احســــاس

شماره ( 209 ) چهارشنبه ( 24) جدی ( 1393) / ( 14) جنوری ( 2015)

حدیث تنهایی
شب حدیث دل خسته به تو گفتم تو برفتی …
دل حدیث غم تنهایی خود را
به کجا ها ببرد ؟
نه کتابی که آرشیف کنم
نه محرر که تحریر کند
چه حدیثی که بود خفته به گوری دل تنگ !
نه گلویی که فریاد کنم
ماه من رفت و هرگز نگشت
دل حدیث غم تنهایی خود را به کجا ها ببرد ؟؟
ملاحت
***
در سوگ نبودنت
بی تو خورشید ندرخشد
بی تو مهتاب نتابد
شب بی ماه و ستاره
روز تاریک تر از شب
دلم از هر کی گرفته
دلم از هرچه گرفته
زندگی نیست به جز زندانی
بهر این زاده ی از حسرت و درد
این منم مرغ اسیری به قفس
که در باز قفس نگشاید
بی تو من زاده ی دردم
بی تو در سوگ نشستم
بی تو این واژه به من بی معنی ست
واژه ی آزادی ، واژه ی آزادی
ملاحت
***
چکیده یی از دل تنگ
چگونه بنویسم تا بدانی !
این روز ها اصلا حالم خوب نیست
درد عمیقی روی قلبم سنگینی می کند
می خواهم فریاد بزنم ، اشک بریزم
تا دل تنگم سبک شود …
اما …
اما من حق این ها را ندارم و نه توانش را
فقط سکوت کرده ام و آه می کشم
سکوتی که بالا تر از فریاد است
و آهی که سوزنده تر از آتش…
ملاحت
***
دو قطره اشک
از یک عمر با تو بودن
فقط دو قطره اشک به ارث بردم
یکی از بودنت که بودی و هرگز بامن نبودی
و دیگری از رفتنت که رفتی و بر نگشتی
ملاحت

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s