آیا دفتر ششم مثنوی و قصه قلعه ذات الصور نا تمام است؟ 2

شماره (185) چهارشنبه (1) اسد 1393 / 23 جولای 2014
Rumi

دکتر محمد استعلامی
2- مي دانيم كه پيوند روحاني ومعنوي مولانا با شمس چنان عميق و استوار است كه سالها پس از ناپديد شدن شمس نيز، در مثنوي هر جا به كلمه «شمس» ولوبه معني لفظي آن مي رسد، بي تابي و شور او پنهان نمي ماند. دراين جا اين سوال پيش مي آيد كه چرا مولانا حكايتي را كه از شمس شنيده، به آن صورتي كه شمس گفته نياروده است؟ پاسخ این است، که با جود ارادت به كساني چون سناني وعطار، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حكايات وروايات ولطايف ما خوذ از آثار آنهارا نيز به اقتضاي مبحث ومقصود خود باز سازي كرده، وحقيقت اين است كه برای مولانا حكايت ابزار و واسطه اي بيش نيست، و براي كاربرد بهتر، تغيير هاي كوچكي دراين ابزار قابل قبول است.
3- در تفسير عرفاني قصه دژ هوش ربا، مفسراني كه سه شاهزاده را بترتيب نماينده نفس، عقل، و روح كمال طلب دانسته اند، در تقسير يك يك ابيات نتوانسته اند اين نظر را دنبال كنند و به سوالهاي بي جوابي رسيده اند. اگر شاهزاده بزرگ تمثيل نفس باشد، فنا شدن اودر راه عشق وگداختن او در پرتوروي شاه چين توجيهي ندارد، بخصوص كه مولانا مي گويد كه اواز اين سوز و گداز شادمان است (مثنوي4581:6 تا 4621) شاهزاده دوم نيز اگر نماينده عقل بود، دربرابر الطاف شاه چين طغيان وخودستايي نمي كرد، و اگر طغیانهای او را در نوع طغيانهاي نفس بدانيم، باز با عاشق بودن و فنا شدن جوردرنمي آيد، و بر فناي نفس طاغي، شاه چين نبايد ماتم بگيرد (مثنوي4773:6 تا 4889) اما اگر پاي نفس وعقل را به ميان نياوريم وسه نمونه متفاوت از روح كمال طلب بشماريم، براي تمام تو صيفهاي مولانا تفسير قابل قبول ومعقولي مي توان آورد، و ديگر اجزا قصه شاهزادگان را آغاز كند، در دوبيت بالاتر مي گويد:
اشترآمد اين وجود خار خوار
مصطفي زادي بر اين اشتر سوار
و «مصطفي زاد» هم همان روح معرفت جوست كه نسب معنوي او به او مصطفي (ص) يا به طور كلي به انبيا و اوليا مي رسد، در سرآغاز مثنوي «ني» همين روح كمال طلب ومعرفت جوست كه مي خواهد از وجهه دنيايي ومادي آزاد شود، و به هستي مطلق بپيوندد، ودر قصه ها و دفتر هاي ديگر مثنوي، بسياری از چهره هاي حكايات مولانا همين ني وهمين روح آشنا به عالم غيب است. در واقع سراسر مثنوي پر از بانگ ناي است، و هژده بيت سر آغاز دفتراول عصاره مثنوي، است اما اين جويندگان معرفت واسرار غيب، اين ني هاي مشتاق نيستان، هميشه احوال واو صاف يكسان ندارند. گاه در «باز جستن روز گار وصل خويش» شتاب دارند ،بي احتياط مي روند وبا سر به زمين مي خورند ، وباز مطرود در گاه حق نيستند. در قصه دژ هوش ربا، شاهزاده بزرگ چنين سالكي است: پند برادران رانمي شنود، «چوتيري از كمان‌‌« از جا مي پرد و «مست» به بارگاه پادشاه چين مي رود. پادشاه چين حال او وبرادرانش را از پيش مي داند ، او را مي پذيرد، به تو ضيحات تشر يفا تي معرف (ريس تشريفات) گوش مي دهد ودنباله آن را در مثنوي چنين مي خوانيم (بیت6:4424)
گفت شه: هر منصبي وملكتي
كالتماسش هست، يابد اين فتي
بيست چند ان ملك كوشد زآن بري
بخشمش اين جا ، وما خود بر سر ي
گفت تا شاهيت دروي عشق كاشت
جز هواي تو هواي كي گذاشت؟
اين شاه چين «همه معني است» اما مناسب با درك نا پخته شاهزاده «صورت» هم دارد، وشاهزاده مي داند كه اين صورت، صورت عادي خا كيان نيست،‌ «هفت گردون ديده در يك مشت طين». شاهزاده بزرگ محودر جلوه جمال شاه چين، هستي اش در پرتو اين آفتاب مي گدازد و «نارسيده»‌پيش از آن كه به نهايت ادراك عالم معنا برسد ، عمرش تمام مي شود .
صورت معشوق زوشد در نهفت
رفت و شدبا معني معشوق جفت
شاهزاده دوم رابر سر جنازه برادر مي برند،و مي دانيم كه او هم عاشق است وشاه چين از احوال اوهمه گونه آگاهي دارد، او را مي پذيرد، «كه از آن بحر است و اين هم ماهي است» اما در ظاهر مي پرسد:«اين كي است؟». معرف ميگويد «پور آن پدر، اين برادر ز آن برادر خردتر» شاه چين برادر دوم را هم مي نوازد، و نوازش شاه چين اثر ميگذارد:
از نوازشاه آن زار حنيد
در تن خود، غيرجان جاني بديد
در دل خود ديد عالي غلغله
كه نيابد صوفي آن در صد چله
عرصه و ديوار و كوه سنگ بافت
پيش او چون نار خندان مي شكافت
ذره ذره پيش او همچون قباب
دم به دم مي كرد صد گون فتح باب…
صد هزاران غيب پيشش شد پديد
آنچه چشم محرمان بيندبديد
اما اين روشني باطني نمي پايد . پس از چندي (مثنوي4777:6)
اندرون خويش استغنا بديد
گشت طغياني ز استغنا پديد
كه: نه من هم شاه وهم شهزاده ام؟
چون عنان خود بدين شه داده ام؟
درد غيرت آمد اندر شه پديد
عكس درد شاه اندر وي رسيد
ودر وجود اين شاهزاده:
جان چون طاووس در گلزار ناز
همچو جغدي شد به ويرانه مجاز…
ومولانا قصه او را بدين سان پايان مي دهد كه «رشك» شاه چين پس از يك سال اورا هم به گور مي برد و(مثنوي 6: 4880و4881):
شاه چون از محو، شد سوي وجود
چشم مريخي ش آن خون كرده بود
چون به تركش بنگرند آن بي نظير
ديد كم از تركشش يك چوبه تير
واين تير به تقديرازلي، ونه به انتقام، از تركش شاه چين برخاسته وبر گلوي شاهزاده مغرور نشسته بود. شاه در برابر توبه وپشيماني او ،‌ او را بخشيده بود،‌ اما خودبیني وطغيان سالك راه حق، جوابي جز اين نداشت. اين شاهزاده هم با همه غروروطغيان ،‌ سالكي است كه مقبول در گاه حق است، وشاه چين كه تير تركشش شاهزاده را كشته، خود «در نوحه او»‌ مي گريد،‌ زيرا «اوست جمله ،‌هم كشنده،‌ هم ولي است» و اين كشته،‌ شكر وسپاس دارد «كان بزد بر جسم و بر معني نزد»‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، وروح كمال طلب اين شاهزاده جاودانه مي شود وبه بقاي حق مي پيوندد:
آن عتاب ار رفت،‌ هم بر پوست رفت
دوست، ‌بي آزار، سوي دوست رفت
شاهزاده سوم، در اين كه يك روح واصل است سخني نيست، «‌صورت ومعني بكلي او ربود»‌ اما درباره او بايد به دو سوال جواب داد:‌ چرا مولانا سرگذشت او را فقط در يك بيت آورده؟ وچرا وقايعي را كه در مقالات شمس مي خوانيم ناديده گرفته است؟ فراموش نكنيم كه نقل مقالات شمس نيز بعنوان يك سر گذشت به پايان مشخص و روشني نمي رسد،‌ اما اين دليل كوتاه شدن كلام مولانا دربا ره شاهزاده سوم نيست. در ميان صدها حكايت، روايت ، حديث ، نقل قول ولطيفه كه درشش دفتر مثنوي مي خوانيم وآنهارا در منابع پيش از مثنوي نيز مي ياييم،‌ شايد يك مورد نباشد كه درآن نقل مولانا با ماخذ آن موبه مو مطابق در آيد. ذهن مولانا مثل دريا موج مي زند وبه اقتضاي معاني بيكرانه اي كه از خاطر او مي گذرد،‌ اجزا قصه زيرورو مي شود رنگ تازه مي گيرد، ‌از ياد مي رود يابه تكرار به ياد مي آيد وگفته مي شود و خلاصه براي اين ذهن مواج و درياوش امكان ندارد كه اجزا صوري يك قصه را چنان كه خوانده يا شنيده است حفظ كند. دراين مورد خاص،‌ دليل كوتاهي سرگذشت شاهزاده سوم از اين هم باريكتر است؛ شاهزاده سوم، نه شتاب زدگيهاي بيحساب برادر بزرگتر رادارد،‌ نه باپاي خود «‌مستانه» به بارگاره شاه چين مي رود،‌ نه مانند برادر دوم بر جنازه برادر حاضرمي شود تا مورد عنايت قرار گيرد ،‌ نه عنايت مغرورش مي كند،‌ نه طغياني از او سر مي زند،‌ ونه تير تقدير بر گلوي او مي نشيند. از برادر هاي خود كوچكتر است، رنجور است،‌ عاشقي آرام وبي قيل وقال است ودر تنهايي خويش دل رابا غم عشق صيقل مي زند تا جلوه كمال معشوق رادر آن تماشا كند . چنين سالكي جلوه فردي وصوري هم ندارد وكاري نمي كند كه شرح واقعه آن را در مثنوي بخوانيم مولانا پس از همان يك بيت كه درباره اين شاهزاده مي گويد،‌ حكايت مردي رانقل مي كند كه سه پسر دارد و وصيت او این است كه ميراث مرا «‌او برد زين هر سه،‌ كاوكاهلتر است»،‌ و از اين حكايت كوتاه چنین بر داشت مي كندكه واصلان وكاملان نيز خود را بتمامي به مشيت حق سپرده اند و (مثنوي4901:6)
كاهلي را كرده اند ايشان سند
كار ايشان را چو يزدان مي كند
تعبيرديگري كه در مثنوي براي اين واصلان مكرر بكار مي رود،«‌محمول حق »‌ است،‌‌ (‌مثنوي3453:1). يعني كسي كه چون قطره اي در دريا محواست وموج دريا حركت اوست ،‌ وما آن قطره را جدا از دريا نمي بينيم ونه از حركت او سخني مي گوييم شاهزاده سوم يكي از اين سالكان واصل است،‌ومولانا از سر گذشت او جزاين سخني ندارد كه «‌ صورت و معني بكلي او ربود»
4- جان كلام اين است كه در قصه دژ هوش ربا ،‌ سه نمونه از سالكان راه حق اند.پدر آنها وپادشاهي پدر ، اين جهان خاكي است .در آغاز هر سه شاهزاده به اين دنيا تعلق دارند ،‌ وهنگام كه عزم سفر مي كنند ،‌ فقط «‌از پي تدبير ديوان ومعاش مي روند ، يعني مي روند که كشور داري وزنده گي بياموزند . پدر،‌ كه دنياست، مي خواهد آنها را به خود باز گرداند وهشدار مي دهد كه به قلعه ذات الصور پا نگذاريد،‌ چرا؟‌ زيراكه اين قلعه «جمله تمثال ونگار وصورت است»‌ وصورتها ونفشها تجليات دنياي ديگري است وآنها را از اين جهان خاكي بيزار مي كند . در ظاهر قصه ،‌هشدار پدر ، پسران را كنجكاومي كند، ‌اما مشيت این است که اين سه رهر و جويا،‌ سر از قلعه ذات الصور درآورند. قلعه ذات الصور برزخي است ميان جهان خاكي وعالم غيب(مثنوي6: 3718و3719)
اندر آن قلعه خوش ذات الصور
پنچ در در بحر وپنجي سوي بر
پنچ از آن چون حس بسوي رنگ وبو
پنچ از آن چون حس باطن راز جو
در ميان تصوير هاي دژ هوش ربا «‌صورتي ديدند با حسن وشكوه »‌. اين صورت « افيون» آنها مي شود (مثنوي6: 3778و3783و3784)
تيز غمزه دوخت دل رابي كمال
الا مان والامان ، اي بي امان!…
اشك مي بارید هر يك همچو ميغ
دست مي خاييد ومي گفت :‌اي دريغ!
