راه دشــــــوار آزادی 7

شماره ( 214) چهارشنبه ( 29) دلو ( 1393) / ( 18 ) فبروری ( 2015)

mandella

خاطرات نلسون ماندلا
7
ترجمه: مهوش غلامی
بعدها پي بردم كه با توجه به مرگ پدرم، جونگينتابا پيشنهاد كرده كه قيم و محافظ من شود. او همان رفتاري را كه با بچه هاي خود داشت ، با من داشت ومن از همان امتياز اتي كه آنها داشتند ، بر خوردار بودم . مادرم راه انتخاب ديگري در پيش نداشت. هيچكس چنين پيشنهادي از جانب ريس بزرگ را رد نمي كرد. مادرم راضي بود كه با وجود از دست دادن من ، تربيت و شرايط بهتري را تحت مراقبت هاي ريس بزرگ داشته باشم. ريس بزرگ فراموش نكرده بود كه به دليل مداخله پدر من بوده كه او ريس كل قبيله و قوم شده است.
مادرم قبل از باز گشت به كيونو ، يك يا دو روز در مكهكزوني ماند. ما بدون هياهو و گريه و زاري از هم جدا شديم. او هنگام عزيمت براي من موعظه و سفارش نكرد و حتي مرا نبوسيد. فكر مي كنم نمي خواست من از رفتن او احساس خلا كنم و واقعيت نيز همين بود . من مي دانستم كه پدرم دوست داشت من تحصيل كرده باشم و براي دنياي بزرگتري آماده شوم و مسلم بود كه اين امكان در كيونو وجود نداشت. نگاه محبت آميز او، آن حمايت و مهري را كه نياز داشتم به من بخشيد. مادرم هنگام رفتن رو به من کرد و گفت : ( تحمل داشته باش ، پسرم !) بچه ها بويژه هنگامي كه مجذوب سر گرمي تازه اي شده باشند، چندان احساساتي نيستند . با و جودي كه مادرم و نخستين دوست من در حال جدا شدن از من بود ، اما من در خوشي هاي خانه تازه خود غرق شده بودم . چگونه مي توانستم تحمل نداشته باشم! در آن حال لباس زيباي تازه اي رابه تن داشتم كه قيم من برايم خريده بود.
من بسرعت با زندگي روز مره دره مكهكزوني خو گرفتم. هر كودكي يا بسرعت خود را با محيط تازه و فق مي دهد ويا اصلا توانايي چنين كاري را نمي يابد و من طوري با آن محل خو گرفته بودم كه گويا در آنجا بزرگ شده ام . از ديد من آنجا يك پادشاهي جادويي بود. همه چيز شادي بخش بود . كار هاي عادي و روز مره كه در كيونو براي من خسته كننده و ملال آور بود در اينجا به ماجرا جويي شبا هت داشت . در او قاتي كه در مدرسه نبودم شخم زني میكردم ، ارابه را مي بردم و يا چوپاني ميكردم. سوار اسب مي شدم و پرنده ها را با فلا خن مي زدم وبا پسر ها نيز ه بازي مي كردم. بعضي شبها هم با آواز هاي زيبا و دست زدنهاي مستخدمه هاي تمبو مي رقصيدم . هر چند مادرم و كيونو را از دست داده بودم ، اما كاملا مجذوب دنياي تازه ام شده بودم.
من در مدرسه يك كلاسه اي كه مجاور اين كاخ بود درس مي خواندم و زبان انگليسي ، خوسا ، تاريخ و جغرافيا از جمله مواد درسي ما بود. كتاب درسي ما (Chambers English Reader) بود و روي تخته سياه در سهايما ن را تمرين مي كرديم. معلم هاي ما، آقاي فادانا، وبعد از او، آقاي گيكو توجه خا صي به من داشتند. علت موفقيت من در مدرسه بيشتر به دليل سر سختي من بود تا با هوشي و ذكاوت. عمه ام، (پاتيوه) انضباط نفسي را كه در من بود تقويت مي كرد. او در مكهكز وني اقامت داشت و هر شب تكاليف مرا باز ديد مي كرد.
مكهكزوني مركز تبلیغات كليساي متديست بود و از كيونو بسيار مدرن ترو غربي تر بود. مردم لباسهاي شيك مي پوشيدند. مردها كت وشلوار به تن مي كردند و زنها به لباسهايي كه به سبك مبلغان پروتستان بود ، علاقه داشتند. اين لباس شامل دامن هاي بلند ضخيم و بلوزهاي يقه اسكي بود كه پارچه اي روي شانه ها آن را تزيين مي كرد ويك روسري نيز باسليقه به دور سر بسته مي شد.
***
اگر دنياي مكهكزوني حول محور ريس بزرگ مي چرخيد، دنياي كو چكتر من حول محور دوكودك او مي گرديد. ( جا ستيس )، فر زند بزرگتر
او تنها پسر و وا رث مكهكزوني بود و دخترش نيز (نومافو) نام داشت. من با آنها زندگي مي كردم و دقيقا مثل آن دو با من رفتار مي شد. ما يك جور غذا مي خورديم ، يك جور لباس مي پوشيديم و كار هاي روز مره ما نيز مثل هم بود. بعد ها ( نكسكو ) برادر بزرگتر ساباتا و وارث تاج و تخت نيز به ما پيوست . ما چهار نفر يك گروه سلطنتي را تشكيل مي داديم . ريس بزرگ و همسرش ، ( نو – انگلند ) طوري مرا بزرگ كردند كه گويا واقعا فرزند آنها هستم . آنها نگران حال من بودند ، مرا رهنمايي مي كردند ، تنبيه مي كردند و هميشه با بيطرفي و مهرباني با من رفتار مي كردند. جونگينتابا سختگير بود ، اما من هيچگاه ترديدي در مورد عشق او نداشته ام . آنها مرا به اسمي كه خودشان روي من گذاشته بودند، بعني ( تاتو مكولو ) صدا مي زدند. معناي اين نام ( پدر بزرگ ) است، زيرا مي گفتند وقتي خيلي جدي هستم قيافه پيرمردها را به خود مي گيرم.
(جاستيس) چهار سال از من بزررگتر بود و بعد از پدرم او نخستين قهرمان من بود. من از هر نظر به او احترام مي گذاشتم. او در (كلارك بري) كه يك مدرسه شبانه روزي حدود شصت مايلي خانه بود درس مي خواند. او جواني بلند قد، خوش قيافه ، تنومند و ورزشكار بود كه در دووميداني، كريكت، را گبي و فوتبال مهارت داشت. جاستيس فردي مهربان وسر زنده بود كه با آواز خود حضار را شيفته مي كرد و با رقص باله خود آنها را در جاي خود ميخكوب مي نمود. گروه بزرگي از زنان شيفته او بودند ، اما گروهي از منتقدان نيز او را فو كولي و عياش مي دانستند. من و جاستيس با و جودي كه از بسياري جهات عكس هم بوديم، اما به بهترين دوست يكديگر تبديل شديم . از جمله موارد اختلاف ما اين بود كه او برون گرا بود ، در حالي كه من درون گرا بودم، و او زنده دل وبانشاط بود، در حالي كه من كاملا جدي بودم . همه چيز خيلي راحت وارد ذهن او مي شد، در حالي كه من مجبور بودم بارها با خودم تمرين كنم . از نظر من او دقيقا همان چيزي بود كه يك مرد جوان بايد باشد و من در آرزوي آن بودم كه مثل او باشم. هر چند يكجور با من رفتار مي شد، اما سر نوشت ما رفتار مي شد، اما سر نوشت ما يكي نبود: جاستيس وارث يكي از مقتدرترين مقامها براي رياست قبيله تمبو بود، در حالي كه من وارث چيزي بودم كه ريس بزرگ از روي سخاوتمندي تصميم مي گرفت به من واگذاركند.
هر روز در داخل و خارج خانه ريس بزرگ من سر گرم انجام فرمانها بودم. از كارهايي كه براي اوانجام مي دادم بيشتر از همه از اتو كشيدن لباسهايش لذت مي بردم و از اين شغل احساس غرور مي كردم . او شش دست كت و شلوار غربي داشت كه من بدقت ساعتهاي متمادي را صرف خط اتوي شلوارها مي كردم. كاخ او ، كه واقعا هم كاخ بود ، شامل دو خانه بزرگ به سبك غربي با سقف هاي نازك بود. در آن روز ها تعداد بسيار اندكي از افريقايي ها داراي خانه غربي بودند و اين گونه خانه ها علامت ثروتمند بودن فرد بود.شش كلبه نيز به شكل نيم دايره در اطراف خانه اصلي قرار داشتند . كف اين كلبه ها از تخته هاي چوب بود كه تا آن روز من مشابه آنها را هرگز نديده بودم. ريس بزرگ و همسرش در كلبه دست راست و خواهر همسر ريس بزرگ در كلبه وسطي مي خوابيدند و كلبه دست چپي نيز مخصوص انبار بود. در زير كف اتاق خواهر همسر ريس بزرگ يك كندوي عسل بود كه ما گاهي يك يا دو عدد از تخته ها را بلند مي كرديم و با عسل ها جشن مي گرفتيم. كمي بعد از اقامت من در مكهكزوني، ريس بزرگ و همسرش به (او كساند) (خانه مياني) نقل مكان كردند كه به طور خود كار به (خانه بزرگ) تبديل شد. در نزديكي آن نيز سه كلبه كو چك و جود داشت : يكي براي مادر ريس بزرگ ، يكي براي ميهمانان و يكي براي من و جاستيس.Ÿ
بقیه در آینده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s