راه دشــــــوار آزادی

شماره ( 212) چهارشنبه ( 15) دلو ( 1393) / ( 4) فبروری ( 2015)

خاطرات نلسون ماندلا
5
mandella
ترجمه : مهوش غلامی
هنگامي هنوز در كيونو پسربچه بودم با چند سفيد پوست بر خورد داشتم. البته سر پرست ديوان محلي وهمچنين مغازه دار سفيدپوست بودند. براي من اين سفيد پوست ها مثل …، بزرگ بودندومي دانستم كه همه با آميزه اي از ترس و احترام با آنها رفتار مي كنند. اما نقش آنها در زندگي من نقشي نزديك ودوستانه نبود و من خيلي كم به سفيد پوست ها يا روابط مردم خودم واين موجودات كنجكاو وجدا از ديگران فكر مي كردم. تنها رقابت ميان قبايل يا خاندانهاي متفاوت در دنياي كوچك ما در كيونو رقابت بين خوساها ومردم آمامفنگو بود كه تعداد كمي از آنها در روستاي ما زندگي مي كردند. قوم آمامفنگو بعد از گريختن از دست ارتش (شاكازولو) در دوره اي موسوم به (ايمفكين ) از كيپ شرقي وارد منطقه شدند.
دوره ايمفكين موج بزرگي از نبردها ومها جرتها بين سالهاي 1820و1840 بود كه ظهور ايالت زولو وشاكا مسبب بروز آن بود ودر طول اين دوره جنگجويان زولو در صدد فتح وتصرف، وبعد از آن ، متحد كردن تمام قبايل ، تحت حكومت نظامي بودند. آمامفنگوها كه در اصل خوسازبان نبودند از دوره ايمفكن آواره شده و مجبور به انجام كار هايي بودند كه هيچ افريقايي ديگري حاضر به انجام آن نبود. آنها در مزارع سفيد پوست ها ودر شركتهاي آنها كار مي كردند وبه همين دليل قبايل خوسا كه مقتدرتر بودند آنها را به ديده تحقير مي نگريستند. اما بايد گفت قوم آمامفنگو مردمي ساعي وبا پشتكار بودندكه به دليل تماس با اروپايي ها اغلب تحصيلكرده تر و (غربي تر) از ديگر افريقايي ها بودند.
در زماني كه من كودك بودم، آما مفنگوها پيشرفته ترين طبقه جامعه بودندو روحانيون ، افراد پليس ، معلمان ، كارمندان و مترجمان از اعضاي اين طبقه بودند. آنها همچنين از جمله نخستين افرادي بودندكه به مسيحيت گرويدند، خانه هاي بهتري ساختند، ودر كشاورزي از روشهاي علمي استفاده كردند وبه طور ثروتمند تر از هموطنان خوسایی خود بودند آنها این قاعده كلي مبلغان مذهبي را تاييد مي كردند كه مسيحي بودن به معني متمدن تر بودن است و متمدن بودن به معني مسيحي بودن است. هنوز نسبت به قوم آمامفنگو خصومت هايي وجود داشت، اما با نظر به گذشته مي توانم اين احساس را بيشتر ناشي از حسادت بدانم، تا دشمني وكينه توزي قبيله اي . اين نوع قبيله گرايي محلي كه من در كودكي ناظر آن بودم نسبتا بي ضرر بود. در آن مرحله من نه رقابت هاي قبيله اي خشن را كه حاكمان سفيد پوست آفريقاي جنوبي متعاقبا مشوق آن بودند، مشاهده مي كردم ونه حتي نسبت به وجود چنين خشونت هايي سوءظن داشتم.
