بایگانیِ ژوئیه 2013

اظهارات دو مجهولۀ سرتاج عزیز و کنفرانس غیر متوازن خبری در کابل

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013

pen-and-paper-clip-art22-5-44-6

سرتاج عزیز در حالیکه به داشتن رابطه ی پاکستان با طالبان اذعان میداشت، قید نمود که صلح در افغانستان را پاکستان تضمین کرده نمیتواند، که در این حال دو مسأله اعتراف به مداخله و انکار از همکاری در قطع مداخله همزمان اظهار گردید.

اگر پاکستان با طالبان رابطه دارد، چرا در قطع مداخله آنان و تضمین صلح در افغانستان کمک نمیکند؟ که با این حال در دو بُعد از نظر حقوق بین الدول پاکستان به اعتراف سرتاج عزیز مسوولیت دارد:

1- چرا با یک گروه شورشی کشور همسایه رابطه دارد؟

2- چرا جلو آنرا نمیخواهد بگیرد و تضمین نمیکند؟

سوای این رسوایی متأسفانه در دستگاه دیپلوماسی افغانستان اکثراً با دیپلومات ها و سران پاکستان در سطح موازی برخورد نمیشود. مقابل لوی درستیز پاکستان رئیس جمهور افغانستان در میز مذاکره می نشیند و این بار در کنفرانس مشترک خبری وزیر خارجه افغانستان در سطح موازی با مشاور امنیتی صدر اعظم پاکستان اشتراک میکند، که اصولاً باید مشاور امنیتی و یا معاون وی در چنین حالت اشتراک مینمود.

مردم افغانستان از مشاهده ی چنین حالتی که دولتمردان شان با حریفان منطقوی خود در سطح موازی قرار نمیگیرند، ناراحت اند و جالبتر از آن اینکه مشاور امنیتی پاکستان در ختم کنفرانس خبری با گام های تند پیشاپیش وزیر خارجه افغانستان از تالار خارج شد که از نظر عرف دیپلوماتیک یک حرکت با معنای سیاسی میباشد.Ÿ

رسانه ها: سازمان ملل میگوید: اگر حکومت افغانستان جلو فساد را نگیرد، بسیار زود مشروعیتش را از دست خواهد داد

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013

كاريكاتورغ

مجلس نمایندگان پیشنهاد یک کرسی به اهل هنود را رد کرد

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013

مجلس نمایندگان یا ولسی جرگه اختصاص یک کرسی پارلمان به اهل هنود رد کرد. در حالیکه مطابق ماده ی 22 قانون اساسی هر نوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است و اتباع افغانستان اعم از مرد و زن در برابر قانون دارای حقوق و جایب مساوی میباشند، انکار از حق اهل هنود در عضویت به پارلمان مغایرت صریح با قانون اساسی دارد و بخشی از مردم افغانستان به این طریق از حقی که قانون به آنها داده محروم میشوند.

در گذشته این حق به اهل هنود داده شده بود و گجندر سینگهـ یکی از هندوباوران افغانستان عضویت پارلمان را داشت. اقدام اخیر پارلمان باعث ناراحتی اهل هنود و در سکهـ افغانستان گردیده است. قابل یادآوریست که اهل هنود و سکهـ در عرصه ی تجارت و بانکداری در افغانستان شایستگی خوبی در گذشته نشان داده اند و این حق را دارند که در تمام عرصه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی از حقی که قانون اساسی برایشان داده برخوردار باشند.Ÿ

***

پارلمان به تعطیل رفت و وزیر داخله به سرپرستی

در حالیکه مجتبی پتنگ وزیر داخله توسط مجلس نمایندگان یا ولسی جرگه به اکثریت آراء سلب اعتماد شد و آقای پتنگ ادعاهایی را بر علیه هفتاد وکیل پارلمان پس از سلب اعتماد در کنفرانس خبری مطرح کرد و موضوع غرض بررسی از طرف رئیس جمهور به ستره محکمه ارجاع شد، بنظر میرسد با به تعطیلات تابستانی رفتن پارلمان موضوع ادعای وزیر داخله و سلب اعتماد پارلمان از وی تا آخرین ماههای کار تیم حاکم لاینحل و ملتوی مانده، وزیر داخله به صفت سرپرست مانند آقای سپنتا در پُستش باقی خواهد ماند و به این ترتیب مشکل دیگری بر مشکلات قوای مقننه و اجرائیه در تاریخ در این دوره رقم خواهد خورد.

***

سازمان ملل از فساد در دولت افغانستان نگران است

مارک بادون معاون هیئت نمایندگی سازمان ملل در افغانستان (یوناما) در یک نشست مشترک خبری با شماری از مقام های افغانستان از نگرانی سازمان ملل در قبال وضعیت حقوق بشر و فساد اداری در افغانستان سخن گفت. بقول بادون هر چند حکومت افغانستان در کنفرانس های بین المللی مبارزه قاطعانه علیه فساد را وعده داده است اما از قرار معلوم تا حال پیشرفت قابل ملاحظه صورت نگرفته.

به گزارش منابع خبری، افغانستان به سطح جهان پس از سومالی دومین کشور فاسد از نظر مالی و اداری شمرده میشود.

از درواز تا کاپیسا

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013
3
نوشته: گل احمد شیفته
Shefta-2pg
-«بلي، زيبا جان،مي شنوم، توهم گپ مرا براستي مي شنوي»؟
– «من به درواز هستم، زيبا جان…»
– «درواز؟ درواز در بدخشان است”
-«بدخشان؟ بدخشان در بدخشان است» تودر كجاهستي،زيبا»؟
-شُتل. شُتل در كجاست»؟» در پروان» پروان در كجاست»؟
-«توهم جواب مرا تكرار مي كني، زيبا! ما چطور صداي يك ديگر را خوب مي شنويم. من اين مطلب را هيچ نمي فهمم. تو چطور مرا شناختي»؟
-«عجب است، تو صحبت مرا با استادم شنيدي، كه استاد نام مرا گرفت… تو چطور ازين فاصله دور حرف ها ي مرا مي شنوي؟…»
-”فهميدم، فهميدم، تو تنها صداي مرا مي شنوي كه من يك جمله عربي را از زبان دري اين طور ترجمه مي كنم: اسم من شيرخان است و تو حرف مرا شنيدي، اما چطور؟… چرا خاموش هستي، زيبا ، زيبا، چه شدي؟
سكوت.
استاد صدرالدين تمام اين صحبت عجيب را از پشت در شنيده بود.
زيبا، درواز، بدخشان، شتل، پروان. ترجمه جمله عربي به خاطرش آمد. اين واقعا چنين بوده است. واقعيت دارد، اما چه قدر عجيب است. بايد در زمينه با استادان روان شناسي مدرسه بزرگ تخارستان تماس گرفته شود . صبح روز بعد ميرزا صدرالدين سوار به اسپ رهسپار مدرسه معروف تخارستان در قندوز گرديد. وقتي به مدرسه رسيد، فورا مساله را بااستادان و دانشمندان مطرح نمود. گفتگو و مناظره علمي مبسوطي ميان شان در گرفت. بگو مگوها به درازا كشيد. يكي اين حادثه را تمارض و اغواگري فكر مي كرد. ديگري آن را يك خلسه مي دانست. بعضي آنرا عارضه رواني تصور مي نمود ، اين و آن چيزي و نظري اظهار كرد. ميرزا صدرالدين دلايلي براي اقناع آن ها ارايه نمود. يك استاد روان شناسي كهن سال، كه تا آن وقت حرفي به زبان نياورده بود، آغاز به سخن كرده گفت: » اين سلسله مسايلي است، كه باري از دانشمندان عهد عتيق به آن تماس گرفته» براي روشن گردانيدن اذهان مردم آن زمان شمه اي از آن را ياد كرده، ولي همين انكشاف تازه در لابلاي تاريكي هاي زمان محووبه فراموشي ها در انبار انديشه هاي رد شده سپرده است. غافل از آن، كه روال انديشه هاي بشري خصلت يك پديده را دارد و پديده ها به حكم قانون طبيعي نابود نمي شوند.
چنانچه، زمان حال يك آن فاصل است، كه آرام و يك نواخت از گذشته فرومرده و فراموش شده به آينده تازه عبور مي كند. ولي پديده هاي اندوخته زمان گذشته را با خود مي آورد. فرضيات و قوانين به يك اندازه برلبه لغزشگاه اند و قانون اثبات شده جاويداني در علم نشان نمي توان داد. اكثرا معلوم غير مسبوق و شكار انديشه هاي عريان گذشته اند.
اكنون ما به پديده هاي برخورده ايم، كه ريشه اش تا ژرفاي زمان گذشته مي رسد، پديده انتقال فكر از فاصله بعدي، بعضي از انسان ها داراي چنين استعداد عجيب مي شوند. اين يك حقيقت ثابت تاريخي است، كه افلاطون يوناني فاصله چهار صد ذراع دور از مقر باغ اكاديمي اش به يكي از شاگردانش مبادله افكار مي كرد. شايد دانش فردا ازين پديده بهره بردارد، ولي ما امروز اجازه نداريم منكر آن شويم. زيرا به آن رابطه رواني به درستي پي نبرده ايم و قصور هم نداريم. انتقال افكار از فاصله بعدي، كه يك نام قديمي لاتيني هم دارد و من درين جاي كتاب آن را دارم، ولي فعلا بيادم نيست.
اين مرد جوان شاگرد استاد صدرالدين بنام شيرخان و آن دخترك مفهوم بنام زيبا هم احتمالا داراي همين استعداد هستند. جناب صدر الدين، شما به يقين روي اين موضوع جالب بررسي خواهيد كرد، از موجوديت آن محل، يعني شُتل در سرزمين پروان آغاز كنيد. ببينيد، جايي، محلي، بنام شتل در پروان، كه از روي تاريخ و علم الارض با نامش آشنا هستيم وجود دارد يا ندارد. از شما مي پرسم، كه شما گاهي هم در درس تان از علاقه بنام پروان به شاگرد تان چيزي گفته ايد؟نه، خير . . پس حرف من هم تمام شد..
جلسه استادان مدرسه بزرگ تخارستان هم پايان پذيرفت. ميرزا صدرالدين سوار به اسپ شده، به درواز برگشت. بدون اينكه ازسفرش واز مذاكره با استادان حرفي به زبان بياورد. به شرف بانو ويكي دو فرزندش بعدا گفت نبايد چنين فكر كنند، كه شيرخان دچار اختلال دماغي شده است. زيرا براساس بررسي هاي شخصي او، نقيصه فكري در شيرخان متصور نيست وچاره اصلي مساله اينست تا هر گونه خواست و آرزوي اين پسر جوان بر آورده شود. فرضا اگر خيال كدام سفر را داشته باشد، استادش اورا در هر كجا، كه بخواهد همراهي خواهد كرد و چنين و چنان…
گفته هاي معقول استاد صدرالدين تا حدي قناعت اعضاي خانواده را فراهم كرد، ولي تشويش قلبي يك مادر بخاطر فرزند به اين گفته ها رفع نمي شد. زيرا خود ديده بود، كه شيرخان با خود حرف مي زد. دختري با نام زيبا در منطقه درواز باين شرايط وجود نداشت. دُربانو روز ها در پي اين امر تلاش كرد، ولي به جز دو زن به سن هفتادو چهل ساله كسي را به اين نام نيافت.
بارديگر همان نداء به شيرخان افسرده دل آمد:
-» شير جان… تو حالا كجاستي؟ چه مي كني» ؟
-» من سر كشتزار ها هستم، زيبايم،به درواز» .
-» شيرجان، مگر نمي شه كه از كسي پرسان كني، درواز از شتل چقدر دور است»؟
-» اين كار را حتما مي كنم، زيبا جان»
-«مي خواهي چيزي برايت بگويم»؟
-» هان، بگو ، زيبا، بگو»؟
-«من در دنيا تورا …»
-«بگو، زيبا، بگو»
-«اول تو بگو…»
-» من تورا ، تنها تورا دوست دارم، زيبا!»
-» دوري راه درواز را از شتل از كسي پرسان مي كني» ؟
-» بلي،بلي ، همين امروز «.
-شيرجان، مادرم مرا مي گويد وسواسي شدي. دلم مي شود يكبار برويت، به سرت و دستها و پاهايت دست بكشم، كه براستي تو، تو هستي» .
-زيبا جان، من يك آدم زنده هستم، من هم آرزو دارم، كه ترا يك بار از نزديك لمس كنم، ترا ببينم، به مو هايت دست بكشم… » .
-«راستي، شيرجان ، تو چند ساله هستي» ؟
-«نوزده ساله»
-» واي، خدا، من هم نوزده ساله هستم» .
سلسله ارتباط مربوط قطع گرديد. در سيماي شير خان مغموم يك شادي پديد آمد. آن روز صبح اشتهاي بيشتر به ناشتاي صبحانه داشت. خواهر كوچكش گلبانو خنديده گفت:
-برادر جان، امروز هر قدر مي خوري سير نمي شوي.
مادر به گل بانو گفت:
-عوض اين گپ ها، بياور، مسكه و عسل ونان ديگر بيار، كه برادرت نوش جان كند.
شيرخان در تمام روز خوشحال به نظر ميرسيد، روي كارگاه مي نشست و پارچه حريرابريشم مي بافت. اطفال در بانو را در آغوش مي گرفت، با برادرانش كمك مي كرد. ساعتي بعد سوار به اسپ شده، به نزد استادش رفت. پس از پايان درس نا گهان از استاد پرسيد:
-استاد، ممكنست بپرسم، فاصله راه بين بدخشان و پروان چقدر است؟
-نام پروان از كجا مي داني، شيرخان عزيز؟
-من ديروزم را به كتابخانه سپري كردم.
-خيلي عالي، شيرخان، گمان مي كنم به تخمين قريب به يقين بسواري اسپ تا رسيده به پروان حدود يك ماه و چند روز را در بر مي گيرد. پروان تا كاپيسا نزديك است،همجوارش دره اي پيچيده بنام كچكن يا كچكنه (پنجشير) وجوددارد، مي گويند مناطق خوش آب و هوااست…
-درين جا كدام دره يا محلي بنام شُتل وجود دارد ؟
-فعلا نمي دانم، شايد باشد، چرا؟
-هيچ، همين طور…
-شيرخان، ميل داري روزي به پروان سفر كنيم؟
-اوه، استاد عزيز، يكي از آرزوهايم همين است…
-خوبست، منتظر فرصت بمانيم، من بندو بست كار را آماده مي سازم، گپ بين ما باشد، فهميده شد؟
-بلي استاد عزيز…
-بلي رفتن باين سفرعزم و نيرومندي مي خواهد. تو كه اين طور خاموش و افسرده و مغموم باشي، سفر برايت مشكل خواهد بود.
-نه، نه، استاد، من… من ديگر ناجور نيستم و براي اين سفر تمام نيروي خود را آماده خواهم ساخت.
-اميد وارم چنين باشد!
هفته ها يكي پي ديگر مي گذشتند. ابعاد زمان به سرعت از آينده هاي مملو از آمال و آرزوها، تنگناي حال را پشت سر گذاشته، به ماضي و گذشته هاي اندوخته از خاطر ه ها مي گراييد، خاطره هايي كه يكي را تلخ كام و ديگري را شيرين كام مي ساخت.
در يكي از روز ها ار تباط نا مكشوفي مجددا برقرا ر گرديد:
-» شيرجان، شيرجان عزيزم، چه حال داري»؟
-» زيبا جان، من خوب هستم، تو چطور»؟
-» من تب داغ دارم، جانم را مي سوزاند»همين حالا روي چارپايي به بستر افتاده و تب دارم. به من مي گوبند كه گاهي هذيان مي گويي، ولي من باتو حرف ميزنم، مريض هستم
شيرجان، نشود كه يك روز تورا نديده چشمم پت شود. واي، خدايا، چطور كنم؟ تو، تو نمي تواني پيشم بيايي؟ . شير جان، به خدا پيشم بيا، باز پيشيمان مي شوي… »
-زيباي عزيزم، اگر زمين به زمان بخورد، قسم به خدا و به جان تو، كه من پيشت مي آيم. مي آيم و پيشت ميمانم. تا زنده هستم، باتو خواهم بود…».
-«شيرجان، تو اشكهايم را نمي بيني؟ … هر وقت تنها باشم، گريه مي كنم… يا مگر… شيرجان، اگر بيايي زنده مي مانم. »
-زيبا، زيبا جان ، حوصله مند باش . من هم مي خواهم از درواز بال كشيده پرواز كنم و خود را بتو برسانم… من فيصله ام را كرده ام، پيشت مي آيم . مي خواهم تورا زنده و سلامت و تندرست ببينم…؟
-» مي آيي؟ قول است؟»
» هان، مي يايم، قول است».Ÿ
بقیه در آینده

هشت درس ماندگار ماندلا

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013
????????????????????????
نویسنده : ریچار استنگل
مترجم: فریدون دولتشاهی
نلسون ماند‌لا همیشه با کود‌کان د‌ر اطرافش احساس راحتی کرد‌ه است و از بعضی لحاظ بزرگترین محرومیت زند‌گی‌اش این بود‌ه است که 27 سال بد‌ون شنید‌ن گریه یک بچه یا گرفتن د‌ست یک کود‌ک بود‌ه است.
ماه گذشته وقتی من با ماند‌لا د‌ر ژوهانسبورگ ملاقات کرد‌م ـ البته یک ماند‌لای ضعیف‌تر و آشفته‌تر از آد‌می‌که من قبلاً می‌شناختم ـ نخستین عکس‌العمل او این بود‌ که د‌ست‌هایش را به طرف د‌و پسر من د‌راز کرد‌. آنها ظرف چند‌ ثانیه د‌ر آغوش او که از آنها پرسید‌ چه ورزشی را د‌وست د‌ارند‌ بازی کنند‌ و صبحانه چه خورد‌ه بود‌ند‌، جای گرفتند‌. ما د‌ر حالیکه صحبت می‌کرد‌یم او د‌ست پسرم گابریل را که نام میانی‌اش «روی هلاهلا»، نام اول واقعی ماند‌لا است محکم گرفت و د‌استان این نام را که د‌ر خوزا به معنای «پایین آورد‌ن یک شاخه د‌رخت» ترجمه می‌شود‌، اما معنای واقعی آن «د‌رد‌سرآفرین» است، برای او تعریف کرد‌.
او د‌ر حالی نود‌مین سال تولد‌ خود‌ را جشن گرفت که چند‌ بار به حد‌کافی د‌رد‌سر د‌رست کرد‌ه است. او یک کشور را از یک نظام بی‌عد‌التی خشن آزاد‌ ساخت.
او به وحد‌ت سیاه و سفید‌، سرکوبگر شد‌ه، به شکلی که قبلاً هرگز سابقه ند‌اشت کمک کرد‌. د‌ر د‌هه 1990 من مد‌ت تقریباً د‌و سال با ماند‌لا روی زند‌گی نامه‌اش «راه طولانی به آزاد‌ی» کار کرد‌م. و وقتی کتاب تمام شد‌، من که بیشتر اوقات را با او گذراند‌ه بود‌م احساس تنهایی وحشتناکی کرد‌م؛ مانند‌ خورشید‌ی که از زند‌گی آد‌م بیرون برود‌. ما طی این سال‌ها هرچند‌ گاه یکد‌یگر را می‌د‌ید‌یم، اما می‌خواستم یک بار د‌یگر با او ملاقات کنم، ملاقاتی که ممکن است آخرین ملاقات ما باشد‌، و د‌ر ضمن پسرانم نیز یک بار د‌یگر او را ببینند‌.
من همچنین می‌خواستم با او د‌رباره مد‌یریت جامعه صحبت کنم. ماند‌لا یکی از شخصیت‌های والایی است که جهان د‌ارد‌. اما او د‌ر ضمن نخستین فرد‌ی است که اعتراف می‌کند‌ چیزی خیلی فراتر از یک رهگذر سیاستمد‌ار است. او آپارتاید‌ را سرنگون کرد‌ و با د‌انستن د‌قیق اینکه کی و چگونه بین نقش‌هایش به عنوان یک مبارز، شهید‌، د‌یپلمات و د‌ولتمرد‌ ارتباط برقرار کند‌، آفریقای جنوبی د‌مکراتیک غیرنژاد‌پرستانه را خلق کرد‌. او ناراحت از مفاهیم پیچید‌ه فلسفی، اغلب به من می‌گوید‌ این مسأله «یک مسأله اصولی نبود‌. یک مسأله تاکتیکی بود‌.» او یک استاد‌ تاکتیک است.
ماند‌لا د‌یگر باسؤال‌ها و محبت‌ها راحت نیست. او از آن می‌ترسد‌ که ممکن است قاد‌ر نباشد‌ انتظارات مرد‌م از یک شخصیت والا و باخلوص را برآورد‌ه سازد‌. اما جهان هیچ‌گاه بیش از امروز به استعد‌اد‌های پنهان ماند‌لا، به عنوان یک آد‌م مد‌بر، یک فعال و آری یک سیاستمد‌ار، نیاز ند‌اشته است؛ همانطورکه 25 جون د‌ر لند‌ن وقتی وحشیگری رابرت موگابه رئیس‌جمهوری زیمبابوه را محکوم کرد‌، نشان د‌اد‌. د‌ر حالی که ما وارد‌ مرحله اصلی یک مبارزه انتخاباتی تاریخی… می‌شویم چیزهای زیاد‌ی هست که او می‌تواند‌ به د‌و نامزد‌ یاد‌ بد‌هد‌. من همیشه به آنچه شما د‌ر این جا به عنوان قوانین ماد‌یبا(ماد‌یبا نام قبیله او است و افراد‌ نزد‌یک به وی او را اغلب به این نام صد‌امی‌کنند‌) خواند‌ه می‌شود‌ و آنها از صحبت‌های قد‌یم و تازه ما جمع‌آوری شد‌ه‌اند‌، فکرکرد‌ه‌ام. خیلی از این قوانین مستقیماً از تجربه شخصی او ناشی می‌شوند‌. و همه آنها طوری تنظیم شد‌ه‌اند‌ که بهترین د‌رد‌سر را ایجاد‌ کنند‌: د‌رد‌سری که ما را مجبور می‌کند‌ سؤال کنیم چگونه می‌توانیم جهان را مکانی بهتر سازیم.
د‌رس‌ها:
1ـ شجاعت نبود‌ ترس نیست بلکه به د‌یگران الهام می‌د‌هد‌ د‌ر پشت آن حرکت کنند‌.
د‌رسال 1994، د‌ر جریان مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری، ماند‌لا سوار یک هواپیمای کوچک ملخ‌د‌ار شد‌ تا به منطقة کشت وکشتار ناتال برود‌ و برای هواد‌اران زولو خود‌ یک سخنرانی کند‌. من موافقت کرد‌م یکد‌یگر را د‌ر فرود‌گاه ببینیم تا بتوانیم پس از سخنرانی‌اش به کارمان اد‌امه د‌هیم. وقتی هواپیما تا فرود‌ آمد‌ن 20 د‌قیقه فاصله د‌اشت یکی از موتورهایش از کار افتاد‌. بعضی‌ها د‌ر هواپیما وحشت کرد‌ند‌. تنها چیزی که آنها را آرام کرد‌ نگاه به ماند‌لا بود‌ که به آرامی ‌د‌اشت روزنامه‌‌اش را می‌خواند‌. گویی یک مسافر هرروزه، سوار بر قطارصبح د‌اشت به محل کارش می‌رفت. فرود‌گاه برای یک فرود‌ اضطراری آماد‌ه شد‌ و خلبان توانست هواپیما را سالم به زمین بنشاند‌. وقتی ماند‌لا و من سوار ‏بی‌ام‌و ضد‌گلوله او شد‌یم تا به گرد‌همایی برویم، او به طرف من برگشت وگفت «مرد‌، من آن بالا واقعاً وحشت کرد‌م !»
ماند‌لا د‌ر مد‌تی که پنهان بود‌، د‌ر جریان محاکمه ریوونیا که به زند‌انی شد‌ن‌اش منجر شد‌، د‌ر مد‌ت زند‌انش د‌ر جزیره روبن اغلب با ترس به سربرد‌. او بعد‌اً به من گفت: «البته که وحشت د‌اشتم. اگر ند‌اشتم غیرعقلایی بود‌. من نمی‌توانم تظاهر کنم که شجاع هستم و اینکه می‌توانم همه جهان را شکست د‌هم.» و من گفتم: «اما به عنوان یک رهبر، نمی‌توانید‌ اجازه د‌هید‌ مرد‌م این را بد‌انند‌. شما باید‌ خود‌ را از تک و تو نیاند‌ازید‌.»
و این د‌قیقاً چیزی است که او یاد‌ گرفت انجام د‌هد‌: وانمود‌ کند‌ و از طریق نترس ظاهر شد‌ن به د‌یگران الهام د‌هد‌. این یک نمایش لال‌بازی بود‌ که ماند‌لا د‌ر جزیره روبن که چیزهای زیاد‌ی برای ترسید‌ن وجود‌ د‌اشت تکمیل کرد‌. زند‌انیانی که با او بود‌ند‌ گفتند‌ تماشای ماند‌لا شق ورق و مغرور د‌ر حال قد‌م زد‌ن د‌ر زند‌ان کافی بود‌ آنها را برای چند‌ روز سرحال نگاه د‌ارد‌. او می‌د‌انست یک الگو برای د‌یگران بود‌ و این به او قد‌رت می‌د‌اد‌ تا بر وحشت خود‌ فایق آید‌. ‏
2ـ از جبهه مقد‌م رهبری کن ـ اما پایگاهت را ترک نکن.
ماند‌لا… د‌ر سال 1985 برای پروستاتش که بزرگ شد‌ه بود‌ تحت عمل جراحی قرار گرفت. او وقتی به زند‌ان بازگشت برای نخستین بار طی 21 سال، از رفقا و د‌وستانش جد‌ا شد‌. آنها اعتراض کرد‌ند‌. اما اینطورکه احمد‌ کاتراد‌ا د‌وست قد‌یمی‌اش به یاد‌ می‌آورد‌ او به آنها گفت «رفقا، یک د‌قیقه صبر کنید‌. این‌کار ممکن است خوبی‌هایی هم د‌اشته باشد‌.»
خوبی آن این بود‌ که ماند‌لا مذاکراتش را با د‌ولت آپارتاید‌ آغاز کرد‌. این کار به منزله حکم تکفیرکنگره ملی افریقا (ANC) بود‌. او پس از چند‌ د‌هه گفتنِ اینکه «زند‌انیان نمی‌توانند‌ مذاکره کنند‌» و پس از حمایت از یک مبارزه مسلحانه که د‌ولت را به زانو د‌رمی‌آورد‌، تصمیم گرفت وقت آن رسید‌ه است که با سرکوبگرانش مذاکره کند‌.
وقتی او مذاکراتش را با د‌ولت د‌رسال 1985 آغاز کرد‌، خیلی‌ها فکر می‌کرد‌ند‌ او مذاکرات را خواهد‌ باخت. سیریل رامافوزا رهبر قد‌رتمند‌ و آتشین مزاج آن زمان اتحاد‌یه ملی کارگران معد‌ن می‌گوید‌: «ما فکر کرد‌یم او د‌اشت خیانت می‌کرد‌. من رفتم او را ببینم به او بگویم د‌اری چکار می‌کنی؟ این یک ابتکار باورنکرد‌نی بود‌. او د‌ست به ریسک بزرگی زد‌.»
ماند‌لا مبارزه‌ای برای متقاعد‌ کرد‌ن کنگره ملی آفریقا را به اینکه راه او راه د‌رست بود‌ آغاز کرد‌. شهرت او د‌ر خطر بود‌. او سراغ یک یک رفقایش د‌ر زند‌ان، اعضای گروهک اتراد‌ا رفت و توضیح د‌اد‌ چه کار د‌اشت می‌کرد‌. او به آهستگی و به طور حساب شد‌ه‌ای آنها را به راه آورد‌. رامافوزا که د‌بیرکل (ANC) بود‌ و اکنون یک غول تجاری است می‌گوید‌: «شما پایگاه حمایت خود‌ را با خود‌ می‌آورید‌. به مجرد‌ اینکه شما سرپل ساحلی رسید‌ید‌، اجازه می‌د‌هید‌ مرد‌م حرکت کنند‌. او یک رهبر آد‌امس باد‌کنکی نیست که او را بجوید‌ و بیرون بیند‌ازید‌.»
برای ماند‌لا خود‌د‌اری ازمذاکره یک امر تاکتیکی بود‌ نه اصولی. او د‌ر تمام زند‌گی‌اش این تمایز را رعایت کرد‌ه است. اصول تزلزل‌ناپذیر او ـ سرنگونی رژیم آپارتاید‌ و د‌ستیابی به حق یک نفریک رأی ـ تغییرناپذیر بود‌ند‌، اما تقریباً هرچیزی که کمک می‌کرد‌ او به آن هد‌ف برسد‌ او به عنوان یک تاکتیک رعایت می‌کرد‌. او عمل‌گراترین آرمانگرا است.
امافوزا می‌گوید‌: «اویک مرد‌ تاریخی است. او خیلی جلوتر از ما فکر می‌کرد‌. او نسل‌های آیند‌ه را د‌ر ذهن د‌اشت: اینکه آنها د‌رباره کاری که ما می‌کرد‌یم چه نظری خواهند‌ د‌اشت.» زند‌ان به او این توانایی را د‌اد‌ه است که د‌ور د‌ست را بنگرد‌. باید‌ اینطور می‌بود‌، هیچ چیز د‌یگری ممکن نبود‌. او نه به روزها و هفته‌ها بلکه به د‌هه‌ها فکر می‌کرد‌. اومی د‌انست تاریخ طرف او است، و اینکه نتیجه غیرقابل اجتناب بود‌، مسأله تنها این بود‌ که چه مد‌ت طول می‌کشید‌ و چگونه تحقق می‌یافت. او گاهی می‌گفت: «همه چیز د‌ر د‌راز مد‌ت بهتر خواهد‌ شد‌.» او همیشه برای د‌رازمد‌ت برنامه‌ریزی می‌کرد‌.
3 ـ پشت سر قرار گیرید‌ ـ و بگذارید‌ د‌یگران باور کنند‌ آنها د‌ر جلو هستند‌. ‏
‏ماند‌لا د‌وست د‌اشت از خاطرات زمان کود‌کی و بعد‌ازظهرهایی که به جمع‌آوری گله می‌گذراند‌ یاد‌ کند‌. او می‌گفت «می‌د‌انید‌، شما تنها می‌توانید‌ آنها را از پشت رهبری کنید‌.» او بعد‌ ابرویش را بالا می‌اند‌اخت تا مطمئن شود‌ من منظورش را فهمید‌ه‌ام.
ماند‌لا به عنوان یک پسربچه شد‌ید‌اً تحت تأثیر جونگین تابا رئیس قبیله که او را بزرگ کرد‌، قرار د‌اشت. وقتی جونگین تابا د‌ر د‌ربار خود‌ با مرد‌م ملاقات می‌کرد‌، مرد‌ان د‌ر یک د‌ایره جمع می‌شد‌ند‌ و تنها پس از اینکه همه حرف‌هایشان را زد‌ند‌، او شروع به صحبت می‌کرد‌. ماند‌لا گفت وظیفه رئیس این نیست که به مرد‌م بگوید‌ چه کار کنند‌، بلکه وظیفه‌اش ایجاد‌ یک اجماع است. او عاد‌ت د‌اشت بگوید‌ «زود‌ وارد‌ بحث نشو.»
د‌ر مد‌تی که من با ماند‌لا کار می‌کرد‌م او اغلب مشاورانش را به تشکیل جلسه د‌ر خانه‌اش د‌ر هوتون د‌ر حومه زیبای ژوهانسبورگ فرامی‌خواند‌. او نیم د‌وجین مرد‌، رامافوزا، تامبوامبکی(که اکنون رئیس‌جمهوری آفریقای جنوبی است) و د‌یگران را د‌ور میز اتاق نهارخـوری یا گاهی د‌ر حلقه‌ای د‌ر ورود‌ی خانه اش جمع می کرد‌. بعضی ازهمکارانش سر او فریاد‌ می‌زد‌ند‌ ـ تند‌ حرکت کن، افراطی‌تر باش ـ و ماند‌لا فقط گوش می‌د‌اد‌. Ÿ
بقیه در آینده

خاطرات خیلی خیلی خیلی تلخ یک خانم از یونان

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013

زمانی که از همسرم جدا شدم به خاطر یک سری از مشکلات زندگی ام دیگر معنی نداشت. پس به همان خاطر تصمیم گرفتم که با دخترم به سمت اروپا بروم شاید بتوانم در کشوری پناهنده شوم شاید بتوانم با رسیدن به آنجا به اولاد هایم حق مادری کرده باشم چون زمانی که با شوهرم زندگی میکردم هم برای اولاد هایم پدری میکردم هم مادری چون پدرشان آغشته به مواد مخدر بود و هر چی کار میکرد دود میکرد و به فکر هیچی نبود

خوب به هزار مشکلات پول جمع کردم و تمام زندگی ام را فروختم هرچی طلا ملا داشتم حتی جهیز عروسی و بگیرو نمان را خوب مقداری پول درست کردم که شاید اگر به کج راهی بر نخوریم ما را به یکی از ممالک اروپایی برساند اما بی خبر از آن که در این دنیا پسر به پدر رحم نمیکند پدر به پسر دیگران بماند …
تا ترکیه بی خطر آمدیم ولی سخت بود دیگه خلاصه بزن و بکن تا آتن رسیدیم بعده ۲ ماه مسافرت چون راه خیلی خراب بود در آتن که رسیدیم به مادرم گفتم که برای ما پول روان کند تا با قاچاق بری که صحبت کردیم ما را کمک کند که برویم به کشور های جلو پناهنده شویم.

خوب ما نه تجربه داشتیم نه کسی را، با یک قاچاق بری که صاحب خانه ما در آتن گفته بود صحبت کردیم
خوب سر نرخ جور آمدیم بعده ۲ روز پول را انتقال دادیم به حساب اش، اما در روزه سوم از طرف قاچاق بر زنگ آمد که حواله دار گریخته است. خوب حالا هر چی از رنج و غم تعریف کنم هیچ کدام تان از حال و روز من در آن زمان نمیتوانید حتی فکرش را کنید ،

دیگر پول نداشتم و کسی هم نبود که قرض بگیرم

مجبور شدم یک جوان خوب پیدا کنم که دخترم را تحویل اش بتم که حد اقل او به یک جای برسه مه خو بلادپسم.

در آن اطاق یک جوان بود… بچه خوبی به نظر میرسید ۲ ،۳ سال در یونان بود پول داشت کم کم چون کار میکرد، مقصدش به کانادا بود خوب در آنجا یک مسجد بود دخترم را به عقدش در آوردم و بعد از ۲ ماه آنها به مقصد رسیدند و من هم با قاچاق بر به ترکیه رفتم در کمپ سازمان ملل و خودم را در لیست آنها ثبت کردم و مشکلات خود را از روز اول تعریف کردم.

بعد یک سال کیس ام قبول شد و من هم به کانادا رسیدم الان ما با دامادم و دخترم یکجا زندگی میکنم.
ولی در آن زمان خیلی خیلی خیلی سختی دیدم به قول بزرگان قلم از نوشتن اش عاجزی میکند.

از خدای پاک میخواهم که هیچ مسلمانی را به این مشکلات گرفتار نکند.Ÿ

انترنت

تنبیه عاری از خشونت فرزند، به سبک گاندی

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013
آرون گاندي
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و موسس موسسه «ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت”

مترجم: رامین مولایی

شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در موسسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.

یک روز پدرم از من خواست او را با موتر به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه‌ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم. چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن موتر برای سرویس به تعمیرگاه بود.

وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: «ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.» بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم. ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.

پدرم با نگرانی پرسید: «چرا دیر کردی؟» آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم:«موتر حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم.» ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.

مچ مرا گرفت و گفت، «در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم.»

پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جاده های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش موتر میراندم و پدرم را که به علت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه میکردم.

همان جا و همان وقت تصمیم گرفتم دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر می‌کنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه میکنیم، مجازات می‌کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا میگرفتم. تصور نمیکنم. از مجازات متأثر می‌شدم اما به کارم ادامه می‌دادم. اما این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت. Ÿ

طفل صحتمند

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013

من بچه صحتمندم

راز من اين است

دوراز مكر وب و «گند» ام

رازمن اين است

***

صبح وقت از خواب برمي خيزم

سرخود را مي شويم

دندان برس مي زنم

غذا مي خورم

***

من بچه صحتمندم

رازمن اين است

دور از مكروب و «گند»ام

راز من اين است

***

روزهاي رخصتي ره

نمي گردم ده كوچه

مطالعه مي كنم

***

من بچه صحتمندم

راز من اين است

دوراز مكروب و «گند» ام

راز من اين است

به انتخاب : اناهيتا سياووش

_____________________________________________

ریزه ها با ریزه گی خود

ريزه ها، ريزه ها، باريزه گي خود

از دنيا، از دنيا ، مي برن سود

با بالهای ريزه گك ريزه گك پرميزنه

در سرزمين گل ها تك به تك تر مي زنه

تك تك تك تك

تك تك تك تك

به انتخاب : ناهيد سياوووش

فواید روزه برای سلامت بدن

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013

روزه فواید جسمی و روحی فراوانی برای انسان در بردارد و روزه داری، شفا بخش جسم و همچنین توان بخش، جان انسان است. تحقیقات ثابت می‌کند روزه داری درست که با کاهش 20 تا 30 درصد مصرف غذا همراه است، نتایجی چون کم شدن چربی‌های ذخیره، کم شدن میزان چربی خون و کلسترول و نیز فعال شدن سیستم ایمنی بدن را به دنبال دارد.

سفره افطار در رمضان

به گفته دکتوران طب، در مدت روزه داری، دستگاه گوارش برای چندین ساعت خالی می‌ماند و در واقع این دستگاه و سایر دستگاه‌هایی که به گونه‌ای در هضم و جذب مواد غذایی دخالت دارند، استراحت کرده و پس از روزه داری به شیوه بهتری اعمال خود را انجام خواهند داد.

روزه در حقیقت باعث استراحت معده می‌شود. در حالت روزه، اسید معده به جای غذا به وسیله صفرا، خنثی می‌شود و زخم معده ایجاد نمی‌شود. به همین دلیل افراد روزه دار باید بدانند که پرخوری، خود موجب زیان‌های چشم گیری برای دستگاه هاضمه می‌شود.

پیروی از یک برنامه غذایی صحیح در ایام ماه مبارک رمضان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است تا هم بتوان عادات غذایی غلط را اصلاح کرد و هم از برکات معنوی این ماه بهره برد.

روزه داری و چربی خون بالا

طی مطالعات صورت گرفته روزه گرفتن برای افراد مبتلا به چربی خون بالا مفید است و میزان چربی‌های نامطلوب موجود در خون را تنظیم کرده و موجب افزایش میزان چربی مفید خون در بدن می‌شود.
برخی از بیماران مبتلا به دیابت نوع دوم تحت نظر پزشک معالج و یک متخصص تغدیه می‌توانند روزه بگیرند و از اثرات مفید روزه بهره‌مند شوند.

روزه داری در اغلب بیماری‌هایی که عادات غلط غذایی، چاقی و افزایش وزن در بروز آن‌ها دخالت دارد نقش موثری در بهبودی این نوع بیماری‌ها دارد.

روزه داری نباید موجب پرخوری به هنگام سحر و افطار و بی نظمی در خواب شب شود و در صورت رعایت این مسایل، روزه داری صحیح به کاهش استرس‌ها منجر می‌شود

مصرف نشاسته و پروتئین در ماه مبارک رمضان، انرژی بدن را تامین می‌کند. غذاهای گوشتی می‌تواند پروتئین مورد نیاز بدن را در ماه رمضان تامین کند. روزه داران از خوردن غذاهای شور در این ماه پرهیز کنند و حتی الامکان در این ماه، نمک را با احتیاط مصرف کنند. مصرف نمک و غذاهای شور فقط عطش روزه دار را بیشتر خواهد کرد. هموطنان روزه دار باید بدانند که استفاده از انواع میوه و سبزیجات، می‌تواند جایگزین مناسبی برای مواد غذایی پرنمک باشد. همچنین مصرف شیر فراوان نیز سبب رفع تشنگی می‌شود. استفاده از غذاهایی که آسان هضم می‌شود و باعث جذب انرژی لازم در بدن می‌شود، به روزه داران توصیه می‌گردد. روزه داران در این ماه از افراط در مصرف مواد غذایی پرهیز کنند.

استفاده از آب کافی در ماه رمضان برای سلامت پوست و بدن ضرورت غیر قابل انکاری دارد. استفاده از کرم‌های مرطوب کننده همزمان با نوشیدن آب کافی در فواصل افطار و سحر، روش مکملی برای حفط سلامت پوست است. در صورت عدم رعایت این موضوع، کم آبی در پوست و بدن تنها با جذب آب فراوان رفع می‌شود.
استفاده از کرم‌های مرطوب کننده استاندارد، باعث ایجاد طراوت و نشاط در پوست‌های خشک می‌شود.
روزه داران مصرف میوه و سبزیجات تازه را در برنامه غذایی خود قرار دهند تا بتوانند شادابی و تازگی پوست خود را حفظ کنند.

روزه داری اسلامی وکاهش استرس

براساس آخرین یافته‌ها و تحقیقات علمی، روزه داری اسلامی موجب کاهش استرس و اضطراب در بین افراد می‌شود.

پژوهش‌های علمی نشان می‌دهد در طول ماه مبارک رمضان کاهش کامل و صد درصدی خودکشی‌ها و کاهش نسبی جرایم عمومی مانند جرایم راهنمایی و رانندگی و جرایم خاص می‌شود.

غذاهای سحر روزه داران باید کم حجم و خواب آن‌ها نیز متناسب باشد و روزه داران از خوابیدن پس از خوردن سحری اجتناب کنند.

روزه داری موجب امتناع افراد حتی از خوردن مواد حلال مانند آب می‌شود و این امتناع از حلال‌ها نیز اراده انسان را قوی می‌کند.

عصبانیت‌های برخی از افراد به هنگام روزه داری به علت پرخوری آن‌ها به هنگام سحر است که بدن را در طول روز برای جذب آب فعال می‌کند.»Ÿ

انترنت

تصویر جلد کتاب صنف دوم فارسی مکتب حبیبیه در دورۀ امیر حبیب الله

ژوئیه 27, 2013

شماره 134/ پنجشنبه 3 اسد 1392/ 25 جولای 2013

كتاب فارسي صنف دوم

مکتب حبیبیه به عنوان اولین مکتب در افغانستان به سال 1903 در کابل تأسیس شد که دارای سه درجه ی ابتدایی، رشدی و اعدادی بود.

توجه خوانندگان را به تصویر جلد «کتاب دوم فارسی» این مکتب جلب میکنم، که بعد از تصدیق قاضی القضات وقت، به تیراژ 3500 جلد در مطبه ی لاهور چاپ و به مکاتب افغانستان توزیع و تدریس میشد.
به این بهانه توجه آنانی را که بنابر عدم آگاهی یا تعصب پیرامون زبان دری-فارسی ابراز نظرهایی من در آوردی میکنند، به این حقیقت جلب مینمایم.