یک زن و هزار سودا- 10

شماره « 229» چهارشنبه « 13» جوزا « 1394» / « 3» جون «2015»

barbara with fiedel

نوشته: باربارا والترز
مترجم: محمود طلوعی
10
فيدل كاسترو در پايان اين مصاحبه نفس گيري پنج ساعته پرسيد: «شما گرسنه نيستيد؟ نمي خواهيد چيزي بخوريد؟» من و گروه فيلمبرداري همراه هم يك صد ا گفتيم مدتي است كه انتظار چنين سوالي را داريم . چند دقيقه بعد همه ما در آشپزخانه فيدل بوديم و خوداو در ساعت دو بعد از نيمه شب براي ما غذاي لذيذ پخت كه خستگي ما را از تن به در كرد. هنگامي كه خدا حافظي مي كرديم فيدل كاسترو گفت: فردا باهم به « سيراماسترا» خواهيم رفت. چه غذايي دوست داريد برايتان درست كنم؟ … و پيش از اين كه منتظر جواب ما باشد یک غذاي گوشتي را پيشنهاد كرد كه همه با آن موافقت كرديم.
ساعت سه بامداد به هتل بازگشتيم و من از شدت خستگي با لباس به رختخواب رفتم و بيهوش شدم . ساعت 9 صبح با صداي زنگ تلفن بيدار شدم. خود فيدل كاسترو بود كه مي گفت تا نيم ساعت ديگر براي حركت به طرف « سيراماسترا » آماده باشيم . نيم ساعت بعد با كمال شگفتي ديدم كه فيدل كاسترو خود در پشت رل يك جيپ نشسته و در برابر در ورودي هتل منتظر ماست. وقتي از در هتل خارج شدم كاسترو مرا صدا زد و گفت: باربارا. بيا پهلوي من بنشين!… من در برابر چشمان حيرت زده چند توريست خارجي كه در مقابل هتل ايستاده بودند سوار جيپ شدم.
براي رفتن به منطقه كوهستان سيراماسترا ، كه نقطه آغاز حركت هاي انقلابي كیوبا در سال 1953 و مقر نيروهاي چريكي تحت فرماندهي فيدل كاسترو بود، مي بايست نخست به فرودگاه هاوانا برويم و با هواپيماي اختصاصي رئيس جمهور كیوبا به « سانتياگو دوكیوبا» دومين شهر بزرگ كیوبا پرواز كنيم . در فر ودگاه « سانتياگو دوكیوبا» هم دوباره فيدل كاسترو پشت رل يك جيپ نشست و مرا در كنار خود نشاند. سفر ما به منطقه كوهستاني سيراماسترا با همين جيپ و اتومبيل هاي ديگري كه به دنبال ما حركت مي كردند آغاز شد. بازديد ما از اين منطقه جنگي و كوهستاني بيش از شش ساعت به طول انجاميد و در اين مدت دائما از ارتفاعات بالاميرفتيم يا از شيب تند پس از هر نقطه مرتفع به پايين سرازير مي شديم . در تمام اين مدت فيدل كاسترو پشت رل بود و در حين رانندگان با يك دست ، سيگار برگي در دست ديگر داشت و مرتبا دود ميكرد. در چوکی پشت سر ما دو تن از ياران انقلابي او و مترجمش «جوانيتا» نشسته بودند. فيدل كاسترو در ضمن رانندگي نقاطي را كه پارتيزان هاي او در آن مستقر شده بودند و صحنه هاي جنگ بين نيروهاي انقلابي و سربازان دولتي را نشان ميداد و توضيحات او را در باره اين مكان ها و جنگ هاي سرنوشت سازي كه به سقوط ديكتاتوري «باتيستا» در سال 1959انجاميد «جوانيتا» براي من ترجمه مي كرد. فيدل كاسترو گاهي با صداي بلند سرودي را هم مي خواند كه جوانيتا شان نزول و معني آن را هم براي من توضيح مي داد.
