بایگانیِ آوریل 2015

مرغ زیرک گر بدام افتد تحمل بایدش

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

logo
نوشته : محمد داود سیاووش
مردم میگویند: سیاستمدار قوی با یک تیر چند هدف را در میدان سیاست شکار میکند و سیاستمدار ضعیف با یک حرکت در چند حلقه گیر میماند. آنچه در لحظه حاضر در افغانستان میگذرد مصداق دومین ادعاست که به طور موجز آنرا بر میشمریم:
1- نزدیکی بیش از حد با پاکستان و دوری از هند و تبعات آن
با به قدرت رسیدن حکومت وحدت ملی و سفر راحیل شریف و رضوان اختر و دو فرمانده قول اردوی پاکستان به کابل، سفر آقای غنی به پاکستان و ملاقات با راحیل شریف در مرکز اصلی فرماندهی ارتش پاکستان در راولپندی و مقارن آن اعلام تصمیم مبنی به فرستادن شش افسر اردوی افغانستان برای تحصیلات به ایبت آباد پاکستان، حمله بر مکتب نظامی در پیشاور و تشریک معلومات در باره گروههای مسوول این حمله و به تعویق انداختن خریداری اسلحه از هند.
اسلام آباد توانست در نتیجه این نزدیکی کابل گام های بزرگی در جهت تغییر جغرافیای جنگ از نوار مرز با آن کشور به شمال افغانستان برداشته با اجرای عملیات نمایشی زمینه را طوری فراهم سازد که دهشت افگنان کشور های مختلف از وزیرستان به شمال افغانستان با خانواده های شان نقل مکان نموده با حملات در ولایات بدخشان، کندز، فاریاب، سرپل، بلخ، بادغیس و سمنگان آتش جنگ را به دروازه های آسیای میانه برساند.
در این برنامه ریزی ماهرانه پاکستان از دو بُعد کابل را غافلگیر کرد، از یکطرف با افاده اصطلاح مخالف سیاسی به طالبان از زبان رییس جمهور غنی زمینه نفوذ آنان را در ساختار دولت مساعد ساخت و از طرف دیگر با پایین نمودن بیرق سفید طالبان و بلند نمودن بیرق سیاه و تبدیل نام طالب به داعش حربه فشار را آی اس آی قویتر از گذشته بدست گرفت. به گفته اسد درانی رییس پیشین آی اس آی پاکستان با دو اسپ در افغانستان تاخت. یکی اسپ طالب و دوم اسپ داعش که با این حرکت طالبان را در دولت شامل میسازد و داعش را به مثابه شمشیر علیه افغانستان بدست میگیرد.
عکس العمل هند در برابر این سیاست:
هند که نگرانی عمیق از تسخیر خاموش افغانستان توسط پاکستان دارد و در گام بعدی این حرکت کشمیر را بدست پاکستان برباد رفته می بیند با استفاده از مسأله خط دیورند احساسات پشتونولی را در دو طرف خط دیورند دامن زده، عملاً زمینه مداخله پاکستان را در جنوب افغانستان به طور علنی مساعد میسازد. دولت هند به خوبی میداند که اقوام شمال به مسأله دیورند چندان دلچسپی ندارند بنابران آنان را در جنگ با دهشت افگنان فراموش نموده آتش جنگ در پاکستان را از نوار مرز آن کشور با افغانستان دامن میزند و پاکستان به همین علت بخشی از طالبان را در بدنه دولت نفوذ میدهد تا با آن برنامه مقابله نمایند. از همینروست که به قول رسانه ها دولت هند در سفر اخیر رییس جمهور غنی احتمالاً از وی خواهند خواست که تفاهمنامه تبادله اطلاعاتی با آن کشور عقد نماید و با این کار دولت افغانستان در دو حلقه گیر خواهد ماند.
2- موضعگیری با عجله در قضیه حمله عربستان سعودی بر یمن
در حالیکه پاکستان به صفت دوست دیرین عربستان سعودی جرئت نکرد تقاضای پیوستن پاکستان به ائتلاف ضد یمن را فوراً جواب مثبت بدهد و کشورهای عربی در بدل پیوستن به ائتلاف ضد یمن خواهان میلیاردها دالر از عربستان سعودی شدند، اعلام پشتیبانی رییس جمهور غنی و حکمتیار از این ائتلاف رابطه افغانستان را با ایران دچار بحران نمود و سفر رییس جمهور غنی به ایران و اظهارات پس از این سفر در رابطه به مشکل آب آنهم در این لحظه حساس فضا را بحرانی تر ساخت آنهم در شرایطی که اکنون به گزارش رسانه ها در سوریه افغان با افغان در دو خط مذهبی می جنگد و خطر اجیر شدن هزاران افغان در جنگهای یمن وجود دارد.
3- فضای روابط سیاسی با امریکا
دولت امریکا که حالا از زاویه جدید به افغانستان نگاه میکند در نظر داشت دولت وحدت ملی بتواند در صد روز نخست به دستآورد هایی نایل شود و تفکیک واضح قوای ثلاثه، مبارزه با فساد و حکومتداری خوب، تصفیه کابل بانک و به کیفر رساندن عاملین تقلب انتخابات را در عمل نشان دهد که متأسفانه در هیچیک از موارد فوق دستآوردی به مشاهده نمیرسد، بنابران در آخرین تحلیل حتا پرداخت کمک هشتصد میلیون دالری خود را نیز به اجرای پنج شرط مشروط ساخت و در حالیکه در سال 2014 به گزارش رسانه ها هر روز 70 افغان در جنگ کشته شده و نقاط ستراتیژیکی چون ولایات بدخشان، کندز، فاریاب، سرپل، باغیس، سمنگان و غیره در معرض حملات دشمن قرار دارند هیچکس پیدا نمیشود که از دولتمردان امروز و دیروز بپرسند که آن هفت میوه خوردن چه شد و آن کندوی هفت میلیارد دالری ذخایر اسعاری کجاست که سرباز و افسر از کمبود روغنیات وسایط جانهایشان را از دست میدهند.
خموش ساختن والی پکتیکا و مجبور به معذرت خواهی ساختن موصوف از اظهارات اینکه گویا به افراد داعش در مربوطات آن ولایت از طریق شورای امنیت ملی همکاری شده و نادیده گرفتن اظهارات مقامهای ولایت پکتیکا مبنی بر اینکه شماری از افراد مسلح ناشناس با تجهیزات و موترهای ضد گلوله از خاک پاکستان وارد افغانستان در این ولایت میشوند و ادعای عبدالکریم متین مبنی بر آنکه مدرک های معتبری نشان میدهد افراد ناشناس که از آنطرف خط دیورند وارد این ولایت شده به همکاری افرادشان به ولایات دیگر انتقال می یابند و این افراد از ولسوالی های گومل و برمل پکتیکا گذشته به راههای فرعی میروند سوالات زیادی را نزد مردم ایجاد میکند.
جنگ شمال سرنوشت افغانستان را تعین میکند:
تجربه ثابت نموده که سرنوشت افغانستان از شمال تعین میشود، هرگاه در این جنگ ولایات شمال از دست برود سلطه بر کابل دشوار خواهد بود. حکومت نجیب فقط با خارج شدن شمال از کنترول دولت سقوط کرد و غلبه بر دشمن بر شمال نیز بدون متشکل ساختن نیروهای جنبش، حزب وحدت، جمعیت و گروههای مقاومت دشوار خواهد بود.
دولت باید به چند نکته در حاضر توجه کند:
1- مشکلات اولویت بندی شود و از همه نیروها برای غلبه در جبهات شمال استفاده شود.
2- اصلاحات از جز به طرف کل عملی شود.
3- از توانایی فرماندهانی که در دفاتر نشسته اند در مهار کردن اوضاع استفاده شود.
4- در جنگ ها کمک هوایی از ایالات متحده مطالبه شود بدون برتری هوایی غلبه بر دشمن دشوار خواهد بود.
5- از نیروهای مقاومت مردمی در دفاع از ولایات شمال استفاده شود و مردم محل در دفاع از مناطق شان مسلح شوند.
بدون ارتقای مورال رزمی و خطابه های آتشین و قرار گرفتن رهبری در صف مقدم نبرد و تعریف واضح از دشمن و دوست پیروزی در جنگ با روحیه دو دله بعید به نظر میرسد.Ÿ

Advertisements

زبان تفنگ

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

10945555_964192080281149_595095776616903772_n

باغبــــــــان – 32

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

باغبان32-
اثر رابندرنات تاگور
ترجمۀ عبدالرحمان پژواک
نقاشی اسراییل رویا
۳۲
اگر اینهمه حقیقت دارد، به من بگو! محبوب من اگر راست است، به من بگو!
(آیا) هنگامیکه ازین چشمها شرارۀ برق میجهد، ابرهای تاریک سینۀ تو به آن جوابهای توفانی میدهند؟
آیا حقیقت دارد که لبان من مانند شگفتن نخستین غنچۀ عشق شیرین و پرلطافت اند؟
آیا خاطرات گذشته بهاران ثور هنوز در من موجود اند؟
آیا زمین هنوز به تماس پاهای من مانند بربط میلرزد و نغمه ایجاد میکند؟
پس این راست است که وقتی من دیده میشوم، از چشم شب قطرات شبنم فرو میریزد و روشنایی نور سحرگاه ازینکه مرا در آغوش کشیده است، شاد میگردد؟
حقیقت دارد، آیا راست (است) که عشق تو مرا در دنیاها و قرنها جستجو کرده است؟
آیا راست است، هنگامیکه در پایان اینهمه جستجوها مرا یافتی، آرزوهایت که پروردۀ زمان زیاد و درازی هستند آرامش و سلام خود را در چشمها و لبهای من، در حرفهای آرام و زلفان مواج من یافتند؟
آیا حقیقت دارد که رمز سرمدیت در جبهۀ کوچک من نوشته است؟
عزیز من، اگر اینهمه چیزها راست است، به من بگو.Ÿ

پادشـــــاه و نجـــــار

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

پادشاه و نجار

پادشاه به نجارش گفت: فردا اعدامت ميكنم، نجار آن شب نتوانست بخوابد….
همسرش گفت: مانند هرشب بخواب، پروردگارت يگانه ست و درهاى گشايش بسيار : كلام همسرش آرامشى بردلش ايجاد ايجاد كرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد
صبح صداى پاى سربازان را شنيد، چهره اش دگرگون شد و با نا اميدى پشيمانى و افسوس به همسرش نگاه كرد كه دريغا باورت كردم با دست لرزان در را باز كرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير كنند، دو سرباز با تعجب گفتند: پادشاه مرده و از تو مى خواهيم تابوتى برايش بسازى، چهره نجار برقى زد و نگاهى از روى عذر خواهى به همسرش انداخت، همسرش لبخندى زد و گفت: مانند هرشب آرام بخواب زيرا پروردگار يكتا هست و درهاى گشايش بسيارتد: كسى كه به جايگاهش افتخار مى كند، فرعون را و كسى كه به مالش افتخار مى كند، قارون را وكسى كه به نسبش افتخار مى كند، ابو لهب را به ياد بياورد…
عزت و سربلندى فقط متعلق به خداوند است. اگرما از راز نهفته در سرنوشت آگاهى داشتيم تمام بدبختيها و مصيبت ها برايمان آسان مى شد..Ÿ
انترنت

الاغ فهمیــده

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

11156416_821083491311614_2923782526652137053_n

الاغی در مزرعه ای برای اربابش کار می کرد. جنگی در گرفت و دشمن به اطراف خانه ی آن ها رسید. ارباب خواست با الاغش فرار کند.
به او گفت : زود باش باید فرار کنیم…
ولی الاغ حتی نمی خواست از جایش تکان بخورد.
ارباب برآشفته گفت: دشمن در خانه ماست. باید قبل از این که تو را بگیرند فرار کنیم؛ ولی الاغ در پاسخش گفت:
برای من چه اهمیتی دارد که مرا بگیرند؟ چه اهمیتی دارد ارباب جدیدم چه کسی باشد؟ من فعلاً یک پالان بر پشتم دارد، تصور می کنی او یک پالان دیگر هم بر پشتم می گذارد؟
منبع:
کتاب داستان های فلسفی جهان
نوشته میشل پیکمال

پهپاد حامل مواد رادیواکتیو روی بام دفتر نخست وزیر جاپان نشست

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

pahpad
در جاپان، مردی که یک هواپیمای بدون سرنشین یا پهپادِ حامل مواد رادیواکتیو را روی پشت‌بام دفتر نخست‌وزیر نشانده بود، دستگیر شده است. او گفته می‌خواسته به طرح دولت برای بازگشایی نیروگاه‌های هسته‌ای جاپان اعتراض کند.Ÿ
bbc

مرد روس در اتاق انتظار عجیب ترین جراحی دنیا؛ پیوند سر زنده به بدن فردی مرده

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

مردروس
والری اسپیریدونوف، مرد جوان روس که از ناحیه دست و پا فلج است، خود را برای یکی از پر خطر ترین و هیجان انگیز ترین عمل های پیوند در جهان آماده می کند. قرار است سر این بیمار به بدن فردی که دچار مرگ مغزی شده پیوند زده شود.Ÿ
Khabaronlin-p weekly

راه دشـــــــــــوار آزادی – 11

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

nelsonmandela2
خاطرات نلسون ماندلا
11
ترجمه: مهوش غلامی
بر خلاف اكثر پسرهايي كه در مراسم آن روز مرد اعلام شدند، سر نوشت من اين نبود كه در معادن طلاي ( ريف ) كار كنم . رييس بزرگ اغلب به من مي گفت : ( شايسته نيست كه تو زندگي خود را در معادن طلاي سفيد پوست ها سپري كني و هيچگاه ياد نگيري كه اسم خودت را چگونه بنويسي .) سر نوشت مقرر براي من اين بود كه مشاور ساباتا شوم وبراي اين منظور بايد تحصيل مي كردم. بعد ازمراسم به مكهكزوني باز گشتم اما مدت من در آنجا زياد طولاني نبود، چون بعد از مدتي براي نخستين بار از رود خانه مباشه گذشتم وعازم مدرسه شبانه روزي كلارك بري در ناحيه (انگ گوبو) شدم.
من دوباره خانه را ترك مي كردم، اما مشتاق بودم بيبنم در اين دنياي بزرگتر چگونه زندگي خواهم كرد. رييس بزرگ خودش با اتومبيل فورد با شکوه خود مرا به امتحان ورودي مدرسه كلارك بري قبول شده بودم برد. گوسفندي براي من قرباني كردندوجشن رقص و آواز برپا شد. اين نخستين مراسم جشني بود كه به افتخار من ترتيب داده شده بود واز آن بسيار لذت بردم .در آن مراسم رييس بزرگ يك جفت چكمه كه نشانه مردي بود به من داد وبا وجودي كه چكمه ها را قبلاً واكس زده بودند ، من دوباره آن شب آنها را برق انداختم.
مدرسه كلارك بري درسال 1825تاسيس شده بود و در محل يكي از قديمي ترين هياتهاي تبليغاتي فرقه متديست در ترانسكي قرار داشت. در آن زمان ، كلارك بري معتبر ترين موسسه آموزشي براي آفريقايي ها در تمبولند بود. رييس بزرگ نيز در كلارك بري تحصيل كرده بود و جاستيس نيز در آنجا مشغول تحصيل بود. اين موسسه هم دبيرستان وهم كالج تربيت معلم بود، اما دوره هايي نيز در زمينه آموزش عملي نظير قالي بافي ، خياطي وحلبي سازي داشت.
در طول اين سفر رييس بزرگ درباره رفتار من وآينده ام نصيحت هايي به من كرد. او از من خواست رفتارم به گونه اي باشد كه موجب احترام وافتخار او و ساباتا باشد ومن نيز به او اطمينان دادم كه همين طور خواهد بود. او سپس مطالبي درباره كشيش هريس ، سر پرست مدرسه به من گفت . او توضيح داد كه كشيش هريس بي نظيراست: اويك تمبوي سفيد پوست بود، سفيد پوستي كه در قلبش مردم تمبو را دوست داشت و درك مي كرد…
در مكهكزوني من بامقامات دولتي وتاجران سفيد پوست زيادي ملاقات كرده بودم كه شامل رؤساي ديوان محلي وافسران پليس مي شد. اين اشخاص همه عالي مقام بودند ورييس بزرگ با احترام آنها را مي پذيرفت، اما در رفتارش نسبت به آنها اثري از چاپلوسي نبود وآنها هم نسبت به او رفتاري احترام آميز داشتند. گاهي اوقات حتي مي ديدم كه او آنها را ملامت مي كند اما چنين مواردي بسيار نادر بود . من در بر خورد مستقيم با سفيد پوست ها چندان تجربه اي نداشتم . رييس بزرگ هيچگاه به من نمي گفت كه چگونه رفتار كنم ومن فقط رفتار او را مشاهده وتقليد مي كردم. باوجود اين ، او در ضمن صحبت درباره كشيش هريس براي نخستين بار در مورد چگونگي رفتارم پندهايي به من داد. او گفت من باهمان احترام وفرمانبرداري كه در رفتار با رييس بزرگ داشتم ، بايد با كشيش رفتار كنم.
كلارك بري حتي از مكهكزوني هم با عظمت تر بود . خودمدرسه از مجموعه بيست و خرده اي ساختمان شيك به سبك معماري مستعمراتي تشكيل شده بود كه شامل خانه ، خوابگاه، كتابخانه وسالن هاي سخنراني مختلف مي شد. اين نخستين محلي بود كه من در آن زندگي مي كردم وبه سبك غربي ، نه آفريقايي بود . احساس مي كردم وارد دنياي تازه اي شده ام كه قوانين آن هنوز براي من روشن نيستند.
مابه كتابخانه كشيش هريس برده شديم ودر آنجا رييس بزرگ مرا به او معرفي كرد ومن براي نخستين بار بايك سفيد پوست دست دادم…
در پايان گفتگو ، رييس بزرگ با من خدا حافظي كرد ويك اسكناس يك پوندي به عنوان پول توجيبي به من داد كه اين پول بيشترين مبلغي بود كه تا آن زمان در جيب خود داشتم. من نيز با او خداحافظي كردم وقول دادم كه باعث نوميدي او نشوم.
***
كلارك بري يك كالج تمبو بود كه روي زميني كه نگوبنگوكا، پادشاه بزرگ تمبو بخشيده بود، ساخته شده بود. من به عنوان يكي از نواد گان نگوبنگوكا فكر مي كردم، همان احترامي كه در مكهكزوني به من گذاشته مي شد، در كلارك بري هم در انتظارمن است ، اما بشدت در اشتباه بودم، چون بين من وديگران هيچ فرقي گذاشته نمي شد. هيچكس نمي دانست يا حتي اهميت نمي داد كه من از نوادگان نگوبنگوكاي نامي هستم .رييس شبانه روزي بدون هيچ تعريف وتمجيدي مراپذيرفت و همكلاسي هايم نيز هيچگونه تعظيم وتكريمي نكردند. در كلارك بري بسيار از پسرها از خانواده هاي متشخص بودند ومن ديگر فردي استثنايي در ميان آنها نبودم . اين درس مهمي بود، چون در آن روز ها من كمي مغرور بودم . خيلي زود پي بردم كه بايد بر اساس توانايي هاي خود بيش بروم، نه بر اساس ارث وميراثم. اكثر همكلاسي هايم در ورزش ودر درسهاي كلاس از من جلو بودند ومن بايد در خيلي چيزها به آنها مي رسيدم.
صبح روز بعد كلاس ها شروع شد ومن همراه ديگر همكلاسي هايم از پله هاي طبقه اول كه محل كلاسها بود، بالا رفتم . كف اتاق چوبي بود وبه شكل زبيايي ساييده شده وبرق انداخته شده بود. در اين روز اول من چكمه هاي نو خود را به پا داشتم.
قبلا هيچ نوع چكمه اي نپوشيده بودم وآن روز مثل اسبي كه تازه نعل شده راه مي رفتم. هنگام بالا رفتن از پله ها صداي بلند وو حشتناكي از چكمه ها بلند مي شد وچند بار هم از پله ها افتادم. هنگامي كه وارد كلاس شدم، چكمه ها روي آن كف چوبي براق صدا مي كرد ومتوجه شدم دو دختر كه در رديف اول نشسته بودند با خنده لنگيدن مرا نگاه مي كردند . يكي از آن دو كه زيبا تراز دومي بود، سردر گوش دوست خود كردوبه شكلي كه من نيز مي توانستم بشنوم گفت:( آن پسر دهاتي به پوشيدن كفش عادت ندارد) .
و دوستش هم از اين حرف خنديد. من از خشم وعصبانيت آتش گرفته بودم. نام اين دختر(ماتونا) بود .كمي از خود راضي بود. آن روز قسم خوردم كه هيچگاه با او حرف نزنم. اما بعد كه به محيط عادت كردم( ودر راه رفتن با چكمه ماهر شدم)با او آشنا شدم واو به يكي ازبهترين دوستان من در كلارك بري تبديل شده كه مي توانستم براحتي به او اعتماد كنم واسرار خودم را با او در ميان گذارم وبه ضعف ها و ترس هايم اعتراف كنم، در حالي كه نزد مردها چنين اسراري را فاش نمي كردم.Ÿ
بقيه در آينده

بدروزی کتـــــــاب در افغانســــتان

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)
کوه بچه

با آنکه روز 3 ثور به مثابه روز جهانی کتاب وحق مؤلف ازطرف سازمان ملل به رسمیت شناخته شده اما این روز در سالنمای رسمی افغانستان درج نگردیده و از روز 2 اپریل مطابق 13 حمل به عنوان روز کتاب کودک در آن یادآوری نشده بلکه هفته آخر ماه ثور به عنوان هفته کتاب که یک مفهوم کلی می باشد مسجل گردیده است. در افغانستان از روز جهانی کتاب و حق مؤلف تجلیل رسمی به عمل نمی آید و توجه چندانی به وضعیت کتاب و کتاب خوانی صورت نمی گیرد. نویسنده با خواننده و بنگاه نشراتی ارتباط ندارد. آنکه می نویسد هزینه چاپ ندارد و آنکه پول دارد به نویسنده گی و ترویج فرهنگ کتاب خوانی کمتر علاقه می گیرد کتاب فروشان روی بازار آواره گان کتاب به دوشی اند که گاهی به بهانه اعمار گلبهار سنتر در گردو خاک گم می شوند و زمانی به خاطر احداث مجتمع بزرگ داود زی از این نقطه به آن نقطه شهر رانده و کوچ داده می شوند. کتاب خانه مرکزی پایتخت در یک عمارت کهنه و از شرایطی به میراث مانده که شهر کابل چند صد هزار نفر نفوس داشت در حالیکه اکنون نفوس شهر به چند میلیون می رسد. در نواحی شهر کابل کتاب فروشی های بزرگ وجود ندارد و کتاب فروشان شهر در دکان های کانتینری در جوی شیر با شرایط دشوار قرار دارند. کارته، جاده و خیابانی به نام کتاب در شهر کابل مسمی نشده و کتابفروشی قدیم در حال فروریختن است و مهمتر از همه به حق مؤلف احترام گذاشته نمیشود و هر روز ده ها اثر بدون اجازه مؤلف و یا دارندگان حق چاپ در جوی شیر تجدید چاپ می شوند، در تازه ترین مورد آقای حشمت خلیل غبار فرزند مؤرخ شهیر کشور میر غلام محمد غبار به خاطر تجدید چاپ بی مجوز کتاب افغانستان در مسیر تاریخ توسط آقای کاظم کاظمی شکایت نمود. دولت باید بخاطر ترویج فرهنگ مطالعه، احترام به حق مؤلف و کمک به نویسنده گان در زمینه های ذیل توجه کند :
1- کتاب خانه مرکزی پایتخت باید به معیار کتابخانه های مرکزی پایتخت کشور های همسایه در یکی از نقاط خوش آب و هوای شهر کابل احداث گردد و با عالی ترین امکانات عصری مجهز شود .
2- در هر ناحیه یک کتاب خانه بزرگ تاسیس شود که با امکانات عصری مجهز باشد .
3- کلوپ های مطالعه با فضای آرام در نقاط مختلف شهر کابل ایجاد گردد.
4- در تمام ولایات افغانستان کتاب خانه های بزرگ با نقشه معیاری واحد و مجهز با وسایل و امکانات عصری احداث گردد .
5- غرفه های کتاب فروشی در تمام خیابان های شهر گذاشته شود.
6- به نویسندگانی که توان چاپ آثار شان را ندارند سهولت چاپ فراهم شود.
7- به چاپ کتابها و مجلات اطفال به شکل رنگه و در کاغذ عالی توجه شود و این کتابها و مجلات حداکثر به قیمت (10) افغانی به فروش برسد .
8- به رشد و انکشاف کتاب خانه های شخصی توجه شود و مساعدت های ممکن با کتاب داران شخصی صورت گیرد .
9- یک جاده یا خیابان بزرگ به نام جاده یا خیابان کتاب در نقاط مرکز شهر کابل ایجاد گردد و کتاب فروشان بزرگ در آن به فعالیت آغاز نمایند .
10- قانون کاپی رایت مرعی الاجرا گردد و با کسانیکه خودسرانه و بدون اجازه آثار دیگران را چاپ می نمایند برخورد قانونی صورت گیرد.
برای گذار از فرهنگ خشونت و بربریت به فرهنگ مدنیت ترویج فرهنگ مطالعه و تشویق نسل جوان به عادت گرفتن با کتاب از اهمیت بزرگ برخوردار می باشد. جوامعی به اوج رشد و ترقی رسیده اند که نسل جوان را با کتاب و مطالعه انس داده اند .
هر گاه دولت سرمایه داران خصوصی و شایقین فرهنگ و معنویت را در این عرصه به فعالیت سود مند تشویق و حمایت نماید، شاید بسیاری فروشگاه های اموال تقلبی جاده ها و فروشگاه ها جای شان را به فروشگاه های پرمنفعت و سودمند کتاب خالی نمایند که در آن جوانان با اشتیاق و علاقه فراوان به جستجوی کتاب های مورد علاقه ایشان مصروف گردیده مفکوره ساختمان ، انکشاف، بازسازی، ترقی، صلح، دوستی، برادری و همبسته گی منبعث از این فضا نسل برومند آینده را آماده همدیگر پذیری و اعتلا و عمران و طن سازد .Ÿ

کتابدار بصــــــــره

آوریل 29, 2015

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

ketabdar basra
داستان حقیقی از عراق
ترجمه: پروین پژواک

معلومات کوتاه:
تعرض قوای خارجی به رهبری ایالات متحدۀ امریکا در عراق به تاریخ ۶ اپریل ۲۰۰۳ به بصره رسید.
خانم میانه سال به نام الیا محمد نانوا*، رئیس کتابداران کتابخانۀ مرکزی بصره توانست هفتاد فیصد کلکسیون کتابها را نجات بدهد، پیش از آنکه کتابخانه نُه روز بعد در آتش بسوزد.
مردم جهان بار اول از این رویداد به وسیلۀ خبرنگار «نیویاریک تایمز»* خبر شدند. در یکی از بهترین رستوران های بصره که نزدیک کتابخانه مرکزی بصره واقع است، شهیلا* بار اول از زبان ترجمان خود شنید که انیس محمد*، مالک رستوران* داستانی باورنکردنی برای گفتن دارد. شهیلا با وی قرار ملاقات گذاشت. الیا محمد نانوا در ملاقات آنها اشتراک کرد و بدینگونه آنها این داستان شِگفت انگیز را با مردم دنیا تقسیم کردند.
به زودی بعد ازنابودی کتابخانه الیا محمد نانوا دچار سکته شد وعملیات قلب را متحمل گردید. اما این زن شجاع شِفا یافت. او مصمم است تا ببیند کتابخانه دوباره آباد میشود.

***

الیا محمد نانوا کتابدار بصره است، شهری بندری در مملکت جاروب شده با ریگ عراق.
کتابخانه او مرکز ملاقات مردمی است که کتاب را دوست دارند. آنها راجع به تمام مطالب حیاتی جهان با هم گفتگو میکنند.
تا زمان حال، زمانی که همه تنها و تنها راجع به جنگ گپ میزنند:
«آیا طیاره های بمبانداز آسمان را پُر خواهد کرد؟”
«آیا بمبها به اینجا خواهد افتاد؟”
«آیا تفنگداران شهر را خواهند گرفت؟”
«کی از میان ما خواهد مُرد؟”
«آیا خانواده های ما نجات خواهد یافت؟”
«ما چه میتوانیم بکنیم؟”
الیا پریشان است مبادا شعله های جنگ کتابهای را که برای او با ارزشتر از کوه های طلا است، نابود کند.
کتابهایی به هر زبان، کتابهای نو، کتابهای قدیمی، حتی زنده گینامۀ حضرت محمد با هفتصد سال عمر.
الیا از حکمران شهر بصره خواستار اجازه میگردد تا کتابها را به محلی امن انتقال بدهد. حکمران اجازه نمیدهد.
الیا خود مسوولیت را به دوش میگیرد. او هر شب پس از اتمام کار به صورت پنهانی کتابها را توسط موتر خود به خانه اش میآورد.
زمزمۀ جنگ روز به روز بلندتر میشود.
دفاتر دولتی به داخل کتابخانه میکوچد. سربازان با تفنگها بالای بام انتظار میکشند.
الیا با آنها انتظار میکشد و وحشت او زیادتر میشود.
سپس… شایعه واقعیت مییابد.
جنگ به بصره میرسد. شهر با توفان آتش، بمب و گلوله روشن میشود.
الیا میبیند که کارمندان کتابخانه، مامورین دولتی و سربازان بالای بام کتابخانه را ترک میگویند.
تنها الیا باقی میماند تا کتابخانه را حفظ کند.
الیا از بالای دیوار کتابخانه دوستش انیس محمد را که مالک رستورانی در آنسوی دیوار است، صدا می زند: آیا تو میتوانی مرا کمک کنی، تا کتابها را نجات دهیم؟
«من میتوانم کتابها را در پرده ها بپیچم.»
«این هم صندوق هایی از دکان من.»
«آیا میتوانیم این خریطه ها را استفاده کنیم؟”
«کتابها باید نجات بیابد.»
در تمام طول شب، الیا، انیس و برادران انیس، دکانداران و همسایه ها کتابها را از قفسه های کتابخانه میگیرند، از بالای دیوار بلند به ارتفاع هفت فُت تیر کرده در رستوران انیس محمد پنهان میکنند.
کتابها در رستوران پنهان میماند و جنگ شدت میگیرد. نُه روز بعد آتش جنگ کتابخانه را سر تا پا میسوزاند.
روزی سربازان به رستوران انیس میآیند و از او میپرسند: چرا تو تفنگ داری؟
انیس جواب میدهد: برای اینکه از تجارت خود دفاع کنم.
سربازان بی آنکه رستوران را جستجو کنند، میروند. انیس با خود فکر میکند: آنها نمیدانند تمام کتابخانه در رستوران من است.
جانور جنگ به راه خود ادامه میدهد.
الیا میداند برای آنکه کتابها حفظ بماند باید آنها را دوباره کوچ بدهد.
هنگامی که شهر آرام گرفته است، او موتری بارکش را به کرایه میگیرد و سیهزار کتاب کتابخانه را به خانه خود و دوستان خود انتقال میدهد.
در خانۀ الیا کتاب در همه جا است.
کتابها روی زمین، کتابها میان الماری ظروف و کتابها بالای تاقچۀ کلکینها را پُر کرده است. به مشکل جای برای اشیای دیگر و آدمها خالی باقی مانده است.
الیا انتظار میکشد.
او انتظار میکشد تا جنگ ختم شود. او انتظار میکشد و خواب آمدن صلح را میبیند. او انتظار میکشد… و خواب کتابخانۀ نو را میبیند.
اما تا آن زمان کتابها محفوظ اند. آنها نزد کتابدار بصره محفوظ اند.Ÿ