باغبـــــان

شماره ( 210) چهارشنبه ( 1) دلو ( 1393) / ( 21 ) جنوری ( 2015 )

اثر رابندرنات تاگور
ترجمۀ عبدالرحمان پژواک
تابلو اثر اسراییل رویا

۷

10897024_967208809975474_5756862654468230313_n
ای مادر، شهزادۀ جوان از بر خانۀ ما میگذرد. امروز چگونه به کارهای خود بپردازم؟
بمن بگو که موهایم را چسان بیارایم و خود را به چه کالا بپیرایم؟
ای مادر، چرا با شگفت در من مینگری؟
خوب میدانم که او به غرفۀ که من ایستاده و چشم به راه اویم، نگاه نخواهد کرد. میدانم که به یک چشم زدن از بر من میگذرد و از دیدۀ من میرود. تنها صدای نی، صدایی که آهسته آهسته میمیرد، از دور بگوش من خواهد رسید. باز هم شهزادۀ جوان از بر خانۀ ما میگذرد و من بهترین جامۀ خود را به بر خواهم کرد.
***
ای مادر، شهزادۀ جوان از بر خانۀ ما گذشت. خورشید بامدادان از عراده او میدرخشید.
من نقاب را از روی خویش برداشتم. لعلهای را که در گردنم بود بر سرراه او انداختم.
ای مادر! چرا به حسرت در من نگاه میکنی؟
نیک میدانم که او گردنبند را از زمین بلند نکرد. لعلهای من در زیر عراده شکست و غبار سرخی از آن بروی خاک رهگذر ماند. هیچکس ندانست که تحفۀ من چه و برای که بود.
چون شهزادۀ جوان از بر خانۀ ما عبور کرد و من جواهری را که روی سینۀ خویش جا داده بودم در راه او نثار کردم.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s