بایگانیِ ژوئیه 2015

معادله چند مجهوله جنگ های شمال

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

logo

نوشته : محمد داود سیاووش
معمای انتقال چندین هزار نفر مسلح به شمال و تسلیح و تمویل و اعاشه و اباته و طبخ غذا و اکمالات آنان به دور از رصد نیروهای امنیتی برای مردم گیچ کننده میباشد.
در این جنگ که بیشتر به خاطر باز نمودن کاریدور عبور از دریای آمو به آسیای میانه راه اندازی گردیده فاریاب به مثابه نقطه عطف عبور به بخارا و سمرقند و فرغانه و بدخشان بخاطر عبور به تاجکستان و چین برای مخالفان دولت اهمیت فوق العاده دارند.
دولت افغانستان که با سیاست های ناسنجیده دوره آقای کرزی خود را از حمایت هوایی ایالات متحده محروم ساخته و کدام موافقتنامه مشخص با امریکا در رابطه به استفاده از طیارات بی پیلوت ندارد در این جنگ عملاً یک دست خود را آگاهانه و یا نا آگاهانه بسته است و بدتر از آن لابی های طالبان در درون دولت به بهانه های مختلف در برابر کسانی که علاقه دارند شمال را تصفیه کنند ممانعت ایجاد مینمایند.
چلنج بزرگ جنرال دوستم
ولایات شبرغان، سرپل و فاریاب که از مراکز بزرگ بانک رأی جنرال دوستم در حمایت از دکتر غنی در انتخابات بود اکنون در وضعیتی قرار گرفته که اگر جنرال دوستم جبهه فاریاب را فتح نکند شکست آن همه مناطق شمال هندوکش را تهدید نموده پایگاه اجتماعی جنبش در شمال پایان می یابد.
تحرکات جندا لله و تحریک اسلامی ازبکستان در فاریاب همزمان با گلایه و شکایت خیزش های مردمی از عدم کمک دولت به مردم در مقابل آن و راکد ماندن نیروهای تحت امر لوی درستیز در فاریاب پرسش هایی را میان مردم ایجاد نموده چون از یکطرف دستآورد ملموسی در صحنه جنگ به چشم نمیخورد و از طرفی فرستادن جنرال ملک به عنوان رقیب جنرال دوستم به فاریاب و باقیماندن جنرال دوستم در شبرغان با توجه به تجارب گذشته از کارآیی و همآهنگی جبهه جنگ خواهد کاست. هرگاه جبهه فاریاب توسط دوستم فتح نشود وزنه جنبش در دولت و پایگاه اجتماعی آن در شمال شدیداً آسیب خواهد دید و ساحۀ نفوذ مخالفان تا بلخ، کندز، سمنگان و بغلان گسترش خواهد یافت.
معامله بدخشان
برخلاف ولایات فاریاب، جوزجان و سرپل که تا حدودی از اتحاد و همآهنگی ضد طالب بر خوردار اند در بدخشان به دلایل گوناگون وضعیت طوری انکشاف نموده که یک فرمانده جمعیت اسلامی بیش از یکصد نفر از سربازان خود را از منطقه یی که به چین و تاجکستان نزدیک است به طالبان تسلیم میکند و مغلق تر از آن این تسلیمی ها توسط طالبان رها میگردند.
سر و صداهایی مبنی بر ارتباط داشتن برخی از بزرگان دولت در بدخشان با طالبان و رقابت های معادن آن ولایت این سوال را مطرح میسازد که اگر صف معامله گران پنهان از مدافعان بدخشان جدا نشود سرنوشت بدخشان که کاریدور عبور به چین و تاجکستان میباشد در آیندۀ نه چندان دور چگونه خواهد شد؟
از نظر کارشناسان با در هم شکستن جبهات فاریاب و بدخشان به دست دهشت افگنان شمال هندوکش عملاً به ساحه تحت نفوذ داعش، طالبان و همدستان شان چون اویغور ها و دهشت افگنان آسیای میانه مبدل خواهد شد و افسانه ولایت خراسان به منصه اجرا گذاشته خواهد شد.
در ولایات جنوب
با حمله افراد قوم اورکزی و پنجابی ها به ولسوالی های نوار مرز با پاکستان در ننگرهار و آواره شدن مردم آن محلات و پایان شدن بیرق های سفید و بلند شدن بیرق های سیاه تحت نام داعش آی اس آی این مناطق را تحت ساحه نفوذ خود در آورده چنانکه پیشروی و استحکامات را در نوار مرز آغاز نموده و مناطق جنوب شرقی افغانستان را راکتباران میکند که هیچگونه تحرک برای خیزش های مردمی در میان دولتمردان آن محلات به مشاهده نمیرسد.
یگانه راه حل
باید همه کدرهایی که در هوای سرد ایرکندیشن ها در قصر های کابل لمیده و خمیده اند مانند جنرال دوستم به مناطق شان رفته رهبری قیام های منطقوی را در چوکات دولت بر ضد مخالفان در ولایات سرحدی افغانستان به دست گیرند. هرگاه صدای چند فیر در قله های سالنگ جنوبی و تهدیدات غوربند دست کم گرفته شود با شرایط کنونی همزمان با مسدود شدن راه تنگی ابریشم و ارغندی و لوگر عملاً پایتخت در محاصره قرار گرفته آنگاه حتا این دولتمردان توان زیستن در همین قصرها را نیز از دست خواهند داد.
سرقوماندانی اعلی باید از حالت انفعال برآمده با استفاده از 350 نیروی هوایی امریکا که وارد افغانستان میشود (در حالیکه سخنگوی وزارت دفاع حتا از آن خبر ندارد)، زمینه آن را مساعد سازد که پهپاد ها در جنگ های شمال همکاری نمایند و از طرفی هیئت هایی را به کشور های همسایه در آسیای میانه فرستاده از نیروهای هوایی و جنگ افزار های ثقیل و وسایل ترصد آنان در جبهات شمال کمک مطالبه نماید.
در حالیکه با انفعال و خموشی دولتمردان روحیه پرسونل و مردم هر روز بیش از پیش تضعیف میشود حکومت وحدت ملی به مذاکرات ملا اختر دلبسته آنهم در شرایطی که فرزند ملا عمر عنقریب در برابر ملا اختر قدعلم نموده با جانشینی در منصب ملاعمر همه برنامه های مذاکره با دولت را بر هم خواهد زد.
حکومت وحدت ملی باید از ایالات متحده بخواهد که مانند حملات پهپاد ها بر حافظ سعید، شاهدا لله شاهد و دهها جنگجوی وابسته به پاکستان در مناطق نوار مرز، در شمال افغانستان نیز به کمک نیروهای دولتی در بدخشان، فاریاب، کندز و سایر ولایات برسد. سوالی را همگان می پرسند و هیچکس جواب داده نمیتواند اینست که اینهمه اکمالات سلاح و مهمات به جبهات مخالفان در شمال از کجا صورت میگیرد و در حالیکه پوسته های دولتی بعد از صد فیصد اکمال شدن از قلت مهمات شکایت میکنند چرا ذخایر مرمی مخالفان دولت در شمال هیچگاه به قلت و کمبودی رو به رو نمیشود؟ و اعاشه و اباته چند هزار نفر چگونه از ترصد قوای مسلح به دور میماند؟Ÿ

معیار گزینش کدرها و ارتقا به مقامات در حکومت وحدت ملی

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

Graphic1

گریه بر فابریکه های ویران افغانستان

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

17032011255

هر شهروند وقتی میخواند، در روزگاری نه چندان دور، چند سرمایه دار با احساس افغانستان فقط با سرمایه گذاری 1100 میلیون افغانی در سه مؤسسه صنعتی نساجی توانستند در بالا ترین رقم دستاورد شان در سال 1356 برای 7712 نفر جای کار پیدا نموده و 65.870 میلیون متر تکه نخی و سندی تولید کنند درحالیکه رهبران پس از تشکیل اداره مؤقت تا سال 2015 با مصرف 104 میلیارد دالر نتوانسته اند حداقل همان فابریکات را (پس از ویرانی) دوباره بازسازی کنند این خبر حتا اشک را ازچشمان یک شهروند با احساس میخشکاند.
اینست بی کفایتی، اینست بی صلاحیتی، اینست نمونۀ برجسته یک اداره فرورفته در فساد و اینست واقعه شرم آور و آبروریزی بزرگ این دولتمردان در مقیاس ملی و بین المللی. برای اینکه واقعاً به کنه این فاجعه پی ببرید توجه خوانندگان را به گذشته پر افتخار دیروز و تراژیدی در حال احتضار امروز صنایع افغانستان جلب میکنیم:
***
در رسالۀ جغرافیای صنعتی افغانستان میخوانیم که:
اولین فابریکه نساجی افغانستان که در اوایل مصنوعات دستی تولید مینمود در جبل السراج به فعالیت آغاز نمود اگر چه این فابریکه قبلا در دوره امیر حبییب ا لله با چند پایه ماشین دستی در ساحه 25 جریب زمین تهداب گذاری و به فعالیت آغاز نموده بود امور ساختمانی آن باداشتن ماشین های عصری و اتومات در سال 1312 آغاز و در سال 1316 تکمیل گردید اما از آنجاییکه واردات منسوجات نخی از خارج روز افزون بوده و ارزش آن در سال 1316 بر 90 ملیون افغانی بالغ میگردید ایجاب مینمود تا این صنعت هنوز هم در داخل مملکت توسعه داده شود از این جهت به تاسیس شرکت سهامی نساجی بسرمایه 51ملیون افغانی در ماه ثور اقدام بعمل آمد و فابریکه جبل السراج نیز در سال 1316 در بدل مبلغ 8/1 ملیون افغانی با 72 پایه ماشین دستی آن از طرف دولت بالای شرکت به فروش رسید که البته بعداً به تعداد 50 پایه ماشین اتومات نیز بران افزود گردید و باین ترتیب ظرفیت تولیدی فابریکه که دارای شعب مختلف حلاجی، ندافی نختابی، بافندگی ورنگریری بود با مصرف 200 خروار پنبه به 275 هزار متر تکه نخی که ضروریات را تاحدی مرفوع میداشت افزایش یافت باید گفت که حدود 300 کیلوات برق مورد ضرورت فابریکه (240 کیلوات برای تدویر و 60 کیلوات برای سایر امور فابریکه) توسط فابریکه برق جبل السراج در مجاورت ان تهیه میشد. تعداد مجموعی مامورین و کارگران این فابریکه در سال 1318 به 224 نفر میرسید بهر صورت درحال حاضر فابریکه جبل السراج که در 80 کیلومتری شمال کابل موقعیت دارد دارای 2004 دوک نختابی ، 50 پایه ماشین بافت اتومات و 72 پایه ماشین بافت دستی بوده و از زمان تاسیس الی اخیر سال 1355 در حدود 18280866 متر منسوجات کوره 34927378متر منسوجات رنگه، 839134 دانه روپاک و دستمال 1235415 گده نخ ده پونده را تولید نموده است تعداد پرسونل و کارگران فابریکه به 242 نفر میرسد باین ترتیب چنانچه ملاحظه میشود این فابریکه در جریان دوره فعالیت بصورت وسطی سالانه 1478006 متر منسوجات کوره و رنگه (در اعدد ارایه شده تولیدات منسوجات ساده در دستگاه بافندگی و همچنان دستگاه رنگریزی بصورت جداگانه در نظرگرفته شده اند) و همچنان 34217 گده نخ را بر علاوه بعضی تولیدات دیگر تهیه نموده است.
از آنجاییکه تولیدات فابریکه جبل السراج تمام ضروریات کشور را مرفوع نمیتوانست لذا شرکت نساجی در نظر گرفت تا فابریکه نسبتاً بزرگ نساجی را با در نظر گرفتن امکانات حصول برق آبی و موجودیت مزارع پنبه در منطقه پلخمری تاسیس نماید. بتأسی از ین مفکوره اساس فابریکه نساجی پلخمری در سال 1315 گذاشته شد و در نظر بود تا در سال 1320 به فعالیت آغاز نماید اما در اثر ادامه جنگ جهانی نرسیدن ماشین آلات از طریق اتحاد شوروی، عدم موجودیت متخصصین و کارگران ماهر مورد ضرورت و پترول به تعویق افتاد تا آنکه در اثر قرار داد جدید باکمپنی سکودای چکوسلواکیه بعد از یک وقفه، ماشین های نختابی آن در اواسط میزان سال 1321 و قسمت بافندگی آن در 17 دلو 1321 به فعالیت آغاز نمود و در سال های بعد از جنگ که بحران اقتصادی در جهان وجود داشت یک قسمت احتیاجات مبرم مردم را رفع نمود. این فابریکه در ابتدا با داشتن 15 هزار دوک نختابی و 550 پایه دستگاه غیر اتومات که با استخدام 1600 نفر کارگر و با شانزده ساعت کار روزانه 31500 متر تکه را تولید و سالانه در حدود دو هزارتن پنبه را مصرف مینمود به فعالیت آغاز نمود در حالیکه در سالهای اول از ظرفیت اعظمی آن استفاده به عمل آمده نتوانست و ضمنا پلان انکشافی پیش بینی شده آن که برای نصب 2200 دستگاه بافت و 60 هزار دوک نختابی در جریان ده سال در نظر گرفته شده بود عملی نگردید بعباره دیگر این فابریکه در سال 1322با فعالیت 190دستگاه بافندگی و استخدام 770 نفر کارگر جمعا 7/1 ملیون متر تکه نخی و 81861بندل نخ و در سال 1323 با استفاده از 480 پایه ماشین بافت در حدود چهار ملیون متر تکه و 87803 بندل نخ را تولید کرده بود. در سال 1331 قسمت نختابی وشعبات متممه آن با بکار انداختن 15 هزار دوک نختابی جدید انکشاف نمود، با وجود آنهم فابریکه های پلخمری و جبل السراج حتا در حوالی سال 1335 یعنی آغاز پلان پنج ساله انکشافی نمی توانستند ضروریات کشور را در قسمت منسوجات نخی مرفوع دارند چه در مقابل528/ 17 ملیون متر تکه تولید شده از این دو فابریکه در سال 1334 با ز هم در حدود 11.700 ملیون کیلو منسوجات نخی به ارزش بیش از 544 ملیون افغانی که رقم درشتی را در واردات کشور نشان میداد از خارج وارد شده بود. بتأسی از این واقعیت در نظر گرفته شد تا با مصارف مجموعی 48.8 ملیون افغانی که از آن جمله 28 ملیون آن بعداً در جریان پلان اول انکشافی به مصرف رسید ظرفیت تولید ی فابریکه پلخمری توسعه یابد باین ترتیب بانصب 304 پایه ماشین بافت اتومات تولیدات سالانه این دستگاه که به طور متوسط به 14 ملیون متر تکه و 120 هزار گده نخ میرسید با نصب ماشین های جدید به 22 ملیون متر افزایش یافت که موازی با آن تعداد کارگران این فابریکه نیز در سال 1336 به 2690 نفر رسید البته در مقابل این انکشاف فعالیت تاسیسات نختابی و بعضی دستگاه های بافت دستی فابریکه جبل السراج متوقف گردید فابریکه نساجی پلخمری در حال حاضر دارای 30 هزار دوک نختابی و 1018 پایه ماشین بافت میباشد و از آغاز فعالیت الی اخیر سال 1355 جمعا در حدود 928/ 511 ملیون متر منسوجات کوره و 448/ 2 ملیون گده نخ را تولید نموده بود که حد وسطی تولیدات سالانه آن به 056/ 15 ملیون متر کوره و 71995 گده نخ میرسید تعداد مجموعی پرسونل و کارگران فابریکه بر 3014 نفر بالغ میگردد.
موفقیت این دو فابریکه و ضروریات روز افزون کشور باعث شد تا فابریکه نسبتا بزرگ و دیگری که دارای تمام تسهیلات لازم ازقبیل نختابی ، بافندگی و رنگ آمیزی بود در گلبهار تاسیس گردد. امور ساختمانی فابریکه نساجی گلبهار که نقشه آن توسط یکی از کمپنی های مشورتی سویس ترتیب گردیده بود بواسطه کمپنی هوختیف آلمان بتاریخ 2 ثور 1332 آغاز بتاریخ 2 سرطان 1339 افتتاخ شد. فابریکه گلبهار که موجودیت اراضی بایر، اقلیم گوارا، امکان تولید برق در مجاورت آن، موجودیت تعداد زیاد کارگران و آشنایی آنها به صنعت نساجی بشمول مسافه نسبتاً ناچیز آن با مرکز عوامل عمده تمرکز آنرا در گلبهار تشکیل میدادند اصلا در نظر بود که بانصب 60 هزار دوک نختابی که به 75 هزار نیز توسعه یافته بتواند و دوهزار دستگاه بافت می بایست با دو وقت کار 35 ملیون متر و باکار 24 ساعته 50 ملیون متر پارچه را تولید نماید حالآنکه در ابتدا با 47724دوک تختابی (بشمول 2124 دوک در قسمت کمپل بافی) و 1422 پایه ماشین بافت به فعالیت آغاز نموده بود علاوه بر آن این مرکز صنعتی دارای یک دستگاه مجهز رنگ آمیزی، دستگاه برق و بخار به ظرفیت نهایی 35 تن بخارفی ساعت بافشار 40 اتموسفیر و 2800 کیلوات ساعت برق با دستگاه آب رسانی به به ظرفیت 1200متر مکعب آب فلتر شده و 120 متر مکعب آب نل بشمول ورکشاپ های مجهز ترمیم ماشین آلات وغیره نیز بوده ظرفیت تولیدی فابریکه به بیش ا ز 50 ملیون متر تکه در سال میرسید که از آنجمله 35 ملیون متر آنرا منسوجات ساده و 16 ملیون متر آنرا پارچه رنگه تشکیل میداد مصارف مجموعی احداث این فابریکه به 800 ملیون افغانی معادل 25ملیون دالر میرسید که از آنجمله در حدود6/6 ملیون افغانی ان در جریان پلان اول انکشافی و متباقی در سالهای قبلی به مصرف رسیده بود. بهر صورت با فعال شدن این فابریکه در مرحله اول برای پنجهزار نفر زمینه کار مساعد گردید. بعداً بمنظور توسعه این مرکز در سال 1347 به تعداد 310 پایه ماشین بافت دیگر نیز از اتحاد شوروی خریداری و نصب گردید همچنان خریداری 276 پایه ماشین بافت از اتحاد شوروی دستگاه ندافی وپروسس الیاف مصنوعی به ظرفیت 335 کیلو گرام فی ساعت از آلمان و یک دستگاه جدید نختابی با 7056 دوک از سویس در این اواخر صورت گرفته است.
بهر صورت فابریکه نساجی گلبهار که در حال حاضر دارای 2008 پایه ماشین بافت و 54780 دوک نختابی میباشد از آغاز فعالیت الی اخیر سال 1355 در حدود 692.236 ملیون متر تکه و 1049.7 هزار گده نخ ده پونده را تولید کرده بود که باین ترتیب اندازه وسطی تولیدات سالانه آن به 365/ 43 ملیون متر تکه و 65606 گده نخ میرسد.
البته ناگفته نباید گذاشت که ظرفیت تولیدی سالانه هر سه فابریکه که مربوط نساجی افغان میباشد به 80 ملیون متر تکه رسیده و 6500 نفر کار گر در آنها مصروفیت داشت اندازه مجموعی تولیدات موسسات مربوط این شرکت که سرمایه آن در حال حاضر بیش از 1100 ملیون افغانی می باشد در سال 1353 به 57.360 در سال 1354 به 517/ 57 و در سال 1355 به 60.858 ملیون متر تکه میرسید همچنان در همین موسسات در سالهای فوق بالترتیب 1238، 80402 و 78995 بندل نخ نیز تولید شده بود. سه موسسه صنعتی فوق در سال 1356 با داشتن 7712 نفر کارگردر حدود 65.870 ملیون متر تکه نخی و سندی را بشمول 440 تن نخ تولید نموده بودند. در ین مورد باید اظهار داشت که از ظرفیت تولید ی این موسسات که به سکتور خصوصی ارتباط میگیرند در اکثر سالها استفاده اعظمی بعمل نیامده است بطوریکه تولیدات سالانه آنها حتی درین اواخر معمولا بین70.50 ملیون متر بوده است عدم حمایت دولت از آنها هم چنین تجارت غیر مجاز اموال مشابه از کشورهای خارجی را میتوان در ین رکود موثر دانست با وجود آنهم اندازه مجموعی فروشات نساجی افغان که در سال 1351 به 962.95 ملیون افغانی میرسید در سال 1352 به 1198.82 ملیون افغانی افزایش یافته بود.
درزمره تاسیسات صنعتی فوق فابریکه گلبهار بزرگترین فابریکه بوده در سال 1352 در حدود 48.99 فیصد منسوجات نخی ، صد فیصد منسوجات 68.87 فیصد نخ و 50 /23 فیصد برق تولید شده در هر سه موسسه را تولید نموده بود.Ÿ
بقیه در آینده

در عصر نان خوردن به نرخ روز و لباس پوشیدن به رنگ روز

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

کوه بچه
هر مرحله از تاریخ ویژگی خود را دارد که متناسب به آن جریانات سیاسی، اجتماعی، مدنی و فرهنگی با شعار های همان روز در جاده زمان حرکت میکند.
در دوران استبداد، مشروطیت شعار جذاب بود، در دوره جهان دو قطبی راه رشد سرمایه داری یا غیر سرمایه داری و بازار آزاد یا تقویه سکتور دولتی شعار های جوان پسند بودند، این شعار ها از دهه چهل تا سقوط حکومت نجیب روشنفکران چپ و راست و میانه را به دنبال خود کشاند، در دوره طالبان شعار امت مسلمه از افریقا تا شرق میانه و پاکستان پای تندروان را به محور امارت اسلامی کشاند و حتا اسامه بن لادن به ملاعمر بیعت کرد، اما پس از سقوط طالبان در وجود اختلاط و ائتلاف کاذبی از نیروهای چپ و راست و میانه و افراطی و تفریطی قانون اساسی در افغانستان به تصویب رسید که از نظر حقوق و آزادی های مدنی مردم و اساسات تفکیک قوای ثلاثه نظام یکی از بهترین قوانین اساسی افغانستان میباشد؛ اما تراژیدی بزرگ این دوره آن بود که از اداره مؤقت تا کنون سازندگان و گردانندگان نظام و حتا تصویب کنندگان در بسیاری موارد به آنچه خود تصویب کرده و یا در روایات رسمی و شفاهی ابراز میدارند مقید نیستند و در بسا حالات آنانیکه چرخه های نظام را بدست دارند خود را مقید به رعایت و پابندی احکام قانون اساسی نشان نمیدهند.
در دوره حکومت های مؤقت، انتقالی و دو دوره انتخابی خط اصلاح طلب، محافظه کار و تندرو در دولت قصداً مشخص نشد و همه تحت یک چتر و یک رهبری به شیوۀ تائیدی (تو هم راست میگویی-تو هم راست میگویی) جمع نگهداشته شدند. ثبت تعداد کثیری از احزاب در وزارت عدلیه با پیشوند یا پسوند دموکراسی، اسلامی، مردمی، وحدت، اتحاد و غیره، عدم رعایت احترام به تصامیم پارلمان از طرف حکومت، عدم رعایت تفکیک قوای ثلاثه، رهبری ادارات سرپرست بدون تصویب پارلمان، تدویر رسواترین انتخابات ریاست جمهوری جهان در افغانستان، عدم تعریف متحد و مخالف و دوست و دشمن در سطح ملی و بین المللی، یکه تازی و قانون شکنی رهبران، تقسیم قدرت به شکل میراثی میان نیروهای دور میز به شکل غنیمت، نبود دیدگاه واحد در زمینه های اقتصادی، سیاسی و نظامی پیامد های وحشتناکی را برای افغانستان به ارمغان آورد.
نشستن چهره هایی با دیدگاه های دیوبندی، جامعه الازهر، مائویست، سویتست دیروز، پیروان خط امام، سیکولار، فعالان مدنی، طالبان باز نشسته، کسانیکه حملات انتحاری را از نظر شرعی رد نمیکنند، نظامیان، احزاب فاشیست، سکتریست، بنیادگرا و میانه رو در اطراف آقای کرزی برای موصوف این غرور کاذب را بخشید که گویا در محوریت ملت واحد قرار گرفته و در مرکزیت سیاست رهبری اداره آن جهان از هند سیکولار تا پاکستان بنیادگرا، تا چین کمونیست، روسیه و ایران ضد امریکا، امریکای ضد ایران، حکومت بنیادگرای سعودی، ترکیه اخوانی، انگلستان سلطنتی، فرانسه میراث دار ژاکوبن ها و بوربن ها و آلمان و ایتالیا و جاپان و… سر تعظیم فرو آورده در ائتلاف جهانی از وی فتوا میگیرند. غافل از آنکه در این محوریت غیر متجانس در سطح ملی و بین المللی هرکس برای مطلب خود دلبری میکرد.
بنیادگرایان رهبری نظام را به گروگان گرفتند، طالبان خود را از سطح یک گروه شورشی تا نیروی موازی نظام در سطح جهان ارتقا بخشیدند، رابطه برادرانه اقوام به تیره گی کشید و ماشین دولت به وسیله سود جویی و زر اندوزی افراد و اشخاص مبدل گردیده به اصطلاح اشپلاق چور زده شد. در سطح جهانی یکطرف از آخوند های ایران بکس های پول گرفته شد و از طرف دیگر به دهان مردم در داخل بخاطر گفتن کلمه دانشگاه سنگ چکیده شد، با پاکستان در برابر یکهزار راکت خموشی اختیار شد و قرارگاه های دهشت افگنان در خارج مرز و در پاکستان قلمداد شد اما هنگامی که امریکا خواست بر مراکز دهشت افگنان در پاکستان حمله کند رییس جمهور اظهار داشت که او در کنار مردم پاکستان قرار خواهد گرفت. در رابطه با سیاست خارجی با امریکا با بوش رفاقت با اوباما مخالفت، با کرستال و خلیلزاد دوستی و با هولبروک دشمنی آن هم به شکل شخصی در پیش گرفته شد و با رهایی گروهی طالبان از زندان ها و سر صدای مخالفت با عملیات شبانه و بمباران هوایی فضای سیاسی برای سربلند کردن دوباره طالبان آماده شد، در حالیکه طالبی را که حکومت ملا برادر خود میخواند حاضر نشد با هیئت اعزامی دولت در پاکستان حتا مصافحه کند و همان طالبانی که با برادر خواندن آنان روحیه و مورال قوای مسلح در هم شکسته بود یکی دکاندار کویته بر آمد و دیگری از طریق پاکستان و چین و امارات و غرب وارد معامله و مصالحه شدند که نجار دولت پشت دروازه مذاکرات ماند.
در انتخابات اخیر ریاست جمهوری کمیسیون انتخابات طوری تشکیل شد که آخرین میخ را بر تابوت دموکراسی در افغانستان کوفت و با تشکیل حکومت وحدت ملی بدون اعلان نتایج انتخابات و در خلای قانون اساسی عملاً قدرت را میان نیروهای مسلح داخلی تقسیم کرد. با گزافه هایی چون هفت میوه خوردن پس از 2014، علف خوردن و دفاع از وطن کشور طوری به ورطۀ هولناک قرار داده شد که پاکستان اکنون از جنوب به خاک افغانستان پیشروی مینماید، دهشت افگنان شمال را تخته خیز و مجمر آتش مبدل کرده اند، ایران طالبان را به آغوش میکشد و در شرق افغانستان بیرق های سفید به سیاه مبدل میشود اما در کادر دولت افغانستان کسی نیست که از گلویش آتش حب وطن و دفاع از تمامیت ارضی، استقلال و حاکمیت ملی برون آمده و دشمن را بجایش بنشاند و همگی مصروف خنجر زدن از عقب به نیروهای مسلح میباشند.
یکی از دلایل عمده عدم کارآیی دستگاه حاکم آنست که تیم ها بر اساس برنامه ها و وجوه مشترکات مرامی تشکیل نشده، بنابران پس از به قدرت رسیدن و یا در قدرت شامل شدن اولین زورآزمایی تضعیف کننده این اتحاد ها با به جان هم افتادن به نمایش گذاشته میشود و رهبران و سرکردگان تیم ها چه بسا به سان معامله گران بازار اسعار کسانی را که به قیمت بلند خریده اند در مواردی به بهای ارزان از دست میدهند و افرادی را که به بهای ارزان خریده اند در جایگاه بلند قرار میدهند.
روشنفکر، شبه روشنفکر و کهنه روشنفکر افغانستان اکنون فقط یک نقطه ضعف و پاشنه آشیل مشترک دارد که برای آنان به هر قیمت و به هر شرط رسیدن به قدرت و ماندن در دولت هدف غایی و نهایی میباشد. اینجا دیگر سخن از مکتب های سیاسی و برنامه های کاری و اهداف برنامه یی لیبرال، محافظه کار، رادیکال و غیره مطرح نیست و این روشنفکر حاضر است همه کتابهای مکاتب سیاسی و شعار های متفکران را به قیمت کاردار شدن درکدام سفارت بسوزاند و نابود کند.
در آمد و شد چند مرکزی که محل تلاقی و ملاقی این بیزنس مینان و جهیز گران سیاسی میباشد هیچ مرد متفکری را به صفت راوی و منادی کدام مکتب تفکر نمیتوان دید که بر مسند و صدر مجالس تکیه زده باشد و اکثر شان کسانی اند که به غیر از بازی های عرفی به قول معروف گپ دادن آدم ها و به جان زدن حریف ها حتا توان چند دقیقه صحبت پیرامون اوضاع نظامی سیاسی کشور را ندارند.
اگر دیروز ما را سیاست های دیکته و فرمایشات و اقتباس های سیاسی کتابی برباد داد امروز کشور در رهن روزمره گی کسانی میباشد که در اتاق شان یک الماری مخصوص دارند که در آن یک پکول، یک کلاه پیک، یک لنگته و پیراهن و تنبان گیبی، یک چپن یا جیلک، یک نکتایی و یک دست دریشی لوکس را همزمان نگهداری مینمایند و مطابق رنگ روز و ایجاب آب و هوای سیاسی هر روز آن را به بر کرده در برابر مردم عشوه و کرشمه مینمایند.Ÿ
واعظان کین جلوه بر محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
وای وای از دست سرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مُهره را به دُر برابر میکنند

فردوســـی زنده است

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

ferdowsi
داریوش رجبیان
نیکولاس جابر یک نویسندۀ جوان و ماجراجوی انگلیسی است که سال ۲۰۰۱ میلادی از ونیز به آفریقا سفر کرده بود تا یک نامۀ بازمانده از قرون وسطا را به آرامگاه یک پادشاه اتیوپی برساند، با این باور که مخاطب آن نامه همانی بوده که اکنون صدها سال است که زیر خاک خفته‌است.
اکنون این جوان ماجراجو به کشورهای ایران و افغانستان و تاجیکستان سفر کرده و با داستانی پرماجرا و حذاب برگشته‌است. او در نوشته‌ها و مصاحبه‌هایی که پس از این سفر هيجان‌انگيز منتشر کرده، گویی وظیفۀ یک پیک را به دوش گرفته تا پیامی هزارساله‌ را به مخاطبش برساند. پیامی را با این مطلع معروف که:
ایا شاه محمود کشورگشای / ز کس گر نترسی بترس از خدای
صرف نظر از اختلاف دیدگاه‌هایی که در مورد این گلایۀ منظوم میان صاحب‌نظران جریان دارد، نیکولاس جابر با اعتقاد کامل به رنجیدگی فردوسی از قدرناشناسی سلطان محمود غزنوی، مأموریتی را انجام داده‌است که تا کنون احتمالاً کسی جرأت انجامش را نداشت. هرچند برخی به نسبت این شکوائیه به قلم ابوالقاسم فردوسی شک دارند، جابر به باور شایع در میان مردم سه سرزمین پارسی‌گو تکیه کرده‌است که با چندین روایت، داستان این رنجیدگی را تعریف می‌کنند.
برداشت های نیکولاس جابر از سفرهایش به ایران، افغانستان و آسیای میانه
نیکولاس جابر سال‌ها پیش، زمانی که دانشجوی رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه اکسفورد بود، پاره‌هایی از داستان رستم و سهراب فردوسی را خوانده بود. آن زمان از زندگی و شخصیت و کار سترگ فردوسی اطلاع اندکی داشت. طول هشت ماه اقامت در تهران جابر دریافت که هزار سال پس از پایان سرایش شاهنامه هم آثاری از این اثر بی‌زوال را می‌توان… ردیابی کرد. وی که برای آموختن زبان فارسی به ایران رفته بود، هدف سفرش را تغییر داد و تصمیم گرفت شکوائیۀ فردوسی را روی نواری ضبط کند و در غزنی، کنار پیکر خاک‌شدۀ سلطان قدرتمند دوران فردوسی، آن را پخش کند و انتقام فردوسی را از قدرناشناسی محمود غزنوی پس از هزار سال بستاند.
میزبان نیکولاس جابر در تهران، یک استاد فرهیختۀ دانشگاه و شیدای شاهنامه و فردوسی، نقشۀ این جوان انگیسی را نجیب، اما جنون‌آمیز می‌دانست. و همین طور دیگر دوستان و آشنایانش در ایران او را از سفر به غزنی برحذر می‌داشتند، با این توضیح که محمود غزنوی در پایتختش همچنان عزیز و ارجمند است و بعید نیست که دوستداران متعصب محمود یک شیدای فردوسی را «لت و پار کنند».
گوش نیکولاس بدهکار این هشدارها نبود. او راه‌بلدی افغان کرایه کرد، پکول (کلاه افغانی) به سر گذاشت و حتا نحوۀ راه رفتن یک مرد افغان را از «حسن‌گل» (راه‌بلد) آموخت و از مشهد به هرات و از آن جا به غزنی راه افتاد. هویت تازۀ او برای ناآشنایان، «عباس، یک تاجیک جنگ‌زدۀ عاجز کر و گنگ» بود که به نیت شفا به پیشگاه محمود غزنوی می‌رفت. حسن‌گلِ زرنگ برای چشمان آبی‌ «عباس» هم که نژاد فرنگی‌اش را لو می‌داد، توجیهی بافته بود: پدر عباس نورستانی بود و چشم آبی میان مردم نورستان نادر نیست.
کوتاه‌سخن، «عباس» هر چه ترفند بلد بود، به کار برد، تا گلایۀ هزارسالۀ فردوسی درست بر سر خاک محمود غزنوی از قول یک شاهنامه‌خوان از ایل بختیاری پخش شود.
اگر سفرگفته‌های نیکولاس جابر تنها شرح همین ماجرا بود، باز هم جلب توجه می‌کرد. اما گریزهایی که نویسنده به پیشینۀ سرزمین‌های پارسی‌گو زده، از یک داستان بامزه و طنزآلود، یک روایت آموزنده و جذاب تاریخی ساخته‌است. با این که در کانون سفرنامه، فردوسی و شاهنامه‌اش قرار دارند، نویسنده کوشیده‌است خوانندۀ انگلیسی را با چهره‌های برجستۀ دیگری – از رودکی و مولوی و خیام گرفته تا فروغ فرخزاد و سیمین دانشور و ایرج پزشکزاد و ولی صمد (تاجیکستان) – هم تا حدی آشنا کند. به هر دوره‌ای از سرنوشت ایران که پرداخته، از شاهان دوران و سامانۀ فرمان‌روایی‌شان هم یاد کرده‌است.
… به منظور ردیابی حضور فردوسی در جامعه‌های فارسی‌زبان، جابر به جز تهران و اصفهان و مشهد و هرات و غزنی، به مرو و سمرقند و بخارا و خجند و پنجکنت و دوشنبه هم سفر کرده‌است و در همه جا شاهد زنده بودن فردوسی بوده‌است: در تابلوهای نقاشان جوان تهران، در آثار نویسندگان هراتی، روی در و دیوار و در خیابان‌های دوشنبه، در سرودهای آوازخوان‌های دوره‌گرد بازارهای خجند. در جایی فردوسی نماد مقاومت خودجوش مردمی است و جایی دیگر، ابزار سیاسی ملت‌سازی، اما همه جا، از دید نویسنده، فردوسی جزء لاینفک هویت ملی کشورهایی است که زمانی یکپارچه بوده‌اند.
نویسنده در هر سه کشور دنبال شباهت‌هایی میان زندگی فردوسی و زندگی همزبانان کنونی‌اش می‌گردد و بارزترین مانندی را ادامۀ پیگرد نویسندگان دیگراندیش می‌داند که به باور وی، طی هزار سال گذشته تغییر نکرده‌است.
در گزارش تصویری این صفحه نیکولاس جابر در بارۀ حضور فردوسی در فرهنگ‌های سه کشور پارسی‌گو صحبت می‌کند. بیشتر عکس‌های این گزارش متعلق به نیکولاس جابر است.Ÿ

یــــــورش

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

نویسنده: سگرون شریواستوا
مترجم: ذبیح ا لله آسمایی

سیما که درچوکی عقب موتر با برادرش نشسته بود ، رویش را به طرف او دور داده گفت :
«باز باران میباره.»
امان گفت:
«صبح هم به اندازه کافی میبارید.»
سیما با خود گفت که هر روز رخصتی در نانیتال باران میبارد. دشواری راه کوهستانها ، خوردن غذای اروپایی در هوتل و شوخیهای امان برادر خوردش سفر را جنجالی میساخت ؛ در حالیکه در آیینه عقب نما چشمهای پدرش را میدید ، گفت :
«امیدوارم که قبل از بارش به پانت نگر برسیم.»
پدرش او را با چشم فهمانده گفت :
«بلی، سیما، من بیشترین تلاشم را میکنم.»
سیما میدانست؛ زیرا پدرش دریور خوب بود. فقط آسمان او را میترساند. گویی که آسمان برسر کوهها پایین شده باشد. به طرف چپ او یک کتله ابر سیاه تشکیل میشد. دراین وقت برادر سیما در افکار او داخل شده گفت :
«های ، از گپهای اخیر خبر داری؟»
دستهای برادرش پاکت سوم چپس را میپالید. سیما به آرامی پاسخ داد :
«بلی ، کدام گپها؟»
واما سیما به طرف برادر خود ندید. همین کافی بود که صدای خوردن اورا بشنود.
سیما درختان بلند را در دو طرف سرک تماشا میکرد. چقدر به سرعت از آن میگذشت. وقتیکه باد بر شاخچه های آنها تصادم میکرد، برگهای خشک از آن پایین می افتاد.
مادر سیما که در سیت مقابل نشسته بود ، فریاد کشید :
«بیبین ، بیبین»
پدر سیما شتریگ موتر را محکم گرفت و به حوصله مندی جواب داد :
«آرام باش ، مه تورا زنده به خانه میرسانم.»
مگر سیما متیقن نبود. اکنون آسمان تاریک شده بود و قطعات ابر سیاه بالای سر آنها قرار داشت. چند قطره سرگردان از بالا فرود می آمد و بعد از تصادم بر شیشه مقابل موتر تیت و پاشان گردید. مادر سیما هشدارداد که :
«روهن ، احتیاط کو.»
سیما با قهر از سیت موتر محکم گرفت و امان باز شوخی کرد وبا خود خندید. او فریاد کشید:
«اوه ، چرا کسی خنده نمیکنه؟ و علاوه کرد:
«اینجه کسی حس شوخی نداره.»
وباز پاکت دیگر چپس را باز کرده به مادرش تعارف کرد.
مادر دستش را دور کرد و هشدار داد که:
«روهن، آهسته برو»
اودر حالیکه دندانهایش را میخایید ، پاسخ داد :
«مه میخایم که تپه پشت سر بانه .»
او هنگامیکه از نشیب دومی با احتیاط میگذشت ، درمقابلش با آب مواجه شد که پدر سیما یک باردیگر موتر را سرعت داد تا راسا از آن بگذرد. چند قطره باران برروی شیشه مقابل موتر اصابت کرد. سیما با خود گفت که چرا پدرش چراغهای موتر را روشن نمیکند؟
«آنجا پایانترسایه دو آدم مالوم میشه. دوسایه اس یا سه؟»
سیما چشمهای خودرا تیزتر ساخت تا خوبتر ببیند که چیست ، سایه گرگها یا پلنگها؟ دراین بخش تپه گرگها وجود داشت. به این ترتیب پدرش را گفت :
«پدر ، ببین»
پدر پاسخ داد :
«بچیم ، مه اورا دیدیم. شاید آهو باشه.»
بعد چراغها را روشن ساخت تا بترسد. نور چراغهای موتر بالای سرک پاشیده شده بود. اکنون سیما میتوانست… سایه را که در مقابل او نمایان شده بود ، به آسانی ببیند. سیما بازوی برادر خودرا محکم گرفته ، گفت :
«امان ، آنها آهو نیستن ؛ بلکه آدمها اس.»
مادر باخودگفت:
«راس میگه ، اونا سرکه گرفته ، اونه طرف ما میاین که ما ره ایستاد کنه. روهن صبر کو ،اونا چیزی میخاین»
امان فریاد کشید و به طرف سیت پدر و مادر خود را پیش کشید :
«مه میفامم که اونا چی میخاین ، اونا پیسه میخاین . پدر ، موتره ایستاد نکو.»
مادر چیغ زد:«اوه خدا ، روهن ، روهن»
امان پدرش را رهنمایی کرد:«پدر ، ایستاد نکنی. شاید اونا پیش خود تفنگ یا ماشیندار داشته باشه. باید ایستاد نکنی. ما را از بین خات برد»
سیما فریاد کشید:
«پدر ، اونا هیچ نمیکنن.»
و امان تاکید میکرد که:«آنها همیشه کارهای خراب میکنن ، مگم ده فلمها ندیدی؟ اونا حمله میکنه . پدر ، تیز برین ، راسا تیر شوین.»
پدر شترنگ موتر را محکم گرفته بود و به پیش میدید. نور چراغها لرزان لرزان تقریبا به هردو آدم رسیده بود.
آنها دستمالها را بر گردنهای شان پیچانده بود ، که انتهای دستمالها برشانه هایشان افتیده معلوم میشد. آنها صدا میکردند ، بیباکانه بادستهای شان اشاره میدادند و تفنگهای شانرا بلند میکردند. درین وفت سیما به آرامی گفت که :
«تفنگ نیس ، اونا چوبهای درازه در دست گرفته ، مگم چرا چیغ میزنن؟»
امان کنایه امیز گفت :
«راهزنان برای چی چیغ میزنن. پدر ، تو باید از آنها زود تیر شوی.»
پدر پذیرفت:
«بلی ، امان درست میگه. آرام بشینین.»
درحالیکه سیما انگشتانش را در سیت موتر فروبرده بود به گوشش رسید که برادرش میگوید، «تیزتر ، تیزتر» و مادرش میگوید که «نی روهن ، نی»
روشنی چراغها به روی راهزنان کاملا افتیده بود. سیما به چشمها و چهره های پریشان آنها، در حالیکه چوبهای دراز به دست داشتند ، خیره شده بود. آنها فریاد میکشیدند :
«توقف کنید ، توقف کنید. موتره ایستاد کنید یا …»
سیما صدای آنها را در حالی میشنید که شیشه دروازه موتر پایین بود.
هنگامیکه موتر به طرف چپ دور میخورد ، نور چراغها از آدمها دور شد. سیما به چشم سردید که آدمها به عقب خیز زدند. یک چوب دراز به هوا قیل پرید و بالای بانت موتر افتید.
«تیر شد، پدر موتر تیر شد. ببین، اونها خیز زدند.»
سیما دید که آدمها به عقب رفتند. آنها چوبهای شان را انداختند و بعد با هم پشت موتر دویدند. درین وقت سیما از مادرش شنید که میگوید:
«آهسته روهن ، آهسته ، ببین اونا تسلیم شدن.»
وباز همه با یک صدا فریاد کشیدند :
«روهن!!!»
نخست سیما به رنگ پریده مادرش دید و باز به طرف پدرش نگاه کرد. او این را هم دید که چیزی فقط چند متر دورتر به موتر شان نزدیک میشود. سنگهای بزرگ و درختان از پیکر کوه جداشده و در بین سرک قرار گرفته است. پدرپایش را بالای برک موتر محکم گرفت. در عین زمان با دست خود برک دستی را هم کش کرد. موتر به یکباره گی جتکه خورد. سیما به طرف سیت مادر خود خم شد و فریاد کشید : «مادر!»
فریاد سیما با صدای تایر های موتر همراه بود. صدا خیلی بلند بود و بعد از آن خاموشی حکمفرما شد. او بر سیت موتر افتاد و به طرف پدرش میدید. پدر دستهایش را به آرامی از اشترنگ و برک دستی دور کرد . هردو دستش بیحرکت پایین افتادو شانه هایش کاملافررفته بود. او رویش را دور داد وبه اولادهایش ، که در سیت عقبی موتر نشسته بودند ، نگاه کرد. سیما هیچگاهی چشمان پدرش را ندیده بود چنین برق بزند. سیما به آرامی گفت:«پدر»
مگر او جرفهایش را نشنید. او میخواست که از جایش حرکت کند ؛ مگر وقتیکه صدای پای آدمهارا شنید که به طرفش میدوند ، در جایش خشک شد. دو مرد پهلوی دروازه موتر ایستاد شدند. آنهاچهره هایشان را از عقب شیشه موتر نمایان ساختند و گفتند:
«صاحب ، صاحب شما خوب هستین؟»
فقط بگویی که تمام جهان روشن شده باشد. عقده گلوی سیما باز شد و دیگر آزارش نمیداد. او شنید که مادرش به آرامی میگوید:
«او خدا ! ای آدمها راهزن نیستن. اونا مردم امی قریه اس که کوشش میکدن ما را نجات بته تا آسیبی به ما نرسه»
او به طرف شوهرش دید. صدایش خفه شده بود. درهمین حال او اضافه کرد:«آنها زنده گی شانه به خطر مواجه کدن تا مارا نجات بتن و ما ….. ما……نزدیک بود اونا را بکشیم.»
پدر به آرامی گفت :
«مه میفامم ، مه میفامم ، ضرور نیس که دیگه سرش فکر کنی. بیایین پایین شویم و از اونا تشکر کنیم.»
بلی ، همه در آنجا از موتر پایین شدند و با مردم قریه دست دادند و از آنها بار بار اظهار سپاس کردند.
باران از بالا میبارید و با اشکهای شان مخلوط میشد و ترس شانرا میشست ؛ مگر نمیتوانست احساس شرم و پشیمانی شانرا از بین ببرد.Ÿ
پایان

آموزش کاریکاتور به روش ساده – 10

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

IMG_0977

طفلی صحتمندوبشاش با کلاه ترکمنی و چپن وطنی

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

11160671_959313684131681_4409966188536431252_n

حکایت صیاد ضعیف و ماهی قوی

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

قصه خوب به اطفال خوب
صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد.
طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.
دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن.
گفت ای برادران چه توان کردن؟
مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صیاد بی روزی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد.Ÿ
گلستان سعدی

خواهران و برادران عزیز!در سن و سال شما استفاده از کدام یک بهتر است؟

ژوئیه 28, 2015

شمار ه (237) چهارشنبه ( 7) اسد ( 1394) / (29) جولای ( 2015)

کتاب-لبتاب-موبایل-