از چهل طوطی تا بینوایان

شماره ( 215) چهارشنبه ( 6) حوت ( 1393) / ( 25) فبروری ( 2015)

لیلا مستان
همینکه پزل های یاد ها را پهلوی هم میگذاریم هر توته پزل خودش یک گوشه از تصویر توته توته و ریزه ریزه از خاطرات را میسازد. چندی قبل روز جهانی کتاب خوانی بود، چقدر جالب بود برایم که شنیدم افغانستان به مرض کم خوانی کتاب مبتلا است. گفتم چطور امکان دارد، در سر زمینکه برای هر مناسبت شعر سروده میشود و برای هر حماسه اش کتاب نوشته میشود به چنان مریضی مبتلا شده باشد. یاد کردم روز های را که اولین کتاب را در زندگی ام دیدم و لمس اش کردم و خط های درشت اش را با حروفش دیدم که هنوز خط خوان نشده بودم. کتاب مقدس(قران شریف) که در بین پوش زیبا و مقبول زرین گذاشته شده بود و پدرکلانم آنرا باز میکرد و میخواند و ما میشنیدیم. آهسته آهسته توان کمی بیدار خوابی را در شب های زمستان پیدا کرده بودم واز شنیدن قصه های هزار و یکشب وداستان های نظمی شهنامه حظ میبردم، گاهی هم میترسیدم از شنیدن نام دیو و پری قصه خوانی های زمستانی وگرمی این داستان ها یخ های زمستان را آب میکرد و دیدن رسم های کتاب شهنامه که همه تصاویر از رستم و سهراب و تهمینه و سودابه بود را بیشتر دوست داشتم.پدرکلانم آواز خوب داشت به خوانش نظم و بیان افسانه ها باید برای همه داستان ها را میخواند و شعر را دکلمه میکرد. یکی از دوستانش برایش دیوان حافظ شیرازی را تحفه داده بود وگاهی در کتاب حافظ فال میدیدند و حافظ شیرازی را به شاخ نباتش قسم میدادند. فکر میکردم شاعر در بین کتابش پنهان است و به خواست ها جواب میدهد. از همان روز ها ورق ها و تصاویر کتابی را دوست داشتم و گاهی کینو را که پوست میکردم پله هایش را مانند کتاب ورق میزدم و میگفتم کتاب خوردترکم است. با همین شوق داشتن کتاب راهی مکتب شدم و بزرگترین روز زندگیم همانروز بود که تحویلدار مکتب از روی حاضری نامم را صدا کرد و سه جلد کتاب مکتب را بطور امانت برای یکسال برایم سپرد. کتاب دری،کتاب ریاضی و یک جلد قاعده بغدادی(قران شریف) برادر بزرگم که کتاب هایم را پوش پلاستیک کرده بود میگفت:پوش کردن کتاب کتاب را زنده نگهمیدارد و برای قاعده بغدادی پوش زرین و زیبا ساختند که به همان آرزو هایم رسیده بودم. پیش خدمتی داشتیم در خانه بنام قربان که از دره شیبر به کابل برای کار آمده بود، او علاقه خاص به کتاب و نامه نوشتن به فامیلش داشت. دوست داشت قلم های رنگارنگ داشته باشد. برادرم فرید جان همیشه بهترین قلم ها و کتابچه ها را برایش هدیه میکرد. در روز های رخصتی شخصی در کوچه ما با تکری از اسباب رنگارنگ به دستفروشی میپرداخت و بیشترین مشتریانش اطفال بودند.
یکبار در بین لوازم فروشی اش کتابی را دیدم بنام چهل طوطی.که با رسم طوطی های سبز و سرخ کتاب را مقبول ساخته بود. پولم برای کتاب کفایت نکرد به دست فروش گفتم:من این کتاب را میخرم میروم که پولش را بیاورم.دستفروش بلی گفت اما در حرکت بود. همینکه خانه رسیدم به قربان گفتم کتاب چهل طوطی را دیدم پنج روپیه میته پولم سه روپیه است. قربان با برادرم از عقب دستفروش دویدند و کتاب را آوردند. آن کتاب که حجم زیادی نداشت با داشتن بیست داستان پند دهنده و آموزنده چنان محبوب دلها شده بود که هر کی میخواست آن کتاب را بخواند. یکی از خویشاوندان ما که همیشه بین ایران و افغانستان در سفر بود همیشه کتاب های جیبی و رمان های ترجمه شده را با خود میاورد و برای جوانان فامیل هدیه میکرد که یکی از آن کتابها که خیلی مشهور شده بود و در دست داشتنش یک مود بود (آدم فروشان قرن بیست…) آن کتاب را تا امروز نزدم دارم شاید نستالژی از یاد کتاب ها باشد.در منطقه تایمنی قرطاسیه فروشی بنام (سیر) فعال شده بود. این قرطاسیه فروشی در پهلوی لوازم مکتب و بنجاره باب کتاب هم داشت که به کرایه میداد. کی نبود که از (قرطاسیه فروشی سیر) کتاب کرایه نمیکرد همه و همه. در کنار کتاب ها مجله های جوانان،زن روز چاپ ایران را با مجله کاکا ترجمان از مرحوم رحیم نوین،دکمکیانو انیس،مجله ژوندون،مجله آواز و… را هم میفروخت و هم کرایه میداد.در مجله ژوندون همسایه ما محترم قاسم صیقل استاد لیسه استقلال داستان های تصویری را از فرانسوی بفارسی ترجمه میکردند و ما همه به حساب همسایه داری اول از محترم صیقل را میخواندیم.روزی آوازه کتاب بینوایان بلند شد و کسی از همسایه ها آنرا خوانده بود و بار بار قسم میخورد که بسیار کتاب خوبش است . برادرم کتاب را درخانه آورد بلند میخواند و ما میشنیدیم برایم سخت بود دانستن داستان اما نام کوزت را بار بار میشنیدم و زندان باستیل را و… ویکتور هوگو را با بینوایان شناختم ما هم بزرگ میشدیم و کتاب های گوناگون بخانه ما راه میگشود،بالزاک دختر زرین چشم،شکسپیر ، برشت ،صادق هدایت،فروغ فرخزاد و… روزی پدرم ما را برای خرید سودا بازار برد،؛ برای بار اول کتاب فروشی های کنار دریا را دیدم بار بار میگفتم چرا کتاب ها در کتابخانه نیستند که در دیوار دریا چیده شده اند؟ پدرم ما را برای خرید کتاب آنجا برده بود آنقدر کتاب دیدم که میخواستیم همه اش از ما شود، کتاب فروش وقتی ما را دید از صندوق کتاب های رنگا رنگ بما کشید تا اینکه با همان کتابفروش برادرم (بیپار) شد. در سال 1994 به شهر پاریس رفتم، شهری که میگفتند 366 قسم پنیر دارد. یعنی برای هر روز یک پنیر و برای هر روز عطر دارد. اما در مدت کوتاه یافتم که وقتی پنیر و عطر داشته باشد پس حتماً برای هر روز کتاب، مجله روزنامه و جریده خو داره و داره. در منطقه ویکتور هوگو زندگی کردم و از کوچه بالزاک میگذشتم و از ایستگاه باستیل خط مترو را تبدیل میکردم و نام کوزت را بیاد میآوردم. در کنار دریای سن پاریس به ده ها صندوق سبز رنگ نصب شده گی را دیدم که کتاب فروشی ها بودند و کتاب فروشی های کنار دریا کابل را یاد کردم. در مرکز فرهنگی جورج پامپیدو اولین بار کتاب های فارسی چون مرد هاره قول اس، دیوان حافظ، طنز های جلال نورانی،گلستان و بوستان سعدی ،مثنوی معنوی مولانا و… را امانت گرفتم و نامم را در لست برقی آن درج کردم و تا امروز وقتی سایت انترنیتی شانرا میبینم اسمم را بنام خواننده کتاب فارسی در آن می یابم و یاد آنروز ها را میکنم.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: