راه دشوار آزادی- 13

شماره ( 228) چهارشنبه (6) جوزا (1394) / (27) می ( 2015)

nelsonmandela2
خاطرات نلسون ماندلا
13
ترجمه: مهوش غلامی
در سال 1937 كه نوزده ساله بودم در «هيلد تاون » كالج كليساي وسليان واقع در فورت بيوفورت كه حدود 175مايلي جنوب غربي اومتا تاست، به جاستيس پيوستم . در قرن نوزدهم«‌ فورت بيوفورت »يكي از پايگاه هاي انگليس در طول جنگ هاي موسوم به « جنگ هاي فرانتي ير» بود كه در آن مهاجمان سفيدپوست طي تجاوزات پي در پي قبايل مختلف خوسا را از زمين هاي خود محروم كردند. در طول بيش از يك قرن در گيري ومبارزه ، بسياري از جنگجويان خوسا نظير ماخاندا، سانديل، وماكومبا به دليل شجاعت وشهامت در مبارزات مشهور شدند كه دو نفر اخير در زندان روبن آيلند توسط مقامات انگليسي زنداني شدند ودر همانجاجان سپردند. هنگام ورود من به هيلد تاون جز يك نشانه عمده اثري از نبردهاي قرن قبل نبود: فورت بيوفورت اكنون شهري سفيدپوست نشين بود، در حالي كه زماني فقط قوم خوسا در آن زندگي وزراعت مي كردند.
هيلد تاون كه در انتهاي يك جاده مارپيچ مشرف به دره اي سر سبز قرار داشت ، بسيار زيباتر وگيراتر از كلارك بري بود. در آن زمان هيلدتاون بزرگترين مدرسه افريقايي در زير خط استوا بود كه بيش از يك هزار دانشجوي دختر وپسر در آن درس مي خواندند . ساختمان هاي با شكو ه آن پوشيده از پيچك بود وحياط پر درخت نيز جويك محيط اكادميك ممتاز را به آن مي بخشيد كه دقيقا هم همين طور بود…
مدير هيلدتاون يك انگليسي اخمووچاق به نام دكترآرتو ر ولينگتون بود كه به نسبتي كه با دوك ولينگتون داشت ، مي باليد. در آغاز گردهمايي دكتر لينگتون روي صحنه قدم مي زد وبا صداي بم خود مي گفت: « من از نواد گان دوك بزرگ ولينگون هستم، اشراف زاده ، سياستمدار وژنرالي كه نيروهاي ناپلئون را در واترلو شكست داد وتمدن اروپا – وشما، بوميان –را نجات داد.» در اينجا ما همه با شور و هيجان دست مي زديم وهر يك از ما عميقا سپاسگزار خرسند بوديم كه يكي از نوادگان دوك بزرگ ولينگون به خود زحمت مي دهد وبومياني مثل ما را آموزش مي دهد . اين انگليسي تحصيلكرده ، مدل و الگوي ما بود. ما در آرزوي آن بوديم كه همان گونه كه گاهي به تمسخر مارا صدا مي زدند،« يك انگليسي سياهپوست » شويم. به ما اين طور ياد مي دادند- وما باور مي كرديم – كه بهترين ايده ها متعلق به انگليسي هاست، بهترين دولت، دولت انگليسي و بهترين انسان ، مرد انگليسي است.
زندگي در هيلد تاون سخت بود. ابتدا در ساعت 6 صبح زنگ زده ميشد. ما بايد در ساعت 6و 40 دقيقه براي صرف صبحانه در سالن غذاخوري حاضر باشيم . صبحانه عبارت بود از نان خشك و آب جوس شيرين شده.عكس محزوني از جرج ششم پادشاه انگليس نيز ناظر صبحانه حوردن ما بود. افرادي كه استطاعت خريدن كره را براي صبحانه داشتند، آن را خريداري و در آشپزخانه نگه مي داشتند. من فقط نان خشك مي خوردم.در ساعت 8 صبح در بيرون از خوابگاه در حياط جمع مي شديم و در حالي كه دخترها از خوابگاه خود وارد مي شدند خبر دار مي ايستاديم. تا ساعت 12 و 45 دقيقه در كلاس بوديم ودر اين زمان ناهار مي خورديم كه عبارت بود از كورن فلكس ، شير و لوبيا و گاهي اوقات گوشت. سپس تا ساعت 5 بعداز ظهر درس مي خوانديم وبعد از آن يك ساعت زنگ تفريح براي تمرين وشام خوردن داشتيم . سپس از 7 تا 9شب در سالن مطالعه درس مي خوانديم. در ساعت 30/9 دقيقه برق قطع مي شد.
هيلد تاون از سراسر كشور وهمچنين از مستعمراتي چون با سوتو لند، سوازيلند وبچوانا لند شاكرد مي گرفت وهر چند موسسه اي تقريبا خوسايي بود، اما از قبايل مختلف در آن درس مي خواندند. بعد از مدرسه و در تعطيلات آخر هفته دانشجوياني كه از يك قبيله بودند دور هم جمع مي شدند. حتي اعضاي قبايل مختلف خوسا جدا جدا نزدهم قبيله اي هاي خود مي رفتند مثلا فردي كه از قبيله آمامپوندو بود، پيش ديگر اعضاي قبيله آمامپوندو مي رفت. من نيز به اين الگووفا دار بودم، اما در هيلد تاون بود كه با زا اچارياه مولته ، نخستين دوست سوتو – زبان خود آشنا شدم. به خاطر مي آورم از اينكه دوستي دارم نكه خوسا نيست به خود مي باليدم.
فرانك لبنتله له ، معلم جا نور شناسي ما نيز سوتو- زبان وبين دانش آموزان خيلي محبوب بود. فرانك فردي زود جوش و خوش سيما بود كه باما زياد اختلاف سن نداشت وبراحتي با دانش آموزان دوست مي شد. او حتي در نخستين تيم فوتبال كالج نيز بازي مي كرد واز باز يكنان نمونه بود. اما آنچه كه بيش از همه ما را متحير مي كرد، از دواج او با يك دختر خوسا اهل اومتاتا بود . از دواج دو نفر از قبايل مختلف در آن روزها بسيار غير معمول بود . تا آن زمان هيچوقت نديده بودم كسي با دختر ي خارج از قبيله خود از دواج كند. به ما آموخته بودند كه اين گونه پيوند ها خلاف عرف است. اما با مشاهده فرانك وهمسرش ، فكر من بازتر شد و آن قبيله گرايي كه مرا اسير خود كرده بود متزلزل گرديد وكم كم هويت خود را به عنوان يك آفريقايي ونه تمبو يا حتي خوسا احساس كردم.
خوابگاه ما داراي چهل تختخواب بود و در هر طرف آن بيست تخت چيده شده بود ودر وسط نيز راه عبور بود. سرپرست خوابگاه مرد خوش خويي به نام كشيش اس. اس . موكيتيمي بود كه بعد ها نخستين رييس آفريقايي كليساي متد يست آفريقايي جنوبي شد. كشيش موكيتيمي كه او نيز سوتو – زبان بود ، به عنوان يك مرد روشنفكر وامروزي كه شكايت هاي ما در درك مي كند، مورد تحسين فراوان دانشجويان بود.
كشيش مو كيتيمي به يك دليل ديگر نيز ما را تحت تاثير قرار مي داد: او از دكتر ولينگتون بالاتر بود. يك شب بين دو نفر از مراقب ها در خيابان اصلي كالج دعوا شد. مراقب ها ،‌ دانشجويان مسول جلو گيري از اختلاف بودند، نه تحريك دعوا كشيش موكيتيمي را براي برقراري آرامش صدا كرديم. ناگهان دكتر ولينگتون كه از شهر بر مي گشت در وسط اين هياهو ظاهر شد و ورود اوما را بشدت شو كه كرد…
دكتر ولينگتون خود را به نقطه بلندي رساند و خواست بداند كه چي اتفاقي افتاده است. كشيش موكتيتمي كه سرش حتي به شانه هاي دكتر ولينگتون نيز نمي رسيد ، بسيار محترمانه گفت:« دكتر ولينگتون ، همه چيز تحت كنترل است ومن فردا جريان را به شما گزارش خواهم داد. » دكتر ولينگتون همچنان مصمم و خشمگين است: « خير ، من همين الان بايد بدانم قضيه چيست .» كشيش موكيتيمي نيز سر حرف خود باقي ماند و گفت : « دكتر ولينگتون ، من سر پرست خوابگاه هستم و به شما گفتم كه فردا جريان را گزارش مي دهم و همين كار را خواهم كرد.» همه ما حير تزده شده بوديم. هيچوقت كسي را ، آن هم يك سيا هپوست را نديده بوديم كه جلوي دكتر ولينگتون بايستد وبا او مخالفت كند، بنابراين منتظر بوديم انفجاري روي دهد. اما دكتر ولينگتون فقط گفت: « بسيارخوب» ورفت. در آن لحظه فهميدم… وكشيش موكيتيمي چيزي فراتر از يك فرا ش است و لازم نيست كه يك مرد سيا هيوست بدون قيد وشرط تسليم نظر يك سفيد پوست شودو اهميتي ندارد كه آن سفيد پوست تا چه اندازه عالي مقام است.
كشيش مو كيتيمي در صد د بود اصلاحاتي در كالج ما انجام دهد. همه ما از تلاشهاي او براي بهبود و ضع غذا و رفتار با دانشجويان حمايت مي كرديم. از جمله تو صيه هاي او اين بود كه دانشجويان خودشان بايد مسئول نظم و انضباط با شند. اما يكي از تغييراتي كه او در كارها داد موجب نگراني ما ، بويژه دانشجوياني كه شهري نبودند، شد. به ابتكار كشيش موكيتيمي قرا ر شد دانشجويان دختر و پسر روزهاي يكشنبه با هم در تالار ناهار بخورند. من با اين تغيير بشدت منخالف بودم و دليل ساده آن نيز اين بود كه هنوز در استفاده از كارد و چنگال مهارت نداشتم ونمي خواستم خود را در مقابل اين دختر ان تيزبين ، دستپاچه كنم.اما كشيش موكتيمي كار خود را كرد و ترتيب غذا خوردن مختلط ر ا داد ومن هر يكشنبه گرسنه و غمگين سالن غذا خوري را ترك مي كردم .
با وجود اين از بازي در زمين بازي لذت مي بردم .كيفيت ورزش در هيلد تاون به مراتب بهتر از كلارك بري بود. در سال اول آنقدر مهارت نداشتم كه عضوتيمي شوم ، اما در طول سال دوم دوستم « لاك ندز املا» كه قهرمان پرش از مانع بود مرا تشويق كرد كه ورزش تازه اي را انتخاب كنم :
دوي صحرا نوردي . من بلند قدو باريك بودم و همان طور كه لاك مي گفت ، بدني ايده آل براي دونده صحرا نورد بود. با چند تذكر او ، من ياد گيري و تمرين را شروع كردم. از نظم و تنهايي موجود در اين ورزش كه به من اجازه مي داد از سر و صداي زندگي مدرسه فرار كنم لذت مي بردم . در عين حال ، رشته ورزشي ديگري را در پيش گرفتم كه چندان مناسب من نبود و آن ورزش بو كس بود . من به طور پراکنده یادگيري را شروع كردم وسالها بعد وقتي چند كيلويي به وزنم اضافه شده بود با شوق بيشتري ورزش بوكس را دنبال كردم.Ÿ
بقیه در آینده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s