راه دشــــــوار آزادی

شماره (213) چهارشنبه ( 22) دلو سال ( 1393) / ( 11) فبروری ( 2015)

mandella

خاطرات نلسون ماندلا
6

ترجمه: مهوش غلامی
يك شب، وقتي 9 ساله بودم، متوجه جنب وجوشي غير عادي در خانه شدم. پدرم كه به نوبت نزد همسران خود مي رفت ومعمولا ماهي يك هفته نزد ما بود، وارد شده بود. اما هنوز موقع آمدن او نرسيده وچند روزي به زمان مقرر اقامتش نزد مادرم مانده بود. وقتي او را ديدم، در كلبه مادرم دراز كشيده بود . او بشدت سرفه مي كرد و حتي چشمان بي تجربه من درك كردند كه چيزي به پايان زندگي پدرم در اين دنيا نمانده است. اواز نوعي بیماری ریوی رنج میبرد که کسی آن را تشخیص نداده بود، زیرا پدرم هیچگاه به پزشک مراجعه نمیکرد. او چند روز بدون حرکت یا حرف زدن در كلبه خوابيد و بعد يك شب اتفاق بدي افتاد. مادرم و ( نود يماني ) جوانترين زن پدرم كه براي اقامت نزد ما آمده بود ، از پدرم مراقبت مي كردند. آن شب ديروقت پدرم نود يماني را صدا زد واز او خواست توتون برايش بياورد. مادرم و نوديماني باهم مشورت كردند وتصميم گرفتند كه در آن وضع مزاجي ، غير عا قلانه است كه به او اجازه داده شود چپق بكشد . اما پدرم اصرار كرد وسر انجام نوديماني چپق را از توتون پر كرد ، آن را روشن كرد وبه دست پدرم داد. پدرم بعد از كشيدن چپق آرام شد. حدود يك ساعت به اين كار ادامه داد وبعد در حالي كه هنوز چپق او روشن بود، در گذشت .
غم و اندوه ناشي از احساس سر گرداني وبي پناهي در آن حال عظيم تر از تمام غصه هايي است كه به ياد مي آورم. هر چند مادرم مركز حيات وموجوديت من بود ، اما پدرم شخصيت من بود. در گذشت پدرم زندگي ام را به شكلي تغيير داد كه در آن زمان فكر آن را هم نمي كردم. بعد از مدتي سوگواري مادر م به من اطلاع داد كه بايد كيونو را ترك كنيم. من درباره علت اين كار واينكه به كجا مي رويم سوال از او نكردم.
چند تكه چيزي را كه داشتم جمع آوري كردم ويك روز صبح زود ما سفر خود را به سوي غرب و اقامتگاه جديد شروع كرديم. من بيشتر به خاطر دنيايي كه در پشت سر مي گذاشتم گريه مي كردم تا مرگ پدرم. كيونو همه چيزي بود كه مي شناختم واين محل را به همان شيوه بدون قيد و شرطي كه يك كودك ، نخستين خانه خود را دوست دارد، دوست داشتم. قبل از آنكه در پشت تپه ها ناپديد شويم، بر گشتم وبراي آخرين بار به روستاي خود نگاه كردم . مي توانستم كلبه هاي ساده و مردمي را كه عازم كار مشقت بارخود بودند ببينم . نهري را مي ديدم كه با پسر هاي ديگر در آن آب بازي مي كرديم. مز ارع ذرت و مراتع سبز را مي ديدم كه گله هاي گاو و گوسفند بي خيال در آنها مشغول چرا بودند. دوستان خود را تصور مي كردم كه براي شكار پرنده هاي كوچك ، نوشيدن شير شيرين از سینه گاوها و جست و خيز در آبگير آخر نهر به بيرون از كلبه ها مي آمدند. از همه بيشتر ، چشمانم روي سه كلبه ساده اي ثابت ماند كه در آنها از عشق و مراقبت هاي مادرم بهره برده بودم. اين سه كلبه براي من ملازم خوشبختي و زندگي بودند و افسوس مي خوردم كه قبل از ترك روستا اين سه كلبه را نبوسيده بودم. نمي توانستم تصوركنم كه آينده اي كه به سوي آن مي رفتم مي تواند به نحوي با گذشته اي كه در پشت سر مي گذاشتم، قابل مقايسه باشد.
ما تا زمان ناپديد شدن خورشيد در خط افق پياده و در سكوت راه رفتیم. اما سكوتي كه بين مادرم و فرزند حاكم است سكوتي از روي تنهايي نيست. من و مادرم هيچگاه زياد حرف نمي زديم وضرورتي براي حرف زدن هم وجود نداشت. من هيچگاه در مورد عشق او ترديد نداشته ام ويا حمايت او از خودم را زيرسوال نبرده ام . سفر ما سفري خسته كننده در طول را ههاي سنگلاخي و خاك آلود بود. ما از تپه ها بالا رفتيم و پايين آمديم و از روستاهاي زيادي گذشتم ، اما در هيچ كجا توقف نكرديم. هنگام غروب در دره كم عمقي كه در محاصر ه درختان بود به روستايي رسيديم كه در وسط آن خانه اي بزرگ ومجلل وجود داشت. اين خانه از تمام چيزهايي كه تا آن روز ديده بودم جالب تر بود ، به شكلي كه ديدن آن مرا بشدت شگفت زده كرد. ساختمان شامل دو خانه مستطيل شكل و هفت كلبه بزرگ بود كه همگي با سيمان سفيد روكش شده بودند و حتي در نور كمرنگ غروب مي درخشيدند. يك باغ بزرگ ويك مزرعه ذرت در قسمت جلوي خانه بود كه درختان هلو آن دو را از هم جدا مي كردند. اين باغ بزرگ تا پشت ساختمان نيز امتداد داشت ودرختان سيب ، باغچه سبزيجات ، يك باريكه گلكاري شده و يك جاليز آن را پر کرده بودند. در نزديكي محل نيز يك كليساي گچكاري شده سفيد ديده مي شد.
در سايه دو درخت صمغ كه دروازه ورودي جلوي خانه اصلي را مي آراست، گروهي حدود بيست نفر از بزرگان قبيله نشسته بودند. گله اي شامل حداقل پنجاه راس گاو و احتمالا پنجصد راس گوسفنددر اطراف ديده مي شدند كه روي زمين هاي حاصلخيز با رضايت مي چريدند . همه چيز زيبا و قشنگ بود و جلوه اي از ثروت و نظم حاكم بود كه خارج از قدرت تصور من بود. اين محل همان (مكهكزوني) يا (جايگاه بزرگ ) ، بود كه مركز تمبولند (سرزمين تمبوها ) به حساب مي آمد و محل اقامت ريس بزرگ ، جونگينتابا داليند يبو ، ريس قوم تمبو بود.
در حالي كه من در اين عظمت وشكوه غرق شده بودم،موتر بزرگي از دروازه غربي وارد شد و مردهايي كه در سايه نشسته بودند بلافاصله از جا بلند شدند. آنها كلاه خود را بر داشتند و در حالي كه بالا پايين مي پريدند فرياد زدند: ( درود بر جونگينتابا ) ! كه اين ، سلام سنتي خوساها به ريس قبيله است. مردي كوتاه قدو تنومند كه كت و شلوار شيكي به تن داشت از اين موتر( كه بعد ها فهميدم يك فورد وي -8است) بيرون آمد. مي توانستم ببينم كه اين مرد اعتماد به نفس ورفتار مردي را دارد كه به قدرت و اعمال قد رت عادت دارد. نامش نيز به او بر از نده بودچون جونگينتابا یعني (كسي كه به كوه مي نگرد) و او مردي ستبر و تنومند بود كه چشم ها را خيره مي كرد . او سيه چرده بود و صورتي با هوش و متفكر داشت . با همه مردهايي كه زير درخت بودند به شكلي معمولي دست داد. آن طور كه بعدها فهميدم اين مردها ديوان عالي قضايي تمبو را تشكيل مي دادند. اين ريس كسي بود كه در طول ده سال بعدي محافظ و ولي نعمت من بود.
از لحظه اي كه جونگينتابا و بار گاه او را ديدم خود را مانند نهال كوچكي احساس مي كردم كه از ريشه در آورده شده وبه ميان رود خانه آبي پرت شده باشد و تاب مقاومت در برابر جريان شديد آب آن را ندارد. نوعي ترس آميخته به حيرت و سرگرداني احساس مي كردم . تا آن زمان جز شاديها و لذايذ مخصوص خود به چيزي فكر نكرده بودم و جاه طلبي من از خوب غذا خوردن وقهرمان چوب بازي شدن فراتر نمي رفت ، از پول يا طبقه يا شهرت و قدرت چيزي نمي دانستم . ناگهان دنيايي تازه اي در مقابل من گشوده شد. بچه هاي فقير وقتي به طور ناگهاني با ثروت كلان و عظيم مواجه مي شوند، خود را افسون شده وسوسه هاي تازه اي مي يابند. من نيز استثنا نبودم احساس مي كردم كه بسياري از اعتقادات و آرمانهاي تثبيت شده من كم كم محو مي شوند و آن اصول سست وضعیفی که والدینم ساخته بودند متزلزل می گردند.در آن لحظه مشاهده كردم كه زندگي چيزي بيش از قهرمان چوب بازي شدن ، براي من در چنته دارد.Ÿ
بقیه در آینده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: