باغبــــــــان-28

شماره ( 222) چهارشنبه ( 26) حمل ( 1394) / ( 15) اپریل (2015)

باغبان28
اثر رابندرنات تاگور
ترجمۀ عبدالرحمان پژواک
نقاشی اسراییل رویا
۲۸
چشمان جویندۀ تو حزین اند. میجویند که مرا بشناسند و هستی مرا بدانند. چنانکه ماهتاب اوقیانوس را میپیماید.
من در قبال تو پرده از زندگی خود برداشته ام. هیچ چیزی پوشیده نمانده است. من از آغاز تا انجام چیزی را دریغ نکرده ام. از همین است که تو مرا نمیشناسی.
اگر گوهر میبود، آن را از هم میشکستم و میسفتم، آنگاه زنجیرۀ آن را به گردن تو اهدا میکردم.
لاکن ای محبوبۀ من! این دل است! که میداند که تۀ این دریای ژرف کجا و کنارۀ آن کجاست؟ تو حدود این کشور را نمیدانی، مگر باز هم تو ملکۀ آن هستی.
اگر تنها یک لحظه فرحت و خوشی میبود، به تبسم ساده و سهلی میشگفت و تو میتوانستی آن را بشناسی.
اگر تنها یک درد میبود، آب میگشت و سرشک زلال میشد، آنگاه آخرین و بزرگترین رازهای خود را خاموشانه و بدون حرف میگفت و فاش میکرد.
ولی عزیز من! این عشق است.
درد و فرحت آن را کرانه نیست. توانگری و بینوایی آن پایان ندارد.
مانند زندگی و جان به تو نزدیک است، مگر باز هم هرگز نمیتوانی آن را درست و کامل بشناسی و بدانی که حقیقت و کمال آن چیست.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: