راه دشــــوار آزادی-10

شماره ( 222) چهارشنبه ( 26) حمل ( 1394) / ( 15) اپریل (2015)

nelsonmandela2
خاطرات نلســـــــون مــــــــاندلا
ترجمه: مهوش غلامی
هنگامي كه به سن شانزده سالگي رسيدم، ریيس بزرگ اعلام كرد كه زمان آن رسيده كه من مرد شوم وبراي اين كار بايد مراسم مخصوصي ترتيب داده مي شد.البته اين مراسم در واقع براي جاستيس ترتيب داده شده بود و من وبقيه كه بيست و شش نفر بوديم فقط او را همراهي مي كرديم. اين مراسم براي خدا حافظي با دوران كودكي و ورورد به جامعه به عنوان يك مرد بود. خانواده ها، دوستان و رؤساي محلي براي سخنراني، سرود خواني ودادن هديه در مراسم گرد آمده بودند. به من دو گوساله ماده و چهار راس گوسفند داده شد و من خود را بيش از هر زمان ديگر ثروتمند احساس مي كردم. من كه هرگز مالك چيزي نبودم، ناگهان صاحب اموالي شدم. با وجودي كه هداياي من در مقابل هدايايي كه به جاستیس داده شد، ناچيز مي نمود، اما در من هيجاني شديد ايجاد كرده بود. يك گله گوسفند به جاستیس داده شده بود ومن نسبت به هديه او حسادت نمي كردم. او پسر يك شاه بود ومن حداكثر فقط مشاوريك شاه مي شدم. من آن روز احساس غرور و قدرت مي كردم وبه خاطر مي آورم كه محكم تر و راست تر راه مي رفتم. به آينده اميدوار بودم وفكر مي كردم كه روزي از ثروت، اموال و موقعيت اجتماعي بالايي بر خوردار خواهم شد.
سخنران اصلي آن روز ریيس مليگ كيلي، پسر دالينديبو بود وبعد از شنيدن حرفهاي او، رويا هاي شاد من ناگهان رنگي تيره گرفت . او به پيروي از رسوم متداول، سخنراني خود را با جملاتي از اين قبيل شروع كرد كه چقدر خوب است كه ما سنتي قديمي را هنوز اجرا مي كنيم . سپس روبه ما كرد وناگهان لحن صدايش تغيير كرد. او گفت: (اكنون پسران جوان،‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ثروتمند وزيباي ما، گلهاي قبيله خوسا، غرورملت ما در اينجا نشسته اند. ما مراسمي را به پايان رسانده ايم كه به آنها وعده مرد شدن مي دهد، اما من در اينجا مي گويم كه اين وعده وعده اي پوچ و خيالي است، وعده اي است كه هيچگاه نمي تواند عملي شود، چون ما، مردم خوسا وهمه سياهان آافريقاي جنوبي ملتي شكست خورده هستيم. ما در كشورخود اسير وبرده هستيم. ما در خاك خود، مستاجروبدون زمين هستيم. ما از داشتن هرگونه قدرت و كنترلي بر سرنوشت خود در سرزمين محل تولد خود محروميم. جوانان ما به شهرهامي روند وآنجا در حلبي آبادها زندگي مي كنند و الكل مي نوشند وهمه اينها به اين دليل است كه ما زميني نداريم كه به آنها بدهيم تا روي آن كار كنند ودر آنجا خوشبخت ومرفه باشند وزاد و ولد كنند. آنها در اعماق معادن مردمان سفيد پوست ، ريه هاي خود را با سرفه بيرون مي ريزند، سلامتي خود را از دست مي دهند و هيچگاه روي خورشيد رانمي بينند تا مردان سفيدپوست بتوانند با راحتي و خوشبختي زندگي كنند. در ميان اين جوانان ، رؤسايي وجود دارند كه هيچگاه رياست قبيله اي را نخواهند داشت زيرا ما قدرت حكومت بر خودمان را نيز نداريم . در ميان اين جوانان سربازهايي هستند كه هيچگاه در جنگ شركت نخواهند كرد، چون سلاحي براي جنگيدن نداريم . درميان آنها استاداني هستند كه هيچگاه تدريس نخواهند كرد، چون محلي براي تدريس نداريم. توانايي ها ، هوش و ذكاوت ، وآرزوهاي اين جوانان در راه تلاش براي تامين زندگي خود از طريق انجام ساده ترين وبي اهميت ترين كارها براي سفيد پوست ها ، به باد خواهد رفت. هدايايي كه امروز به اين جوانان داديم، بي ارزش هستند، چون قادر نيستيم بزرگترين هديه را كه همان آزادي واستقلال است به آنها ببخشيم. من خوب مي دانم كه ( كاماتا) هيچگاه نمي خوابد و همه چيز را مي بيند، اما اين سوءظن وترديد در من وجود داردكه كاماتادر واقع در حال چرت زدن است. اگر اين طورباشد، هر قدر زود تر از اين دنيا بروم بهتراست، چون در اين صورت مي توانم او را ملاقات كنم وبا تكان دادن بيدارش كنم وبه او بگويم كه بچه هاي نگوبنگوكا ، گلهاي قوم خوسا، در حال مرگ هستند) .
در حالي كه ریيس مليگ كيلي سخنراني مي كرد، حاضران ساكت و ساكت تر شده بودند وفكر ميكنم هر لحظه خشمگين تر مي شدند. هيچ كس نمي خواست كلماتي را كه آن روز از زبان او جاري بود ، بشنود. مي دانم كه خودم نمي خواستم اين كلمات را بشنوم .اين سخنان اوبه جاي آنكه مرا تحريك كند، موجب غم واندوه من شد . من اين كلمات را به عنوان اظهار ات ناسزاي مردي نادان مي دانستم كه قادر به تقدير از ارزش تحصيل وفوايدي كه سفيد پوشت ها براي كشور ما به ارمغان آورده بودند ، نبود واظهارات او را رد مي كردند. در آن زمان ، سفيدپوست ها براي من حكم ولي نعمت را داشتند نه ظالم و ستمگر ، وفكر مي كردم رييس مليگ كيلي بسيار ناسپاس است . اين رييس متكبر آن روز مرا خراب كرد. واحساس غروري را كه داشتم با اظهارات سرسختانه خود خرد كرد .
اما بدون آن كه دقيقا بفهمم چرا ، سخنان او به زودي شرو ع به تاثيرگذاري روي من كرد. او تخمي را كاشته بود ، وبا وجود ي كه من اجازه دادم اين تخم مدتي طولاني نهفته بماند، اما سرانجام رشدونمو خود را شروع كرد. بعد ها متوجه شدم كه مردي ناداني كه آن روز در آن جمع بود، من بودم نه رييس مليگ كيلي.
بعد از مراسم ، لب رود خانه رفتم وآب هاي پرتلاطم آن را كه مايلها دورتر به اقيانوس هند مي ريخت نگاه كردم. من در عمرم از آن رود خانه نگذشته بودم وچيز زيادي از دنياي آن سوي آن نمي دانستم، دنيايي كه آن روزمرا به سوي خود مي خواند. تقريبا غروب بود ومن دنياي كودكي ، دنيا روز هاي شيرين و خالي از مسوليت در كيونو ومكهكزوني را پشت سر گذاشته بودم . اكنون يك مرد بودم و ديگر هيچگاه چوب بازي نمي كردم، ذرت نمي دزديدم ، يا از سينه گاوها شير نمي نوشيدم، در سوگ جواني خود بودم. اكنون كه به گذشته مي نگرم مي فهمم كه آن روز من مرد نبودم وسالهاي سال طول كشيد تا واقعا مرد شوم. Ÿ
بقیه در آینده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: