بایگانیِ ژوئیه 2014

آهنگ کند تفتیش صندوق های رای راهی در امتداد پایان کار آقای کرزی تا وقت گل نی

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014

سرمقاله

در حالیکه مطابق برنامه باید از روز آغاز تفتیش صندوق های آرا در حضور نمایندگان دو ستاد و ناظرین و نهادهای ملی و بین المللی روزانه یکهزار صندوق مورد تفتیش قرار میگرفت، بطور کاملاً غیر منتظره در طی شش روز 450 تا 600 صندوق بقول رسانه ها تفتیش شده و تا کنون طرزالعملی بخاطر تفتیش صندوق ها در کار باز شماری و تفتیش وجود ندارد. و با این حال پروسه باز شماری و ابطال آرای تقلبی همزمان صورت نمیگیرد که به این ترتیب با التوای قصدی این پروسه احتمالاً دورۀ سرپرستی آقای کرزی بیش از حد به طول خواهد انجامید.
در یک دید گذرا نیز میتوان نتیجه گرفت که اگر بار اول 8 میلیون رأی ادعا شده بازشماری شود و بار دوم آرای باطل از آرای شفاف تفکیک شود، این کار در واقع به مفهوم تعلل و سستی و ضعف قصدی بخاطر به تعویق انداختن اعلام نتایج تفتیش آرا تعبیر شده میتواند.
از نظر کارشناسان باید اقدامات ذیل صورت گیرد:
1- چک لیست بخاطر اجرای تفتیش آرا مرعی الاجرا گردد.
2- ظرفیت اعظمی تفتیش روزانه تا یکهزار صندوق همزمان با جبران عقب مانی چند روز قبل بالا برده شود.
3- چانه زنی ها در پروسه جایش را به همکاری سپرده از موارد اتفاقی هر دو ستاد کار آغاز شود.
در غیر آن هرگاه بپرسند چه وقت کار تفتیش صندوق های آرا به پایان میرسد، در جواب این کی! باید گفت: وقت گل نی.Ÿ

چوکی قدرت شهروندان درجه اول در انتخابات

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014

Graphic1

جایگاه اخلاقی خشونت در جنبش مدنی مسالمت آمیز 2

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014

GandhietMartinLtutherking
آرش نراقی
به نظر می رسد مهمترین دلیلی که به اعتبار آن می توان به کارگیری خشونت را در یک مورد معین و خاص مجاز تلقی کرد نوعی دلیل فایده گرایانه باشد: اگر معلوم شود که در فلان شرایط خاص توسل به خشونت می تواند از بروز خشونتهای بیشتر و شدیدتر پیشگیری کند- مشروط بر آنکه خطر خشونتهای آینده به حدّ کافی نزدیک، واقعی، و شدید باشد-، در آن صورت می توان ادعا کرد که بنیانی اخلاقی برای توسل به خشونت در آن مورد خاص و معین فراهم آمده است، و استفاده از خشونت در آن مورد خاص و معین اخلاقاً مجاز (و نه لزوماً واجب) است.
بر این مبنا جنبش مدنی مسالمت آمیز را باید جنبشی دانست که از به کارگیری “خشونت اخلاقاً ناموّجه” پرهیز می کند. به بیان دقیقتر، جنبش مدنی مسالمت آمیز جنبشی است که هموار خشونت را اخلاقاً “بد” تلقی می کند، و برای تحقق اهداف و آرمانهایش پیش و بیش از هرچیز از شیوه های غیرخشونت آمیز بهره می جوید. اما در شرایطی که شیوه های غیرخشونت آمیز کارآمدی خود را از کف می دهد، و تنها راه پیشگیری از خشونتهای بیشتر و شدیدتر توسل به حدّی از خشونت اخلاقاً موّجه است، در آن صورت توسل به خشونت اخلاقاً موّجه با خصلت مسالمت آمیز بودن آن جنبش ناسازگار نخواهد بود.
بنابراین، یک جنبش مدنی را در صورتی می توان “مسالمت آمیز” دانست که برای تحقق اهداف و آرمانهایش به ترتیب از شیوه های زیر بهره بجوید:
در گام نخست شیوه های “غیرخشونت آمیز اقناعی” را به کار گیرد. در اینجا کنشگران مدنی می کوشند از طریق سخن، یعنی استدلال و گفت و شنود، همدلانه به حریف خود نشان دهند که اقدامات او نارواست، و از این راه او را از انجام اقدامات شرارت آمیز بازدارند.
اگر شیوه نخست بی نتیجه ماند، در گام دوّم کنشگران مدنی باید از شیوه های “غیرخشونت آمیز اجباری” بهره بجویند. در اینجا کنشگران برای پیشبرد اهداف جنبش حریف خود را تحت نوعی فشار غیرخشونت آمیز قرار می دهند. برای مثال، اقداماتی مانند راهپیمایی های آرام، اعتصابات سراسری، یا سایر اقدامات اعتراضی مدنی را سامان می دهند. نافرمانی مدنی مصداق بارز استفاده از شیوه های غیرخشونت آمیز اجباری است.
اما اگر شیوه دوّم هم به بن بست انجامید، در آن صورت در گام سوّم توسل به “خشونت اخلاقاً مجاز” می تواند در شرایط خاص و معین در دستور کار قرار گیرد.
۴. اما مفهوم “خشونت اخلاقاً مجاز” محتاج توضیح بیشتری است. تحت چه شرایطی به کارگیری خشونت مصداق خشونت اخلاقاً مجاز است؟ در حدّی که من درمی یابم، خشونت در صورتی اخلاقاً مجاز است که دست کم سه شرط زیر را برآورده کند:
شرط نخست آنکه، کنشگران مدنی پیشتر بجدّ و صادقانه شیوه های غیرخشونت آمیز اقناعی و اجباری را آزموده باشند اما تمام آن تلاشها یکسره بی نتیجه مانده باشد.
شرط دوّم آن است که هدف از به کارگیری خشونت باید عادلانه و اخلاقاً دفاع پذیر باشد. یکی از مهمترین پیامدهای این شرط آن است که خشونت دوای آخر برای زخمهای مهلک است، و نمی توان از آن به عنوان مرهمی برای جبران ناهنجاری های متعارف بهره جست. به بیان دیگر، حتّی اگر فرض کنیم که شیوه های غیرخشونت آمیز اقناعی و اجباری به نتیجه نرسیده است، بهره گیری از خشونت تنها برای اهدافی که برای شهروندان به قدرکافی مهم و اساسی است، می تواند مجاز باشد.
شرط سوّم آن است که نحوه به کارگیری خشونت هم باید عادلانه و اخلاقاً دفاع پذیر باشد. به بیان دیگر، کنشگران مدنی، حتّی اگر در راه اهدافی عادلانه و بسیار مهم می کوشند، حقّ ندارند که برای تحقق آن اهداف به هرنوع خشونتی متوسل شوند. خشونت اخلاقاً مجاز باید به قیودی مقیّد باشد.
اما در اینجا دو پرسش مهم مطرح می شود:
پرسش نخست ناظر به شرط دوّم است: کدام اهداف است که می تواند، در غیاب هر شیوه غیرخشونت آمیز کارآمد، به کارگیری خشونت را موّجه سازد؟
پرسش دوّم ناظر به شرط سوّم است: خشونت اخلاقاً مجاز باید به چه قیودی مقیّد باشد؟
در پاسخ به پرسش اوّل، به نظر می رسد مهمترین هدفی که می تواند در غیاب هرگونه شیوه غیرخشونت آمیز مؤثر به کارگیری خشونت را اخلاقاً موّجه سازد، دفاع از خود است: اگر فرد الف به فرد بيگناه ب حمله کند تا او را مورد خشونت جدّی قرار دهد، و ب براي دفع آن خطر هيچ راهي نداشته باشد جز آنکه در برابر الف به خشونت متقابل متوسل شود، در آن صورت ب اخلاقاً مجاز است که در برابر الف به خشونت متقابل متوسل شود. البته تحت این شرایط فرد قربانی می تواند از حقّ دفاع از خود صرفنظر کند، اما اگر از آن حق بهره جست، از منظر اخلاقی کار ناروایی انجام نداده است. اما در اینجا اصل دفاع از خود را می توان به دو نحو متفاوت اما مرتبط فهمید:
تفسیر نخست را می توان تفسیر مضیّق از اصل دفاع از خود دانست. مطابق این تفسیر، خشونت عمدتاً مستقیم و عریان است، و قربانی در واقع ناگزیر است برای دفاع از کرامت جسمانی خود به خشونت متقابل متوسل شود. در اینجا منظور از “خود” بیشتر حریم جسمانی فرد است. مبنای توجیه استفاده از خشونت در اینجا این است : فردی که به خشونت ناموّجه و بی رحمانه متوسل می شود “حق مصونیت در مقابل خشونت” را از کف می دهد، و بنابراین تعرّض متقابل به او اخلاقاً مجاز خواهد بود. برای مثال، وقتی که افرادی بی رحمانه به راهپیمایی آرام کنشگران مدنی حمله می کنند و کنشگران هیچ راهی برای دفاع از جان خود ندارند جز آنکه به خشونت متقابل متوسل شوند و برای مثال، آن افراد سرکوبگر را خلع سلاح نمایند، در آن صورت اقدام ایشان مصداق دفاع از خود، مطابق تفسیر مضیّق، خواهد بود. در این شرایط افراد سرکوبگر پیشتر حقّ مصونیت از خشونت را از کف داده اند.
تفسیر دوّم را می توان تفسیر موسع از اصل دفاع از خود دانست. در اینجا، مقصود از “خود” صرفاً حریم جسمانی فرد نیست، بلکه مجموعه حقوق اساسی فرد را نیز که ضامن کرامت انسانی اوست دربرمی گیرد. در اینجا، خشونت به معنای نقض گسترده و نظام یافته حقوق اساسی شهروندان است. تفسیر موسع عمدتاً در مواردی مصداق دارد که دولت یا نیروهای تحت حمایت آن حقوق اساسی شهروندان را به نحو گسترده و سیستماتیک نقض می کنند، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نمی مانند، و شهروندان برای شنیده شدن و دفاع از حقوق اساسی خود هیچ راهی جز توسل به خشونت متقابل نمی یابند. مبنای توجیه به کارگیری خشونت را در اینجا می توانیم در قالب استدلال زیر صورتبندی کنیم:
(1) دولت مشروع دولتی است که حقوق اساسی شهروندان خود را پاس می دارد، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند است. بنابراین، دولتی که به نحو گسترده و سیستماتیک حقوق اساسی شهروندان خود را نقض می کند، و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نیست، مشروعیت خود را از کف می دهد.
(2) حق انحصاری اعمال خشونت منحصر به دولت مشروع است. دولت مشروع تنها مرجعی است که حق دارد برای حفظ بنیانها و چارچوبهای همکاری متقابل در متن جامعه مدنی، از جمله حقوق اساسی شهروندان و نیز منطق گفت و گو در عرصه عمومی، در صورت لزوم از روشهای خشونت آمیز بهره بجوید.
بنابراین،
(4) دولت نامشروع، یعنی دولتی که به نحو گسترده و سیستماتیک حقوق اساسی شهروندان خود را نقض می کند و به منطق گفت و گو در عرصه عمومی پایبند نیست حق انحصاری استفاده از خشونت را از کف می دهد.
بنابراین، شهروندان و کنشگران مدنی اخلاقاً مجازند در مقابل دولت نامشروعی که دست به خشونت می زند، در صورت لزوم، به خشونت متقابل متوسل شوند، چرا که دولت نامشروع حق مصونیت از خشونت و نیز حق انحصاری استفاده از خشونت را پیشاپیش از کف داده است.
اما خشونت اخلاقاً موّجه باید به چه قیودی مقیّد باشد؟ کنشگران مدنی همواره باید به یاد داشته باشند که از منظر اخلاقی اهداف عادلانه ایشان را مجاز نمی دارد که در مقابل نیروهای سرکوبگر به هر وسیله خشونت آمیزی توسل جویند. خشونت ولو در راه تحقق اهداف والا شیوه ای اخلاقاً “بد” است، و به کارگیری آن فقط در صورتی از منظر اخلاقی درست است که دست کم به سه اصل مهّم مقیّد باشد:
اصل نخست را می توان “اصل تأثیر” نامید. مطابق این اصل، به کارگیری خشونت در غالب موارد فقط در صورتی مجاز است که به نحو معقولی بتوان به ثمربخشی آن اطمینان نسبی داشت. خشونت اخلاقاً موّجه خشونتی سنجیده، از سر آگاهی و مسؤولانه است، و بنابراین، لازمه کاربرد مدنی آن این است که کنشگران به نحو معقولی معتقد باشند که با توسل به آن می توانند طرف مقابل را دوباره بر سر میز مذاکره بنشانند و به منطق گفت و گو ملزم سازند، یا او را از اقدامات خشونت آمیز شدیدتر و بیشتر بازدارند. دشوار بتوان خشونتی را که صرفاً از سر استیصال، یا برای تشفی خشم، یا ابراز نفرت ورزیده می شود اقدامی اخلاقاً روا دانست.
اصل دوّم را می توان “اصل تمایز” نامید. مطابق این اصل، خشونت مدنی هرگز کور نیست. یعنی کنشگران مدنی باید در مقام به کارگیری خشونت اخلاقاً موّجه از شیوه هایی بهره بجویند که حتّی المقدور به انسانهای بیگناه، و نیز سرمایه های ملّی آسیب نرساند. کنشگران مدنی در مقام به کارگیری خشونت اخلاقاً موّجه خصوصاً باید بتوانند تا حدّ امکان میان نیروهای سرکوبگر و ناظران بی طرف، و نیز نیروهای سرکوبگری که فعالانه و بی رحمانه شهروندان را سرکوب می کنند و نیروهای رسمی ای که در حدّ توان می کوشند از خشونت بی رحمانه نسبت به شهروندان بپرهیزند، تمایز بنهند.
اصل سوّم را می توان “اصل تناسب” نامید. میزان خشونت مدنی باید متناسب با شدّت و اهمیّت خطری باشد که کنشگران مدنی را تهدید می کند. خشونت مدنی هرگز نباید از آن حدّاقلی که برای پیشبرد اهداف مدنی ضروری است فراتر برود. برای مثال، اگر می توان سربازی را که به روی مردم آتش می گشاید بدون کمترین آسیب جسمانی خلع سلاح و بی اثر کرد، هرگز نباید جان آن سرباز را در معرض مخاطره قرار داد.
۵. البته به کارگیری خشونت در متن یک جنبش مدنی مسالمت آمیز کاری خطیر و خطرخیز است. خشونت، ولو اخلاقاً موّجه، زبانه ای است که در میانه جنگل افروخته می شود، و اگر در به کارگیری آن دقت و وسواس کافی به کار نرود می تواند بسیار ویرانگر از کار در آید. از همین روست که رهبران جنبش های مدنی مسالمت آمیز باید فعالانه و واقع بینانه نحوه به کارگیری خشونت را در متن جنبش مدیریت کنند. این رهبران نباید امکان به کارگیری خشونت موّجه را به عنوان یکی از ابزارهای اخلاقاً مجاز در متن یک جنبش مسالمت آمیز نادیده بگیرند. نادیده گرفتن این امکان وقوع خشونت را منتفی نمی کند، صرفاً وقوع آن را کور و لگام گسیخته می نماید. بنابراین، کسانی که بر خصلت مسالمت آمیز جنبش مدنی تأکید می ورزند نباید از موضع نفی مطلق خشونت سخن بگویند. نفی مطلق خشونت گاه زمینه ساز بروز خشونتهای شنیع ترمی شود. رهبران و کنشگران مدنی باید به کارگیری خشونتهای اخلاقاً ناموّجه را قاطعانه محکوم کنند، و بر تقدم شیوه های غیرخشونت آمیز تأکید بورزند، اما باید واقع بینانه امکان خشونتهای اخلاقاً موّجه را نیز به رسمیت بشناسند، و به جای نفی آن در مدیریت آن بکوشند.Ÿ

مخالفت قانون حقوق … وکلا با قانون اساسی و اصول وظایف داخلی شورای ملی

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014
عبدالوهاب کریمی
یکی از صلاحیت‌ها و اختیارات اصلی شورای ملی، براساس فقرۀ (۱) مادۀ نودم قانون اساسی، وضع و تصویب قانون عادی است؛ ولی شورای ملی در وضع و تصویب قانون عادی صلاحیت و اختیار مطلق ندارد که حتا بتواند قانونی را که برخلاف مصالح و منافع ملی و قانون اساسی کشور است، وضع و تصویب کند. براساس مادۀ یکصد و بیست‌و‌یکم قانون اساسی که بررسی مطابقت قوانین، فرامین تقنینی، معاهدات بین‌الدول و میثاق‎های بین‌المللی با قانون اساسی را، از صلاحیت‌های ستره محکمه دانسته ‌است، باید قوانین مصوبة پارلمان مطابق با قانون اساسی باشد و‌گر‌نه کوچک‌ترین ارزش و اعتباری ندارد.
(شنبه ۲۱ سرطان ۱۳۹۳) ولسی‌جرگه قانون «حقوق و مصونیت اعضای شورای ملی» را به تصویب رساند و براساس این قانون، حقوق و امتیازات مادام العمری برای اعضای شورای ملی و خانواده‌های‌شان پیش‌بینی شده ‌است. از جمله ۲۵درصد معاش پس از اتمام دورة وکالت، دو محافظ و گذرنامة سیاسی برای اعضای شورا و گذرنامة خدمت برای اعضای خانوادۀ آنان.
این حقوق و امتیازات رایگان و همیشگی، به دلایل زیر برخلاف قانون اساسی، اصول وظایف داخلی ولسی‌جرگه و مشرانو‌جرگه است:
1. تبعیض آشکار؛ براساس مادۀ بیست‌و‌دوم قانون اساسی «هرنوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است». این ماده براساس قواعد مبانی استنباط حقوق اسلامی «عام» است (هرگونه تبعیض و امتیاز) و همة انواع و اشکال تبعیض را از جمله تبعیض و امتیازات حقوقی، مالی، تسهیلاتی و… را میان اتباع افعانستان ممنوع اعلام کرده‌است. ماده‎های دیگر قانون اساسی، تنها در دو مورد آن‎هم، فقط در حقوق مالی، این عام را به دلیل حفظ مصالح و منافع عمومی کشور تخصیص زده ‌است:
نخست: مادۀ یکصد و بیست‌و‌ششم قانون اساسی؛ در این ماده می‌خوانیم: «اعضای ستره‌محکمه، بعد از ختم دورۀ خدمت برای بقیۀ مدت حیات از حقوق مالی دورة خدمت مستفید می‌شوند، مشروط به اینکه به مشاغل دولتی و سیاسی اشتغال نورزند». دلیل و مبنای حقوقی این تخصیص و استثنا، آن است که استقلال ستره‎محکمه تأمین و تضمین و از سرایت فساد به عالی‌ترین ارکان قضایی کشور پیش‌گیری شود. اعضای ستره‌محکمه، به علت نگرانی از تأمین نیازهای زندگی بعد از دورة کاری، در هنگام اشتغال به مسئولیت، به فساد و رشوه‎خواری آلوده نشوند.
دوم: مادۀ هفتادم قانون اساسی؛ در این ماده آمده‌است: «… رئیس‌جمهور بعد از دورة ختم خدمت، به استثنای حالت عزل، برای بقیۀ مدت حیات از حقوق مالی دورۀ ریاست‌جمهوری مطابق به احکام قانون مستفید می‌شود.»‌ دلیل این استثنا و تخصیص نیز آن است که از رخنة فساد و رشوه‌خواری به عالی‌ترین نهاد کشوری جلوگیری شود. نهاد ریاست‌جمهوری از دیدگاه قانون اساسی، بالا‌ترین مقام کشوری است و رئیس‌جمهور که این نهاد را اداره می‌‎کند، بالا‌ترین مقام و شخصیت در سطح کشور است. قانون اساسی با اتخاذ این تدبیر در صدد است که رئیس‌جمهور برای تأمین نیازهای مالی خود و اعضا خانواده، در زمان ایفای مسئولیت به فساد آغشته نشود.
در قانون اساسی مادۀ دیگری وجود ندارد که عمومیت مادة بیست‌و‌دوم قانون اساسی را تخصیص زده ‌باشد؛ یعنی برای اعضای شورای ملی، همانند رئیس‌جمهوری و اعضای ستره‌محکمه حقوق و امتیازات خاصی را پیش‌بینی کرده ‌باشد. بنابراین، در غیر از موارد ماد‌ه‌های یکصد و بیست‌و‌ششم و هفتادم قانون اساسی، عمومیت مادة بیست‌و‌دوم تخصیص نخورده ‌است و پیش‌بینی حقوق و امیتازات مادام‌العمری برای اعضای شورای ملی و اعضای خانوادۀ آنان در قانون حقوق و مصونیت اعضای شورای ملی، مصداق بارز تبعیض و امتیاز میان اتباع افغانستان و برخلاف مادۀ بیست‌و‌دوم قانون اساسی است.
2. ترجیح مصالح شخصی و خانوادگی، بر مصالح عمومی و منافع علیای مردم افغانستان؛ قانون اساسی در مادۀ هشتاد‌و‌یکم می‌گوید: «هر‌عضو شوری در موقع اظهار رأی، مصالح عمومی و منافع علیای مردم افغانستان را مدار قضاوت قرار می‌دهد.» براساس مفهوم مخالف این ماده اعضای شورای ملی، نباید به قانون و مصوبه‌ای، رأی دهد که مصالح و منافع شخصی را مدار قضاوت قراردهد و مصالح شخصی خویش را بر مصالح جمعی ترجیح دهد. بدون تردید، پیش‌بینی حقوق و امتیازات شخصی که در این قانون برای اعضای شورای ملی و اعضا خانوادة آنان پیش‌بینی شده ‌است، برخلاف مصالح عمومی و منافع علیای مردم افغانستان است؛ زیرا با وجود کمبود نیروهای امنیتی، شماری از آنان به جای آنکه با تروریست‌ها مقابله کنند و امنیت را در بخش‌های ناأمن کشور تأمین کنند، به محافظت از کسانی می‌پردازند که نمایندة مردم نیستند و در طول دورة نمایندگی کارنامۀ درخشانی نداشته‌ یا در‌کل سیاه بوده‌اند، البته کارنامه و حساب نمایندگان دلسوز و خدوم شورای ملی از این عده جداست. افزون براین، پیش‌بینی این حقوق و امتیازات مادالعمری، ‌هزینۀ سنگینی را بر بودجۀ ملی کشوری فقیری مثل افغانستان تحمیل می‌کند که بخش عظیم آن از کمک‌های خارجی تأمین می‌شود و درصد فراوان از جمعیت آن زیر خط فقر زندگی می‌کند و در حدود شش میلیون بیکار دارد و روزانه ده‌ها نفر به دلیل کمبود امکانات صحی جان می‌دهند و سالانه ده‎ها هزار جوان بااستعداد به علت کمبود بودجه، در دانشگاه‎ها پذیرفته نمی‌شوند و… جای تعجب است چگونه اعضای ولسی‌جرگه به خود جرأت می‌دهند که برخلاف قانون اساسی، چنین قانونی را وضع و تصویب می‌کنند؟!
3. مخالفت با سوگند و تعهدی که نمایندگان به ملت سپرده‌اند؛ قانون «حقوق و مصونیت اعضای شورای ملی»، برخلاف سوگندی است که اعضای ولسی‌جرگه در روز افتتاح شورای ملی، یاد کرده‌اند. در مادۀ هفتم اصول وظایف داخلی ولسی‌جرگه آمده ‌است: «رئیس موقت و اعضای جرگه توسط رئیس‌جمهور حلف آتی را بجا می‌آورند: بسم الله الرحمن الرحیم. بنام خداوند (ج) سوگند یاد می‌نماییم که در پرتو احکام اسلامی و ارزش‌های قانون اساسی به منظور تأمین وحدت ملی و حفظ منافع علیای کشور بدون در نظرداشت هرگونه تبعیض با کمال ایمانداری و صداقت وظایف خویش را انجام می‌دهیم.» عین متن این سوگند‌نامه در مادۀ پنجم اصول و وظایف داخلی مشرانو‌جرگه نیز آمده است. براساس این دو مادۀ اصول وظایف داخلی ولسی‌جرگه و مشرانو جرگه، اعضای این دو مجلس، به نام خداوند‌ج‌ سوگند یاد کرده‌ و به صراحت به ملت تعهد سپرده‌اند که ماده‌های بیست‌و‌دوم و هشتاد‌و‌یکم و مادة سوم قانون اساسی (رعایت احکام و مقررات اسلامی) و به‌طورکلی، همۀ ماده‌های قانون اساسی را با کمال ایمان‌داری و صداقت رعایت کنند.Ÿ

از اندیوالی و برادر خواندگی خام آقای کرزی با طالبان تاکج بحثی های شگفت انگیز کرزی با متحدان

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014

محمدداود سیاووش
در حالیکه بخاطر برادر خواندن طالبان، آقای کرزی روحیۀ بدنۀ بزرگی از نظام را منزجر ساخته و با رهایی گروهی طالبان از زندان ها مناسبات کشور با جامعه جهانی را به بحران کشیده، به نظر میرسد این اندیوالی و برادرخواندگی هیچگونه اساس واقعی نداشته و به فریب رسیدن به سراب در آرزوی آب شباهت دارد.
وقتی گارد خاص رییس جمهور در مسیر رفتن به ارگون مورد کمین قرار میگیرد، توقع آنست که از میان آن هزاران و ده ها هزار اندیوال آقای کرزی در صفوف طالبان کسانی پیدا شوند که اسیران را رها سازند، در حالیکه بر عکس آن اسیران مظلوم نه تنها رها نمیشوند بلکه توسط این اندیوالان به قتل رسیده و در بدل رهایی 34 طالب از زندان جسد های شان تبادله میشود.
این حادثۀ دردناک در حالی صورت میگیرد که شایعاتی وجود دارد که عنقریب 4000 زندانی باقیمانده طالبان را رییس جمهور کرزی از حبس رها خواهد کرد و در گذشته قوماندان برجستۀ طالبان را که اکنون در رهبری جبهات قرار دارند رییس جمهور از حبس رها ساخته است.
جالب آنست که رییس جمهور در سفر به ارگون هنگام ملاقات با مردم هیچگونه اشارۀ صریح و مستقیم به عاملان آن فاجعه که بیش از 90 کشته و چندین زخمی به جا گذاشت نکرده در عوض از بازسازی مسجد و احداث نقشۀ جدید شهر و توزیع زمین به خانواده های شهدا سخن گفت که در واقع به نمک پاشیدن بالای زخم قربانیان شباهت داشت.
این صدا هنگامی همزمان از ارگ بلند میشود که در بُعد جهانی رییس جمهور کرزی با ابراز نگرانی از حضور ناظرین بین المللی و ابراز عدم تمایل در پا در میانی جامعه جهانی در انتخابات افغانستان بحران دیگری آفریده. جیم مورن عضو ارشد کنگرس امریکا بر خلاف اظهارات رییس جمهور ابراز میدارد که امریکا در حل بحران انتخابات افغانستان به تقاضای حامد کرزی میانجیگری میکند و در این حال مورن کرزی را به داشتن موقف دوگانه متهم نموده میگوید: اگر ایالات متحده تا این حد به افغانها کمک نمیکرد، افغانستان ممکن تا کنون زیر پاشنه های روسیه یا تحت کنترل طالبان و یا زیر کنترل پاکستان میبود و هر کدام از اینها میتوانستند بخشی از افغانستان را تصاحب کنند. مورن با اشاره به رییس جمهور کرزی میگوید: او میداند تنها دلیلی که وی (آقای کرزی) به حیث رییس جمهور باقیمانده بخاطر شمولیت ایالات متحده و فعالیت ایالات متحده بوده. اما در یک بُعد غیر مترقبه جان آلن یکی از قوماندانان قبلی امریکا در افغانستان اظهاراتی در تائید موقف رییس جمهور کرزی دارد.
ناظرین اوضاع با مطالعه این پارادوکس ها و پیامد های آن میگویند:
1- اگر برادرخواندگی آقای کرزی با طالبان واقعی بود، چرا طالبی پیدا نشد از افراد گارد خاص او در اسارت دفاع کند؟
2- اگر مخالفت آقای کرزی با امریکا واقعی باشد، با کدام نیرو وی طی چارده سال در ارگ ریاست جمهوری بر مسند قدرت تکیه زده؟
منافع ملی و مصالح علیای کشور حکم میکند که در این مرحلۀ حساس رهبری دولت با زبان واحد سخن گوید و با دیدگاه واحد بسوی افق تسلیمی قدرت به رییس جمهور بعدی متمرکز شود، در غیر آن موضعگیری های افراطی و تفریطی لحظه کنونی در ابعاد داخلی و خارجی به معنی شگاف نمودن کشتی در قلب توفان خواهد بود.Ÿ

آیا دفتر ششم مثنوی و قصه قلعه ذات الصور نا تمام است؟ 2

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014
Rumi

دکتر محمد استعلامی
2- مي دانيم كه پيوند روحاني ومعنوي مولانا با شمس چنان عميق و استوار است كه سالها پس از ناپديد شدن شمس نيز، در مثنوي هر جا به كلمه «شمس» ولوبه معني لفظي آن مي رسد، بي تابي و شور او پنهان نمي ماند. دراين جا اين سوال پيش مي آيد كه چرا مولانا حكايتي را كه از شمس شنيده، به آن صورتي كه شمس گفته نياروده است؟ پاسخ این است، که با جود ارادت به كساني چون سناني وعطار، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حكايات وروايات ولطايف ما خوذ از آثار آنهارا نيز به اقتضاي مبحث ومقصود خود باز سازي كرده، وحقيقت اين است كه برای مولانا حكايت ابزار و واسطه اي بيش نيست، و براي كاربرد بهتر، تغيير هاي كوچكي دراين ابزار قابل قبول است.
3- در تفسير عرفاني قصه دژ هوش ربا، مفسراني كه سه شاهزاده را بترتيب نماينده نفس، عقل، و روح كمال طلب دانسته اند، در تقسير يك يك ابيات نتوانسته اند اين نظر را دنبال كنند و به سوالهاي بي جوابي رسيده اند. اگر شاهزاده بزرگ تمثيل نفس باشد، فنا شدن اودر راه عشق وگداختن او در پرتوروي شاه چين توجيهي ندارد، بخصوص كه مولانا مي گويد كه اواز اين سوز و گداز شادمان است (مثنوي4581:6 تا 4621) شاهزاده دوم نيز اگر نماينده عقل بود، دربرابر الطاف شاه چين طغيان وخودستايي نمي كرد، و اگر طغیانهای او را در نوع طغيانهاي نفس بدانيم، باز با عاشق بودن و فنا شدن جوردرنمي آيد، و بر فناي نفس طاغي، شاه چين نبايد ماتم بگيرد (مثنوي4773:6 تا 4889) اما اگر پاي نفس وعقل را به ميان نياوريم وسه نمونه متفاوت از روح كمال طلب بشماريم، براي تمام تو صيفهاي مولانا تفسير قابل قبول ومعقولي مي توان آورد، و ديگر اجزا قصه شاهزادگان را آغاز كند، در دوبيت بالاتر مي گويد:
اشترآمد اين وجود خار خوار
مصطفي زادي بر اين اشتر سوار
و «مصطفي زاد» هم همان روح معرفت جوست كه نسب معنوي او به او مصطفي (ص) يا به طور كلي به انبيا و اوليا مي رسد، در سرآغاز مثنوي «ني» همين روح كمال طلب ومعرفت جوست كه مي خواهد از وجهه دنيايي ومادي آزاد شود، و به هستي مطلق بپيوندد، ودر قصه ها و دفتر هاي ديگر مثنوي، بسياری از چهره هاي حكايات مولانا همين ني وهمين روح آشنا به عالم غيب است. در واقع سراسر مثنوي پر از بانگ ناي است، و هژده بيت سر آغاز دفتراول عصاره مثنوي، است اما اين جويندگان معرفت واسرار غيب، اين ني هاي مشتاق نيستان، هميشه احوال واو صاف يكسان ندارند. گاه در «باز جستن روز گار وصل خويش» شتاب دارند ،بي احتياط مي روند وبا سر به زمين مي خورند ، وباز مطرود در گاه حق نيستند. در قصه دژ هوش ربا، شاهزاده بزرگ چنين سالكي است: پند برادران رانمي شنود، «چوتيري از كمان‌‌« از جا مي پرد و «مست» به بارگاه پادشاه چين مي رود. پادشاه چين حال او وبرادرانش را از پيش مي داند ، او را مي پذيرد، به تو ضيحات تشر يفا تي معرف (ريس تشريفات) گوش مي دهد ودنباله آن را در مثنوي چنين مي خوانيم (بیت6:4424)
گفت شه: هر منصبي وملكتي
كالتماسش هست، يابد اين فتي
بيست چند ان ملك كوشد زآن بري
بخشمش اين جا ، وما خود بر سر ي
گفت تا شاهيت دروي عشق كاشت
جز هواي تو هواي كي گذاشت؟
اين شاه چين «همه معني است» اما مناسب با درك نا پخته شاهزاده «صورت» هم دارد، وشاهزاده مي داند كه اين صورت، صورت عادي خا كيان نيست،‌ «هفت گردون ديده در يك مشت طين». شاهزاده بزرگ محودر جلوه جمال شاه چين، هستي اش در پرتو اين آفتاب مي گدازد و «نارسيده»‌پيش از آن كه به نهايت ادراك عالم معنا برسد ، عمرش تمام مي شود .
صورت معشوق زوشد در نهفت
رفت و شدبا معني معشوق جفت
شاهزاده دوم رابر سر جنازه برادر مي برند،و مي دانيم كه او هم عاشق است وشاه چين از احوال اوهمه گونه آگاهي دارد، او را مي پذيرد، «كه از آن بحر است و اين هم ماهي است» اما در ظاهر مي پرسد:«اين كي است؟». معرف ميگويد «پور آن پدر، اين برادر ز آن برادر خردتر» شاه چين برادر دوم را هم مي نوازد، و نوازش شاه چين اثر ميگذارد:
از نوازشاه آن زار حنيد
در تن خود، غيرجان جاني بديد
در دل خود ديد عالي غلغله
كه نيابد صوفي آن در صد چله
عرصه و ديوار و كوه سنگ بافت
پيش او چون نار خندان مي شكافت
ذره ذره پيش او همچون قباب
دم به دم مي كرد صد گون فتح باب…
صد هزاران غيب پيشش شد پديد
آنچه چشم محرمان بيندبديد
اما اين روشني باطني نمي پايد . پس از چندي (مثنوي4777:6)
اندرون خويش استغنا بديد
گشت طغياني ز استغنا پديد
كه: نه من هم شاه وهم شهزاده ام؟
چون عنان خود بدين شه داده ام؟
درد غيرت آمد اندر شه پديد
عكس درد شاه اندر وي رسيد
ودر وجود اين شاهزاده:
جان چون طاووس در گلزار ناز
همچو جغدي شد به ويرانه مجاز…
ومولانا قصه او را بدين سان پايان مي دهد كه «رشك» شاه چين پس از يك سال اورا هم به گور مي برد و(مثنوي 6: 4880و4881):
شاه چون از محو، شد سوي وجود
چشم مريخي ش آن خون كرده بود
چون به تركش بنگرند آن بي نظير
ديد كم از تركشش يك چوبه تير
واين تير به تقديرازلي، ونه به انتقام، از تركش شاه چين برخاسته وبر گلوي شاهزاده مغرور نشسته بود. شاه در برابر توبه وپشيماني او ،‌ او را بخشيده بود،‌ اما خودبیني وطغيان سالك راه حق، جوابي جز اين نداشت. اين شاهزاده هم با همه غروروطغيان ،‌ سالكي است كه مقبول در گاه حق است، وشاه چين كه تير تركشش شاهزاده را كشته، خود «در نوحه او»‌ مي گريد،‌ زيرا «اوست جمله ،‌هم كشنده،‌ هم ولي است» و اين كشته،‌ شكر وسپاس دارد «كان بزد بر جسم و بر معني نزد»‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، وروح كمال طلب اين شاهزاده جاودانه مي شود وبه بقاي حق مي پيوندد:
آن عتاب ار رفت،‌ هم بر پوست رفت
دوست، ‌بي آزار، سوي دوست رفت
شاهزاده سوم، در اين كه يك روح واصل است سخني نيست، «‌صورت ومعني بكلي او ربود»‌ اما درباره او بايد به دو سوال جواب داد:‌ چرا مولانا سرگذشت او را فقط در يك بيت آورده؟ وچرا وقايعي را كه در مقالات شمس مي خوانيم ناديده گرفته است؟ فراموش نكنيم كه نقل مقالات شمس نيز بعنوان يك سر گذشت به پايان مشخص و روشني نمي رسد،‌ اما اين دليل كوتاه شدن كلام مولانا دربا ره شاهزاده سوم نيست. در ميان صدها حكايت، روايت ، حديث ، نقل قول ولطيفه كه درشش دفتر مثنوي مي خوانيم وآنهارا در منابع پيش از مثنوي نيز مي ياييم،‌ شايد يك مورد نباشد كه درآن نقل مولانا با ماخذ آن موبه مو مطابق در آيد. ذهن مولانا مثل دريا موج مي زند وبه اقتضاي معاني بيكرانه اي كه از خاطر او مي گذرد،‌ اجزا قصه زيرورو مي شود رنگ تازه مي گيرد، ‌از ياد مي رود يابه تكرار به ياد مي آيد وگفته مي شود و خلاصه براي اين ذهن مواج و درياوش امكان ندارد كه اجزا صوري يك قصه را چنان كه خوانده يا شنيده است حفظ كند. دراين مورد خاص،‌ دليل كوتاهي سرگذشت شاهزاده سوم از اين هم باريكتر است؛ شاهزاده سوم، نه شتاب زدگيهاي بيحساب برادر بزرگتر رادارد،‌ نه باپاي خود «‌مستانه» به بارگاره شاه چين مي رود،‌ نه مانند برادر دوم بر جنازه برادر حاضرمي شود تا مورد عنايت قرار گيرد ،‌ نه عنايت مغرورش مي كند،‌ نه طغياني از او سر مي زند،‌ ونه تير تقدير بر گلوي او مي نشيند. از برادر هاي خود كوچكتر است، رنجور است،‌ عاشقي آرام وبي قيل وقال است ودر تنهايي خويش دل رابا غم عشق صيقل مي زند تا جلوه كمال معشوق رادر آن تماشا كند . چنين سالكي جلوه فردي وصوري هم ندارد وكاري نمي كند كه شرح واقعه آن را در مثنوي بخوانيم مولانا پس از همان يك بيت كه درباره اين شاهزاده مي گويد،‌ حكايت مردي رانقل مي كند كه سه پسر دارد و وصيت او این است كه ميراث مرا «‌او برد زين هر سه،‌ كاوكاهلتر است»،‌ و از اين حكايت كوتاه چنین بر داشت مي كندكه واصلان وكاملان نيز خود را بتمامي به مشيت حق سپرده اند و (مثنوي4901:6)
كاهلي را كرده اند ايشان سند
كار ايشان را چو يزدان مي كند
تعبيرديگري كه در مثنوي براي اين واصلان مكرر بكار مي رود،«‌محمول حق »‌ است،‌‌ (‌مثنوي3453:1). يعني كسي كه چون قطره اي در دريا محواست وموج دريا حركت اوست ،‌ وما آن قطره را جدا از دريا نمي بينيم ونه از حركت او سخني مي گوييم شاهزاده سوم يكي از اين سالكان واصل است،‌ومولانا از سر گذشت او جزاين سخني ندارد كه «‌ صورت و معني بكلي او ربود»
4- جان كلام اين است كه در قصه دژ هوش ربا ،‌ سه نمونه از سالكان راه حق اند.پدر آنها وپادشاهي پدر ، اين جهان خاكي است .در آغاز هر سه شاهزاده به اين دنيا تعلق دارند ،‌ وهنگام كه عزم سفر مي كنند ،‌ فقط «‌از پي تدبير ديوان ومعاش مي روند ، يعني مي روند که كشور داري وزنده گي بياموزند . پدر،‌ كه دنياست، مي خواهد آنها را به خود باز گرداند وهشدار مي دهد كه به قلعه ذات الصور پا نگذاريد،‌ چرا؟‌ زيراكه اين قلعه «جمله تمثال ونگار وصورت است»‌ وصورتها ونفشها تجليات دنياي ديگري است وآنها را از اين جهان خاكي بيزار مي كند . در ظاهر قصه ،‌هشدار پدر ، پسران را كنجكاومي كند، ‌اما مشيت این است که اين سه رهر و جويا،‌ سر از قلعه ذات الصور درآورند. قلعه ذات الصور برزخي است ميان جهان خاكي وعالم غيب(مثنوي6: 3718و3719)
اندر آن قلعه خوش ذات الصور
پنچ در در بحر وپنجي سوي بر
پنچ از آن چون حس بسوي رنگ وبو
پنچ از آن چون حس باطن راز جو
در ميان تصوير هاي دژ هوش ربا «‌صورتي ديدند با حسن وشكوه »‌. اين صورت « افيون» آنها مي شود (مثنوي6: 3778و3783و3784)
تيز غمزه دوخت دل رابي كمال
الا مان والامان ، اي بي امان!…
اشك مي بارید هر يك همچو ميغ
دست مي خاييد ومي گفت :‌اي دريغ!
ماكنون ديديم ،‌شه ز آغاز ديد
چند مان سوگند داد آن بي نديد
سه شاهزاده هنوز پيوندي با دنيا دارند وخود را سر زنش مي كنند كه:
زامر شاه خويش بيرون آمديم
با عنايات پدر ياغي شديم
وسر انجام به هدايت «‌شخصي بصير » كشف مي كنند كه «‌صورت شهزاده چين است اين »‌(مثنوي3806:6)
غيرتي دارد ملك بر نام او
كه نپرد مرغ هم بر بام او
اين تجلي راز حق است وبدين راز كسي راه دارد كه خود فنا شده است.در مقالات شمس فناي اين عاشقان را بصورت خندقي مي بينيم كه انباشته از سر هاي كشتگان است. در عمق این حكايت ،‌ شاه چين يا دختر شاه چين وجود صوري ومجسم ندارد، وفقط براي سالكي كه در آغاز راه است، در عالم صورت تجلي مي كند. عشق شاهزاد گان نيز فقط براي زماني كوتاه عشق به صورت است، واز لحظه اي كه نخستين شاهزاده خود رابه بارگاه مي اندازد، هر چه هست شاه چين است وعشق و سوز و گداز در پيشگاه اوست و سخني از دختر شاه چين نيست ،‌زيرا اوبه « سر چشمه راز»‌ پيوسته وراز،‌ ديگر راز نيست. در آن حالت صورت شاه چين هم صورتي نيست كه با چشم ظاهر ديده مي شود ،‌ وشاهزاده از خود مي پرسد : «‌اين همه معني است،‌ پس صورت ز چيست؟» شاه چين در اين حكايت تعبيري براي پروردگار است و اوصاف او نيز مويد اين نظر است:‌احوال همه رااز پيش مي داند،‌ مستيها از جام نيست،‌ از باده اي است كه اومي بخشد ، وجود او«همه معني است»‌،‌ وهمه وجود، ‌اوست. درك كامل چنين وجودي براي هر سالكي امكان ندارد. رهر وي كه بي تاب است وشتاب مي كند، ورهر وي كه در نيمه راه خود راخدا مي بيند به درك كامل حق واسرارحق نمي رسد،‌ به حق مي پیوندد، ‌در او فنا مي شود، اما «‌نارسيده» (مثنوي4630:6) شاهزاده سوم كه از همه كوچكتر است،‌ هيچ شتاب وبي تابي وخودبيني ندارد ودل او درميان دو انگشت پرورگار،‌ بين اصابع الرحمن،‌ به مشيت پرورگار مي گردد ،‌ وبه ادراك كامل صوري وبا طني اسرار حق مي رسد. (مثنوي4890:6)‌.
اگر بخواهیم ازاين گفتار نتيجه اي بسيار فشرده وكوتاه بدست بدست بدهیم بايد بگويم : در سراسر مثنوي (ني) از فراق نيستان مي نالد،‌ واسم ني گاه ني است گاه چنگ است،‌گاه طوطي بازرگان است،‌گاه پير چنگي است،‌گاه نقاشان رومي اند كه سينه راصيقل مي زنندتا همه نقشها در آن تجلي كند ، وگاه اين سه رهرو قلعه ذات الصوراند كه سفر آنها از بارگاه پادشاه دنياي خاكي آغاز مي شود وبه پيشگاه پروردگار پايان مي پذيرد ومولانا پس از آن كه صد ها ني گوناگون را در مثنوي خود نواخته ، در قلعه ذات الصور همه آن ني ها را در سه نمونه متفاوت تصوير كرده است اين قصه خود، نه تنها ناتمام نيست،‌كه اتمامي منطقي وآگاهانه براي مثنوي است.Ÿ

پشیمانی یک معلم از خشونت با شاگردان

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…
سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
» به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدا لله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد…
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر…
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام…
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
سهراب سپهري

وقتی انسان گرگ موتر دار میشود

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014

deer

یکی از تفریحهای سعودیها اینست که با موتر آهو را آنقدر دنبال میکنند تا از پا در افتاده و در حالیکه با دست حیوان را میگیرند بر روی زمین کشیده میشوند.
از صفحه فیسبوک «انسان و حیوان»

نیل آرمسترانگ نخستین انسانی که به کره ماه پا گذاشت

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014

1907686_659174344161085_1123714642789017209_nnn

چهل و پنج سال پیش در شامگاه بیستم جولای، آپولو ۱۱ بر کره ماه فرود آمد. شش ساعت پس از آن، دو فضانورد سازمان هوافضای ملی آمریکا، ناسا، به نام های نیل آرمسترانگ و باز آلدرین بر ماه گام نهادند. خلبان این سفینه فضایی مایکل کالین بود. نیل آرمسترانگ این دستاورد بزرگ علمی را «گامی کوچک برای انسان و جهشی غول آسا برای بشریت» خواند.
شگفت انگیزست که نیل آرمسترانگ یعنی کسی که جهشی غول آسا برای بشریت انجام داد باری به کابل آمد، اما دولتمردان افغانستان شاید به دلیل عدم آگاهی از کارنامه هایش او را به صفت نخستین انسانی که در کره ماه گام گذاشته استقبال شایسته نکردند.

به بهانه روز بین المللی نلسون ماندلا

ژوئیه 23, 2014

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014

0_474823001294612715_taknaz_ir
روز بین‌المللی نلسون ماندلا یا روز ماندلا، آیینی است که هر ساله در ۱۸ جولای به افتخار ماندلا جشن گرفته می‌شود. این روز در نوامبر ۲۰۰۹ رسما توسط سازمان ملل متحد نامگذاری شد. ۱۸ جولای زادروز ماندلاست.
ماندلا از چهره های تابناک مبارزه مدنی میباشد که دو دهه و اندی را در مبارزه با اپارتاید در زندان سپری نموده است.