در اين سفر كه ميتوانم بگويم جالب ترين و به ياد ماندني ترين سفري است كه من در تمام عمرم كرده ام ، از چند رودخانه كوچك و پر آب هم گذشتيم و فيدل كاسترو اسلحه كمري خود را براي آن كه تر نشود به دست من داد تا آن حين عبور از رودخانه بالاي سر خودم بگيرم. فيدل كاسترو در چند نقطه هم از جيپ پياده شد و نقاطي را كه حين جنگ هاي چريكي در آن پناه گرفته بود به من نشان داد. گروه فيلمبرداري همراه من هم از اين نقاط فيلمبرداري ميكردند كه ضمن گزارش مستندي درباره كیوبا پخش شد و مورد توجه و استقبال فراوان قرار گرفت. سر شب به نقطه اي رسيديم كه پايگاه اصلي نيروهاي انقلابي كیوبا بوده و كابين هاي متعددي داشت. در اين خوابگاه ها تختخواب و دستشويي و حوله هاي تميز ووسايل كافي براي استراحت وجود داشت. تمام شب فيدل كاسترو مي گفت و مي خنديد و با من و همراهانم شوخي ميكرد. او مي گفت به عنوان كارگردان يا تهيه كننده اين برنامه بايد دستمزدي به او بدهيم ، ما گفتيم چنين بودجه اي در اختيار نداريم. گفت اقلا دستمزد رانندگي مرا به من بدهيد.« تام كاپرا» سرپرست گروه فيلمبرداري من پنج دالر به او داد و گفت چون بايد صورت حساب مخارج مان را به اي بي سي بدهيم، رسيد اين پول را امضا كند. تام در روي كاغذي نوشت «پرداختي به راننده فيدل كاسترو پنج دالر». فيدل كاسترو رسيد را امضا كرد و فكر مي كنم تام هنوز اين رسيد و امضاي فيدل كاسترو را به عنوان يادگاري نگاه داشته است.
امروز ، وقتي خاطرات قريب پنجاه سال كار روزنامه نگاري و خبرنگاري و برنامه سازي تلويزيوني خود را مرور مي كنم، سفر به كیوبا و نخستين مصاحبه با فيدل كاسترو را به عنوان يكي از برجسته ترين كارها و خاطرات دوران فعاليت خوددر رسانه هاي امريكايي به شمار مي آورم. من نخستين خبرنگار و برنامه ساز تلويزيوني امريكايي بودم كه با يكي از سرسخت ترين دشمنان امريكا چنين رابطه نزديك و صميمانه اي برقرار كردم. فيدل كاسترو نه قبل از من و نه بعد از من با هيچ روزنامه نگار امريكايي چنين رابطه اي برقرار نكرد و بايد اعتراف كنم برخلاف تصوري كه اكثر امريكاييان از او دارند، من نقاط مثبتي در فيدل كاسترو يافتم و پايداري او را در عقايدش ، هر چند خوشايند ما نيست، مي ستايم.
پخش مصاحبه من با فيدل كاسترو از شبكه سراسري اي بي سي ، با استقبال فراوان روبرو شد و در مطبوعات امريكا نيز انعكاس وسيعي داشت. ولي همان طور كه پيش بيني ميكردم دشمنان زيادي هم در ميان مخالفان سرسخت فيدل كاسترو و كیوبائي هاي مهاجر در امريكا براي من فراهم آورد. من به تبليغ به نفع كاسترو و عقايد كمونيستي او متهم شدم و حتي مورد تهديد مرگ از طرف كیوبائي هاي مهاجر قرار گرفتم. من بيشتر نگران پدر و مادرم بودم كه در فلوريدا مركز سكونت كیوبائي هاي مهاجر زندگي ميكردند. پدرم بيمار بود و در بيمارستان بستري و تحت درمان بود كه اكثر كاركنان آن را كیوبائي ها تشكيل ميدادند. پد رم در پانزده هم اگست 1988 اندكي پس از پخش مصاحبه من در گذشت، ولي من تصور نمي كنم كاركنان كیوبائي بيمارستان در مرگ او مقصر بوده باشند. من براي تشييع جنازه و تدفين او به فلوريدا رفتم . اين مراسم به سادگي برگزار شد و اتفاقي هم روي نداد.
تلفن ها و نامه هاي تهديد آميز چند ماه ديگر هم ادامه يافت. من نگران سلامت دخترم « جكي» هم بودم و نگراني خود را از بابت ربودن او به مديريت شبكه اي بي سي منتقل كردم. براي رفع نگراني من يك « بادي گارد» براي مراقبت و محافظت از دخترم در راه رفت و آمد به مدرسه استخدام شد، تا اين كه پس از گذشت چند ماه تهديد ها قطع شد و زندگي من به حال عادي باز گشت.
من فيدل كاسترو را دو سال بعد ، در اكتبر 1979 ، هنگامي كه براي سخنراني در مجمع عمومي سازمان ملل متحد به نيويورك آمده بود دوباره ملاقات كردم. فيدل مرا براي صرف شام در محل اقامت هيئت نمايندگي كیوبا در نيويورك دعوت كرد. دعوت خصوصي و براي شخص من بود ولي من ترجيح دادم كه چند تن از روزنامه نگاران و اصحاب رسانه هم در اين مهماني باشند. فيدل گفت هر چند نفري را كه ميخواهم ميتوانم همراه خود بياورم ولي تعداد آنها را قبلا به او اطلاع بدهم . از جمله كساني كه به دعوت من و همراه من در مهماني شام فيدل كاسترو شركت كردند ميتوانم از خانم« كاترين گراهام» صاحب موسسه واشنگتن پست ، « هنري گرونوالد » سردبير معروف مجله تايم و « بن برادلي » و « سالي كوين » روزنامه نگاران نامدار امريكا يي نام ببرم. من از برنامه سازان دو شبكه سي بي اس و ان بي سي كه رقيبان من بودند براي حضور در مهماني كاسترو دعوت نكردم و انتشار شايعاتي درباره روابط من با فيدل كاسترو هم امري طبيعي بود.
فيدل كاسترو همان طور كه در ملاقات هاي قبلي مرا تحت تاثير قرار داده بود، در اين مهماني هم روزنامه نگاران مشهور امريكايي را تحت تاثير قرار داد وهمه آنها تصديق كردند كه چهره ديگر ي از رهبر انقلابي كیوبا را در ديدار يافته اند. فيدل كاسترو باهمه مهمانان امريكائيش در اين ديدار گرم و صميمي بود و خودش براي آنها آشپزي كرد. خوراك خرچنگ او واقعا لذيذ و كم نظير بود كه روز بعد با فرستادن يك خرچنگ زنده براي هريك از مهمانان آنرا تكميل كرد و روزنامه نگاران مهمان آن را « ديپلماسي خرچنگ» نام نهادند. بيست و پنج سال بعد ، در سفري به كوبا، و بازبه دعوت فيدل كاسترو براي آخرين بار او را ملاقات كردم. در اين مدت هر سال يك كارت تبريك كريسمس از فيدل كاسترو دريافت ميكردم كه يكي از اعضاي هيئت نمايندگي كیوبا در سازمان ملل متحد شخصا آن را براي من مي آورد. در اين مدت چند بار ديگر هم تقاضاي ملاقات و مصاحبه با فيدل كاسترو را از طريق هيئت نمايندگي كیوبا در سازمان ملل متحد عنوان كردم ، ولي فيدل به دلايلي كه برمن روشن نيست از انجام مصاحبه خودداري مي كرد، تا اين كه سرانجام دعوتي از او براي سفر به كیوبا دريافت داشتم و در انجام اين سفر درنگ نكردم.
فيدل كاسترو در آخرين ملاقات من با او 76 سال داشت و گرد پيري بر چهره اش نشسته بود . او 9 رئيس جمهور امريكا را پشت سر گذاشته بود و هنوز با كمال قدرت بر كیوبا حكومت ميكرد. ملاقات ما در محل اقامت فيدل كاسترو در هاوانا كه « كاخ انقلاب » ناميده ميشد صورت گرفت . فيدل اعتراف كرد كه تحريم اقتصادي امريكا و ممانعت از مسافرت توريست هاي امريكايي به كیوبا لطمه زيادي به اقتصاد كیوبا و زندگي روزمره مردم آن زده است و به شوخي گفت اگر امريكا روزي از محاصره اقتصادي كیوبا دست بردارد ريشش را خواهد تراشيد! فيدل كاسترو از انجام يك مصاحبه تلويزيوني ديگر با من خودداري كرد و به شوخي گفت « اين لطف را در حق من بكن و از فكر مصاحبه با من دست بردار. تو بيشتر از موشك هاي ارتش امريكا سوال براي من در ذهن داري و من جوابي براي آنها ندارم!»
