ســـــــعدی و مولانا

شماره ( 223) چهارشنبه (2) ثور ( 1394) / ( 22 ) اپریل ( 2015)
Saadi_2

u1_rumi
به بهانه سالروز سعدی شیرازی
نویسنده: سعید حمیدیان
مولانا در سنجش با سعدي
سخن ما درباره مولانا در سنجش با سعدي است. يعني دو بزرگواري كه هر كدام چونان تاجي جواهرنشان بر تارك فكر، فرهنگ و هنر… قرار گرفته اند. بارها از خود مي پرسيدم و فكر مي كردم كه اگر مولانا و سعدي روزي با هم روبرو مي شدند؛ مولاناي متوفي به سال 672 و سعدي متوفي به سال 691 (مرگ اين دو 19 سال از هم فاصله دارد. اگرچه سعدي از مولانا كوچكتر بود اما اين دو زمان يكديگر را درك كردند) پس از روبرو شدن اين دو چه اتفاقي مي افتاد؟
با هم چگونه برخورد مي كردند؟ به دنبال اين پاسخ مي گشتم و فكر مي كنم كه اگر سعدي با مولانا روبرو شود، بايد بعد از سلام و عليكي مختصر همديگر را معرفي كنند.
آنچه بايد مد نظر قرار داد تفاوت فرهنگي اين دو است. هر كدام از اين دو ويژگي ها و اشتراكاتي دارند. ولي افتراقات اين دو خيلي بيشتر است. برخورد اين دو تكان دهنده خواهد بود. هرچند سعي كنند جانب ادب را نسبت به هم نگه دارند ولي اختلافات بسيار آن دو سريع بروز مي كند.
در زمان ما وجه غالب در بلوك بندي افراد، سياسي است. يعني بيشتر مردم عادت كرده اندافراد را بر اساس گرايش هاي سياسي تقسيم بندي کنند. ولي در قديم تقسيم بندي هاي سياسي اينگونه قوي نبود. فردوسي آرمان سياسي نيرومندي داشت. بابك و بسياري افراد ديگر روزگاران قديم سياسي بودند اما وجه غالب در گذشته تفاوت فرهنگي بود. يعني برخلاف امروز كه وقتي دو نفر به هم مي رسند به دنبال اينند كه طرف مقابل به كدام بلوك سياسي تعلق دارد؛ به دنبال اين بودند كه فرهنگ طرف مقابل چگونه است، چگونه فكر مي كند و خواسته هاي فرهنگي اش چگونه است.
جزو كدام گرايش فرهنگي است؟ علت بروز اختلاف وسيع اين دو هم جهت هاي فرهنگي متفاوت اين دوست.
دو بيت از غزل مولانا و سعدي مي خوانم تا خودتان تفاوت شديد فرهنگي بين اين دو را درك كنيد. اين امرباعث موضع گيري سعدي و ارسال جوابيه دندان شكن به مولانا مي شود.
همانطور كه حافظ به سبب تفاوت فرهنگي و بينش با كسي مثل شاه نعمت ا لله ولي از در مخالفت در مي آيد و آن غزل معروف: آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند / آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند را مي سرايد.
غزل سعدي جوابيه اي عالي و هنرمندانه است. سعدي در واقع طاقت نمي آورد و غزلي عليه مولانا مي گويد.
مولانا مي گويد:
هر نفس آواز عشق
مي رسد از چپّ و راست
ما ز فلك برتريم
وز ملك افزون تريم
زين دو چرا نگذريم
منزل ما كبرياست
اين دو بيت را حتي به صورت سرود هم درآورده اند.
اما سعدي مي گويد:
من آن نيم كه دل از مهر دوست بردارم
وگر ز كينه دشمن به جان رسد كارم
نه تاب آن كه كشم سر ز آستانه دوست
نه احتمال نشستن نه پاي رفتارم
احتمال اينجا معني تحمل مي دهد. اين دو بيت تفاوت شديد و شوكه كننده فرهنگي بين اين دو فرد را نشان مي دهد. همين دو بيت از دو شاعر از يك غزل نشان از درجه تفاوت فرهنگي اين دو مي دهد.
من هنوز هم به دنبال پاسخ سؤالي كه ابتدا مطرح كردم مبني بر اينكه هنگام رويارويي سعدي و مولانا چه اتفاقي مي افتد، هستم.
سعدي فردي است كم سخن، سنجيده و پرمغز گوي و البته لفظ قلم گو؛ چنانچه شايسته يك فرد تحصيل كرده است.
ولي مولانا خيلي تند، به شتاب و شايد از ابتداي سخن شروع به طنز و تمسخر مخالفان مي كند.
همانطور كه مي دانيد زمينه غزل هاي مولانا نوعي تحقير و تمسخر نسبت به افرادي است كه عقايدشان با او مخالف است، خواه تحت عنوان خواجه يا غيره.
سعدي ولي فردي است دانشگاه ديده، زيرا در نظاميه تحصيل كرده است.
مولانا هم تحصيلات علوم ديني دارد ولي سعدي منظبط تر و آكادميك تر تحصيل كرده است. مولانا بيشتر از روي جوشش و علاقه خود به تحصيل ادامه مي داد كما اينكه اگر امروز بخواهم اين دو را شبيه سازي كنيم، سعدي مي تواند شاعري دانشگاه ديده باشد كه رموز ادب و هنجار سخن را مي شناسد، اگرچه آن جوشش ها و خلاقيت هاي خاص مولانا را كه تا مرز اعجاب آور مي رسد، ندارد. ولي به هنجار سخن بسيار اهميت مي دهد.
ولي مولانا انساني است كه در مكتب خود آموخته و مي خواهد هر چه دل تنگش مي خواهد بگويد. به قول خودش هيچ آدابي و ترتيبي نجويد.به قافيه و لفظ و هنجارها نينديشد، چه بسا آنها را هم بشكند.
هنگامي كه اين دو بيشتر با هم سخن بگويند تفاوت ها بيشتر مي شود. ممكن است سخن به ديدگاه هر يك از اين دو درباره تصوف و عرفان برسد.
مي دانيم كه هر دو رسماً از وادي عرفان تأثير گرفته بودند. مولانا عارفي تمام و كمال است، مانند عطار.
اما سعدي كسي است كه صرفاً تأثيراتي از تصوف شامل حال او شده است. البته او نمي توانست از اين وادي بي تأثير باشد. در قرن هفتم هجري، تصوف هنجار رايج فكر و فرهنگ مردمان… بود.
در اين قرون هيچ شاعري نيست كه از تأثيرات تصوف و عرفان بر كنار مانده باشد. به اين اعتبار دو گونه شاعر وجود دارد.
يك دسته مانند عطار و مولانا كه به معناي دقيق كلمه عارفند. دسته ديگر مانند سعدي و حافظ كه فقط از تصوف تأثير گرفته اند.
در حقيقت اگر بخواهيم يكي از تفاوت هاي مهم بين سعدي و مولانا را نام ببريم همين نقطه است. سعدي و حافظ گاهي اوقات با عمل تصوف، اعتكاف و رسوم و آداب و سنن صوفيان مخالفند. سراسر ديوان حافظ انتقاد، طعن و تمسخر نسبت به صوفي است. حافظ و سعدي فقط از تصوف تأثير گرفتند.
به بيان ديگر براي بيان تفاوت اين دو دسته بايد گفت امثال عطار و مولانا همه چيز مكتبشان را در قالب شعر بيان مي كنند. يعني آئين تصوف را از مفاهيم، اصول، آداب، اعمال و تمام كارها و تعليماتي كه يك صوفي انجام مي دهد تا به عرفان برسد يا نرسد؛ همه چيز خود را در شعر نشان مي دهند.
ديوان شعر عطار آئينه اي است از تمام افكار او درباره تصوف و عرفان.
غزل مولانا هم همينطور است. خميرمايه مثنوي او تصوف و انديشه ديني است. غزل مولانا از تمامي انديشه هاي صوفيانه برخوردار است. اين انسان به ايدئولوژي تصوف پايبند بوده و مكتب دارد. حتي آنجايي كه شرح عشق و ارادت او به شمس تبريزي است در چهارچوب ايده هاي تصوف است.
شَطَح از عناصر اصلي تصوف است. اما حافظ هر جا كه شَطَح آورده، آن را مورد تمسخر قرار داده است. سعدي هم به صراحت مي گويد: به صدق و ارادت ميان بسته دار / ز طامات و دعوي زبان بسته دار
در حالي كه شعر مولانا همه طامات است: ما به فلك مي رويم.
مبحث شَطَح بسيار گسترده است. شَطَح از لوازم حتمي تصوف است.
شَطَح عبارتي است كه دو طرف آن تشكيل پارادوكس مي دهند. فرض كنيد: عالم ز تو تهي و هم پُر. دو طرف اين عبارت متضادند و با عقل و منطق عادي هماهنگ نيست. ولي عارف از اين جمله نتيجه مي گيرد و معنايي در سر دارد. عارف عمري در اين راه است كه اين دو با هم تضادي نداشته باشند. ولي از ديد انساني داراي منطق عادي، شطح واجد معني نيست.
شطح گاهي اوقات به مرحله طامات مي رسد…
درون طامات اغلب شَطَح وجود دارد. يعني دو طرف پارادوكسيكال وجود دارد. ولي با دعاوي بزرگتر همراه است. البته بعضي صوفيان اين دعاوي را قبول نداشتند و حتي معتقد بودند نبايد اين عبارات و مدعيات را نزد مردم بيان كرد. زيرا بسياري از افراد جانشان را بر سر طامات از دست دادند.
حافظ و سعدي طامات را بي قيد و شرط نكوهش مي كنند. البته اگر گاهي در بوستان سعدي كه بسيار كم هم است، اين عبارات را ملاحظه كرديد، طامات در معناي منفي اش به کار نرفته است. زيرا طامات در معناي عرف زبان و ادب فارسي به معناي اندرز است اما در ساير موارد، طامات صوفيانه مورد انتقاد و نكوهش است.
سعدي خطاب به مولانا مي گويد كه تو به چه حقي مي گويي ما به فلك مي رويم؟ تو انسان خاكي حقي نداري که اينگونه ادعايي داشته باشي. تو بايد سر فرو بياوري و فروتن باشي. اين سخن سعدي و حافظ است.
حال تصور کنيد انساني صبور، آرام، اهل انديشه مثل سعدي به انساني مثل مولانا برخورد مي كند كه اهل شطح و طامات و پرشور است. نتيجه اين مي شود كه هر دو در مقابل هم موضع مي گيرند. سعدي مي گويد فلاني چه آدم كم سوادي است كه حتي تحصيلات عادي هم ندارد. مولانا هم به سعدي مي گويد تو مثل بچه مدرسه اي ها و بچه دانشگاهي ها با من سخن مي گويي. اينقدر تحصيلات خود را به رخ ما نكش. من از تو بالاترم چون با جوشش دل خودم به اين جا رسيده ام. همانطور كه گفتم اين دو با هم ناسازگارند.
اين خلاصه اي از برخورد دو فرد از دو فرهنگ متفاوت است. من هر چه درباره تفاوت اين دو بيان مي كنم براساس اشعار آنان است. و چيزي جدا از شعر اين دو نفر مطرح نمي كنم.
ما با دو فرد متفاوت روبروئيم. مولانا به طور كامل اهل آزادي انديشه است. او هر چه دلش مي خواهد مي گويد. حد و مرزي در شعر برايش وجود ندارد. حتي جهش هاي ذهني خود و تداعي هايي كه آن ها را تداعي آزاد ناميده اند را روي دايره مي ريزد. مولانا بسياري اوقات از سه كلمه، تركيب خاصي مي سازد. ما در مي مانيم كه چرا اين چند كلمه با هم تركيب شده اند. اما مولانا اين كلمات را براساس تداعي آزاد ساخته و در ذهن خود جاري كرده است.
تفاوت بارز ديگري بين شعر سعدي و مولانا وجود دارد. غزل مولانا دو گونه است. يك دسته غزل هاي واقعي مولانا است. غزل هايي كه با ريتم تند، شاد، كوبنده و طرب انگيز همراه است. اما همه غزل هاي او اينگونه نيست. مولانا بيش از 20 هزار غزل از خود بر جا گذاشته است. اين امر حاصل خلاقيت فوق العاده مولاناست. يك دسته همان غزليات فوق العاده مولاناست. يك دسته همان غزليات تند و كوبنده و شطح ناك است كه در تصوف وجود دارد.
اما او غزل هاي ديگري دارد كه معمولي و آرام اند. مانند غزل هاي سعدي و حافظ..
دكتر شفيعي كدكني وزن هاي شعر فارسي را به دو نوع تقسيم كرده است. اول وزن هاي «خيزابي» که (موجي) تند و جوشان و داراي ضرب و ريتم تند و كوبنده اند. اما اوزاني ديگر وجود دارد كه آرام اند. استاد كدكني نام دسته دوم را اوزان «جويباري» مي گذارد. اين اوزان مثل جويبار آرام و نرم و حركتشان گوش نواز است. مولانا داراي هر دو گونه غزل است. هم داراي غزل هاي خيزابي و هم داراي غزل هاي جويباري است.
به گمان من، مولانا در اوزان خيزابي شناخته مي شود. اوزان تند و شاد و طرب انگيز. او در اوزان جويباري فرد شناخته شده اي نيست. غزل هايي كه در اوزان جويباري سروده از او چهره فرد ديگري غير از مولانا را نمايانده است.
ولي سعدي و حافظ بر عكس اند. اين دو اوزان خيزابي هم دارند اما خيلي كمتر. اين دو بيشتر اوزان جويباري دارند. اين نكته يكي ديگر از تفاوت هاي بارز اين دو شاعر بزرگوار است. اما تفاوت ها بسيار زياد است. قبلاً در مورد تفاوت فرهنگي اين دو شاعر مطالبي عرض شد كه از اخلاقشان ناشي مي شود.
تفاوت بارز بين غزل مولانا و سعدي در اين است كه مولانا و همفكرانش مثل عطار هر چه كه دارند، تمامي انديشه شان را به سلك غزل در آورده و بيان مي كنند. اما سعدي و حافظ فقط در شعرشان و به طور مشخص در غزلشان از نوعي حاصل اخلاق صوفيانه بهره گرفتند. براي چه؟
اين دو شاعر عاشقند. مولانا سخن از عشق مي گويد. سعدي و حافظ هم از عشق سخن مي گويند.
حاصل اخلاق صوفيانه يعني چه؟
در شعر سعدي و حافظ به عشق به عنوان ركن ركين عالم حيات، پيوند دهنده همه ذرات عالم هستي، پيوند دهنده انسان ها، ايجاد كننده رابطه بين عبد و حق بر مي خوريد.
اخلاق صوفيانه هم چيزي نيست جز فروتني، تواضع و خاكساري. بارها از سعدي و حافظ مي شنويم كه خود را مثل ذره اي خاك مي كنند.
حافظ مي گويد: بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم. سعدي هم چنين مي گويد. اين حاصل اخلاق صوفيانه است. سعدي و حافظ نه خود تصوف را بلكه اخلاق صوفيانه را با همه ملحقاتش شامل عقايد مسلكي، آداب و رسوم دريافت كردند. تفاوت مهم و بارز شعر سعدي با مولانا در همين نكته نهفته است.
مي خواهم از تفاوت بارز ديگري بين اين دو صحبت كنم. اگر به تمام تاريخ شعر فارسي بنگريد، دو گونه شاعر مي بينيد. به يك اعتبار خاص شعرا را به دو گونه مي توان تقسيم كرد. نوع اول شاعراني اند كه از عدم دست به خلاقيت مي زنند. از نيست، وجود مي سازند. اين شاعران را شاعران خلاق مي ناميم.
به بحثي کوتاه در پزشکي که به بحث ما هم بي ربط نيست، مي پردازم. در روان پزشكي و پزشكي اصطلاحاتي وجود دارد كه آدميان را بر آن اساس تقسيم بندي مي كنند. البته اين كه چنين انسان هاي بزرگي را تجزيه و تحليل رواني كنيم بسيار مشكل است. زيرا ما در حد آنها نيستيم. اما فقط به خاطر بيان كردن و براساس عقل خودم به بيان آنها مي پردازم.
بعضي افراد دو قطبي اند. يعني افراد در بعضي ماه هاي سال روحيه خاصي پيدا مي كنند و نمي توانند شعر بگويند و حرف بزنند. حالتي مثل افسردگي به آنان دست مي دهد. اما اين افراد وقتي از اين حالت بيرون مي آيند شروع به خلاقيت به نحو عجيبي مي كنند. قصد ندارم بگويم مولانا شخصي دو قطبي بوده است.
البته متأسفانه از زندگي اين بزرگان نوشته اي در دست نيست. اما جسته و گريخته مواردي از زندگي مولانا در دست ماست كه نشان مي دهد مولانا احتمالاً در مواقعي از سال در حالت شبيه افسردگي بوده و وقتي كه به مواقع خوب و خوش احوالي اش مي رسيد ذهنش به طور عجيبي شروع به خلق از عدم مي كرد.
بي ترديد در عرصه فارسي هيچ كس به پاي خلاقيت مولانا نمي رسد. زمين و آسمان در شعر مولانا به هم پيوند مي خورد. شعر او همه كائنات را در بر مي گيرد. مولانا اگر شخصيت دو قطبي نداشته باشد، اهل خلق است.
دسته دوم افرادي اند كه آنها را وسواسي مي نامند. اين دسته خلاقيت دارند ولي جهت خلقشان فرق مي كند. مولانا اگر در زمره دسته خلاق ها قرار مي گيرد، سعدي و حافظ در دسته دوم قرار مي گيرند. دسته اول چيزها را از نيست به هست مي آورند. مضامين شعري را بيان مي كنند كه كسي قبلاً آن ها را بيان نكرده است.
اما دسته دوم آنها را به كمال رسانده و پرداخت مي كنند. كاري را كه دسته اول به خلق آن مبادرت ورزيده بودند، به كمال مي رسانند. مثلاً سعدي و حافظ غزل فارسي را به كمال رساندند نه مولانا. اين دسته كمال بخشند. يعني ايده هاي افرادي را كه خلق كرده اند، پردازش و تقويت مي كنند. در نتيجه كاخي زيبا و بي عيب از شعر بنا مي نهند. چنانچه سعدي و حافظ كردند.
البته اين دو دسته لازم و ملزوم يكديگرند. به طور خلاصه بايد گفت جهان حاصل كنش و واكنش اين دو دسته است. همه چيز جهان را اين دو دسته مي سازند. نه اينكه دسته دوم خلاقيت ندارند. بلكه در جهت هر چه رساتر و زيباتر و قوي تر كردن شعر گام برمي دارند. ولي از ديدگاه علمي اين تقسيم بندي وجود دارد.
پس با دو فرد متفاوت سر و كار داريم. مولاناي خلاق و سعدي كمال بخش.
از اين لحاظ هم آب اين دو كمتر داخل يك جوي مي رود. اما اين دو كار يكديگر را كامل كردند. سعدي كار امثال مولانا را در شعر پارسي به اوج کمال رساند.
اين هم يكي از تفاوت هاي اين دو شاعر است. بين اين دو تفاوت هاي بسياري وجود دارد كه بعضي از آنها بيان شد.
شعر اين دو حاصل تفاوت عقايد، بينش و فرهنگ اين دوست. حال به تفاوت هاي ديگري مي پردازيم. سعدي انساني ساده، آرام، مهذب و مؤدب است. اما مولانا اينگونه نيست. مولانا خدا نكند از خواجه اي متنفر باشد. در غزل هايش ببينيد چگونه درباره او حرف مي زند! همانطور كه مي دانيد قالب غزل بسيار لطيف و عرصه عشق و شور و شيدايي است. ولي غزل هاي مولانا عرصه مبارزه و انتقاد و حتي بد و بيراه گفتن به مخالف است.
در گلستان سعدي و 8 باب آن چه مي بينيد؟ اگر عصاره گلستان را بگيريد؛ فقط يک کلمه است: اخلاق.
اخلاقي مبتني بر بردباري، صبوري، شكيبايي و گاهي اوقات انتظار.
درست برخلاف مولانا كه گاهي اوقات مثل ترقه مي پرد! سخن سعدي براساس مقاومت منفي است. تفکر او تا حدي مسيح گونه است. صبر و متانت و سكوت، ذات حكايات سعدي است.
با مراجعه به حكايات گلستان سعدي مي توانيد به قضاوت بپردازيد. مطمئنم اگر كل بوستان و گلستان را بفشاريم عصاره آن اخلاق و صبر و متانت و توصيه به صبر است. ولي مولانا آدمي زودجوش است و هيجاني. او در حال عصبانيت تصميم مي گيرد.Ÿ
ادامه دارد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s