راه دشـــــــــــوار آزادی – 11

شماره ( 224) چهارشنبه ( 9) ثور ( 1394) / ( 29 ) اپریل ( 2015)

nelsonmandela2
خاطرات نلسون ماندلا
11
ترجمه: مهوش غلامی
بر خلاف اكثر پسرهايي كه در مراسم آن روز مرد اعلام شدند، سر نوشت من اين نبود كه در معادن طلاي ( ريف ) كار كنم . رييس بزرگ اغلب به من مي گفت : ( شايسته نيست كه تو زندگي خود را در معادن طلاي سفيد پوست ها سپري كني و هيچگاه ياد نگيري كه اسم خودت را چگونه بنويسي .) سر نوشت مقرر براي من اين بود كه مشاور ساباتا شوم وبراي اين منظور بايد تحصيل مي كردم. بعد ازمراسم به مكهكزوني باز گشتم اما مدت من در آنجا زياد طولاني نبود، چون بعد از مدتي براي نخستين بار از رود خانه مباشه گذشتم وعازم مدرسه شبانه روزي كلارك بري در ناحيه (انگ گوبو) شدم.
من دوباره خانه را ترك مي كردم، اما مشتاق بودم بيبنم در اين دنياي بزرگتر چگونه زندگي خواهم كرد. رييس بزرگ خودش با اتومبيل فورد با شکوه خود مرا به امتحان ورودي مدرسه كلارك بري قبول شده بودم برد. گوسفندي براي من قرباني كردندوجشن رقص و آواز برپا شد. اين نخستين مراسم جشني بود كه به افتخار من ترتيب داده شده بود واز آن بسيار لذت بردم .در آن مراسم رييس بزرگ يك جفت چكمه كه نشانه مردي بود به من داد وبا وجودي كه چكمه ها را قبلاً واكس زده بودند ، من دوباره آن شب آنها را برق انداختم.
مدرسه كلارك بري درسال 1825تاسيس شده بود و در محل يكي از قديمي ترين هياتهاي تبليغاتي فرقه متديست در ترانسكي قرار داشت. در آن زمان ، كلارك بري معتبر ترين موسسه آموزشي براي آفريقايي ها در تمبولند بود. رييس بزرگ نيز در كلارك بري تحصيل كرده بود و جاستيس نيز در آنجا مشغول تحصيل بود. اين موسسه هم دبيرستان وهم كالج تربيت معلم بود، اما دوره هايي نيز در زمينه آموزش عملي نظير قالي بافي ، خياطي وحلبي سازي داشت.
در طول اين سفر رييس بزرگ درباره رفتار من وآينده ام نصيحت هايي به من كرد. او از من خواست رفتارم به گونه اي باشد كه موجب احترام وافتخار او و ساباتا باشد ومن نيز به او اطمينان دادم كه همين طور خواهد بود. او سپس مطالبي درباره كشيش هريس ، سر پرست مدرسه به من گفت . او توضيح داد كه كشيش هريس بي نظيراست: اويك تمبوي سفيد پوست بود، سفيد پوستي كه در قلبش مردم تمبو را دوست داشت و درك مي كرد…
در مكهكزوني من بامقامات دولتي وتاجران سفيد پوست زيادي ملاقات كرده بودم كه شامل رؤساي ديوان محلي وافسران پليس مي شد. اين اشخاص همه عالي مقام بودند ورييس بزرگ با احترام آنها را مي پذيرفت، اما در رفتارش نسبت به آنها اثري از چاپلوسي نبود وآنها هم نسبت به او رفتاري احترام آميز داشتند. گاهي اوقات حتي مي ديدم كه او آنها را ملامت مي كند اما چنين مواردي بسيار نادر بود . من در بر خورد مستقيم با سفيد پوست ها چندان تجربه اي نداشتم . رييس بزرگ هيچگاه به من نمي گفت كه چگونه رفتار كنم ومن فقط رفتار او را مشاهده وتقليد مي كردم. باوجود اين ، او در ضمن صحبت درباره كشيش هريس براي نخستين بار در مورد چگونگي رفتارم پندهايي به من داد. او گفت من باهمان احترام وفرمانبرداري كه در رفتار با رييس بزرگ داشتم ، بايد با كشيش رفتار كنم.
كلارك بري حتي از مكهكزوني هم با عظمت تر بود . خودمدرسه از مجموعه بيست و خرده اي ساختمان شيك به سبك معماري مستعمراتي تشكيل شده بود كه شامل خانه ، خوابگاه، كتابخانه وسالن هاي سخنراني مختلف مي شد. اين نخستين محلي بود كه من در آن زندگي مي كردم وبه سبك غربي ، نه آفريقايي بود . احساس مي كردم وارد دنياي تازه اي شده ام كه قوانين آن هنوز براي من روشن نيستند.
مابه كتابخانه كشيش هريس برده شديم ودر آنجا رييس بزرگ مرا به او معرفي كرد ومن براي نخستين بار بايك سفيد پوست دست دادم…
در پايان گفتگو ، رييس بزرگ با من خدا حافظي كرد ويك اسكناس يك پوندي به عنوان پول توجيبي به من داد كه اين پول بيشترين مبلغي بود كه تا آن زمان در جيب خود داشتم. من نيز با او خداحافظي كردم وقول دادم كه باعث نوميدي او نشوم.
***
كلارك بري يك كالج تمبو بود كه روي زميني كه نگوبنگوكا، پادشاه بزرگ تمبو بخشيده بود، ساخته شده بود. من به عنوان يكي از نواد گان نگوبنگوكا فكر مي كردم، همان احترامي كه در مكهكزوني به من گذاشته مي شد، در كلارك بري هم در انتظارمن است ، اما بشدت در اشتباه بودم، چون بين من وديگران هيچ فرقي گذاشته نمي شد. هيچكس نمي دانست يا حتي اهميت نمي داد كه من از نوادگان نگوبنگوكاي نامي هستم .رييس شبانه روزي بدون هيچ تعريف وتمجيدي مراپذيرفت و همكلاسي هايم نيز هيچگونه تعظيم وتكريمي نكردند. در كلارك بري بسيار از پسرها از خانواده هاي متشخص بودند ومن ديگر فردي استثنايي در ميان آنها نبودم . اين درس مهمي بود، چون در آن روز ها من كمي مغرور بودم . خيلي زود پي بردم كه بايد بر اساس توانايي هاي خود بيش بروم، نه بر اساس ارث وميراثم. اكثر همكلاسي هايم در ورزش ودر درسهاي كلاس از من جلو بودند ومن بايد در خيلي چيزها به آنها مي رسيدم.
صبح روز بعد كلاس ها شروع شد ومن همراه ديگر همكلاسي هايم از پله هاي طبقه اول كه محل كلاسها بود، بالا رفتم . كف اتاق چوبي بود وبه شكل زبيايي ساييده شده وبرق انداخته شده بود. در اين روز اول من چكمه هاي نو خود را به پا داشتم.
قبلا هيچ نوع چكمه اي نپوشيده بودم وآن روز مثل اسبي كه تازه نعل شده راه مي رفتم. هنگام بالا رفتن از پله ها صداي بلند وو حشتناكي از چكمه ها بلند مي شد وچند بار هم از پله ها افتادم. هنگامي كه وارد كلاس شدم، چكمه ها روي آن كف چوبي براق صدا مي كرد ومتوجه شدم دو دختر كه در رديف اول نشسته بودند با خنده لنگيدن مرا نگاه مي كردند . يكي از آن دو كه زيبا تراز دومي بود، سردر گوش دوست خود كردوبه شكلي كه من نيز مي توانستم بشنوم گفت:( آن پسر دهاتي به پوشيدن كفش عادت ندارد) .
و دوستش هم از اين حرف خنديد. من از خشم وعصبانيت آتش گرفته بودم. نام اين دختر(ماتونا) بود .كمي از خود راضي بود. آن روز قسم خوردم كه هيچگاه با او حرف نزنم. اما بعد كه به محيط عادت كردم( ودر راه رفتن با چكمه ماهر شدم)با او آشنا شدم واو به يكي ازبهترين دوستان من در كلارك بري تبديل شده كه مي توانستم براحتي به او اعتماد كنم واسرار خودم را با او در ميان گذارم وبه ضعف ها و ترس هايم اعتراف كنم، در حالي كه نزد مردها چنين اسراري را فاش نمي كردم.Ÿ
بقيه در آينده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s