پدر من به تعصبات محلي نسبت به قوم آما مفنگو اهميت نمي داد وبا دو تن از آنها به نامهاي ((جرج)) و((بن مبكلا)) كه برادر بودند، دوست بود. اين دو برادر كيونو استثنايي بودند ، چرا كه تحصيلكرده و مسيحي بودند. جرج برادر بزرگ، معلم بازنشسته و بن گروهبان پليس بود. باوجود تبليغات مذهبي برادران مبكلا پدرم مسيحي نشد و ايمان خود به ((كاماتا)) خداي پدرانش و روح بزرگ خوسا را حفظ كرد . پدرم از روحانيون غير رسمي بود كه سرپرستي مراسم ذبح كردن بزها و گوساله ها را بر عهده داشت و مراسم مذهبي مربوط به كشت ، درو ، تولد ، ازدواج ، مراسم تشييع جنازه را اداره مي كرد. ضرورتي نداشت كه او حكم اين كار را داشته باشد ، زيرا نوعي تماميت جهاني از ويژگي هاي مذهب سنتي خوساهاست وبنابراين روحاني وغيرروحاني ، وپديده هاي طبيعي ومافوق طبيعي تفاوتي ندارند.
در حالي كه ايمان برادران مبكلا تاثيري روي پدرم نداشت ، اما مادرم را تحت تاثير قرا داد واو را مسيحي كرد… يك روز جرج مبكلا به ديدن مادرم آمد وگفت : ( پسر شما جوان باهوشي است بايد او را به مدرسه بفرستي ) مادرم خاموش ماند. هيچكس در خانواده من تا آن روز به مدرسه نرفته بود و مادرم از اين توصيه مبكلا غافلگير شد. اما اين توصيه را با پدرم در ميان گذاشت و او با وجود ي كه خودش بي سواد بود-يا شايد به همين دليل بي سوادي – فورا تصميم گرفت كوچكترين پسرش را به مدرسه بفرستد.
ساختمان مدرسه از يك اتاق تشكيل شده بود كه سقف آن به سبك غربي ها بود و در آن سوي تپه اي دور از كيونو قرار داشت من هفت ساله بودم ويك روز قبل از رفتن به مدرسه پدرم مرا به كناري كشيد و گفت بايد لباس مناسبي براي مدرسه داشته باشم . تا آن زمان من مانند همه پسربچه ها ي كيونو فقط يك پارچه بزرگ پتو مانند مي پوشيدم كه دور يكي از شانه ها پيچيده مي شد ودر كمر با سنجاق محكم ميشد. پدرم يكي از شلوارهاي خودش را برداشت ، تا زانو قيچي كرد و به من گفت آن را بپوشم . قد شلوار كاملا اندازه من بود اما كمرش بيش از اندازه بزر گ بود. پدرم طنابي را برداشت و مانند كمربند روي شلوار بست. بايد قيافه خنده داري پيداكرده باشم، اما هيچگاه كت و شلواري نداشته ام كه از پوشيدن آن همان غرور را احساس كنم كه هنگام پوشيدن شلوار كوتاه شده پدرم داشتم.
روز اول مدرسه ، معلم من، خانم مدينگين ، يك نام انگليسي براي هريك ازما انتخاب كرد و گفت از آن پس ما بايد با شنيدن اين نام تازه در مدرسه جواب دهيم.اين رسم در آن روزها در ميان آفريقايي ها معمول بود و بدون ترديد وجودگرايش انگليسي در آموزش و پرورش ما علت اين پديده بود. تحصيلات من تحصيلات انگليسي بود كه در آن ايده هاي انگليسي، فرهنگ انگليسي و موسسات و تشكيلات انگليسي به طور خود كار برتر از همه شمرده مي شدند. چيزي به نام فرهنگ افريقايي وجود خارجي نداشت.
افريقايي هاي نسل من وحتي امروزه معمولا يك نام انگليسي و يك نام افريقايي دارند. سفيد پوست ها قادر به تلفظ نامهاي افريقايي نبودند- يا تمايلي به اين كار نداشتند و داشتن نام افريقايي را دور از تمدن مي دانستند . آن روز خانم مدينكين به من گفت كه نام جديد من نلسون است. اينكه به چه علت او اين نام را روي من گذاشت ، براي من روشن نيست. احتمالا بايد با نام لرد نلسون ، نا خداي بزرگ انگليسي ارتباط داشته باشد ، اما اين فقط يك حدس است.Ÿ
بقیه در آینده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s