ماكنون ديديم ،‌شه ز آغاز ديد
چند مان سوگند داد آن بي نديد
سه شاهزاده هنوز پيوندي با دنيا دارند وخود را سر زنش مي كنند كه:
زامر شاه خويش بيرون آمديم
با عنايات پدر ياغي شديم
وسر انجام به هدايت «‌شخصي بصير » كشف مي كنند كه «‌صورت شهزاده چين است اين »‌(مثنوي3806:6)
غيرتي دارد ملك بر نام او
كه نپرد مرغ هم بر بام او
اين تجلي راز حق است وبدين راز كسي راه دارد كه خود فنا شده است.در مقالات شمس فناي اين عاشقان را بصورت خندقي مي بينيم كه انباشته از سر هاي كشتگان است. در عمق این حكايت ،‌ شاه چين يا دختر شاه چين وجود صوري ومجسم ندارد، وفقط براي سالكي كه در آغاز راه است، در عالم صورت تجلي مي كند. عشق شاهزاد گان نيز فقط براي زماني كوتاه عشق به صورت است، واز لحظه اي كه نخستين شاهزاده خود رابه بارگاه مي اندازد، هر چه هست شاه چين است وعشق و سوز و گداز در پيشگاه اوست و سخني از دختر شاه چين نيست ،‌زيرا اوبه « سر چشمه راز»‌ پيوسته وراز،‌ ديگر راز نيست. در آن حالت صورت شاه چين هم صورتي نيست كه با چشم ظاهر ديده مي شود ،‌ وشاهزاده از خود مي پرسد : «‌اين همه معني است،‌ پس صورت ز چيست؟» شاه چين در اين حكايت تعبيري براي پروردگار است و اوصاف او نيز مويد اين نظر است:‌احوال همه رااز پيش مي داند،‌ مستيها از جام نيست،‌ از باده اي است كه اومي بخشد ، وجود او«همه معني است»‌،‌ وهمه وجود، ‌اوست. درك كامل چنين وجودي براي هر سالكي امكان ندارد. رهر وي كه بي تاب است وشتاب مي كند، ورهر وي كه در نيمه راه خود راخدا مي بيند به درك كامل حق واسرارحق نمي رسد،‌ به حق مي پیوندد، ‌در او فنا مي شود، اما «‌نارسيده» (مثنوي4630:6) شاهزاده سوم كه از همه كوچكتر است،‌ هيچ شتاب وبي تابي وخودبيني ندارد ودل او درميان دو انگشت پرورگار،‌ بين اصابع الرحمن،‌ به مشيت پرورگار مي گردد ،‌ وبه ادراك كامل صوري وبا طني اسرار حق مي رسد. (مثنوي4890:6)‌.
اگر بخواهیم ازاين گفتار نتيجه اي بسيار فشرده وكوتاه بدست بدست بدهیم بايد بگويم : در سراسر مثنوي (ني) از فراق نيستان مي نالد،‌ واسم ني گاه ني است گاه چنگ است،‌گاه طوطي بازرگان است،‌گاه پير چنگي است،‌گاه نقاشان رومي اند كه سينه راصيقل مي زنندتا همه نقشها در آن تجلي كند ، وگاه اين سه رهرو قلعه ذات الصوراند كه سفر آنها از بارگاه پادشاه دنياي خاكي آغاز مي شود وبه پيشگاه پروردگار پايان مي پذيرد ومولانا پس از آن كه صد ها ني گوناگون را در مثنوي خود نواخته ، در قلعه ذات الصور همه آن ني ها را در سه نمونه متفاوت تصوير كرده است اين قصه خود، نه تنها ناتمام نيست،‌كه اتمامي منطقي وآگاهانه براي مثنوي است.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s