راه دشوار آزادی – 14

شماره ( 230) چهارشنبه (20) جوزا (1394) / (10) جون ( 2015)

Mandela
خاطرات نلسون ماندلا
14
ترجمه : مهوش غلامی

در سال دوم تحصيل در هيلد تاون ، از طرف موكيتيمي ودكتر و لينگتون به عنوان « مراقب» منصوب شدم. مراقب ها مسئوليت هاي مختلقي داشتند و افرادي كه تازه به اين سمت انتخاب شده بودند، ناخوشايند ترين كار ها را انجام مي دادند. در ابتدا من كار سر پرستي گروهي از دانشجويان را بر عهده داشتم كه در طول ساعت كارهاي دستي در بعد از ظهر شيشه پاك كن بودند . من هرروز آنها را به ساختمانهاي مختلف مي بردم.
خيلي زود اين دوره را پشت سر گذاشتم وبه مرحله بعدي رسيدم كه كشيك دادن در شب بود. بيدار ماندن در شب براي من هيچگاه مشكل نبود وبخوبي اين مرحله را پشت سر گذاشتم.
در سال آخري كه در هيلدتاون بودم واقعه اي روي داد كه براي من مانند ستاره دنباله داري بود كه در آسمان شب درخشيد. در اواخر سال بود كه به ما اطلاع دادند« كرون مكهايي » شاعر بزرگ خوسا از مدرسه ما بازديد خواهد كرد. او در واقع مديحه خوان بود ، يعني نوعي مورخ كه تاريخ و وقايع معاصر را با اشعاري كه براي مردمش معناي خاص دارد بيان مي كند.
مقامات مدرسه روز بازديد را تعطيل اعلام كردند و صبح روز مقرر تمام مدرسه از جمله اعضاي سياه وسفيد كادر كاركنان آن در سالن غذا خوري گرد آمدند. اين سالن محل تشكيل جلسات و گردهمايي هاي مدرسه بود. در انتهاي يك طرف سالن نوعي سن وجود داشت كه در ديگر سالن در آنجا بود وبه خانه دكتر ولينگتون باز مي شد. اين در به خودي خود چيز خاصي نبود ، اما از نظر ما در مخصوص دكتر ولينگتون بود چون جز او هيچكس از آن ،‌ وارد سالن نمي شد.
ناگهان در بازشد، ولي فردي كه بيرون آمد دكترولينگتون نبود، بلكه مرد سياهپوستي بود كه پوستين پوست پلنگ بدون آستين پوشيده بود وكلاهي از همان پوست به سرگذاشته بود ودر هر دست نيزه اي گرفته بود. يك لحظه بعد دكتر ولينگتون بيرون آمد، اما منظره مردي سياهپوست با لباس قبيله كه از آن در بيرون آمد بشدت هيجان انگيز بود و توضيح دادن تاثير ي كه روي ما گذاشت دشوار است. به نظر مي رسيد دنيا وارونه شده است. در حالي كه مكهايي روي سن در كنار دكتر ولينگتون مي نشست ، ما بزحمت مي توانستيم هيجان خود را مهار كنيم.
اما وقتي مكهايي از جا بلند شد وشروع به حرف زدن كرد بايداعتراف كنم نااميد شدم. من تصوير ديگري از او در ذهن خود درست كرده بودم و طبق تصورات جواني انتظار داشتم يك قهرمان خوسا مثل مكهايي بايد بلند قدو تندخو باشدو باهوش به نظر رسد اما او به هيچوجه فرد متشخص و متفاوتي نبود وبه استثنا لباسش ، كاملا معمولي به نظر مي رسيد . وقتي به زبان خوسايي حرف مي زد، خيلي به كندي كلمات را بيان مي كرد ولكنت داشت وگاهي براي دريافتن كلمه مناسب مكث مي كرد وبعد از پيدا كردن كلمه آن را خوب تلفظ نمي كرد.
در يك جا براي تاكيد نيزه خود را بالا برد وتصادفا نيزه به چوب پر ده فلزي بالاي سرش خورد وصداي بلندي ايجاد كرد و پرده را تكان داد. شاعر ما به نوك نيزه خود وبعد به چوب پرده نگاه كرد وسپس در حالي كه عميقا به فكر فرورفته بود در طول صحنه به قدم زدن پرداخت . بعد از يك دقيقه از قدم زدن دست كشيد، رو به ما كرد وبا نيروي تازه اي فرياد زد :«اين واقعه-يعني برخورد نيزه به چوب پرده فلزي- در واقع سمبل بر خورد فرهنگ افريقا وفرهنگ اروپاست» او صداي خود را بلند تر كرد وگفت:« اين نيزه نمادي از واقعيت ها وعظمت موجود در تاريخ آفريقاست، سمبل افريقايي ها به عنوان جنگجو ومبارز وبه عنوان هنرمنداست. و اين ميله فلزي نمادي از توليدات غرب است كه ماهرانه ، اما بدون احساس ساخته مي شوند، نمادي از مردم غرب است كه با هوش ، اما بدون روح هستند».
او ادامه داد:« نكته اصلي حرف من تماس يك تكه استخوان با يك قطعه فلز، يا حتي انطباق يك فرهنگ با فرهنگ ديگر نيست. حرف من در مورد بر خورد وحشيانه دو قطب است: قطبي كه بومي وخوب است و قطبي كه خارجي وبد است. مانمي توانيم به اين خارجي هاكه به فرهنگ ما اهميت نمي دهند اجازه دهيم برملت ما سلطه يابند . من پيش بيني مي كنم كه روزي نيروهاي جامعه افريقا در مبارزه عليه اين مداخله گران به پيروزي عظيمي دست خواهند يافت. ما مدتي طولاني واز قديم در مقابل خداهاي دروغين سفيدپوست سرخم كرده ايم اما سر انجام بيدار خواهيم شد واين ايده هاي خارجي را به دور خواهيم انداخت.»
من به زحمت مي توانستم آنچه را مي شنوم باور كنم . جسارت و شهامت او در بيان چنين موضوعات ظريفي در حضور دكتر ولينگتون وديگر سفيدپوست ها براي ما كاملا حيرت آور بود. با وجوداين در عين حال ، كلمات او ما را تحريك كرد وبه هيجان آورد و كم كم بر داشتي را كه از مردهايي مثل دكتر ولينگتون داشتم واو را به خودي خود ولي نعمت خود مي دانستم، تغييرداد.
سپس مكهايي شروع به خواندن يكي از اشعار معروف خود كرد كه در آن ستاره هاي آسمان را بين ملل مختلف جهان تقسيم مي كند. من قبلا اين شعررا نشنيده بودم. او ضمين قدم زدن روي سن، در حالي كه با نيزه اش به سوي آسمان اشاره مي كرد وگفت:« به شما مردم اروپا – فرانسوي ها ، آلماني ها ، انكليسي ها – راه شیري، بزرگترين كهكشان را مي بخشم ، چون شما مردي عجيب هستيد، مملو از حرص وحسادت ، مردمي كه بر سر همه چيز دعوا مي كنند .» او ستاره هاي ديگري را به ملل آسيا، آمريكاي شمالي و آمريكاي جنوبي اختصاص داد وسپس به افريقا پرداخت واين قاره را به ملل مختلف تقسيم كرد وكهكشانهاي بخصوصي را به قبايل مختلف داد. او ضمن خواندن، در اطراف سن مي رقصيد ، نيزه اش را تكان مي داد و صداي خود را پايين مي آورد يا بالا مي برد. ناگهان بي حرك ايستاده وصداي خود را پايين آورد.
او گفت :« اكنون ،شما بياييد، اي خاندان خوسا» ، وبعد آرامي يكي از زانوهاي خود را روي زمين قرار داد ودر آن حالت گفت:« من مهم ترين وبرترين ستارگان ، ستاره صبح را به شما مي بخشم ، چون شما مردمي مقتدر ومغرور هستيد. اين ستاره براي شمارش سالهاست- سالهاي مردانگي .» وقتي آخرين كلمات را ادا كرد ، سرش را پايين انداخت وبه سينه اش چسباند. ما از جا بلند شديم وبه دست زدن وهورا كشيدن پرداختيم. اصلا دلم نمي خواست دست زدن را متوقف كنم. در آ ن لحظه ، نه به عنوان يك آفريقايي، بلكه به عنوان يك خوسا ، احساس غرور مي كردم. خود را مثل يكي از آن مردم برگزيده احساس مي كردم.
من از اين برنامه شوكه ودر عين حال گيج شده بودم . مكهايي از يك موضوع ناسيوناليستي تر وفرا گيرتر يعني وحدت آفريقاشروع كرده وبه موضوعي محدودتر خطاب به مردم خوسا كه خود نيز يكي از آنها بود پرداخته بود. در حالي كه دوره تحصيل من در هيلدتاون به پايان خود نزديك مي شد، ايده هاي نوو گاهي متناقض بسياري در سر داشتم. بتدريج پي مي بردم كه تمام قبايل افريقايي وجه مشترك زيادي دارند، اما در اينجا مكهايي ، شاعر بزرگ ،مردم خوسا را بالاتر از همه قرار مي داد ومي ستود. مي دانستم كه يك افريقايي مي تواند در مقابل يك سفيد پوست بايستد و همتراز او باشد اما من در پي آن بودم كه از سفيدها سودي به من برسد و اين امر اغلب مستلزم تملق و فرمانبر داري بود. مي توان گفت تغيير محور اصلي سخنان مكهايي در واقع به نحوي بازتاب ذهن من بود ، زيرا من نيز گاهي اوقات به عنوان يك خوسا احساس غرور مي كردم وگاهي خود را با همه افريقايي ها خويشاوند مي دانستم . اما در زماني كه در پايان آن سال هيلد تاون را ترك مي كردم، خود را در درجه اول يك خوسا وبعد يك افريقايي مي ديدم.Ÿ
بقیه در آینده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s