مناعت طبع و عزت نفس مولانا در برابر قدرتمندان

شماره ( 207) چهارشنبه ( 10 ) جدی ( 1393) / ( 31 ) دسمبر ( 2014)

mosharekat_news21336701

عبدالباقی گولپینارلی
مولانا كه پيوسته چهره يي خندان و سخني دلنشين داشت و به خانواده اش مهر مي ورزيد و دايما در گفته هايش لطيفه ها ونكته ها نهفته بود وهمه انسانها را همسفر يك طريق وهم قافله يك كاروان وهم توشه يك زاد راه مي ديد، تفرقه وعدم تفاهم موجود بين انسانها را بس عجيب و بي معني مي یافت. او با محبت عميق و اصيل خويش به مردم، بزرگاني را كه در خدمت مردم نبودند دوست نداشت. يك روز صاحب فخرالدين، معين الدين پروانه، جلال الدين مستوفي، نورالدين ولد جاجا، مجدالدين اتابك و گروهي ديگر به زيارت مولانا آمدند. مولانا مدتي دراز با آنان سخن گفت . دوستيدارن واقعي اجازه حضور نيافتند. بزرگان محضر مولانا را ترك كردند. مولانا كه گويا دلتنگ شده بود، گفت: بايد دعا كردكه بزرگان به مصالح خلق و كاري هاي خود مشغول باشند وبه اوقات درويشان زحمت ندهند، تا آن رزق حلال ونور جلال به ياران ما تعلق گيرد. روزي سلطان عزالدين با امرا و نواب به زيارت مولانا آمده بودند، مولانا اجازه ديدار نداد. روزي ديگر همين سلطان به زيارت مولانا آمده بود، چنانكه بايد مولانا به وي التفات نكرد سلطان به عادت آن زمان از مولانا خواست تا بدوپندي دهد فرمود كه ( چه پندي دهم، ترا شباني فرموده اند،گرگي مي كني، پاسبانيت فرموده اند، دزدي مي كني رحمانت سلطان كرد، به سخن شيطان كارمي كني) همانا كه سلطان گريان بيرون آمد.
سلطان ركن الدين پنج هميان زر براي مولانا ارسال كرده بود،دستور داد بيرون ريزند تا هركه خواهد بر گيرد. يكبار پروانه از مولانا التماس كرد تا اورا پندي دهد. مولانا مدتي در انديشه فرو رفت وسپس سر بر آورد وگفت : معين الدين! شنيدام كه قرآن آموخته اي. گفت: آري. گفت : شنيده ام كه جامع الا صول احاديث را پيش شيخ صدر الدين خوانده اي. گفت: بلي. گفت:چون سخن خدا ورسول را مي خواني و چنانكه شايسته است، بحث مي كني ومي داني، از آن كلمات پند نمي پذيري، از من چگونه پند خواهي شنید و به كار خواهي بست؟
به نظر مولانا نام اميري ووزيري وپادشاهي در با طن مرگ و درد احتضار است. انسان بايد بنده باشد وروي زمين چون سمندي رهوار را ه بسپرد، نه چون جنازه يي كه بر دو شش نهند وراهش ببرند. او پادشاهي را كه هواي ايمني خلق در سر ندارد وبر عكس در صدد پايدار نگاه داشتن سلطنت است، به خر آسي مانند مي كند كه قصد خلاص خويش دارد و مي خواهد خود را از ضربه شلاق برهاند هدفش اين نيست كه آبي بكشد یا روغن كنجدي تهيه كند. اما اين حكيم بزرگ مسوليت را به گردن يك طرف بار نمي كند ومي گويد: ( لايق گله بود هم سائقش) مولانا كه پادشاهان واميران را بدان سان مي بيند و ارزيابي مي كند، با سخناني ديگر احساس درد ناك خود را از اين همه خواري بيان مي دارد:
از پي طاق و طرم خواري كشند
بر اميد عز در خواري خوشند
مي گويد:
بس كن اي دون همت كوته بنان
تا كيت باشد حيات جان به نان؟
زان نداري ميوه يي مانند بيد
كاب رو بردي پي نان سپيد
وبا اين بيان ، عزت نفس عميق وسعه صدر بيكران خود را به اثبات مي رساند و خصوصيات ژرف انساني خويش را به آيندگان ابلاغ مي كند. ابيات زير عقايد وي را روشن تربيان مي كند:
خاك پاكان ليسي وديوارشان
بهتر از عام و رز و گلزار شان
بنده يك مرد روشندل شوي
به كه بر فرق سر شاهان روي
مولانا فيه مافيه را با اين حديث آغاز مي كند: ( شر العلما من زار الامرا و خير الامرا من زار العلما، نعم الامير علي باب الفقير و بس الفقير علي باب الامير) اين نيز خصوصيت استوار انساني او را آشكار تر مي كند. بزرگان مي خواستند كه مولانا چون مشايخ ديگر در مجالس آنان بنشبند وبا آنان معاشرت داشته باشد وبا اشعار خود مايه خوشي خاطر آنان را فراهم آورد وبر سر يك سفره با آنان با اكل وشرب پردازد واز صلات آنان بر خوردار گردد، اما مولانا وقتي درمجلس پروانه كاسه هاي زر وسيم را بر سر سفره مي بيند، لب به غذا نمي زند وبه سماع بر مي خيزد وبه همين مناسبت غزلي مي سرايد كه دهان به دهان مي گردد :
به خدا ميل ندارم نه به چرب ونه به شيرين
نه بدان كيسه پر زر نه بدين كاسه زرين
او همه حيات خويش را نه براي خود ، بلكه براي ديگران زيسته بود درعين حال كه مي گفت:
كسي كه نوبت الفقر فخر زد جا نش
چه التفات نمايد به تاج وتخت ولوا؟
ولي براي خاطر ديگران ودر موقع ضروري با زعماي قوم تماس مي گرفت ، مطالعه مكتوبات وي صحت گفتار مارا تائيد مي كند. مولانا اين نامه ها را گاه در موردكمك به كساني كه گرفتاري داشته اند و از وي تقاضاي توصيه كرده اند، نوشته است تاهم كمكي در حقشان معمول دارد و هم دل آنان را به دست آورد ولي براي خود هيچ گونه در خواستي از هيچكس نكرده است.
مولانا در اين نامه ها كه بعضي به سبب رودربايستي وپاره يي ديگر بدان جهت كه تنها از اين طريق مي توانسته احتياج ضروري يكي از ياران محبوب خود را بر آورده سازد به رشته تحرير در آورده يا به دستوروي نوشته شده است، هرگز عزت نفس را فرو نگذاشته وپيوسته جايگاه متعالي خود را حفظ كرده است. او مخاطب خود را با مديجه مورد خطاب قرار مي دهد و حتي در به كار برد القاب رسمي نيز انسانيت واو صاف انساني مخاطب را مي ستايد. كساني كه مولانا را صاحب خا نقاه و مؤسس فرقه و يكي از مشايخ طريقت يا پير طريقت مي انگارند، خطا مي كنند. او در مدرسه يي اقامت داشت و بر مسند تدريس تكيه زده بود. پولي كه دريافت میكرد، در قبال تدريس بود. در دوره هاي اوليه به وعظ و فتوي مي پرداخت. بعد از ديدارش با شمس و عظ و تدريس را رها كرده بود ولي تادم مرگ گرفتار يهاي مراجعه كننده گان را رفع مي كرد و فتوي مي داد. بعد از مرگ پدر تا آمدن شمس، مقتداي كساني بود كه دور اوجمع شده بودند. بعد از ملاقات با شمس، اين كار برايش تحمل ناپذير شده بود به دنبال شهادت شمس صحبت و خدمت صلاح الدين را به دوستداران خود توصيه كرد وپس ار مرگ وي حسام الدين را به عنوان شيخ و مقتدا معرفي كرد. در طريقت او مراسم پر طول و تفصیلي چون خرقه بر تن كردن ، رياضت كشيدن و چله نشستن و جود نداشت. طريقت او طريقت عشق و جذبه و صحبت و عرفان بود. از مناقب العارفين چنين بر مي آيد كه افرادي كه مي خواستند قدم در اين راه، يعني در طريقت عشق بگذارند، با قيچي چند تارموي از ريش وسيبل و ابرو را مي تراشيدند و اين همه مراسم طريقت آنان را تشكيل مي داد و اين نيز ار طريقت قلندريه در اين طريقت را ه يافته بود. كساني كه قدم در اين طريقت مي گذاشتند، مو لانا و ديگر ياران طريقت وتمام انسانها را دوست مي داشتند وبا اين دوستي به كمال راه مي جستند.تاج الدين معتز خراساني از امراي خوارزم كه در جوار مدرسه مولانا چند بنا ساخته بود، خواست براي مولانا (دارالعشاقي) بسازد مولانا غزلي فرمود به مطلع:
ما قصر و چار طاق بر اين عرصه فنا
چون عاد و چون ثمود مقرنس نمي كنيم
باز همين تاج الدين معتز سه هزار درم براي مولانا فرستاده بود، مولانا فرمود همه را بر گیرند و خدمت حسام الدين چلبي فرستند. عاقبت به خواهش سلطان ولد مدرسه بناشد. هسته اصلي خانقاهها و مولويخانه هاي اين طريقت همين مدرسه بود. حاصل سخن آنكه طرفداران مولانا طريقت جديدي تاسيس نكرده بودند. آنان از طريقت شطار بودند كه بر طريقت عشق مي رفتند اهل طريقت نبودند بلكه به شكل گروهي زندگاني مي كردند طريقت مولويه در سالهاي دراز بعد از مولانا پاگرفت و مراسم اصلی طريقت را كاملاً فراموش كرد.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s