درویش چرخنــــده

شماره « 229» چهارشنبه « 13» جوزا « 1394» / « 3» جون «2015»

11391236_857017001054870_9017272094851941681_n
ترجمه: پروین پژواک
در زمانهای بسیار قدیم، به تاریخ ۳۰ دسامبر ۱۲۰۷ میلادی پسری در بلاد بلخ آریانا، در سرزمین افغانستان امروز به دنیا آمد. والدین او پسر خویش را جلال الدین، (شکوه و جلال دین) نامیدند.
اولین آموزگار او پدرش بود. او به جلال الدین قرآن کتاب مقدس را آموخت. پدرش برای او در مورد پیامبر اسلام محمد گفت، کسی که در قران «رحمت بر بشریت» نامیده شده است. همچنان پدر به پسر خویش شریعت اسلامی، دانش متداول آن زمان و ریاضی را آموخت.
جلال الدین آموختن دانش و موجودیت پدر خویش را منحیث معلم خویش دوست داشت. هنگامیکه دوازده ساله شد، اخبار ناگوار حملۀ جنگاور مهیب چنگیز و لشکر مغل وی به گوش رسید.
پدر جلال الدین اعضای خانواده و دوستان خویش را فراخواند و آنها به شکل کاروانی بزرگ افغانستان را ترک گفتند. آنها به فارس یا ایران امروز، مصر، سوریه و عربستان سفر کرده و بالاخره در قونیه پایتخت ترکیه ماندنی شدند.
هنگامیکه جلال الدین هژده ساله گشت، ازدواج کرد. خانم وی دختری از سرزمین آبایی اش بود که خانواده او همراه با کاروان آنها از افغانستان مهاجرت کرده بود. مراسم عروسی آنها توام با شادمانی برپا شد و به زودی آندو دارای دو پسر به اسمای سلطان ولد و علاالدین گشتند.
جلال الدین هر روز به داستانهای که پدرش از وطن باز میگفت، گوش فرا میداد و در جلسات وعظ او حاضر میشد. او به پسران خویش آنچه را می آموخت که پدرش به او آموخته بود. روز پنج بار- پیش از طلوع آفتاب، بعد از ظهر، عصر، هنگام غروب آفتاب و شبانگاه – تمام اعضای خانواده به نماز و ستایش خداوند میپرداخت. به زودی جلال الدین شاگردان خود را یافت.
روزی مردی روحانی به اسم سید برهان برای دیدار جلال الدین آمد. او عابدی تارک دنیا بود و در کوهها میزیست. ولی چنان تحت تاثیر جلال الدین قرار گرفت که در قونیه ماند و تمام آنچه را که میدانست به او آموخت. با آنکه جلال الدین در مورد جهان معنوی بسیار آموخت، اما احساس میکرد که خود آن را به تجربه نگرفته است.
جلال الدین اینک سی و هفت سال عمر داشت. او دانشمند علم دین و آموزگاری عابد و محترم بود، ولی تجربۀ درک روح الهی را در درون خویشتن نداشت. او از دانش کتابی لبریز بود، لیکن درون خویش را خالی می یافت. جلال الدین تقریبا از دریافت معلمی که بتواند به او راه را نشان بدهد، ناامید گشته بود.
سپس به تاریخ ۲۹ نوامبر سال ۱۲۴۴ میلادی، او شمس الدین، (آفتاب دین) را که اهل شهر تبریز در شمال غرب فارس شمرده میشد، ملاقات کرد. شمس شخصی عارف و دارای معرفت درک مستقیم بود. او سرزمین های بسیاری را درنوردیده بود، تا شاگردی بیابد که بتواند دانش خود را به او بدمد.
جلال الدین برای سه سال از شمس آموخت. شمس خوبترین معلمی بود که طالب علم میتوانست آرزو کند. او میگفت که به صدای کاینات گوش فرا بده، ذهن خویش را از همۀ افکار خالی کن، تا بتوانی آوای مقدس الهی را بشنوی.
آنگاه شمس ناپدید گشت.
در جریان این سه سال، جلال الدین از شخصی واعظ به آموزگاری روحانی تغییر شکل داد و تولد دوباره یافت. همانگونه که عنکبوت از درون خویش تار لانه اش را میتند، شعر در جان مولانا شگفت. مولانا همواره گویندۀ توانا بود، لیکن اکنون قدرت خلاقه اش با سرودن شعر به زبان دری میتابید. او هیچگاه شعر نسروده بود و پیش از ملاقات شمس، کمتر به آن اندیشیده بود. ولی اکنون که روانش بیدار گشته بود، او آغاز به سرایش اشعاری کرد، که بیشتر آنها را با صدای موزون از بر میخواند. او احساس میکرد دیگر قادر به نظارت از خویش نیست و این روان خلاق او میباشد که مسوول شناخته میشود.
نه شرقی ام نه غربی ام، نه بری ام نه بحری ام
نه ارکان طبیعی ام، نه از افلاک گردانم
نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و سقسینم
نه از ملک عراقِــینم نه از خاک خراسانم
نشانم بینشان باشد، مکانم لامکان باشد
نه تن باشد نه جان باشد، که من خود، جانِ جانانم
دویی را چون برون کردم، دو عالم را یکی دیدم
یکی بینم، یکی جویم، یکی دانم، یکی خوانم
اگر در عمر خود روزی، دمی بی تو برآوردم
از آن روز و از آن ساعت، پشیمانم، پشیمانم
الا ای شمس تبریزی! چنان مستم در این عالم
که جز مستی و سرمستی دگر چیزی نمیدانم
یکی از مشهورترین اشعار مولانا، مثنوی با «ناله نی» آغاز میگردد:
بشنو از نی چون حکایت میکند
و از جدایی ها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند…
مولانا به کمک بیان تصوفی داستان سلیمان را باز میگوید:
زمانی که خیمه زده شد، پرنده ها آمدند تا به سلیمان تعظیم کنند. آنها دریافتند او به همان زبان مفهوم سخن میگوید که دلها با دلها سخن میزند. به عین زبان سخن گفتن، حس شفقت و هم خانواده بودن را بار میآورد. وقتی ما با کسی هستیم که رازهای خویش را به وی اعتماد نمیتوانیم، مانند زندانی در زنجیر میباشیم. بسیاری هندی ها و ترک ها که همدیگر را درک میکنند، به عین زبان سخن میگویند، و بسیاری جفت هندی ها و ترک ها که همدیگر را درک نمیکنند، با همدیگر بیگانه اند. زبان درک دوجانبه است. همدلی بهتر از همزبانی است.
مولانا داستان موسی را چنین بیان میکند:
موسی در سفر بود و ماهی ای را که در نظر داشت برای صبحانه بخورد، گم کرد. او به تعقیب گامهای خویش راۀ رفته را باز رفت و دریافت که ماهی به جریان نهر پیوسته است. او به مقابله با ماهی پرداخت که ناگاه شخصی روحانی به اسم خضر هویدا گشت. همانگونه که شمس روان خلاق را در او بیدار ساخته بود، خضر کوشید تا آن را در موسی بیدار کند.
مولانا از عیسی به عنوان مسیحا، یاد میکرد، به عنوان آموزگاری روحانی که توانایی شِفابخشی بیماران و زنده کردن مرده ها را داشت. مولانا میگفت:
هر یکی از ما مسیحی عالم است
هر الم را در کف ما مرهم است
مولانا به شمس میاندیشید و امید به بازگشت وی داشت. در حالت انتظار مولانا در برابر چشم شاگردانش به چرخش حلقوی پرداخت. روزی وی در بازار سرگردان بود، صدای زرگران را شنید که که طلا را میکوبیدند. مولانا آواز ضربات زرگران را چنین شنید: «ا لله اکبر، ا لله اکبر»، (خدا بزرگترین است، خدا بزرگترین است.)
مولانا چرخید و چرخید. او بی آنکه ایستاده شود، برای سی و شش ساعت به شکل دایروی به دور خویش چرخید تا آنکه به زمین افتاد. آنگاه او به افتخار آموزگار خویش شمس، آغاز به سرایش دیوان شمس تبریزی کرد.
مولانا هنگام چرخش چنان خود را نزدیک به خدا احساس میکرد که آغاز به تعلیم سماع به شاگردان خویش نیز کرد.
آنها درویشان چرخنده نام گرفتند.
شعر مولانا نیز چرخید و چرخید. او در اشعارش، در مورد عشق خداوند و بخشایش خداوند به عنوان هدف کاینات سخن میگفت. او توسط شعر به بیان نقل قولها و حکایات میپرداخت و تفسیر قران را به نظم می آورد… درویش چرخنده که با شعر او به سماع میپرداخت، چون چرخ نخریسی عشق خود را به خدا میتنید.
مولانا اشعار خود را چندچند بیت میسرود. شاگردان او آنها را یاداشت میکردند. حسام الدین چلبی یکی از شاگردان مورد علاقۀ او بیشترین اشعار مولانا را ثبت کاغذ ساخت. ۲۵۰۰۰ مصرع قافیه دار در دیوان «مثنوی معنوی» و ۴۰۰۰۰ مصرع قافیه دار در دیوان «شمس تبریزی» موجود است. مولانا همچنان کتابی را به اسم «فیه ما فیه»، (نشانه های نادیده) به نثر نوشت.
اشعار مولانا با داشتن داستانهای آموزشی در باره خدا، معروف است. یکی از آنها به نام «هیچکس» چنین است:
مردی به دروازه کوبید. …پرسید: کی آنجاست؟ مرد جواب داد: من. …گفت: برو. مرد رفت و در بیابان بایر سرگردان گشت، تا زمانی که به اشتباه خویش پی برد. آنگاه او برگشت و دوباره به دروازه کوبید. …پرسید: کی آنجاست؟ مرد جواب داد: تو. …گفت: داخل بیا. در اینجا برای دو جای نیست.
مولانا میخواست… خدا را در همه جا و در همه چیز ببینند…
در سن شصت و شش سالگی مولانا بسیار مریض شد. او در شب ۱۷ دسامبر سال ۱۲۷۳ میلادی درگذشت. هنگامی که مولانا در بستر بیماری افتیده بود، به شاگردان خویش گفت که این شب عروسی او میباشد، زیرا بالاخره به دیدار معبودش دست مییابد. مولانا به خدا پیوست. در آن شب آسمان قونیه تابش سرخرنگ داشت.
مولانا باری در یک شعر خویش در مورد مرگ سروده بود:
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ، دریغ
به دام دیو در افتی، دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق، فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپردی مگو وداع، وداع
که گور پردۀ جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی، برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب نماید، ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
چرا به دانهٔ انسانیت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پُر برون نامد؟
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
تو را چنان بنماید که من به خاک شدم
به زیر پای من این هفت آسمان باشد
دهان چو بستی ازین سوی، آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
بالای سنگ قبر او نوشته شده است:
بعد از وفات تربت ما در زمین مجو
در سینه های مردم عارف مزار ماست
امروز مولانا در جهان منحیث متصوف ترین شاعری که تا اکنون به دنیا آمده است، شناخته میشود. اشعار الهام بخش و چرخش درویشان نشان میدهد که عشق او به خداوند جاودانی گشته است.
پس از آنکه مولانا به خدا پیوست، شاگرد و کاتب نسخه های خطی او حسام الدین چلبی، به جمعآوری اشعار او پرداخت. پسر مولانا سلطان ولد چون پدر خویش به کار تدریس مشغول شد.
سلطان ولد حلقه درویشان چرخنده را تشکیل داد و سماع را مکمل ساخت. او بود که رنگ خرقه های زیرین را سفید انتخاب کرد. او تعلیمات پدرش را به رشتۀ تحریر درآورد و آرامگاه مولانا را با گنبد سبزرنگ در قونیه بنا نهاد. درویشان چرخنده تا امروز در آنجا به سماع و عبادت میپردازند.Ÿ
Rumi “Whirling Dervish”/A true story from Afghanistan and Turkey/ Written and Illustrated by Demi, Dr. laleh Bakhiar PhD

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: