باغبــــان – 41

شماره ( 235) چهارشنبه ( 24) سرطان ( 1394) / ( 15) جولای ( 2015 )

18263_1066327463396941_762573050302886043_n
اثر رابندرنات تاگور
ترجمۀ عبدالرحمان پژواک
نقاشی اسراییل رویا
۴۱
آرزو دارم به ژرفترین کلماتیکه در دل دارم با تو صحبت کنم، ولی میترسم بر من بخندی.
این است که من بخود میخندم و راز خویشتن به اشاره در میان میگذارم.
من به دردهای خود اندیشه نمیکنم. میترسم تو نیز چنان خواهی کرد.
میخواهم حقیقی ترین و راست ترین کلمات را بتو بگویم، میترسم تو آن را باور نکنی.
آنها را در دروغ نهان میکنم و آنچه را در دل ندارم، به تو میگویم.
دردهای خود را بیهوده جلوه میدهم. میترسم تو نیز چنان خواهی کرد.
میخواهم گرانبهاترین کلمات خود را بتو بگویم، میترسم به آن بهایی نگذاری.
خشونت میکنم و از توان و نیرو لاف میزنم. ترا میآزارم، زیرا میترسم تو هرگز دردی را ندیده خواهی بود.
میخواهم پهلوی تو بنشینم و خموش باشم. میترسم به گفتار دلم برون آید.
خموشی را میشکنم. لبم صدا میکند تا قلب خویش را در کلمات خویش پنهان کرده باشم.
با خشونت زمام درد خود را میگیرم و به سختی آن را رام میسازم. میترسم که تو نیز چنان کنی.
میخواهم از پهلوی تو برخیزم و بروم، زیرا میترسم ناتوانی و ترس من به تو آشکار شود.
همین است که گردن خود را میافرازم و وقتی به نزد تو میرسم بیباک مینمایم.
چشمان تو چشمۀ سرمدیت است، درد مرا جاوید بساز.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: