیل محکمه ویژه و فرمان رییس جمهور کار را به جایی کشید که پارلمان فلج شد. در سالهای اول ستره محکمۀ بدون دغدغه قانونی وجود داشت، در حالیکه اکنون ستره محکمه سرپرست و یا سلب اعتماد شده توسط پارلمان داریم. در سالهای اول وزیران از پارلمان رأی اعتماد داشتند، اما اکنون شش وزیر سرپرست و خلاف نظر شورا فعالیت میکنند. در سالهای اول همۀ مردم در آرزوی رسیدن به بازار آزاد و مزایای کاریابی و ارتقای سطح رفاه عامه و شگوفایی کشور بودند، اما حالا طراحان افغانی آن مفکوره بر علیه آن تبلیغ میکنند در حالیکه خودشان سکتور دولتی را در آرزوی رسیدن به اقتصاد خصوصی در ابتدا تخریب کرده کشور را به بازار استهلاکی همسایه ها مبدل کردند. در سال اول تشکیل اداره مؤقت رهبری افغانستان به داشتن ارتباط با جهان و ائتلاف بین المللی ضد ترور افتخار میکرد و ویدیو کنفرانس های هفته وار آقای کرزی با جورج بوش برگزار میشد، ولی اکنون رییس جمهور با جامعه جهانی و ایالات متحده مشکلات فراوان دارد و به عوض تروریست و… از کلمات برادر، دوست و عزیز به مخالفان استفاده نموده فرزندان انتحاری را به تحصیل خارج کشور میفرستند. در سال 2001 مردم افغانستان تصور میکردند که پس از 2 کنفرانس بین المللی شاید افغانستان به سویس آسیا مبدل شود، ولی حالا پس از کنفرانس های پاریس، توکیو، لندن و غیره دیده میشود که حکومت در سال قبلی بودجه انکشافی خود را به مصرف رسانده نتوانست، کابل بانک ور شکست شد، کمک های صندوق بین المللی پول و بانک جهانی به حالت تعلیق در آمد و سایه تورم در بازار اسعار سایه افگنده، حکومت با مداخله مصنوعی نرخ افغانی را در برابر دالر و اسعار معتبر بین المللی حفظ نموده.
شفافیت، مسوولیت و پاسخگویی در دستگاه حکومت جایش را به پنهان کاری سپرده و حالا به وضاحت معلوم میشد که در افغانستان ساختار پاسخگو وجود ندارد و کار به جایی کشیده که امور کشور به اساس فرمان ها اداره میشود. بزرگان کشور مانند لویی شانزده و ماری آنتوانت در قصر ها و شرایطی زیست دارند که تصور مینمایند مردم اگر نان نداشتند باید کلچه بخورند و انکشاف و پیشرفت مملکت را در وجود چند شهرک، بلند منزل، قصر و ماوایی میدانند که توسط خود و یا اقارب و اطرافیانشان بنا شده. مسوولان مملکت ذخایر اسعاری کشور را به عنوان دستآوردشان به رخ کسانی میکشند که در شرایط گرسنگی،     آواره گی، بیکاری و بیماری لشکر شان به میلیون ها نفر میرسد.
رهبران با شعار «ارگ یا مرگ» دستگاه بر سر اقتدار اجازه ندادند یک تیم الترناتیفی برای مرحله دوم به صفت اپوزیسیون قد علم کند، با استفاده از امکانات دولتی روشنفکران را به چوکی های وزارت و سفارت و ریاست و نویسندگان، شعرا، ادبا و نهاد های مدنی را به میهمانی ها، تعارف ها، تحفه ها و تطمیع ها مصروف نگهداشتند. اداره کشور به دست چند حلقه خاص افتاد و آنان دستگاه اداری کشور را به میدان فتبالی تبدیل کردند که همدیگر را از وزارت به سفارت، از سفارت به ولایت و از ولایت به… شوت و پاس میدادند. با این حال انسان های بی واسطه و بی طرف با وجود مهارت های معین مسلکی از اشتراک در حیات سیاسی کشور کنار گذاشته شدند. گاهی بنام قوم، گاهی بنام مذهب و گاهی بنام تنظیم و حزب و زمانی بخاطر یک گروه مسلح قرون وسطایی. اداره سی میلیون انسان کشور در قبضه چند حلقه یی افتاد که سرنوشت کشور را در معاملات و زد و بند های منافع خود قرار دادند. در کشور فضایی به وجود آمد که قشری از شبه روشنفکران در نهاد های مدنی و اجتماعی به صفت عمال و نمایندگان حکومت نفوذ داده شد و هر نوع صدای دموکراسی، عدالت خواهی و جامعه مدنی توسط آنان از درون خاموش گردید، در حالیکه کنفرانس بن به همه رهبران موجود مجوز قانونی داد ولی آنان در پایان کار برای بن دوم به دلیل عدم موفقیت و نیافتن جایی برای خود اکنون اجندایی ندارند.
بنابر دلایل فوق میتوان نتیجه گرفت که دولت افغانستان یک دولت ناکام بوده در این ناکامی به درجه اول تیم بر سر اقتدار و به درجه دوم جامعه جهانی مسوول میباشد. مسوولیت جامعه جهانی آنست که اولاً جهان با یک دست در افغانستان عمل نکرد و هر کشور اجندای خود را داشت و دوم در داخل افغانستان به عوض کار با طیف های اجتماعی، کار با افراد بی استعداد، کم تجربه و دور از متن زندگی طوری به پیش رفت که اشخاص مورد نظر جامع الکمالات فکر شدند و امکانات و فرصت های بسیار بزرگ در این معاملات از دست رفت، مثال بر جسته آن نا پدید شدن شصت میلیارد دالر کمک هاست در حالیکه در کشور هیچ اثری از آن دیده نمیشود. جامعه جهانی نتوانست در افغانستان با مردم افغانستان نزدیک شود و فقط آنان را از عینک چند شخصی که با آنان شناخت داشت دید و حاصلش آن شد که اکنون آن افراد از جامعه جهانی رو بر گردانده و مردم با مشکلات بزرگ حیران مانده اند چه کنند. اشخاصی که با غرب آمده بودند همه در غرب خانه دارند و احتمالاً پس از بگو مگو و اختلاف با غربی ها در شهر های اروپا و امریکا زیست خواهند کرد ولی مردمی که نه با جهان آشنا بود، نه از کمک ها چیزی بدست آورد اکنون در موقعیتی قرار گرفته که از طرف مقابل یک نیروی درنده با خروج جامعه جهانی آن را تهدید میکند و احتمالاً در هر گونه استحاله قربانی اولی و اصلی مردمی خواهند بود که از کمک هایی جامعه جهانی هیچ نخورده و فقط بخاطر زیست در شرایط امنیتی دولت کفاره خواهند پرداخت.
ضرورت است در لحظه کنونی که  کشور در لبه پرتگاه بحران قرار دارد به چند مسأله توجه شود:
1- دیدگاه ستیزه جویی با جهان کنار گذاشته شود و از پوتانسیل غرب و ایالات متحده برای از صحنه کشیدن تروریستان استفاده شود.
2- کار با چهره ها و تیم پس از ختم دوره کنونی ریاست جمهوری آغاز شود و برای آنان زمینه تبارز آمادگی به مسوولیت گیری مرحله آینده داده شود.
3- احزاب به مفهوم واقعی در خطوط معتدل ایجاد شود.
4- به نهاد های مدنی و اجتماعی و شیوه کارشان تجدید نظر کلی صورت گیرد.
5- زمینه طرح نظریات متفاوت برای آینده کشور از طریق رسانه ها مساعد شود و گذار از پرکمتیزم و بی برنامه گی به تفکر و پروگرام سازی کشور صورت گیرد.Ÿ

روزیکه جهان لرزید

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

2

نوشته: محمد داود سیاووس

شام 7 اکتوبر 2001 حملات هوایی امریکا بر مراکز رادار، میدان های هوایی، شهر های کابل، کندهار، جلال آباد و سایر ولایات ادامه داشت. رادیوی طالبان خاموش و میدان هوایی کابل از فعالیت باز ماند. آنتن تلویزیون در بالای کوه آسمایی به کلی تخریب شد. طالبان روز بعد رادیوی شریعت را از کانال خیلی ضعیف فعال ساختند ولی دوباره خاموش شد. شورای امنیت سازمان ملل گزارش امریکا را در رابطه به اجرای ضربات هوایی بر طالبان در افغانستان تائید نموده به ایالات متحده صلاحیت داد حق حمله بر سایر کشور ها را در صورتیکه پایگاه تروریستی در آن موجود باشد به خود محفوظ نگهدارد.
تاجکستان اعلام نمود که اجازه میدهد از پایگاه های هوایی آن کشور در حمله بر طالبان و القاعده استفاده شود و تونی بلیر از شبکه تلویزیونی الجزیره سخنرانی نموده جنگ موجود را جدا از مسلمانان و جنگ با تروریستان خواند. در کابل دو نوبت حمله هوایی صورت گرفت بار اول حوالی ساعت 9 شب و بار دوم حوالی بامداد که حمله آخری بر میدان هوایی صورت گرفت. مردم با توجه به دقت هدف گیری طیارات تا حدودی آرامش یافتند چون آنان در گذشته از جنگ های داخلی و از راکت پراگنی های تنظیم ها که منجر به ویرانی شهر کابل شد خاطرات وحشتناکی داشتند. در اجرای این حملات فقط یکبار وقتی اشتباه رخ داد که آنتن های امواج رادیو افغانستان مورد حمله قرار گرفت و مرمی طیارات به دفترATCکه یکی از آن تعمیرات را کرایه گرفته بود اصابت کرد و چند تن کارمندATCرا شهید ساخت. باید علاوه نمود که در حملات پکتیا شامل نبود.
8 اکتوبر 2001
به گزارش رسانه ها بمب های طیارات و مرمی های کروز بر میدان هوایی شیندند و شهر های هرات، کندهار، هلمند، فراه، جلال آباد در طول روز اصابت مینمود. وزارت دفاع ایالات متحده امریکا ادعا نمود که عملیات بر 31 هدف 85 فیصد در افغانستان تطبیق شد و دافع هوای طالبان از کار افتاده و متذکر شد که بعد از آن میتوان عملیات 24 ساعته را در افغانستان عملی نمود.
شب 8 اکتوبر
ضربات هوایی بر شهر های کندهار، کابل، هرات و جلال آباد ادامه داشت. از آسمان شهر کابل چندین ساعت صدای طیارات به گوش میرسید. دافع هوای طالبان هنوز فعال بود اما بعداً خاموش شد. در نوار مرز با پاکستان قبایل برای زخمیان خون جمع آوری کردند. سخنگوی اسامه از شبکه تلویزیون قطر گفت: جهاد در راه خدا وظیفه مسلمانان است و از حادثه 11 سپتمبر با خوشی یاد آوری نمود و ملا عمر در بیانیه رادیویی که به رادیو بی بی سی و صدای امریکا فرستاد اظهار داشت مسلمانان یا با طالبان باشند یا با امریکا.
کنفرانس کشور های اسلامی به اشتراک 56 کشور در قطر دایر شد اما به خاطر اختلاف نظر و عدم توافق بر اجندای مطروحه کار خود را با صدور قطعنامه قبل از پایان رسمی قطع نمود. در قطعنامه تروریزم از اسلام جدا خوانده شد و حادثه 11 سپتمبر محکوم شد، حمله امریکا بر طالبان تائید شد ولی از تلفات مردم غیر نظامی ابراز تشویش و نگرانی شد.
ملا سلام ضعیف ادعای وزیر دفاع امریکا مبنی بر نابودی 85 فیصد اهداف از جمله 31 هدف نظامی را رد کرد و مدعی شد که دافع هوای طالبان از بین نرفته و به تعقیب آن طیارات در آسمان کابل ظاهر شدند و دوباره بر میدان هوایی و قطعات مستقر در پلچرخی بمباران کردند. در نتیجه این بمباران آتش سوزی بزرگی در جوار میدان هوایی کابل صورت گرفت. هر چند طالبان پروجکتور ها را در اطراف ارگ نصب کرده و چند فیر دافع هوا نمودند اما حوالی ساعت 2 شب صدای فیر دافع هوا کاهش یافت. آن شب رادیو ها گفتند که شهر های کندهار و جلال آباد نیز بمباران شدند و یک روز قبل از آن بند برق درونته، میدان هوایی شهر جلال آباد و کوه تور غر بمباران شد. در همین حال برهان الدین ربانی با امام علی رحمانوف رییس جمهور تاجکستان ملاقات نموده از برگشت ظاهر شاه و حملات امریکا بر مواضع طالبان استقبال نمود. جنرال فهیم جانشین احمد شاه مسعود از آمادگی برای داخل شدن نیرو های شمال به شهر کابل سخن گفت و ائتلاف شمال مدعی شد که چهل قوماندان و یکهزار تن از افراد طالبان خود را به آنان تسلیم نموده اند. دولت پاکستان میدان های هوایی سند و بلوچستان را به خاطر حمله بر طالبان به اختیار امریکا گذاشت. مقارن این حوادث امریکا کمک 350 میلیون دالری و جاپان 150 میلیون دالری را به مردم افغانستان وعده داد و موسسهWFPخواهان انتقال 52 هزار تن مواد غذایی به افغانستان شد که این مواد باید از طریق چترال، تورخم، ازبکستان و ترکمنستان وارد افغانستان میشد.
شب 10  اکتوبر طیارات ایالات متحده قطعه دافع هوا و فرقه 8 قرغه که قرارگاه پنجابی ها بود و مناطق شکر دره و کوه صافی را به شدت بمباران کرد. بوش بار دیگر به طالبان فرصت داد در صورتیکه اسامه را تسلیم نمایند بر مسأله حمله بر افغانستان تجدید نظر خواهد کرد، اما ملا عمر با رسانه های عربستان سعودی از جنگیدن تا مرگ با امریکا سخن گفت. پس از اظهار آمادگی جنرال فهیم مبنی بر داخل شدن به کابل، شاه سابق از شورای امنیت خواست برای جلوگیری از کشمکش های مسلحانه در کابل مسأله جابجایی نیرو های سازمان ملل را در اطراف کابل مورد بحث قرار دهد، رییس شورای امنیت یک روز بعد گفت موضوع تشکیل دولت فراگیر در افغانستان مورد بحث قرار خواهد گرفت. در همین حال یک مقام مسوول بریتانیا از ادامه بمباران ها تا تابستان سال آینده صحبت نمود و بوش از ادامه جنگ برای دو سال آینده سخن گفت. قصر سفید مطرح ساخت که در جنگ افغانستان باید اتباع مسلمان ایالات متحده نیز سهم بگیرند و واشنگتن دارایی های تروریستان را به ارزش 49 میلیون دالر در بانک های ایالات متحده به حالیت تعلیق آورد. الاخضر ابراهیمی که قبلاً به دلیل عدم تمایل طالبان در حل قضیه افغانستان استعفا داده بود بار دیگر به عوض فرانسس ویندرل به صفت نماینده سازمان ملل در امور افغانستان تعین شده کار بالای تشکیل دولت آینده افغانستان را آغاز نمود.Ÿ
                    بقیه در آینده

صلح، خواست کودکان

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

______________________________________________________________

بیتل ها از حقوق مدنی در آمریکا حمایت میکردند

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

قراردادی که مربوط به یکی از کنسرتهای گروه بیتلها در آمریکاست، نشان میدهد که بیتلها در حمایت از جنبش حقوق مدنی آمریکا، حاضر نشده بودند در مقابل تماشاچیانی که بر اساس رنگ پوستشان از یکدیگر جدا شده بودند، کنسرت اجرا کنند.
این سند، که قرار است هفته آینده به حراج گذاشته شود، مربوط به کنسرت بیتلها در سال ۱۹۶۵ در کالیفرنیاست.
مطالب مرتبط دست نوشته ترانه بیتلها یک میلیون و ۲۰۰ هزار دلار فروش رفت نمایشگاه در این سند، که به امضای برایان اپستاین، مدیر گروه رسیده است، تاکید شده که «نیازی نیست که بیتلها در مقابل جمعیت تفکیک شده کنسرت اجرا کنند.»
دستمزد بیتلها هم در این قرارداد، ۴۰ هزار دلار تعیین شده است.
از نکات دیگری که در قرارداد لحاظ شده تعبیه سکوی مخصوصی برای رینگو استار، نوازنده جاز گروه است. در این قرارداد همچنین خواسته شده که ۱۵۰ مامور لباس شخصی، به منظور حفاظت از اعضای گروه، به محل کنسرت اعزام شوند.
اما تدابیر امنیتی به آن شکلی که انتظار میرفت، اجرا نشد.
گروه بیتلها در روز ۳۱ ماه اگست سال ۱۹۶۵ میلادی، دو کنسرت در Cow Palace اجرا کرد؛ یکی در بعد از ظهر و یکی هم در عصر همان روز. در نوبت دوم کنسرت، از میان ۱۷ هزار تماشاچی، عده ای موفق شدند که از موانع امنیتی عبور کرده و خود را به صحنه برسانند.
نمایش متوقف شد، و به بیتلها گفته شد که به پشت صحنه بروند و تا زمانی که آرامش به محل باز نگشته، در آنجا بمانند.
آنها سرانجام کنسرت خود را که شامل ۱۲ آهنگ بود، با آهنگ Help و پس از آن با I’m Down به پایان بردند.
بیتلها یک بار دیگر هم در سال ۱۹۶۴، حمایت خود را از جنبش مدنی به نمایش گذاشته بودند. در آن سال هم بیتلها حاضر نشدند که در محلی کنسرت اجرا کنند که تماشاچیان سفید پوست و سیاه پوست آن از یکدیگر جدا شده باشند.
مقامات شهر جکسونویل در فلوریدا، محل برگزاری کنسرت، سرانجام راضی شدند که همه تماشاچیان در یک محل جمع شوند، و بیتلها هم راضی شدند که کنسرت خود را اجرا کنند.
جان لنون گفت: «ما هرگز در مقابل مردمی که تفکیک شده باشند کنسرت اجرا نکرده ایم و خیال نداریم این بار هم چنین کاری کنیم. من ترجیح میدهم که پول اجرای کنسرت را نگیرم.»
انتظار میرود سندی که هفته آینده در لوس آنجلس به حراج گذاشته میشود، در حدود ۵ هزار دلار به فروش برسد.Ÿ

درست گفتن، درست خواندن و درست نوشتن

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

8

«در مکتب استاد» نام مجموعه برنامه های رادیویی پیرامون درست گفتن، درست نوشتن و درست خواندن میباشد که در آن سوالاتی از استاد سعید نفیسی پرسیده شده، توجه خوانندگان را به جستاره هایی از پاسخ های استاد جلب میکنیم:

پرسش: لطفاً توضیح فرمایید پساوند «چی» که در کلمات شکارچی و تماشاچی و غیره آمده است چیست و آیا درست است یا نه؟
پاسخ: این پساوند را از زبان ترکی گرفته اند و در ترکی در باره کسانی که متصدی و یا دارنده ی چیزی باشند استعمال می شود. متأسفانه در فارسی در باره ی این پساوند خیلی زیاده روی کرده اند و انواع و اقسام کلمات مرکب با «چی» در این زمانهای اخیر معمول شده است. اگر هر دو جزء کلمه ی ترکی باشد میتواند پذیرفت مثل چورگچی یعنی متصدی نان که از چرک بمعنی نان ساخته شده یا باشماقچی بمعنی کفش دار که از باشماق بمعنی کفش ساخته اند یا قورچی بمعنی اسلحه دار که از قور بمعنی اسلحه ساخته اند، اما چی در دنبال کلمات فارسی به نظر من زشت است و باید ترک کرد مثلاً قاطرچی را در فارسی درست استربان باید گفت یا خرکچی را از قدیم خر بنده میگفتند برای همین دو کلمه ی شکارچی و تماشاچی الفاظ فارسی داریم شکارچی را شکار افکن و حتا گاهی شکاری گفته اند و تماشاچی را میتوان با کمال سهولت تماشاگر یا تماشایی گفت همچنین چه ضرر دارد به جای شیپورچی بگوییم شیپور دار و بجای تفنک چی بگوییم تفنک دار یا بجای توپچی بگوییم توپ بان یا توپ بر یا توپ انداز، بسته باینکه توپچی مستحفظ باشد یا راننده ی آن و یا کسی که توپ را در میکند.
پرسش: استاد محترم! جمع قاضی قضات درستست یا قضات (با تشدید ضاد)؟
پاسخ: حتماً قضاه زیرا که در اصل عربی تشدید ندارد و نظایر دیگر هم هست مثلاً کافی را کفاه بی تشدید جمع می بندند و بهمین ترتیب جمع قاضی قضات است بی تشدید.
پرسش: آیا تابستانه و زمستانه که بیشتر سر زبان فروشندگان هست درست است یا نه؟
پاسخ: بهیچ وجه دررست نیست زیرا که در فارسی منسوب بتابستان را تابستانی باید گفت، باید گفت کفش تابستانی نه تابستانه و منسوب به زمستان هم زمستانی میشود و نه زمستانه و باید گفت رخت زمستانی نه رخت زمستانه. قاعده ساختن کلماتی که به آنه ختم میشود و بعضی از آنها هم صفت است و هم باصطلاح من، معین فعل، یعنی صفتی که معنی فعل را روشن می کند، اینست که اسم یا صفت را بالف و نون جمع می بندند و ها در آخر آن اضافه میکنند. خسرو را جمع می بندند می شود خسروان و بعد از آن خسروانه می سازند و همین طور شاهانه از شاه و جانانه  از جان و مردانه از مرد و زنانه از زن و بچگانه از بچه که جمع آن بچگان میشود، حتا با کلمات عربی همین کار را میکنند شاعر را شاعران جمع می بندند و شاعرانه میگویند و صمیم را صمیمانه و متأسف را متأسفانه و حتا با صفت مرکب این کار را میکنند مثل بدبختانه و دلیرانه و غیره. در هر صورت زمستانه و تابستانه نمی توان گفت.
پرسش: آیا با هر صفت مرکب میتوان این کار را کرد مثل روشنفکرانه، صاحبدلانه، خودپسندانه، داوطلبانه و غیره؟
پاسخ: اگر کلمه سنگین نشود میتوان این کار را کرد مثل داوطلبانه.  اما تصدیق میفرمایید که روشنفکرانه و صاحبدلانه و خدا پسندانه خیلی سنگین است و بهمین جهت باید آنها را غلط دانست. چنانکه مثلاً اگر کار گرانه بگوییم چقدر کلمه سنگین و دراز میشود یا آزادی طلبانه و آزادی خواهانه که همین حال را پیدا میکند.
پرسش: آیا این کلمه ده را که بمعنی دیه می نویسند درست میدانید؟
پاسخ: در قدیم برای این که حرکت بعضی از کلمات را معین بکنند –چون در خط عربی جز اعراب گذاشتن وسیله ی دیگری نیست- گاهی هـ و گاهی ی را جانشین کسره میکردند مثل «که» که در قدیم کی  با یا نوشته اند و چه  که چی  هم نوشته اند در کلمه ی دِه هم برای اینکه با دَه عدد اشتباه نشود دیه می نوشتند اما کسی دیه نمی خواند و همه ده می خواندند و دلیل آن کلمه ی دهگان است که متأسفانه در این اواخر دیده ام بعضی دیه گان مینویسند و در شعر هم متأخرین گاهی بهمین صورت آورده اند و بهیچ وجه درست نیست.
پرسش: لطفاً توضیح فرمایید کلمه ی «همایون» را که گاهی در کتابها همیون نوشته اند آیا درست است؟
پاسخ: خیر درست نیست، حتماً این کلمه الف دارد و از همان کلمه همای معروف ساخته شده است چون در خط عربی قدیم و مخصوصاً در قرآن گاهی الفهایی ممدود را نمی نویسند. مثلاً  رحمان را رحمن و ملائکه را ملئکه نوشته اند برخی تصور کرده اند که این کار را در زبان فارسی هم میتوان کرد و همایون را همیون نوشت.
پرسش: آیا این دو کلمه ی فریبا و کوشا که اخیراً خیلی پیش از سابق استعمال آندو رواج گرفته است درستست و اگر درست است مطابق چه قاعده است؟
پاسخ: بله هر دو درستست و حتا خیلی هم فصیح است. قاعده اینست که بآخر اول شخص مفرد فعل امر الف اضافه میکنند و از آن صفت می سازند مثل همین فریبا از فریب بمعنی فریبنده و کوشا از کوش بمعنی کوشنده و نظایر بسیار برای این کلمات در فارسی داریم مثل رسا از رسیدن و رس و گویا و جویا و پویا از گوی و جوی و پوی و شنوا از شنو و پزا از پز و زیبا از زیب و بینا از بین اما از هر مصدری نمیتوان ساخت چنانکه از گردیدن گردا و از دوختن دواز و از سوختن سوزا  نساخته اند و در ضمن کلمات قدیمی هست که حالا دیگر استعمال نمیشود مثل میرا از مردن. گاهی هم از فعل مرکب میسازند مثل تازه زا از فعل تازه زاییدن  و دیر پا از فعل دیر پاییدن.
پرسش: کلمه ی هزینه را که فرهنگستان بجای خرج تصویب کرده است آیا در هر جایی که سابقاً کلمه ی خرج عزبی را بکار میبردند میتوان استعمال کرد؟
پاسخ: نه در همه جا، مثلاً در این اصطلاح فارسی که «هر چه میگویم بخرجش نمیرود» نمیتوان گفت هر چه می گویم بهزینه اش نمیرود.
پرسش: استاد محترم سابقاً دیدم در باره آن چیزی که روز و ماه و سال را در آن چاپ میکنند و معمولاً تقویم میگویند کسی نوشته بود ارزیابی سال 1338 بجای تقویم سال 1338 آیا این درستست؟
پاسخ: نه تنها درست نیست بلکه خنده دار هم هست. کلمه ی تقویم عربی در فارسی دو مورد استعمال دارد یکی همانکه شما گفتید و صورت و روز و ماه و سال و دیگر تقویم بمعنی قیمت کردن است. فرهنگستان ارزیابی را برای تقویم بمعنی قیمت کردن بکار برده است و آن را از کلمه ی ارز و ارزش بمعنی قیمت گرفته اند و تنها مورد استعمال آن در همین جاست نه هر جایی که کلمه ی تقویم عربی استعمال میشود.
پرسش: لطفاً توضیح بفرمایید که این کلمه را عمران (بکسر عین) باید خواند یا عمران (بضم عین)؟
پاسخ: اصل کلمه در زبان عربی عُمران بضم اول است بمعنی آبادانی. این که بعضی عمران بکسر میخوانند بواسطه ی اینست که نام پدر موسی پیغمبر عمران بوده است و یکی از سوره های قرآن آل عمران است تصور کرده اند همه جا باید عمران بگویند اما (بنگاه عمران) غلط و درست آن بنگاه عُمران است.
پرسش: خوب شد این دو کلمه ی آبادانی و آبادی را فرمودید آیا هر دو یک معنی دارد؟
پاسخ: نه، آبادانی بمعنی عمل آباد کردنست مثلاً میگوییم مالک ده در «آبادانی» ده خود اهمال میکند. اما آبادی بمعنی جای آباد شده است، مثلاً میگوییم شهر یزد پانصد آبادی دارد اما بالعکس نمیتوان گفت مالک در «آبادی» ده خود اهمال میکند و نمیتوان گفت «آبادانی» های مهم اطراف طهران، ورامین و شهریارست.
پرسش: استاد محترم آیا این جمله «در روی فلان موضوع کار کردم و روی این مطلب فلان کس مطالعه کرده است» درست است یا خیر؟
پاسخ: کاملاً حق با شماست.  این هم نظیر همان ترجمه های غطلی است که سابقاً بعضی از آنها را گفتم و از شیرین کاریهای مترجمان امروز است که از زبان فرانسه ترجمه می کنند در فرانسه کلمهSurدو معنب دارد یکی بمعنی روی چیزی  و دیگری بمعنی در باره ی چیزی، این آقایان بجای این که بگویند فلانی در باره ی تاریخ فلانجا مطالعه میکند، گفته اند در روی تاریخ فلان جا، و بجای آنکه بنویسند در باره ی فلسفه داروین کار میکنند نوشته اند در روی فلسفه داروین، مثل اینکه فلسفه ی داروین را روی زمین پهن کرده باشند و در روی آن فلان کار را کرده باشند که البته با منطق وفق نمیدهند.
پرسش: ملاحظه فرموده اید که بچه های نو آموز الف «است» را که سابقاً نمیخواندند و بکلمه ی پیش می چسباندند، حالا غلیظ تلفظ میکنند مثلاً میگویند: ایران وطن عزیز ما است. آیا این درستست؟
پاسخ: بنظر من نه تنها نادرست بلکه زشت هم هست. الف «است» همیشه می افتد مثلاً دیر است غلط است باید گفت دیرست. یا هوا گرم است را باید گفت هوا گرمست و حتا در قدیم این الف ها را می نوشتندذ و در ترکیب هوا گرمست میمِ آخر گرم را بسین اول کلمه ی «است» می چسباندند. بطریق اولی ایران وطن عزیز ما است نباید گفت و باید گفت ایران وطن عزیز ماست چنانکه نمی گوییم: این کفش مال شما است و این مادر تو است و این پدر من است.Ÿ
        بقیه در آینده

 

رییس جمهور فرانسه نامش را سعدی گذاشت

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

کاووس حسن لی

…بیرون از مرز های زبان پارسی…، سعدی بیش از همه ی سخنوران دیگر، اندیشمندان را به شگفتی همراه با ستایش، بر انگیخته است و این هنگامی است که از همه ی شگرفی و شگفتی سعدی، بیش از اندکی، شناخته نشده است. آنچه در پی می آید، از آن همه نیست «الا یک از هزاران»:
اِرنِست رِنان، زبان شناس، مورخ، منتقد و نویسنده ی فرانسوی گفته است:
«سعدی واقعاً یکی از نویسندگان ماست. ذوق سلیم و تزلزل نا پذیر او، لطف و جاذبه ای که با روایاتش روح و جان می بخشد، لحن سحریه آمیز و پر عطوفتی که با آن معایب و مفاسد بشریت را ریشخند و طعن می کند. این همه اوصاف که در نویسندگان شرقی به ندرت جمع می آید، او را در نظر ما عزیز می دارد. وقتی آثار سعدی را می خوانیم، گویی با یک نویسنده ی اخلاقی و حکمت آموز رومی یا یک منتقد بذله گو و شوخ طبع قرن شانزدهم سر و کار داریم.»
بابیه دومِنار، در مقدمه ی ترجمه ی فرانسوی بوستان می نویسند: «در آثار او (سعدی) مواردی هست که لطف طبع هوراس، سهولت بیان اوید، قریحه ی بذله گوی رابله و سادگی لافونتن را می توان یافت.»
سِر ویلیام جونز، از اولین شرق شناسان انگلیسی، که برای نخستین بار دستور زبان فارسی را به انگلیسی نوشت، در باره ی سعدی می نویسد: «تا یکی دو قرن قبل، آثار سعدی در اروپا تحریم و ممنوع می شد، چون شعله ی آزادی و تعقل با روشنایی خیره کننده ای در آنها می درخشید.»
رینولد نیکلسون، که از استادان، محققان و مترجمان ادب و فرهنگ اسلام و از شیفتگان سعدی است، سروده ای در وصف سعدی با نام «سعدی ای هوراس پارس» پرداخته و در آن حقیقت جویی، بینش انسانی و شیرینی بیان سعدی را ستوده است.
هانری ماسه، نویسنده ی فرانسوی در کتاب تحقیق در باره ی سعدی می نویسند:
(ما غربیان) وقتی آثار شاعران بزرگ ایران را می خوانیم، با وجود همه ی نبوغ آنان، فکری نا آشنا در آنها می یابیم. در آثار سعدی، حتا با خواندن ترجمه ی آنها، این تباین از بین می رود. با خواندن کتابهای سعدی این پیوستگی دایم و معتدل عقل و تخیل است، این فلسفه ی عقل سلیم و این اخلاق کاملاً عملی که با سبکی بسیار هموار، بیان شده است، مشاهده می گردد.
همه شاهدان عالم به تو عاشق اند سعدی
البته تنها سخن شناسان و سخن سرایان نبوده اند که در غرب، از انگاره ها و اندیشه های سعدی بهره برده اند، بلکه گاهی اندیشمندان سیاسی و رهبران جامعه نیز، شیفته ی عظمت او شده اند؛ از آن جمله «سعدی کارنو» است که در سال های 1887 به ریاست جمهوری فرانسه انتخاب شد. خالی از لطف نخواهد بود اگر نوشته ی شادروان دکتر جواد حدیدی را در باره ی پیوند کارنو و خاندانش با سعدی، باز نگری کنیم:
«سعدی کارنو که در سال 1837 در فرانسه به دنیا آمده بود، بعد از یک سلسله فعالیتهای ارزشمند و درخشان به نمایندگی مجلس، سپس به وزارت کار و در سال 1887 با اکثریت قاطع آرا به ریاست جمهوری فرانسه انتخاب شد. در مدتی که این مسوولیت را بر عهده داشت، اقتصاد آشفته ی فرانسه را سر و سامان بخشید. اکنون خیابانهای متعددی در شهر های بزرگ فرانسه به نام «سعدی کارنو» نامیده می شود. او خود در باره ی وجه تسمیه ی نام خود نوشته است:
نیای وی «لازار کارنو» به سعدی عشق می ورزید و تحت تأثیر آنچه در گلستان در سیرت پادشاهان و اخلاق درویشان خوانده بود، افکاری آزادیخواهانه داشت و در انقلاب فرانسه و اوضاع سیاسی و اجتماعی این کشور نقش بسیار مهمی داشت.
کارنو در جنگهای پس از انقلاب فرانسه هم مسوولیتهای خطیری گرفت و در همه ی آنها موفق شد، تا آنجا که او را «کارنوی کبیر» و «طراح پیروزی» نامیدند. ولی آنگاه که ناپلئون به قدرت رسید و مانند پیشروان خود راه استبداد و خود کامگی پیش گرفت با او نیز سرِ نا سازگاری گذاشت و [او به ناگزیر] کنج عزلت گزید…
لازار کارنو، به یاد شاعر شیراز، فرزند مهتر خود را که در گیر و دار حوادث بعد از انقلاب به دنیا آمده بود، سعدی نامید؛ ولی وی مدت کوتاهی بیش نزیست و در کودکی در گذشت. کارنو فرزند دوم خود را نیز سعدی نامید. او هم در جوانی در اثر ابتلا به بیماری وبا در گذشت. «هیپولیت کارنو»، برادر کهتر او، که وی را بسیار دوست می داشت و از مرگ او سخت متأثر شده بود، به پیروی از پدر و به یاد برادر، نخستین فرزند خود را سعدی نامید و این سعدی همان کسی است که در سال 1887 به ریاست جمهوری فرانسه برگزیده شد. او نیز فرزند بزرگ خود را سعدی نامید و این «سعدی کارنو»ی چهارم با درجه ی افسری به ارتش فرانسه پیوست.
چنین بود سرگذشت یکی از بزرگترین سیاستمداران فرانسوی. این سرگذشت به داستان شبیه تر است تا به واقعیتی تاریخی. امری که نشان میدهد اندیشه های سعدی تنها در پرورش افکار شاعران و نویسندگان کارگر نبوده، سیاستمداران و رهبران جامعه را نیز تحت تأثیر قرار می داده است.»Ÿ
زمین به تیغ بلاغت گرفته ای سعدی
سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست

زن، از دیدگاه مولانا

سپتامبر 27, 2011

شماره 88/چهارشنبه 6 میزان 1390/28 سپتمبر 2011

ژیلا مشیری

به دليل عظمت جایگاه مولوی در عرصه ی فکر و هنر و اهميت جهان بينی خاص او، بررسی و تحليل مقام زن در انديشه ی وی موضوعی قابل شمرده مي شود. شخصيتی چنين موًثر و بنيان گذار در عرصه ی دانش بشری کم نظير است. مرتبه ی استادی مولانا پيش از مقام شاعری اوست و در واقع مولانا اول صاحب نظر است و دوم شاعر. بنابراين نگاه ويژ ه ای که به جهان و انسان دارد نيز قابل اهميت است. با توجه به کلمات شفاف و رسای مولانا مخصوصاً در مثنوی واضح است که در نزد او زنان بهره ی درخوری از کمال ندارند و ارزيابی او از آن ها کاملاً منفی است. اما برای پی بردن به نظرات و عقايد مولانا در مورد زنان نمي توان تنها بر بنيان ظواهر، حکايات و تمثيلات حکم راند که در اين صورت داوری آگاهانه نخواهد بود . اگر به اين نکته يقين داشته باشيم که گردآوری مطالب مثنوی جوششی – الهامی بوده است و نه تاًليفی ، لذا روح و رنگ و گفتار مثنوی تناسب با نوع حال و نگرش آن زمان گوينده دارد و گرايشها و نگرشها در هر زمان خواسته و ناخواسته بر اثر موًثربوده اند . اين که بر پايه ی ظواهر الفاظ قضاوت کرده و در جای مولانا سخن گفت قابل تاًمل است. مولانا هرگز خود را اسير بندهای دست و پا گير الفاظ و قيود کلام نکرده است. شخصيت های بيشتر حکايات او تخيلی بوده و حقيقی نيستند و آن چه مقصود نهايي است نتيجه ی اخلاقی – عرفانی است که از داستان حاصل مي شود.

گر حديثت کژ بود معنيت راست

آن کژی لفظ مقبول خداست

اگر به اين باور يقين داشته باشيم که انديشه ها و افکار ما تناسب تنگا تنگی با زمانه دارد و در ظرف اجتماعی که در آن زندگی می کنيم شکل مي گيرد، بزرگان هم از اين قاعده مستثنی نبوده اند. آن ها نيز فرزندان زمانه ی خود بودند و اگرچه از سطح اجتماع خود بالاتر آمده و پاک تر می ديدند، اما رنگ و بوی روزگار خود را داشتند. آرای ما با تلقی ها و رسوم زمانه ی ما بی ربط نيست و شئون گوناگون اجتماعی كه در آن زندگی می كنيم، بر نظرات ما اثر می گذارد، چنان كه در آثار مولانا نمونه های بسياری می بينيم. حتی دانشمندانی چون ملاصدرا و ملا هادی سبزواری نيز نظری اين گونه داشته و زنان را در زمره ی حيوانات آورده اند که برای نکاح شايسته اند ، يا بسياری از شاعران و دانشمندان و سخنوران ديگر كه اين گونه فکر مي کرده اند. امروزه که زنان در هر عرصه پا گذاشته و توانايی خود را به اثبات رسانيده اند، ايده ی گذشتگان که زنان فرع بر مردانند و برای ايشان خلقت يافته اند پذيرفته نيست. البته بايد اذعان داشت يکي از علل عدم بروز قابليت های زنان در اعصار گذشته ممنوعيت و محدوديتی بود که از جانب مردان بر ايشان تحميل می شد.

در نزد مولانا روح زن و مرد بر نمی دارد، زنی و مردی از عوارض روح اند. او روح را از مرد و زن برتر می داند.

ليک از تانيث جان را باک نيست

روح را با مرد و زن اشراک نيست

از مونث وز مذکر برتر است

اين نه آن جان است کز خشک و تر است

اين نه آن جان است کافزايد ز نان

يا گهي باشد چنين گاهي چنان

مولانا معتقد است که زن در کنار سيم و زر از جاذبه های نيرومند طبيعت بشر است که خداوند آفريده و در آزمونی سخت، مرد را در معرض اين جاذبه قرار داده است . او در اين آزمون، گاه مجذوب خواسته های زمينی می شود که زن مصداق بارز آن است، گاه نور آسماني جانش را مي ربايد و در اين کشاکش پرتلاطم، کشتی وجودش را خود به سوی نجات يا نابودی نهايی مي پيمايد:

گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن

گاهي نهد در جان تو نور خيال مصطفي

اينسو کشان سوي خوشان

وان سو کشان با ناخوشان

يا بگذرد يا بشکند کشتي دراين گرداب ها

به دليل آثاری که دلبستگی به ماديات بر روح و روان انسان مي گذارد و او را از خدا و معنويات دور ميکند، مولانا زر و زن را مظهر نفس و ملازم کافری ميداند و مخاطبان خود را از پرستش آن ها باز داشته، به مبارزه با نفس فرا مي خواند:

زر و زن را به جان مپرست زيرا

برين دو، دوخت يزدان کافري را

جهاد نفس کن زيرا که اجريست

براي اين دهد شه لشکري را

گمراهی مرد از آن جا شدت می گيرد که افزار هاي اغوا گری بطور کامل در زن قرار دارد. مولانا ميگويد ابليس در آغاز آفرينش و در ماجرای مهلت خواستن از پروردگار براي گمراه ساختن بندگانش، ابزار هایی چون خمر و باده و چنگ را ديد، اما چون زيبايی زنان را مشاهده کرد، از فرط شادی و شعف بشکن زد و به رقص افتاد که با اين ابزار ها زود تر ميتوان به مقصود رسيد. زيرا کيفيت و لطافت اين زيبايي ها به گونه ای است که فطرت زيبایی خواه انسان را که در جستجوی تجلی خداوند است ، بدين پندار غلط مي افكند که خداوند در پرده ی لطيف و نازک وجود زن جلوه کرده است. يعني در جستجوی آب به آسانی در سراب مي افتد:

چون که خوبی زنان با او نمود

که زعقل و صبر مردان ميربود

پس زد انگشتک به رقص اندر فتاد

كه بده زودتر رسيدم در مراد

چون بديد آن چشمهای پر خمار

که کند عقل و خرد را بی قرار

وان صفای عارض آن دلبران

که بسزد چون سپند ای دل بر

رو و خال و ابرو لب چون عقيق

گوييا حق تافت از پرده رقيق

ميزان تاًثير زيبايی زن بر مرد و مقايسه ی آن با ساير جاذبه های مادی از چشم انداز ديگری هم قابل بررسي است. شيفتگی انسان به ماديات ديگر يک طرفه است، مثلا» جاه ومال و مقام بی جان هستند و نمی توانند در بر انگيختن انسان فعا ليتی کنند، اما زن زيبا موجود زنده است و مظاهر حيات را دارا است، لذا ميزان مجذوبيت انسان به او بيش از پديده های ديگر است. مولانا مي گويد: «هيچ دامي خلق را ماوراي صورت خوب زنان جوان نيست. زيرا آرزوی زر و لقمه از يک طرف است: تو عاشق زري، اما زر را حيات نيست که عاشق تو باشد. در حاليکه عشق صورت زنان جوان از هر دو سوي است. تو عاشق و طالب اويي و او عاشق و طالب توست. تو حيله می کنی تا او را بدزدی و او حيله مي کند تا تو به وی راه يابی«…»

حال اگر زيبايی و عشوه و غمزه ی زن با صدای لطيف او نيز همراه شود، فتنه انگيزی و اغوا گری صد برابر مي گردد:

هست فتنه غمزه ء غمازه زن

ليک آن صد تو شود ز آواز زن

مي‏توان گفت زيبايی زن آزمون بزرگی بر سر راه مرد است، اما خود زن نيز در اين آزمون خطير آزموده مي‏شود. به ديگر سخن، زن هم آزمون است و هم آزموده، شايد موفقيت وی در اين آزمون دشوارتر از موفقيت مرد باشد. زمينه ی غريزی خطا در وجود آدمي مهياست و ابزارهای آن نيز در اختيار اوست؛ حال اگر عقل و تقوا، مهار نفس را رها كنند، مستورگان نيز از لغزش مصون نمانند؛ چنان كه مولانا مي‏گويد: «بسيار زنان باشند كه مستور باشند اما رو باز كنند تا مطلوبي خود بيازمايند…» به دليل همين مساعد بودن زمينه های نفسانی انسان و حضور دائمی وسوسه های شيطان ، مولانا در مواضع متعددی توصيه می ‏كند كه حكايت زن و مرد نامحرم در خلوت، حكايت آتش و پنبه است كه در يك چشم بر هم زدن هستی هر دو را خاكستر مي‏كند؛ پس اجتناب از لغزشگاه ها ضروری است:

هيچكس را با زنان محرم مدار

كه مثال اين دو پنبه ست و شرار

آتشي بايد بشسته ز آب حق

همچو يوسف معتصم اندر رَهَق(گناه)

كز زليخای لطيف سروقد

همــچو شيــران خويشتن را واكشد

زن در اشعار مولانا از سويی نماد عشق الهی، روح، جان، زمين و رويش است و از سوی ديگر نماد جسم، نفس، دنيا و حرص . البته اين نمادپردازی های مختلف، ناشی از دوگانگی نگرش مولانا به زن است كه ريشه در فرهنگ تاريخی مسلمانان دارد. Ÿ

                                    بقیه در آینده