راه دشــــــوار آزادی

شماره ( 211) چهارشنبه ( 8) دلو 1393 / ( 28) جنوری 2015
خاطرات نلسون ماندلا
4
ترجمه: مهوش غلامی

يك روزيك الاغ سركش درس خوبي به من داد . آن روز ما به نوبت سوار الاغ مي شديم و وقتي نوبت به من رسيد وروي آن پريد م ، الاغ به طرف يك بوته خار درآن نزديكي دويد و سرش را خم كرد وسعي كرد مرا به پايين بينداز كه موفق هم شد. خارها به دست وصورت من فرورفتند وآن را خراشيدند وبدتر از همه جلوي دوستانم خجالت زده شدم. افريقايي ها مانند مردم مشرق زمين داراي نوعي غرور هستند كه چيني ها آن را آبرو مي خوانند. آبروي من پيش دوستانم ريخته بود. با وجودي كه اين فقط يك الاغ بود كه مرا زمين زده بود، من اين درس را آموختم كه تحقير ديگران موجب رنج بيهوده آنها ومتحمل شدن سرنوشتي نافر جام مي شود. من حتي در زمان كودكي در شكست دادن رقباي خود طوري عمل مي كردم كه غرورشان جريحه دار نشود.
معمولا پسر ها با پسر ها بازي مي كردند، اما گاهي اجازه مي داديم خواهر هايمان نيز با ما همبازي شوند. پسرها ودخترها معمولا ((قايم باشك)) و((گرگم به هوا )) بازي مي كردند. اما بازي ديگري كه من آن را خيلي دوست داشتم ((ختا)) نام داشت كه عبارت بود از انتخاب كردن بهترين پسر. اين بازي چندان نظمي نداشت، اما نوعي ورزش بي مقدمه بود كه وقتي انجام مي شد كه ما گروهي از دختران همسن خود را پيدا مي كرديم. از آنها خواسته مي شد پسري را كه دوست دارند انتخاب كنند. طبق قوانين مابايد اين انتخاب محترم شمرده مي شد وبعد از آنكه دختر، پسر مورد علاقه اش را انتخاب ميكرد ، به اتفاق آن پسر به خانه اش بر مي گشت . اما دخترها ، زرنگ وباهوش بودند واغلب باهم مشورت مي كردند ومعمولا همگي زشت ترين پسر را انتخاب مي كردند كه بايد آنها را تا خانه همراهي مي كرد و حرفهاي نيشدار دختران را تحمل مي كرد.
رايج ترين بازي در ميان پسرها ، ((تينتي))نام‌داشت ومثل بيشتر بازيهاي پسران به نوعي جنگ شباهت داشت. دو چوب را كه هدف بودند به فاصله حدود يكصد فوت از يكديگر در زمين فرومي كرديم وهرگروه بايد سعي مي كرد تابا پرت كردن چوب هاي كوچكتري به طرف چوب حريف مقابل ، آن را بيندازد. ما از چوب خود دفاع مي كرديم وسعي مي كرديم نگذاريم طرف مقابل چوب ها را كه پرت كرده ، دوباره به دست آورد. با بزرگتر شدن پسر ها مسابقاتي با روستا هاي همسايه ترتيب داده مي شد وافرادي كه در اين نبرد هاي دوستانه خود را خوب نشان مي دادند، مانند ژنرالهايي كه در جنگ به پيروزي هاي بزرگ دست پيدا مي كنند ، مورد تحسين قرار مي گرفتند.
بعد از اين گونه بازي ها من به كلبه مادرم باز مي گشتم كه در آنجااو مشغول تهيه شام بود . در حاليكه پدرم داستان هايي در باره نبرد هاي تاريخي و جنگجويان قهرمان خوسا تعريف مي كرد، مادرم ما را باافسانه ها و داستان هاي خوسا كه از نسل هاي قبل سينه به سينه گشته بود ، سرگرم مي كرد. اين داستان ها قوه تخيل كودكان مرا تحريك مي كرد ومعمولا يك درس اخلاقي نيز در آنها بود . به خاطرمي آورم مادرم يك بار داستاني درباره يك مسافر تعريف كرد . پيرزني كه چشمش آب مرواريد داشت به نزد او آمد وكمك خواست تا آبي راكه از چشمش بيرون زده بود پاك كند . مرد روي خود را از او برگرداند . پيرزن از رهگذر ديگري كمك خواست وبا وجودي كه اين كار براي آن مرد دشوار و ناخوشايند بود ، اما به خواسته پيرزن عمل كرد. سپس به شكل معجزه آسايي پرده اي كه روي چشم پيرزن بسته شده بود پاك شد و پير زن به يك زن زيبا و جوان تبديل شد. آن مرد با زن زيبا ازدواج كرد و ثروت مند وخوش بخت شد. اين داستان، داستان ساده اي است، اما پيامي جاوداني دربر دارد: به پاك دامني وبخشندگي و جوان مردي هميشه به شكلي كه ما هيچ گاه تصور آن را نمي توانيم بكنيم پاداش داده خواهد شد.
مانند تمام بچه هاي خوسا من نيز عمدتا از طريق مشاهده به دانش وآگاهي دست يافتم . مابايد از راه تقليد ورقابت، نه از راه پرسيدن سوال، اطلاعات را فرا مي گرفتيم . وقتي براي نخستين بار از خانه سفيد پوستان ديدن كردم از تعداد ونوع سوالاتي كه بچه هاي آن ها از والدين خود مي پرسيدند -وبي ميلي هميشگي والدين نسبت به پاسخگويي به اين سوالات – گيج شدم . در خانواده من پرسيدن وسوال كردن عمل آزار دهنده اي به حساب مي آمد بزرگترين ها هر وقت ضروري مي ديدند اطلاعات خود را با كوچكتر ها تقسيم مي كردند ونيازي به پرسش نبود.
آداب ورسوم ، تشريفات مذهبي ورعايت حرام وحلا ل ، زندگي مرا وبيشتر خوساهاي آن زمان را شكل مي داد. الفباي حيات من همين بود و جاي سوال و ترديد نداشت. مردها راهي را كه پدران در مقابل آنها قرار داده بودند، دنبال مي كردندوزنان نيز همان نوع زندگي اي را كه مادران آنها فبلا داشتند ، طي مي كردند. بدون آنكه به من گفته شود، من بزودي به قوانين دقيقي كه بر روابط زن و مرد حاكم بود پي بردم واين قوانين را پذيرا شدم. من پي بردم كه يك مرد نيايد به خانه اي كه زني به تازگي در آن كودكي به دنيا آورده وارد شود ويك زن نوعروس نمي تواند بدون مراسم دقيق به خانه تازه خود گام نهد. همچنين ياد گرفتم كه ناديده گرفتن وبي حرمتي نسبت به نياكان موجب بدبختي وناكامي در زندگي مي شود و اگر كسي به نحوي به نياكان خود بي حرمتي كرد، تنها راه براي جبران اين خطا مشورت با بزرگ قبيله يا با جادوگر سنتي قبيله است كه با آن نياكان ارتباط برقرار مي كردند و عميقا از خطاي اين اشخاص عذر خواهي مي كردند. تمام اين اعتقادات از نظرمن كاملا طبيعي بود.Ÿ
بقیه در آینده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: