راه دشــــــوار آزادی

شماره ( 209 ) چهارشنبه ( 24) جدی ( 1393) / ( 14) جنوری ( 2015)

خاطرات نلسون ماندلا
2
ترجمه: مهوش غلامی
گاهي اوقات پدرم را نخست وزير تمبو در زمان سلطنت داليينديبو ، پدر ساباتا، كه دراوايل دهه 1900 حكومت مي كرد، و همچنين در دوره سلطنت پسرش ، (جونگينتابا كه جانشين او شد، مي خوانند. البته اين عنوان نادرست است زيرا اصلا چنين مقامي وجود نداشته ، اما نقشي كه او ايفا كرد از وظايفي كه اين عنوان دربر دارد چندان متفاوت نبود . پدرم به عنوان يك مشاور محترم وبا ارزش براي هردو پادشاه ، در سفره ها ملازم آنها بود و معمولا در طول ملاقات هاي مهم با مقامات دولتي در كنار آنها ديده مي شد. او از حافظان تاييد شده تاريخ خوسا بود وتا اندازه اي به همين دليل بود كه به عنوان مشاور ، فردي با ارزش بود. ريشه علاقه شخصي من به تاريخ به همين موضوع مربوط مي شود. وپدرم مشوق اين احساس درمن بود. هرچند پدرم سواد خواندن ونوشتن نداشت، اما به عنوان يك سخنران ماهر مشهور بود وبا سرگرم كردن حاضران وتعليم آنها ، توجه همه را جلب مي كرد.
در سالهاي بعد پي بردم كه پدرم نه تنها مشاور شاهان بود، بلكه سازنده آنها نيز بود. بعد از مرگ نابهنگام ( جا نگيليزوه) در دهه 1920 ، ساباتا ، پسر او و بانوي بزرگ ، جوانتر از آن بود كه به تخت پادشاهي بنشيند.برسر جانشيني پادشاه و اينكه كداميك از سه برادران بزرگ ساباتا كه از مادران ديگري بودند- جونگينتابا، دابولا مانزي و مليتافا- بايد جانشين اوشوند اختلاف پيش آمد. با پدر من مشورت شد واو جونگينتابا را توصيه كرد، چرا كه از همه تحصيلكرده تربود. او استدلال كرد كه جونگينتابا نه تنها محافظ خوبي براي تاج وتخت پادشاهي است، بلكه مربي خوبي براي شاهزاده ساباتا نيز خواهد بود. پدرم وچند تن از ديگر رؤساي با نفود مانند تمام افرادي كه بي سواد هستند، احترام زيادي براي تحصيلات قایل بودند. اين توصيه اوجنجال برانگيز بود ، زيرا مادر جونگينتابا از خاندان پايين تري بود، اما سرانجا تمبوها ودولت انگليس با تصميم پدرم موافقت كردند. جونگينتابا به موقع خود اين لطف پدرم را به شيوه اي كه او در آن زمان حتي تصور آن را نمي كرد ، جبران كرد.
آن طوركه همه می گويند پدرم داراي چهار همسر بود كه سومين همسر او ، مادرم (نوسكني فاني) نام داشت و دختر( نكدما) از خاندان (آمامپموو) از قبيله خوسا بود وبه (خاندان دست راست) تعلق داشت. هريك از اين همسران-بانوي بزرگ، بانوي دست راست (مادرمن)، بانوي دست چپ ، وبانوي (ايكادي) يا خاندان حامي -داراي مزرعه و خانه خاص خود بود كه معمولا شامل يك محوله محصور شده ساده براي حيوانات ، مزرعه براي كشت گياهان و غلات ، و يك يا دو كلبه كاهگلي مي شد. مزارع وخانه هاي همسران پدرم ، مايل ها از هم فاصله داشت وپدرم در بين آن ها در رفت وآمد بود . پدرم سيزده فرزند ، چهار پسر و نو دختر داشت. من نخستين فرزند او از خاندان دست راست هستم ولي از همه چهار پسر او كوچكترام . من سه خواهربه نام هاي باليوه ، نوتانسو و ماكهوتسوانا دارم. هرچند بزرگ ترين پسر پدرم (ملهلوا) بود اما وارس مقام رياست روستا، (داليگكيلي)، پسر او از خاندان بزرگ بود كه در اوايل دهي 1930در گذشت. هيچ يك از پسران او به استثنا من اكنون در قيد حيات نيستند وبايد اضافه كنم كه آن ها نه تنها از نظر سن بلكه از نظر وضع وموقعيت نيز از من برتر بودند.
***
زماني كه من هنوز خرد سال بودم پدرم درگير مشاجره و اختلافي شد كه او را از رياست ( موزو) محروم كرد واين جريان به صورت يك فشار عصبي ، شخصيت او را تحت تاثير قرار داد و فكر مي كنم اين ويژگي به پسرش نيز منتقل شده است. به اعتقاد من تربيت ، ونه سرشت وذات ، شخصيت فرد را شكل مي دهد اما پدرم داراي يك حس سر سختي وآشوبگري وغرور بود كه وجود آن را در خودم تشخيص مي دهم . پدرم به عنوان سر پرست روستا مجبوربود پاسخگوي سوالات وادعاهاي شاه تمبو وهمچنين ديوان محلي باشد. يك روز يكي از اهالي روستاي پدرم عليه او شكايت كرد ، زيرا گاو پدرم از زمين هاي صاحب خود خارج شد و وارد زمين هاي او شده بود . ديوان محلي طبق قانون طي پيغامي پدرم را احضار كرد. وقتي پدرم احضاريه را دريافت كرد اين پاسخ را براي مقام مسول ديوان محلي فرستاد : ( من نزد شما نخواهم آمد، هنوز در حال آماده ساختن خود براي نبرد هستم.) در آن روز ها هيچكس با ديوان محلي به مبارزه برنمي خاست و چنين رفتاري اوج گستاخي به حساب مي آمد – ودر اين مورد همين طور هم بود. اين پاسخ پدرم گوياي اين اعتقاد او بود كه ريس ديوان محلي هيچگونه قدرت قانوني بر او ندارد وقتي مسائل قبيله اي مطرح مي شد. آداب ورسوم تمبو، ونه قوانين پادشاه انگليس، راهنماي پدرم بود. اين مبارزه طلبي فقط از يك خشم ناگهاني ناشي نمي شد، بلكه موضوع اصل واصول اساسي مطرح بود. اوبه اين وسيله حق ويژه وامتياز سنتي خود به عنوان ريس روستا را تصريح مي كرد و مرجعيت ريس ديوان محلي را به مبارزه مي طابيد.
وقتي ريس ديوان محلي پاسخ پدرم را دريافت كرد، بلافاصله اورا به نافرماني متهم كرد. هيچگونه تحقيق وباز جويي انجام نشد این حق، مختص مقامات سفيد پوست بود. ريس ديوان محلي بسادگي پدرم را معزول كرد وبه اين ترتيب دوران رياست خانواده ماندلا به پايان رسيد.
من در آن زمان از اين وقايع بي اطلاع بودم ، اما اثرات آن به من نيز وارد آمد. پدرم كه طبق استاندارد هاي آن زمان نجيب زاده اي ثروتمند بود، مقام وثروت خود را از دست داد. قسمت اعظم دامها وزمين هاي پدرم از او گرفته شد ودر نتيجه در آمد حاصل از آنها نيز از دست ما خارج شد. به دليل شرايط دشوار زندگي ما ، مادرم به ( كيونو ) روستاي بزرگتري در شمال (موزو) نقل مكان كرد كه در آنجا از حمايت دوستان و خويشان بر خوردار شد. سبك زندگي ما در كيونو عظمت سابق را نداشت اما، در آن روستا در نزديكي اومتاتا بود كه من شاد ترين سالهاي كودكي ام را طي كردم و نخستين خاطراتي كه دارم به آنجا باز مي گردد.Ÿ
بقیه در آینده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: