بایگانیِ اوت 2014

کی به ویلز خواهد رفت؟ وکی چاره کندوی خالی کشور را خواهد کرد؟

اوت 27, 2014

سرمقالهشماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

در حالیکه تا تحریر این نوشته دو کاندیدا در تعریف حکومت وحدت ملی مشکل دارند پس از ده روز باید رییس جمهور افغانستان در کنفرانس سران ناتو به ویلز رفته برای حکومت بعدی حمایت اقتصادی، سیاسی و نظامی جامعه جهانی را جلب کند، چند سوال سرنوشت ساز را مردم افغانستان مطرح مینمایند:
1- کی به ویلز برود؟
هرگاه طی ده روز آینده نتایج نهایی انتخابات اعلان نشود معلوم نیست کی میتواند به حیث رییس جمهور افغانستان به ویلز برود؟ دورۀ کار آقای کرزی به پایان رسیده و از طرفی ظرف کلامی که آقای کرزی با عصبانیت و تنش با جامعه جهانی به کار برده تمام پل های ارتباط افغانستان با جامعه جهانی را شکسته. آقای کرزی موافقتنامه امنیتی را با امریکا امضاء نکرد و با جامعه جهانی زبان مشترک ندارد، بنابران با دیدگاه های موجودشان نه تنها کمک جامعه جهانی را جلب نخواهد کرد بلکه حساسیت های بعدی را نیز به وجود خواهند آورد.
یک نظر آنست که هرگاه نتیجۀ انتخابات قبل از کنفرانس ویلز اعلان نشود هر دو کاندیدا به نمایندگی از افغانستان در کنفرانس ویلز اشتراک نموده در راستای توافق به امضای موافقتنامه امنیتی و جلب حمایت جامعه جهانی سخنرانی نمایند و در خطوط کلی و در پرنسیب عمومی آمادگی شانرا هر یک برای امضای آن سند و قبول شرایط جهان برای جلب کمک ها اظهار بدارند.
2- راه چارۀ جلوگیری از بحران خالی شدن کندوی کشور چیست؟
در حالیکه آقای کرزی باری از موجودیت 7 میلیارد دالر در بانک مرکزی افغانستان اطمینان داده و مردم را برای دو سال بدون کمک جامعه جهانی به پلو و چلو خوردن از کندو و ذخیره اسعاری کشور دعوت نمود، هنوز از کرسی قدرت به پایین نرفته که به قول رسانه ها وزارت مالیه فریاد میکشد که با کندی انتخابات کشور 5 میلیارد دالر صدمه دیده و 6 میلیارد دالر سرمایه از کشور فرار نموده و بدتر از آن طی چند ماه آینده با وضعیت کنونی کشور توان پرداخت معاشات کارمندان دولت را ندارد، عواید گمرکات به نصف تقلیل یافته و مصارف کنونی از در آمد روزانه صورت میگیرد.
در شرایط کنونی کشور در دو فکتور به بن بست رسیده، یکی آنکه با جهان در وجود زعامت کنونی زبان مشترک ندارد و دوم با متوقف شدن کمک های جامعه جهانی در داخل کندوی کشور هم خالی شده که این وضعیت شاید عواقب وحشتناکی را در پی داشته باشد و بیم آن میرود که روزی مردم با شکم گرسنه، با شعار «نان نان» به طرف دروازه های ارباب قدرت یورش برند و رهبران مست از هفت میوه و کباب و پلو و چلو به پاسبانانشان هدایت دهند تا مردم را به خوردن کلچه دعوت نمایند، که آن انفجار اجتماعی ناشی از فقر و گرسنگی احتمالاً چون بمب در کشور ارباب قدرت را به ورطۀ سرنگونی خواهد کشید.
نکویی کن امسال چون ده تراست
که سال دگر دیگری پادشاست

Advertisements

خدا میداند از این صندوق ها هم چه چیز های خطرناک دیگر برآید

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

snake

ویرانستان غربت

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

اسراییل رویا

ویرانستان

ویرانستان3

ویرانستان4

نوشته: اسراییل رویا

یک روز صبح زود که دست سحر از قلب اوقیانوس اطلس با پیک لبریز امواج ارغوانی وسوسه ها ،آتش بیقراری میافروخت و نسیم هوسباراش بر نیمرخ خسته ی شهر پیکر فراز نیویارک زر افشانی میکرد ، منِ نا آشنای سرگردان میان جنب و خروش سیل نوخاسته ی جمعیت پرتلاش چون حبـاب بیقـرار مسیر به مسیر کشیده میشدم و سو به سو سبک سبک راه می پیمودم تا آنکه بعد از طی مسافتی چند پس از چرخش های راست و چپ بسیار در حـالیکه ذرات شعاع خورشید آهسته آهسته به گرمی و هیجـان تلاطم امواج این سیل می افزود ، ناگهـان اندیشه ی خود آیی یک بیم نا مرئی از شتابم کاست و قلبم را سخت تکان داد ، لحظاتی نگذشته بود که دیدم مردم شهر در یک چشم بهم زدن بکلی نا پدید شـدند و نبض داغ شهر در یک آن از شور و هیجان باز ایستاد ، عمارت ها به رنگ کبود گراییدند و ساختار های در هم و برهم و پیچیده یی بخود گرفتند ، چراغ ها و لوحه ها نیز رفته رفته نابود گشتند و جز سایه های کمرنگ در کنار جـاده ها ، دیگر هیچ نشانی از نشانی های هویت ها بجا نماند .
در شهر یک نفر تک و تنها ماند ، آن هم من بودم که وامانده و حیران کوچه به کوچه میان سایه ها ره بدل میکردم و در پی این تلاش بودم تا بلکه روزنه ی چاره ساز رهایی از این بند نا مرئی نا بلدی و تنهایی را پیدا کنم . اندیشه ی گریز از این حادثه ی ناگهانی پیوسته در سرم دور میخورد و چرخشهایش ذهنم را خالی کرده میرفت ، در چنین فرصتی که وحشت عجیبی را تحربه میکردم ناگهان یک قاب طلایی کوچک در پشت شیشه ی یکی از مغازه ها توجه ام را جلب کرد و بیدرنگ متوقفم ساخت ،
بعد از آنی چند ، قدمی به پیش برداشته دلم خواست تا آنرا با جرئیاتش از نزدیک تماشا کنم ولی هر چه که نزدیکتر شده میرفتم قاب بطور عجیبی کوچک و کوچکتر شده میرفت تا اینکه در فاصله ی یک قدمی ، قاب بکلی از نظرم نا پدید گردید . . . در این گاه نجوا های موهوم و غیر قابل توصیفی از سایه ها بلند گشت و یک سمفونی غم انگیزی از آن در حال شکل گرفتن شد ، من در حالیکه بر جایم میخکوب شده بودم کم کم حالت صوفیانه یی برایم دست میداد و از یک گونه احساس فریبنده ی زیبا ، یک رقم هیجانی به مثال تماشای سرو دست وپا افشانی های رقص سماع ، همآهنگ با گردش های پژواک هیاهوی خاطره ها لذت میبردم . . . در همین خیال و هوا بودم که ناگه در یک پلک بهم زدن آن سمفونی عجییب و غریب به پایان رسید و به دنبال آن غریو کف زذن های کبوترانی که از پشت یک گنبد طلایی بپرواز در آمدند برخاست ، کبوتران به شکل امواجی آبخیزان بر فراز چند ساختمان کوتاه کبود و خاکستری دو سه دوره یی پر زدند و آهسته آهسته برتاق های کلکین ها و کناره های پیاده رو فرود آمدند و اینسو و آنسو به گشت و گذاز پراکندیدند ، گروهی به چرش پرداخته و چند تایی هم به خاریدن زیر بغل هایشان مشغول گردیدند ، یگان کبوتر گرفتار به دور معشوقه اش دیوانه وار غنبر میزد و با کنار زدن حریفان و رقیبان عشق و پرواداری خویش را به جوره رام ناشدنی اش ابراز میداشت .
آرامش کاذب همچنان حکمفرما بود که یکدم گرد باد پرشتابی ، هوای برخاستن گرفت و با سرعت به چرخش در آمد و این نیم پرده ی یک چشم نمایش را بیرحمانه پاره کرد و سیلی محکمی بر رخ هوس های زود گذر زمان نواخت ، کبوتران با سراسیمگی و بدون خدا حافظی از همدیگر ، به هر سو متفرق شدند . . .من به شدت تکان خورده و با عجله سعی کردم که به تمرکز فکری بپردازم تا خویشتن را دریابم . . . ذهنم همچنان در گیر این رویداد ها بود که بار دیگر چشمم بی اختیار به آن قاب طلایی پشت شیشه ی مغازه افتاد ، فوراًٌ راه ام را چپ کردم تا گویا انکار اش کرده باشم اما هر چه ازآن دورتر شده میرفتم ، قاب بزرگ و بزرگتر شده میرفت و من با دل پر وسوسه نا موفقانه میکوشیدم که دیگر به پشت سر نگاه نکنم . اما پس از برداشتن گامی چند نا گهان بار دیگر چشمم بی اراده به سوی قاب پشت شیشه چرخ زد در عین لحظه شیشه نیز از بر خورد دو محراق جاذب و مجذوب چنان به چرخش در آمد که رعد و برق وحشتناکی از دل آن اوج برخاستن گرفت ، چند لحظه یی سپری نشده بود که نهیب زیر و بم انفجار ، درو دیوار مغازه را بشدت درهم کوبید ، شیشه ی مغازه به سختی شکست و بهر سو پره پره ستاره افشان گردید ، و من حیران دوباره بر جا خشکیدم . . .
با تماشای این صحنه ، لشکر عرصه ی خیالم جنگجویان معرکه ی یقین و گمان را بسرعت متواری ساخت . اما هنوز دقیقه یی سپری نشده بود که تمام گذشته های دور و نزدیک بیخی از خاطرم محو گشت ، حالتی داشتم معلق در فضا ء ، جدا از مکان و جدا از زمان حالتی داشتم مثل یک چیز سبک مثل هوا ، مثل هیچ ! ولی در عین حال چشمم معجزه وار کار میکرد و همچنان منتظر به وقوع پیوستن ماجرایی بود . . . هنوز تصویر شکست حادثه ی شیشه از پرده ی چشمم محو نشده بود که ناگهان دود پرپیچ و تاب غلیظی از درون چوکات فلزی شیشه با چرخش کهکهشان نما یی ، هوا ی دمیدن گرفت و در اندک زمانی بر کران تا کران فضای دید چیره شد . کمی تکان خوردم و این فکر به سرم دور خورد که باید چشم و دل را یکی کنم تا از موهومات وارهم و وارسته گردم!
مشغول گردان و تکرار این اندیشه در ذهنم بودم که فوراً متوجه شدم دود پرپیچ و تاب غلیظ از تیره گی اش کاسته شده میرود و رنگ غبارینی بخود گرفته راهی است ، مکثی کردم و با خود گفتم « گذشت زمان با چه سرعتی بسا حقایق پوشیده ی دور ز دید رس را از پرده ی تردید بیرون میکشد . . . باید صبور بود ، شکیبا بود ، امیدوار بود حتی خوشباور بود ! ولی نباید برای وعده های دروغین و میانخالی انتظار بیهوده و بی ثمر کشید ! دود رفت و زمان کوری بسر آمد ، غبار هم نابود شدنی است . »
همین شعار گونه ها را با خود گفته میرفتم که دیدم پیچ و تاب کم شیمه ی غبار در حال محو شدن است ، اما چیزی که بسیار به تعجبم افزود این بود که غبار درعین کم رنگی با پیچ و تاب هنرمندانه وار ، جمجمه های دست و پای شکسته ی انسان ها را در داخل چوکات به شکل های درهم و برهم به تصویر میکشید و آنگاه آنرا بصورت پخته پرانک چرخان چرخان به هوا پرتاب میکرد ، من چنان مات و مبهوت تماشای این صحنه شدم که بار دیگر نزدیک بود ارتباطم با جهان واقع قطع شود ، اما زود به خود آمدم که نباید خویش را از دست داد !
در همین اندیشه بودم که ناگهان دیدم تصویر ها بی درنگ به کم رنگی بیشتر گراییده و از لای آن نقش یک تکسوار با دستار زیتونی و جامه ی خاکستری سوار بر اسپ سفید در حال جان گرفتن است فی البدیهه در خاطرم گشت که افسون زندگی باز میخواهد مرا به جهان آهنگِ سازِ تعلق بکشاند . . .
لحظاتی سپری نشده بود که اسپ با سوارش به سرعت از چوکات به بیرون تاخت و طرفةالعین دم راهم را گرفت! تکسوار با اسپ بیقرارش یک دو چرخی پیش رویم زد و و سپس فریاد کنان گفت : « آماده شو بیا برویم . »
من با سراسیمگی و صدای گرفته پرسیدم « کجا راهی هستی برادر ؟ »
تکسوار با صدای استوار و پرهیبتش نهیب زد « میروم زادگاهم ، فرصتم به کوتاهی عمرمن است ! »
گفتم « چابکسوار رفتنی ست و این خواب دیدنی ! »
تکسوار خندید و خندید اما در عین شدت خنده یکدم پریشان شد و قطره اشکی در چشمش دوید آنگاه شمرده ـ شکسته، گویی در آخرین لحظه ی زندگی قراردارد و به کسی وصیت میکند ، گفت « گوش کن جان برادر !
خار وطن نوازش کردنی است !
خـار اش توتیـای چشم است و سنـگ سنگـش سجــده
کردنی ، یارا ! ریشه ها را باید آب داد ، تاب داد .
سپیـدار وطن مقـدس اسـت و خـوشـه ی تاک انگورش
پرستیدنی !
یارا ! شگوفه هـای سنجد اش عجب بوی عاشقـانه دارد ،
و هی که چه طراوت جانانه دارد ! میدانی ؟ !
اما گپ آخر ! میدانی چیست گپ آخر ؟ »
با اضطراب گفتم « جیست ؟ »
تکسـوار مکثی کـرد و آنگاه بـا زهرخنـد کـوتـاهی گفت
«حق گرفتنی ست !»
با خود آهسته گفتم «کدام حق؟ از کدام کس؟»
بعد با صدای بلند اما لرزان ادامه دادم :
«جوانمرد بیدار ، ای تکسوار ! هشدار ، هشدار !
مرو از راهی که آمدی و رفتی بار بار ! کانجا نهال های نورس زیر آتشبار قمچین باد ظلمت هر سو سجده کنان می افتند و به دعای ثمر نرسیده خاک و دود میشوند . . . آنجا طفل شیر خوار سرنوشت ، بر گور مادر بخت زار زار میگرید ! آنجا گلوی فریاد التماس هر دره را با سرب و باروت پر میکنند . . . آنجا درخت های صبر را از بیخ و ریشه کنده اند ! آنجا فاتحه ی من و تو دیریست خوانده شده ؟ ! خبر داری یا نه برادر ! »تکسوار آهسته سری جنباند و گفت « تو راست میگویی ! اما من رفتنی هستم جان برادر ، همانطوریکه گفتم فرصتم به اندازه ی کوتاهی عمر من است ! من میروم و تو دانی و خواب های طـلایی شـگفتن گل های باور خیال ات ! »
تکسوار انگه اسپش را هی هی کرد و گرد افشان و شتابان از نظـرم نا پدید شد . و من مثل یک مجسمه ی گرد گرفته ی قرون بیصدا و بی حرکت بر زمین سقوط کردم ! حس نمودم که به سختی شکسته ام ، چنان در نظرم گشت که گویا در ماورای امواج بی انتهای سکوت جای پایم را سایه های شتاب گریز ویران میکنند به شدت احساس تشنگی کردم ، آرزوی خواب کردم تا مگر سراب شفقت سخاوتی بخوابم آید ، در همین آرزو بودم که نا گهان صدای تکان دهنده یی نا شناسی ز دور دست به گوشم طنین انداخت ، صدای یکنواخت که لحظه به لحظه پای کوبی هایش در گوشم شدت میگرفت تا بالاخره توانست مرا از یک پهلو به پهلوی دیگر بیاندازد خیال کردم که از خواب گرانی بیدار میشوم ، صدا هر قدر نزدیک تر شده میرفت به گوشم آشنا تر می نمود ، لحظه یی بود که در عالمی از دنیای تردید کم کم احساس میکردم که واقعاً از خواب بیدار می شوم ، از یک خواب گران واقعی ! آهسته آهسته متوجه شدم که یک قاب طلایی رنگ در چشم نیمه باز و بسته ام ، کوچک و بزرگ و کمرنگ و پررنگ شده میرود ، فهمیدم که افسون خواب از آغوشم در حال ربودن خویش است ، فوراً خود را تکانی دادم و با عجله برخاستم ، محکم نشستم بر سرجای! گمان کردم از خواب هزار ساله یی بیدار شده ام. آه! زنگ ساعت طلایی رنگ سر میزی بود که متواتر جرنگس میکرد . فوری خاموشش کردم و نفس عمیقی کشیدم ، خستگی اراده ی حرکت را ازمن سلب کرده بود ، دوباره دراز افتاده و رفتـم بـه خیــالات دور از لمـس معشـوقـه یی بنــام « زندگی » . . .
هنوز دقایقی سپری نشده بود که : خود آیی ، آن تکسوار باز پیدا میشود و تاخت و تاز نا گهانی اش بی مقدمه سراسر عرصه ی خیالم را اشغال میکند ، به دنبال آن پژواک پی در پی این ندا که « فرصتم به کوتاهی عمر من است ! » تا دور دست های گوش رس طنین میافگند . . .
تکسوار شمشیری بسان درفش بلند کرده و چنان باقوت بر دور سرش می چرخاند که درز های آستین کرتی کهنه اش شرت ، شرت، از بغل شانه، پاره پاره می شود و پیراهن یادگار دست دوز مادرش نیز از شدت عرق ریزی مثل پوست به بدنش می چسپد . . .
تکسوار در صحنه ی دیگری ار کنار گورستان عظیمی که بغل هر گور آن جمجمه ها و استخوان های بیشماری روی هم انباشته شده بود اسپش را چهار نعل می دواند ، شمشیرش چنان برق میزد که گویا حرف میزد . . .
من با جهانی از اندوه درمی یابم که تکسوار تنهاست ، بی همراه ست و در شش جهت تاریک زندگی در تلاش فتح قله ی بلند و چراغان آرزو هاست ! . . .
در این لحظه بود که نا خود آگاه چشمم به آینه ی غبار گرفته ی اتاقم افتاد ، آنجا هم تکسوار را می دیدم که در دل آینه اسپ سپیدش را هله هی کنان میدواند و در میان پرده های مواج گرد و غبار به سرعت دور تر و کوچکتر شده میرود تا اینکه بالاخره به یک نقطه ی سیاه تبدیل گردیده و از نظرم بکلی محو و نا بود میشود در این لحظات سر به هوا بردم و آه ی سردی از سینه بیرون کشیدم ! . . . دو باره به آینه نظر انداختم ، دیدم که نقطه ی سیاه گم شده بار دیگر از دل آینه ، پیدای نقش بستن است و کم کم بزرگتر و نزدیک تر شده میرود و به دنبال آن پس از چرخش های درهم و برهم مکرر ، آهسته آهسته شکل چهره ی خاموش و حسرت زده ی من پدیدار میگردد. . .
در این گاه بود که فریادی کشیدم چنان وحشتناک ؛ که امواج آرام فضای سکوت خانه با غریو هیبتناک اش درهم شکست ! . . . من با عصبانیت و سراسیمگی هر چیزی را که به چشم میخورد و بدستم برابر می آمد پرتابش میکردم بر سقف و در و دیوار و کلکین ! ساعت را چنان محکم بر روی آینه کوبیدم که تا دیگر هرگز جرنگس نکند ، دل آینه هم سخت شکست و ریخت . . . در این موقع بود که فریاد لرزانی بی اختیار از گلوی خشکم تراوید ؛ « های چابکسوار ! ای تکسوار تک روان ! برادر باش من هم همرایت میروم ! صبر کن، باش تا اسپم را زین کنم ، باش مرو از یک دست هرگز صدا بر نمی خیزد ، تنها مرو برادر من ! فریادم لحظه به لحظه صاف تر و بلند تر شده میرفت و شکست و ریخت و پاش های نا خود آگاه ام معرکه بپا میکرد . . . در این هنگام که غریو غوغایم انقلابی تر شده میرفت ، نا گهان زنگ دروازه به شدت به صدادر آمد ، با عجله و وارخطایی از فریادم کاسته و زود از اوج هیاهو بر پایی افتادم . . . در حالیکه دنگ دنگِ مکررِ زنگِ در، سخت آزارم میداد با ناملایمی و اجبار دروازه را بصورت نیمه بر گشودم ؛ دیدم که زنی از منزل بالا آمده در حالیکه با سراسیمگی به سر و صورتم نگاه میکند میگوید « حالت خوبست ؟ ! » من با گلوی گرفته و لکنت زبان میگویم « بلی ، بلی ! بسیار خوب، کدام گپ مهم نیست ، تشکر ، تشکر ! » در این فرصت بود که صدای کم رس مرد نا آشنـایی از دور دسـت دهلیز بگوشم آمـد « مواظب باش ! این آدم خطرناک به نظر می آید کدام خرابی نکند ، باید به پولیس اطلاع داد ! » زن با صدای کمی بلند گفت « نخیر او را می شناسم او مرد خوبی است ! » سپس اهسته مثلیکه در گوش کس نجوا کند گفت « اما یک کمی دیوانه واری ست و . . . » در اینجا بود که ناگهان دروازه را چنان با شدت بستم که گویی چوکات و دیرک و لخک آن همه از جا کنده شده اند! . . . راساً امدم و افتادم روی تخت ، نا خود آگاه و بی اراده ، پیهم با خود گپ میزدم . . .
«هان ای تکسوار ! باش باهم برویم از یک دست هرگز صدا بر نمی خیزد …!»
تا چاشت آنقدر سر خود گپ زدم که بکلی خسته شدم ، دیگر مرا نه توانایی اندیشیدن بود و نه قدرت بال گشایی پرواز خیال های هوایی ، به غذا هم میلی نبود ؛ اشتهایم سوخته بود به مشکل توانستم لحاف را از پایین تخت برداشته و روی سر خود بیاندازم . . .
من باردیگر پی بردم که در یک روز تابان دیگر ، باز از کاروبار زندگی یکنواخت و بی هدف « غربت سرا » پس مانده ام ، باقی روز را تا نزدیک غروب آنقدر با خود جنگ و مناقشه کردم که بالاخره از دست و پا…
افتادم . . . هوا تاریک شده میرفت خواستم لحاف را کنار زده از جا برخیزم اما نشد !
بسختی دریافتم که با بار گران افسردگی ها و دستاورد نا سازگاری ها، و جهانی از حسرت «رهایی از تنهایی و بیهودگی غربت » میان پنجه ی عظیم سیل پرتلاطم جمعیت پوینده و خروشان روزگار بیرحمانه بیدرک و نابود میشوم ! . . . دو باره لحاف را به یک خواری بر سر کش نموده اهسته و نازک سر سپردم به بستر خواب عمیق هماغوشی های فراموشی ها…!Ÿ

آخرین سخنان شاه امان الله با خبرنگار

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014
بر گرفته از کتاب مناسبات افغانستان و آلمان سالهای (1929 -1919) تالیف داکتر عالمه

این مصاحبه در کشتی (مولتان) توسط یک ژورنالیست آلمانی با شاه امان ا لله انجام شده، کشتی که باید شاه امان ا لله را در تبعید بدرقه میکرد.
درین مصاحبه پاسخ های ازجانب ملکه ثریا نیز آمده است.
ملکه ثریا:“اگر درد و الم شوهرم را بزرگ نسازم من این سقوط را پذیرایی می کنم که بالاخره به من دوباره آزادی را اعطا نمود. کسی نمی تواند تصور کند که من در افغانستان چه را تحمل می کردم. پدرم رهبر یک قوم سرحدی افغانی بود، مادرم یک سوریه ی است و من در دمشق بزرگ شده ام. هنگامیکه من از یک فضای روشنفکری دمشق به کابل آمدم، نمی توانستم خودرا با شرایط افغانستان وفق بدهم. افغانستان یک کشورخشن و غیر دوستانه است و شهروندان اش با خشونت بی سابقه همراه اند. فقط عشق من به شوهرم و خاطرات فراموش نشدنی شاد دوران جوانی ام مرا کمک کردند تا ضربات سرنوشت را تحمل کنم” شاه امان ا لله می گوید: » من یک خیالباف و بی پروا نیستم. من می خواستم با آنان (ملا ها) کمپورامایز را پیش ببرم اما آنها نمی خواستند از هیچ نوع نوآوری بشنوند، حتی بهبود ضروری ترین وسایل تخنیکی را نمی پذیرفتند. مثلا تیلفون را به حیث کشف شیطان رد می کردند. دلایل من در مورد خطوط تیلفون در شهرهای مکه و مدینه به دلیل اینکه در آن جاها اسلام تحریف شده است، رد می شد. شفاخانه نمی توانستم اعمار کنم… مالیات منظم را نمی خواستند برسمیت بشناسند چون برضد اوامر خداوند پنداشته می شد ونظر به برداشت آنان خداوند چنین چیزی را حکم نمی فرمود.
برضد مقررات من در مورد پاسپورت(تذکره) بگونه شدید مبارزه می شد برای اینکه باید مردان عکس می گرفتند، طوریکه در تمام دنیا معمول است. علما می گفتند کسی که می گذارد عکس اش گرفته شود، در یک سال، دریک ماه و یا در یک روز میمیرد. اکثرا مردم به نواحی پولیس می آمدند و پیشنهاد می کردند که برای آنهاخوشایند تر است تا 50 شلاق بخورند تا عکس آنان گرفته شود. تحت چنین شرایطی باید مبارزه صورت میگرفت. من باید اولتر یک اردوی قوی و ارودی قابل اعتماد می ساختم اما ساختن یک اردوی قوی هزینه می خواست ، در یک کشور نادار مانند افغانستان این هزینه را ازکجا می گرفتم؟ به هرحال آرزومندم که حد اکثر بعد از یک سال دوباره به خواست مردم افغانستان در کابل باشم.»Ÿ

موج معکوس بازی رییس جمهور

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

نوشته : محمد داود سیاووش

اگر این اظهارات صاحبنظران و آگاهان سیاسی را قبول کنیم که اکثریت طالبانی که به دستور رییس جمهور از زندانها بدون محاکمه آزاد شده اند به جبهات جنگ برگشته و اکنون در رهبری جنگها در چهارده ولایت افغانستان بر ضد دولت مصروف اند، این سوال پیش میشود که هدف رییس جمهور کرزی از رهایی این زندانیان در آخرین سال و ماه و روزهای دورۀ کارش چی بوده و رابطۀ رییس جمهور با طالبانی که از زندانها رها شده اند و در حال جنگ با دولت میباشند چگونه است؟
به نظر میرسد رییس جمهور کرزی با توجه به پایان دورۀ کارش طالبان را برای آن از زندانها رها نمود تا در دورۀ بعدی که از قدرت کنار میرود از آنان به صفت حربه و آلۀ فشار بر علیه جانشینش در ارگ و دولت امریکا استفاده نموده در دورۀ بعدی امتیازاتی را در قدرت بدست بیاورد.
ابراز نظر مقامات ارشد دولت نشان میدهد که تنها رییس جمهور و حلقۀ کوچک اطرافش در ارگ به معاملات رهایی بدون محاکمه طالبان از زندان راضی میباشند و باری یکی از حلقات کلیدی همین ارگ نشینان در نشستی ظاهراً مدنی تیم و حلقۀ مربوط شان را به صفت بازوی سوم قدرت آینده جا زد.
احتمالاً رییس جمهور کرزی میداند که پس از انتقال قدرت به جانشینش، رییس جمهور بعدی در مخمصه بزرگی از بحران در بُعد امنیتی دچار خواهد شد و لاجرم دست احتیاج به او به صفت کسی که با طالبان رها شده از زندانها رابطه دارد، دراز خواهد کرد که در این حال رییس جمهور کرزی با گماشتن افرادش در مقامات دولت آینده با توجه به اینکه در ارگ اقامت خواهد داشت به صفت رهبر اصلی پشت جبهه دولت عرض اندام خواهد کرد؛ اما پاشنۀ آشیل آقای کرزی در این معادله آنست که طالبان مانند دورۀ امارت شان یکدست و تحت یک قومانده نیستند. شبکۀ حقانی تحت قوماندۀ آی اس آی حرکت میکند، رهبران طالبان در قطر با رهایی از گوانتانامو جدا از کرزی جا خوش کرده اند، که در این حال هرگاه وضعیت کشور پس از انتقال قدرت توسط طالبان مرتبط با تیم آقای کرزی به وخامت بگراید اشتعال جنگ میان طالبان کرزی با سایر گروههای طالب دور از امکان نیست و در آنصورت آقای کرزی که در نظر دارد از خط مخالف دولت بر افغانستان حکومت کند، شاید اولین قربانی این معاملۀ خطرناک باشد، چنانکه داودخان، نور محمد تره کی و دکتر نجیب در گذشته قربانی چنین معاملات شده اند.
مخالفت رییس جمهور با بمباران هوایی، عملیات شبانه و استفاده از سلاح های ثقیل در جنگ در آخرین روز های دورۀ کارش با سرپیچی برخی قوماندانان جبهۀ جنگ از اوامرش مواجه شده و آنان علناً به قدم های پایین شان دستور داده اند که طالبان را در جریان جنگ بکشند و حتا یکی از مقامات بلند پایۀ اردو در هرات با صراحت از استفاده از سلاح ثقیل در جنگ و درخواست کمک از نیروهای هوایی بین المللی سخن گفت.
رییس جمهور که در گذشته باری در مصاحبه اش از سرقوماندانی جنگ بیزاری خود را اظهار داشته بود، در حال حاضر خود را در موقعیتی قرار داده که مأموریت های جنگی در میدان های نبرد طبق قوانین محاربه به پیش میرود و اوامرش در آن مؤثر نیست.
آنچه در آخرین روزهای کار آقای کرزی قابل تذکر است اینکه چقدر بی احترامی به خون آن سرباز و افسری شده که طالبی را با فدا نمودن جانش دستگیر کرده و اکنون از زندان بدون محاکمه رها میشود تا با دولت بجنگد.
شاید موج معکوس و تبعات فشار این مسأله برای کسانیکه به این معامله خونین دست میزنند خیلی وحشتناک باشد. آقای کرزی و کدام کاندیدایی در آینده هرگاه با این محاسبه پشت به ستون استوار و دژ نیرومند قوای مسلح افغانستان کرده اند که میدانند امریکا در هر نوع معامله و محاسبه کشاندن طالبان را به قدرت در محراق توجه قرار میدهد، باید این ریسک را نیز از یاد نبرند که اگر در ازای کشاندن چند هزار طالب مسلح بخش های بزرگ آرام و فرمانبردار و مطیع کشور و قوای مسلح فرمانبردار را از دست بدهند، چقدر برایشان سنگین تمام خواهد شد و در آنصورت چقدر انسان را باید بکشند و چند سال باید بجنگند تا بر کلیه مناطق غیر طالبی تسلط شان را بر قرار سازند.
قدر مسلم آنست که هرگاه شرایط کشور چنان انکشافی را در پی داشته باشد، حتا تیکه داران قومی تیم حاکم و متحد با آقای کرزی نیز از مهار وضعیت عاجز خواهند بود چون شرایط موجود با دهۀ 90 که در آن فرماندهان پُر قدرتی سراسر کشور را رهبری میکردند به اندازۀ یکصد و هشتاد درجه تغییر کرده است.Ÿ

الگوی حکمت در زند گی ابن سینا

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

از : زمان رضاخان
در گرامیداشت از سالروز شیخ الرییس بوعلی ابن سینا بلخی

جهانی اندیشیدن، پشت نکردن به هویت، تلاش فراوان در مسیر کسب دانش و ترجیح ˈحق گوییˈ بر شهرت، از جمله الگوهایی است که در حکمت و زندگی علمی ابن سینا می توان مشاهده کرد.
یکم شهریورماه (سنبله) سالروز تولد ابن سیناست…
1- الگوی ابن سینا
ˈحسین، فرزند عبدا لله، فرزند سیناˈ که در تاریخ به ˈابن سیناˈ و ˈابوعلی سیناˈ معروف است، در سال 980 میلادی در روستای افشانه، از توابع بخارا زاده شد. بسیاری او را تاثیرگذارترین پزشک تاریخ و یکی از بزرگترین فیلسوفان اسلامی می دانند. درباره زندگی ابن سینا، به ویژه پیرامون زندگی خصوصی اش، اطلاعات فراوان نیست؛ با این حال، مورخان و پژوهشگران به قدر کافی درباره این شخصیت هگرانپایه نوشته اند.
در این مقاله، با نگاهی متفاوت به زندگی و آثار بوعلی سینا، تلاش شده است تا الگوهایی از حکمت و خرد این دانشمند بزرگ ترسیم شود و درس هایی از زندگی او، فراروی مخاطبان قرار گیرد.
1-1- برای جهانی شدن، باید جهانی اندیشید
بسیاری از ملل کهن، به پزشکی اهمیت داده اند و پزشکان بزرگی را به بشریت معرفی کرده اند. اما هیچ پزشکی در تاریخ جهان، جایگاه ˈابن سیناˈ را نیافته است. ˈقانون در طبˈ، اثر بوعلی سینا، تا اوایل قرن نوزدهم، مهمترین منبع آموزش پزشکی در جهان بود و هنوز هم بخش هایی از این کتاب در دانشگاه های معتبر جهان، از جمله در ˈیو سی ال ایˈ و ˈدانشگاه ییلˈ تدریس می شود (History of Medicine.)
بی تردید، یکی از دلایل موفقیت کتاب قانون، جامعیت آن است. ابن سینا، مجموعه تجربه ها و نوآوری های پزشکی خود را در کنار دستاوردهای پزشکی یونان، هندوستان، ایران و تمدن اسلامی گذاشت و در کتاب قانون ارایه کرد؛ کتابی که به دلیل همین جامعیت، در 14 جلد نوشته شد.
ابن سینا در فلسفه نیز همین رویکرد فراقومی و جامع نگری را در پیش گرفت. ˈجان مک گینیسˈ دستاورد بزرگ وی در حوزه فلسفه را این گونه توصیف می کند: «ابن سینا در یک هنرنمایی خردمندانه، گرایش های نوافلاطونی که از سوی ˈالکندیˈ و پیروانش پشتیبانی می شد را با نگرش ارسطوگرایانه ˈفارابیˈ و مکتب بغداد چنان ترکیب کرد که به دانش فلسفه، جانی دوباره بخشید و فلسفه را از فضل فروشی نجات داد؛ آفتی که داشت باعث مرگ تدریجی فلسفه می شد.» Jon McGinnis, 244))
در کتاب «مخارج الحروف» که یکی از معتبرترین منابع تاریخی در علم «زبانشناسی و آواشناسی» است هم ابن سینا این تفاوت را با دیگر زبانشناسان باستانی دارد که در بررسی آواها، تنها به یک زبان بسنده نمی کند و اگرچه کتاب به زبان عربی است، اما آواهای زبان فارسی و گویش بخارایی را نیز بررسی می کند.
1-2- کسب اعتبار، نیازمند پشت کردن به هویت نیست
ابن سینا از آن دسته از دانشمندان بود که علم را به هر بهایی که شده، به دست می آورد. وی افزون بر استادان رسمی خود، با بسیاری از اندیشمندان زمانه اش دیدار کرد و از آنان بهره ها گرفت؛ اندیشمندانی چون ابوریحان بیرونی، ابونصر عراقی (ریاضی دان)، ابوسهل مسیحی (فیلسوف) و ابوالخیر خمار (پزشک) از آن جمله بوده اند. هنوز شماری از نامه ها و مباحثه های ابوریحان و ابن سینا پیرامون فلسفه باقی است.
وی ریاضیات هندی را از یک فروشنده هندی (سبزی فروش) که ریاضیات به نیکی می دانست، آموخت و برای فراگیری منطق و فلسفه، به مطالعه گسترده آثار یونانیان دست زد.
و چنانکه پیشتر اشاره شد، برای نگارش کتاب ˈقانون در طبˈ به فراگیری پزشکی یونان، هند، ایران باستان و حوزه تمدن اسلامی پرداخت.
زبان دانش در دوران ابن سینا ˈعربیˈ بود و او نیز برخی کتاب هایش را به این زبان نگاشت؛ با این حال، ابوعلی سینا، برخلاف گروهی از اندیشمندان ایرانی زمان خود، ایران را به مقصد زندگی در پایتخت علم آن روز ترک نکرد و بسیاری از کتاب هایش را نیز به زبان فارسی نوشت.
ابن سینا تا زمانی که در بخارا بود، پزشک ویژه دربار بود و پس از سقوط سامانیان نیز به شهر تاریخی جرجان (در استان گلستان امروزی) رفت و به تدریس ریاضیات و منطق پرداخت. بوعلی سینا 14 سال پایانی عمرش را نیز با عنوان مشاور علمی علاالدوله در اصفهان سپری کرد. Encarta Encyclopedia))
1-3- جاده موفقیت از مسیر کوشش می گذرد
ابن سینا در شرح حالی که بر زندگی اش نوشته، حکایتی از مطالعه ˈمابعدالطبیعهˈ ارسطو دارد که دقیقا نشان می دهد برای کسب دانش تا چه اندازه باید کوشید. درک کتاب ˈمابعدالطلبیعهˈ دشوار بود و ˈبوعلی سیناˈ به تعبیر خود، چهل بار آن را خواند و عباراتش را از بر نمود، اما مفاهیم دستگیرش نشد. تا آنکه روزی به صورت اتفاقی، کتابی خرید و پس از خریدن، دانست که این کتاب، شرح ابونصر فارابی بر مابعدالطبیعه است.
ˈبوعلی سیناˈ می گوید: «… پس از بررسی دریافتم که شرح ابونصر فارابی است بر کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو. به خانه بازگشتم و با شتاب به مطالعه آن پرداختم. به زودی معانی سخن ارسطو برایم روشن شد؛ زیرا همه عبارات آن را -چون بسیار خوانده بودم- از برداشتم. بی‏ اندازه شادمان شدم. روز بعد، به شکرانه این پیروزی، مال فراوان به تهی دستان بخشیدم.» (دانشنامه اسلامپدیا، ابن سینا)
ابن سینا برای کسب دانش، تلاش فراوان می کرد و فراگیری علم را ˈپیروزیˈ می نامید و به شکرانه اش، زکات می پرداخت. مسلم است که در حکمت ابن سینا، دستاوردهای ماندگار، ˈیک شبهˈ به دست نمی آید. خوشنامی و پیروزی های پایدار، از آن کسی نخواهد شد که برای رسیدن به هدف، فقط راه های میانبر را می جوید و به تعبیر امروزی ها، ˈزرنگ و سیاست بازˈ است.
1-4- حق گویی بر شهرت و قدرت برتری دارد
یکی از ویژگی های کار ابن سینا این بود که هیچ پدیده ای را بی برهان و آزمایش علمی نمی پذیرفت. در حالی که تمام دانشمندان پیش از ابن سینا و معاصر ابن سینا، بر تبدیل هسته ای و تراگردانی شیمیایی به عنوان شاخه ای از کیمیاگری پای می فشردند، بوعلی سینا به صراحت تغییر ماهیت فلزات به وسیله کیمیاگری را رد می کرد و آن را شاخه ای از علم نمی دانست. جالب آنکه جامعه فرهیختگان اروپایی آنچنان به کیمیاگری تعصب داشتند که در ترجمه آثار ابن سینا، انتقادهایش به این شاخه از شیمی را به کلی حذف کردند و ابن سینا را به عنوان یک کیمیاگر بزرگ ستودند! Petri Liukkonen))
دلیل رد نظر ابن سینا از سوی هم عصران خود، این نبود که کیمیاگری تا آن روز به پیشرفت های شگرفتی رسیده بود. برعکس، هیچ یک از هدف های کیمیاگران تا آن روز به نتیجه نرسیده بود؛ آنان نه فلزات معمولی را به طلا و نقره تبدیل کرده بودند و نه توانسته بودند اکسیر جوانی را حتی در حد چند سال جوان ماندن، اختراع کنند! در واقع، طرفداران کیمیاگری، جذب شعارهای توده پسند آن شده بودند. چه کسی بود که نخواهد برای همیشه جوان بماند؟ چه کسی بود که نخواهد ظرف های مسی اش را بدهد و طلا تحویل بگیرد؟!
در چنین فضایی، آسانترین و عوام پسندترین راه، پذیرش تراگردانی فلزات بود. این فن، از مصر و چین باستان گرفته تا دوران شکوفایی خلفای عباسی، پیشینه داشت. جاذبه تبدیل فلزات در کیمیاگری تا بدان حد بود که حتی در قرن 16 میلادی هم دانشمندان بزرگ اروپا درباره اش کتاب می نوشتند. حتی پس از ظهور ˈآنتونی لاوازیهˈ که برخی او را پدر شیمی مدرن می دانند نیز شیمی دانان دو دسته شدند و گروهی همچنان بر کیمیاگری پای فشردند. (Seymour Z. Lewin)
مگر برای ابن سینا دشوار بود که همان گونه که مبانی فلسفی را در ˈدانشنامه علاییˈ گردآوری کرد، مبانی کیمیاگری را هم مثلا در ˈدانشنامه کیمیاگریˈ جمع می کرد و از این طریق، بر شمار پیروان و شاگردان خود می افزود؟!
امروز، جهان نه کیمیاگران چین را بزرگ می دارد و نه کیمیاگران مصر و دربار عباسی را محترم می شمرد. حتی در قلب اروپا نیز کیمیاگران اروپایی به تاریخ پیوسته اند، اما نام ˈابن سیناˈ فرهیختگان جهان را به تعظیم وا می دارد.
2- فرجام سخن
ابن سینا در زمان خویش نیز دانشمندی بزرگ و حکیمی پرآوازه بود، اما بیشترین بزرگی و نام آوری را با گذر زمان به دست آورد… در اروپا از نوع دیگری به ابن سینا جفا شد. چنانکه پیشتر اشاره شد، مترجمان اروپایی، بعضا در آثار ابن سینا به میل خویش دست بردند. این تحریف ها در آثار ابن سینا تا آنجا پیش رفت که برخی از آثار وی در غرب به نام «ارسوط» منتشر شد! دلیل این امر ساده است: اروپاییان دوست داشتند سرچشمه تمام علم جهان را به خود و به طور خاص، به یونان باستان نسبت دهند. تا سال 1927، کتاب (De Mineralibus ) درباره فلزات، به ارسطو منسوب بود. در آن سال، ˈاریک جان هولمیاردˈ و ˈدی سی ماندویلˈ (E.J. Holmyard and D.C. Mandeville)، پژوهشگران بریتانیایی، اثبات کردند که آنچه در کتاب فلزات نوشته شده، در واقع کپی برداری از ˈکتاب درمانˈ، اثر ابن سینا، بوده است که در حدود سال های 1021 تا 1023 در همدان به رشته تحریر در آمده بود. (Petri Liukkonen)
اما گذر زمان، به نفع بزرگان پیش می رود و تجربه های بشری نیز نشان می دهد که خیرخواهان و مصلحان، همواره نیکنامان تاریخ بوده اند…Ÿ

کودک تان نباید این ها را بشنود!

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

carton tefl

بعضی از جمله‌هایی که در مواجهه با کودکان از آنها استفاده می‌کنید، همان‌هایی هستند که خودتان هم در کودکی آنها را بارها شنیده‌اید و اتفاقا همیشه هم ناراحت و آزرده شده‌اید.
گاهی وقت‌ها رفتار فرزندتان را مورد انتقاد قرار می‌دهید در حالی که او مطابق سنش رفتار می‌کند و احساساتش را بروز می‌دهد، پس بهتر است از احساسات کودک‌تان بیشتر بدانید و بعضی چیزها را هیچ‌وقت به فرزند دلبند‌تان نگویید «میگذارمت و می‌روم!»
گفتن این جمله بعد از یک روز سخت و خسته‌کننده که فرزندتان مدام جلوی این مغازه و آن اسباب‌بازی فروشی می‌ایستد و بهانه خرید می‌گیرد قابل درک است، چون کودک شما در شرایط مناسبی قرار ندارد در این مواقع به دلیل رفتاری که بروز داده تنها احساس ناامنی و طردشدگی می‌کند. با به وجود آمدن احساس ناامنی بعد از آن ترس هم ممکن است سراغش بیاید، بنابراین هیچ وقت بچه را از رها کردنش نترسانید. وقتی کنار خیابان شما را معطل‌ می‌کند، بگویید «یا با من بیا یا دستت را می‌گیرم و با خودم می‌برم.»
«چرا نمی‌توانی شبیه… باشی؟!»
این کاملا واضح است که کوچولوی شما نمی‌تواند شبیه هیچ‌کس دیگری باشد. هیچ کدام از ما نمی‌توانیم. می‌توانیم؟! کم ارزش کردن فرزندتان به او کمک نمی‌کند تا احساس بهتری داشته باشد. با مقایسه کردن کوچولوی‌تان با یک کودک دیگر او احساس می‌کند در مرتبه پایین‌تری قرار گرفته و این راه مناسبی برای مجبور کردن او به انجام فعالیتی خاص نیست. وقتی کودک‌ خودش را پایین‌تر از دیگری حس کند روحیه‌اش را می‌بازد بنابراین باید نقاط قوت و ضعف کودک‌تان را بپذیرید.
«تو برای من مهم‌نیستی»
شما می‌دانید معنی این جمله چیست. اتفاقا شما اهمیت می‌دهید به همین دلیل است که ناراحت هستید. خب، پس چرا این را می‌گویید و باعث می‌شوید هر دوی شما احساس ناراحتی کنید؟! این نوع از ابراز بی‌توجهی می‌تواند تبدیل به عادت شود. خب، حتما می‌دانید که مهم‌ترین الگوی بچه‌ها پدر و مادر هستند و این رفتارها را الگو‌برداری می‌کنند.
«نمی‌فهمی چی می‌گم؟»
این واضح است که او نتوانسته منظور شما را درک کند بنابراین چرا باید وانمود کند که می‌فهمد؟! حتی بارها تکرار این عبارت هم کمکی به فهمیدن او نمی‌کند و تنها او را تحقیر کرده و شما را بیشتر عصبانی می‌کند. دوباره شروع کنید و این بار سعی کنید بهتر و ساده‌تر توضیح دهید.
«بگو ببخشید!»
در این موقع کودک شما نمی‌فهمد که چرا باید عذرخواهی کند. با این حال ممکن است این کار را بکند. این مهم است که عذرخواهی را به او یاد دهید اما مهم‌تر از آن این است که او بیاموزد چرا باید عذرخواهی کند. به این ترتیب او هم متوجه کارهای اشتباه خود می‌شود و هم راه‌حل جبران آن را می‌آموزد.
استفاده از کلمات جایگزین توصیفی
شما میتوانید بجای زیر سوال بردن کودک خود از جملات توصیفی نیز استفاده کنید. میپرسید چگونه؟
شما بایستی در مواجه با یک موضوع که باعث رنجش شما شده- مثلا کودکتان شیشه شیر را روی زمین ریخته- از کلمات توصیفی ماجرا استفاده کنید:
«شیر روی زمین ریخته ما به یک دستمال احتیاج داریم”
«شیشه شکسته به یک جارو احتیاج دارم”
اگر به هر کدام از جملات بالا یک تو اضافه کنید متوجه تاثیر عکس و مطلوب شما خواهد شد. «تو شیر را ریختی؟!!» تمام این جملات حالت اتهام دارند و کودک حالت تدافعی به خود خواهد گرفت. از کودکان بخواهیم که بدانند مشکل چیست و چه را حلی را پیش بگیرند.Ÿ
منبع: وبلاگ مبارزه با کودک ازاری

زنجیر بردگی شکست

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

barda

به بهانه روز جهانی لغو بردگی
شورش بردگان در سال ١۷۹١ در جزیره هیسپانیولا در دریای کارائیب، جنبشی را به جریان انداخت که سرانجام به لغو برده داری منجر گردید. آنچه در جریان این شورش به دست آمد رهایی از بردگی، استقلال این جزیره از سلطه استعماری، و در نهایت الغای برده داری بود.
هسپانیولا امروز به هائیتی و جمهوری دومینیکان تبدیل شده است.
قیامی که در ۲٣ اگست١۷۹١ آغاز شد، به یک جنبش شورشی مبدل گشت که در نهایت به تضعیف حاکمان استعمارگر فرانسوی انجامید. صاحبان بی رحم مزارع و کشتزارها از همان زمان با آرمان های جهانی آزادی، برابری و برادری، عرضه شده در انقلاب فرانسه که در سال ١۷۸۹ آغاز گردید مبارزه می کردند.
سازمان ملل متحد روز ۲٣ اگست را به عنوان روز جهانی یادآوری تجارت برده والغای آن نامگذاری کرده است تا جهانیان همه ساله در این روز تاریخ و پیامدهای برده داری را به خاطر بیاورند.
جنگ داخلی آمریکا به خاطر اقدام ایالت های برده دار جنوبی به اعلام جدایی از ایالات متحده آغاز شد و به الغای برده داری در ایالات متحده منجر گردید.Ÿ
انترنت

اشتیاق و مشکلات دختران مکاتب در افغانستان

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

pol

اشتیاق ومشکلات دختران را در رفتن به مکتب همزمان ملاحظه فرمایید.

سیمین بهبهانی شاعر ستاره های دیده فروبسته از جهان دیده فروبست

اوت 27, 2014

شماره(189) چهارشنبه 5 سنبله 1393 / 27 اگست 2014

raziq-simin

سیمین بهبهانی شاعر ستاره های دیده فرو بسته از جهان دیده فروبست . در عکس با رازق فانی شاعر دیده میشود.