گفتم از مصاحبه تلويزيوني با شما منصرف شده ام . ولي ميخواهم چند سوال خصوصي از شما بكنم . من شايعاتي را كه در باره او در مطبوعات آمريكا منتشر شده بود ، از جمله اين كه او چندين بار ازدواج كرده، پنج پسر و تعداد زيادي نوه دارد و يكي از عروسهايش سه قلو زائيده است عنوان كردم و گفتم درباره اين شايعات چه ميگويد. فيدل گفت همان طور كه در ملاقات قبلي به شما گفتم من حاضر نيستم درباره مسائل خصوصي زندگي خودم صحبتي بكنم.
گفتم« دليل خودداري شما از صحبت در باره زندگي خصوصي تان چيست؟ شما چه چيزي را پنهان ميكنيد؟ » فيدل كاسترو گفت « اين هم حقوق بشر من است. حقوق بشر من اين است كه در باره زندگي خصوصي خودم باكسي صحبت نكنم.»
با سماجت سوالات خود را در اين زمينه دنبال كردم و فيدل كاسترو سرانجام پذيرفت كه فرزندان و نو ه هايي هم دارد. راجع به سه قلوها از او پرسيدم ، گفت من هم راجع به آنها شنيده ام!
فيدل كاستروبا تقاضاي من براي ملاقات با پدر « اليان » پسري كه مادرش هنگام فرار گروهي از مهاجران از كیوبا به طرف امريكا در دريا غرق شد و به تقاضاي پدرش به كیوبا بازگردانده شد، موافقت كرد. موضوع استرداد او به كیوبا به تقاضاي پدرش در سال 2000 سر و صداي زيادي در امريكا به راه انداخت و سرنوشت او پس از مراجعت به كیوبا مورد توجه و علاقه مردم امريكا ، به خصوص كیوبائي هاي مهاجر بود. پدر اليان « خوان ميگل» را با يك موتر دولتي براي ملاقات و مصاحبه با من به هتل محل اقامتم آوردند. پدر اليان گفت پسرش از اين كه به وطنش بر گشته خيلي خوشحال است و عكس هايي از او در مدرسه و هنگام ورزش و مسابقه كاراته به من نشان داد. قبل از مراجعت من از كوبا، فيدل كاسترو كتابي همراه با يك يادداشت براي من فرستاد. كتاب به زبان اسپانيولي و با عكس هاي ديدني درباره ماجراي خليج خوكها تحت عنوان « خاطراتي از يك پيروزي» بود . فيدل كاسترو در يادداشت ضميمه آن نوشته بود: « براي باربارا ، كه پس از گذشت 25 سال هنوز خود را اسير سوالات او در مصاحبه وحشتناكش ميبينم و هرگز نتوانسته ام از آن فارغ شوم ، وعده مصاحبه بعدي ما 25 سال ديگر !… »
نظر شما درباره فيدل كاسترو و افكار و عقايد او هرچه باشد، من او را يك چهره استثنايي و تاريخ ساز ميدانم. در سال 2006 كه در صدد نوشتن اين كتاب برآمدم از بيماري او وعمل جراحي پرخطري كه در پيش داشت آگاه شدم . موضوع بيماري او واين كه در صورت مرگش چه سرنوشتي در انتظار كیوبا خواهد بود هفته ها مورد بحث مطبوعات و رسانه هاي بين المللي بود. فيدل از مرگ نجات يافت و زمام امور كیوبا را به برادرش رائول كه از همرزمان او در انقلاب كیوبا بود سپرد. تلگرافي براي او فرستادم و ضمن آرزوي سلامت و طول عمرش تقاضا كردم پس از بازيافتن سلامت كامل خود با انجام مصاحبه ديگري با من موافقت كند. هنوز پاسخي براي اين تقاضاي خود از فيدل كاسترو دريافت نكرده ام.Ÿ
بقيه در آينده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: