رنج های سالخوردگان

شماره( 196) چهارشنبه 23 میزان 1393 / 15 اکتوبر 2014
به بهانه روز جهانی سالخوردگان

asasassa
کوه بچه
زندگی برای انسانهای عادی در افغانستان سه مرحله دارد:
1- بلوغ و شور و شوق جوانی
2- تشکیل خانواده و بار کشی احتیاجات و نفقه خانواده
3- پیری و رنج های ناتوانی یا امراض مهلک استخوان سوز و پایان ناپذیر
مرحله اول زندگی پس از پا گذاشتن به دنیای جوانی با توجه به توانایی جسمی و شور و شوق جوانی در عالمی از ایدال ها و تخیلات و تصورات و فانتیزی های فکری سپری میشود. حتا در بی بضاعت ترین و غریب ترین خانواده ها حرکات و سکنات جوانان تندتر از حرکات جامعه و خانواده بوده به نحوی سرکشی روحی در جوانان دیده میشود.
اما سنگ مشکلات وقتی به پیشانی این جوانان میخورد که با تشکیل خانواده متکفل اعاشه و اباته اطفال و فامیل خود میشوند. در این مرحله که جوان سرپناه ندارد و در خانه کرایی زیست مینماید متوجه میشود که چه فرصت هایی را در دوره تجرد برباد داده است. به دنبال کار میرود کار پیدا نمیشود و مصارف کرایه منزل، تداوی مریضی اطفال، مهمانداری و تهیه غذای حداقل بخور و نمیر خانواده در شرایط جیب خالی کمرش را خم نموده به بارکش انتقال دهنده آرد و روغن و چای و بوره و تیل و نمک به فامیل مبدل میشود. دگر از آن شور و شوق جوانی خبری نیست و روزگار را با قرضداری و ناداری و سرگردانی سپری میکند.
موهایش سفید میشود، بوتی را که با عرق جبین به دوصد افغانی خریده با شف لُنگی که پدرش آنرا (2000) افغانی در روز عروسی برایش خریده بود پاک نموده قدر آن بوت لیلامی را بیشتر از لنگُته مشهدی گرانقیمت پدرش میداند. در این روزگار سرگردانی و پریشانی اگر بیسواد است و کدام حرفه را فرا نگرفته از بام تا شام در چارراهی های شهر کمر بسته می ایستد تا اگر کسی پیدا شود و او را در کارهای شاقه بیل و زنبیل و دولچه کشی و گل تر کردن بطور بالمقطع همان روز استخدام کند و اما اگر حرفه یی را فراگرفته با گل ماله و دستپناه و آب ترازو و رجه و یا اره و تیشه و رنده قبل از دمیدن شفق به سر چوک، قلعه نجارها، جوار مسجد حاجی یعقوب، کوته سنگی و غیره نقاط شهر میرود تا اگر کسی پیدا شده او را به کاه گل نمودن بام، سیم گل نمودن دیوار ها و سنگ کاری و نجاری و غیره استخدام کند، که از حاصل شامگاهان چند قرص نان به اطفالش ببرد.
وقتی سن این انسان از چهل گذشت به تدریج توانایی های جسمی وی رو به کاهش میرود و در این حال اگر در سنین 30-40 نتوانسته سرپناه و شرایطی برای زندگی مهیا کند جایش را در خانواده فقیر و نادار به نان آوران نو نهال و فرزندان نوجوانی میدهد که میتوانند حداقل غذای بخور و نمیر خانواده را مهیا کنند. این تازه جوانان بازهم از نقطه صفری دایره سرگردان حیات پدرشان با همان شور و شوق کاذب دنیای جوانی آغاز مینمایند و به تدریج با تشکیل خانواده فرزندان و آوردن عروسان تازه و تولد و تعدد نواسه ها خانه کرایی پدر به محل نگهداری چندین نوباوه و نور دیده و اطفال شوخ و گپ ناشنوی مبدل میشود که از بام تا شام پسران کاکا به جان هم می افتند و با هم گلاویز و دست و گریبان و در زد و خورد میباشند. عروسان در ماجرای نزاع و جنگ و جدال فرزندان مداخله نموده به جان هم افتاده همدیگر را «موی کنک» می کنند و پدر و مادر پیر و زهیر خانواده در این جنگ و دعوا و شور و غوغا مداخله نموده زیر دست و پای عروسان جوان تازه به خانواده پیوسته خورد و خمیر میشوند. به این ترتیب آن پدر زحمتکش و آن مادر پیری که این فرزندان را به هزاران هوس و مراد صاحب همسر و خانواده ساختند به تدریج در خانه خود افراد زاید و کلک ششم شده دست بین و محتاج نان آوران جوان و عروسان تندخوی و جنگره و غالمغالی و بدخوی میشوند.
پدر، خانواده را با رفتن به نماز صبح به مسجد ترک نموده با گوش دادن به حکایات و قصه های رفته گان از زبان محاسن سفیدان و افزودن برخی روایات به آن تا نماز شام در مسجد که تا به خانه آن در زمستان گرمی مطبوعی دارد سپری میکند، اما مادر پیر و زهیر با جنگ و دعوا و زد و خورد نواسه ها و درگیری و بگومگو با عروسان بالاجبار در خانه مانده روز را به شب و شب را به روز با اوقات تلخ میرساند.
رفته رفته به دلایل کمبود مواد غذایی و کهولت سن پدر و مادر خانواده توانایی شنیدن از گوش ها و قدرت دیدن از چشم ها را از دست داده به دردهای قُلنج و روماتیزم و سوزش معده و پروستات و لرزش دست ها و پاها دچار میشوند. کار به گرفتن چوب دست و بلند شدن از جا به کمک دیگران میکشد و خلاصه در خانه دو پیر از پای مانده در دو پته صندلی به عنوان دو بیمار تنها میمانند.
دیگر کسی از فرزندان، نواسه ها و عروسان پیدا نمیشود که به درد دل و شکایات آنان گوش کند و آن دو پیر و کم پیر نیز به دلایل ضعف شنوایی و بینایی و عطالت با دیگران ارتباط لازم برقرار کرده نمیتوانند، از همینجاست که این دو پیرمرد و زن همسن و سال در نتیجه ضعف حافظه و کمی حوصله و عدم توانایی جسمی و عدم درک همدیگر در آخر کار از صبح تا شام در جنگ و دعوا روی مسایل پیش پا افتاده یی می افتند که سالها قبل در موضوع تقسیم زمین و دشمنی و دوستی های پلوان شریکی رُخ داده و چون هر دو به یاد فراموشی و الزایمر دچار اند، اکثر نامها از نزدشان غلط میشود و روایات و حکایات به همدیگر تداخل میکنند و از اینکه بخش هایی از آن ماجراها در حافظه هر یک مانده و بخش دیگر فراموش شده، چه بسا اوقات بخاطر اینکه فلانی خان سه بچه داشت و چهار دختر یا بر عکس آن از صبح تا شام با همدیگر به جنگ و دعوا افتاده به این ترتیب روزگار را به آخر میبرند.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: