با بیگانه گپ نــــزن

شماره ( 235) چهارشنبه ( 24) سرطان ( 1394) / ( 15) جولای ( 2015 )

نویسنده: دیپا اگروال
مترجم: ذبیح الله آسمایی
صدای پای کسی که از ایستگاه موتر به طرف شان در حرکت بود به گوش میرسید. پوروا رویش را دور داد. او پسری را دید که بعضا در همین چهار طرف به چشم میخورد. البته آنها در این اواخر تازه به آنجا کوچ کرده بودند. درحالیکه پسرک با چشمهای تیزش نگاه میکرد ، گفت:
«سلام»
شروتی خواهر نه ساله پوروا به عقب نگاه کرد ، پوز خند زد و گفت :
«سلام»
اما پوروا که قد بلند و باریک داشت و پانزده ساله بود تکان خورد ؛ درحالیکه پسرک به طرف شان می آمد. او با قهر گفت :
«تو نباید با هرکس گپ بزنی . نمیفامی که مادر گفته با هربیگانه گپ نزن».
شروتی با چشمهای تیزش با ترشرویی جواب داد:
«او بیگانه نیست ، ده همسایه گی ما زنده گی میکنه.»
«احمق، ما اورا چی میشناسیم.»
به این ترتیب او شروتی را با خود با عجله به طرف خانه برد و آرزو داشتند تا از گرمی ماه جولای خودرا دور نگهدارند. هنگامیکه لفت انها را بالا میکرد ، پوروا با خود اندیشید که شروتی راست میگوید. او بیگانه نیست و همیشه در همین چهار طرف اورا دیده است. در ایستگاه موتر، درداخل بلاک ودر لفت که بالا و پایین میرود. همیشه خنده دوستانه بر لبانش نقش بسته که چهره اش را نمایان میسازد؛ مگر همیشه گپهای مادرش در گوش او طنین انداز بود که با بیگانه گپ نزن، دختران باید محتاط باشند… مخصوصاً دخترانی مانند آنها که درخانه تنها مینشینند و والدین شان برای کار بیرون میروند.
همه یی این گپها مشوره هایی بود که پوروا به آن دست می انداخت؛ مگر بعضی اوقات احساس میکرد که خود را در جهار دیوار محصور ساخته است.
لفت پایین شد و پوروا کلید دروازه خانه اش را در بکس کتابهایش به پالیدن آغاز کرد. به زودی داخل خانه شدند و دررا با احتیاط تمام از داخل بستند. آنها دروازه را که کاملا متیقن نمیشدند به کسی باز نمیکردند.
مادرش قبل از آنکه خانه را ترک کند ، بالای میز غذا چیده بود. شروتی فریاد کشید که :
«از گشنگی موردم»
او بکسش را دور انداخت و بوتهایش را به لگد زد و بر میز حمله کرد.
پوروا فریاد زد که :
«اونها را بردار ، تو میفامی که وقتی ما در بیایه از خانه تیت و پرک چیقه بد میبره.»
شروتی با گستاخی جواب داد :
«مه میفامم، با ز اونها را جم میکنم.»
پوروا فریاد زد:
«باز یعنی چی !»
باز خودش بکس و بوتهای شروتی را جمع کرد ؛ زیرا میدانست که او هیچگاهی چنین نمیکند. با خیلی قهر گفت که :
«خوک، دستهایته بشوی !»
مگر او چنین شنید که گویا شروتی میگوید که از دست تو در عذاب است.
هنگامیکه پوروا ظرفها ی نان را در ظرفشوی میشست ، با خود گفت که چقدر خسته کن شده است. او همه وقت بالای شروتی فریاد میکشید ؛ مگر چی میتوانست انجام دهد؟ ایا مسوولیتش همین بود که تا وقت آمدن پدر و مادر متوجه شروتی باشد و از وی سرپرستی کند؟ با آنکه او از این کار خسته شده بود مگر چی چاره داشت.
در اتاق خود عقب کلکین ایستاده شد. موزیک به آواز بلند به گوش میرسید. در منزل بالا راجات و دیویا زنده گی میکردند. آنها رفقای شان را با خود داشتند و در بیرون از خانه به گردش میپرداختند. آنها چند بار از پوروا دعوت کردند ؛ مگر دعوت شان را نپذیرفته بود. نمیشد که شروتی را تنها بگذارد. اوبه موزیک گوش داده، ایستاده بود و خوش داشت این لحظه به درازا بکشد تا وقتیکه شروتی مصروف انجام کار خانه گی اش شود. در پایین شهر ادامه داشت ، تعمیر های بلند به طرف آسمان قد کشیده بود. درختان انبوه و سرکها مانند فیته معلوم میشد که موتر ها بالای آن وز وز میکرد. دفعتا او خواست از کلکین دور شود. مانند پرنده خود را از کلکین پایین انداخت و ازاینکه در داخل خانه حبس است، احساس خسته گی میکرد ؛ مگر در همین اثنا صدای بلندی به گوشش رسید.
«واخ، واخ خواهر جان»
شروتی؟ مثلیکه شروتی را چیزی شده بود. پوروا با عجله خود را به او رساند. دید که شروتی بر زمین افتاده و فریاد میکشد. یک چوکی هم در پهلوی او چپه شده بود. شاید از الماری چیزی را میگرفت . از همین رو بر چوکی بالا شده و پایین افتیده است. با دیدن این وضع پوروا گفت :
«احمق، چرا به مه نگفتی؟»
وباز به آرامی برایش گفت که:
«اوگار شدی؟»
«اوه، پایم اوگارشده، از جایم بلند شده نمیتانم.»
«تو کوشش کو که بالا شوی»
«نی – نی ، بسیار اوگار شده»
پای شروتی می پندید. پوروا با خود فکر کرد که اگر پای شروتی شکسته باشد ، چی باید کرد؟
باری مادر برایش گفته بود که در حالت اضطراری به والدین خود تلیفون کند. به این ترتیب شروتی را گفت که :
«آرام باش ، به مادرم تلیفون میکنم.»
مگر هنگامیکه گوشی تلیفون را گرفت ، دید که تلیفون خراب است. البته تلیفون از شب گدشته کار نمیکرد. با خود فکر کرد که باید به خانه خاله شرما ، همسایه اش برود. پوروا را والدینش گفته بود که اگر مشکلی داشت ، میتواند از آنها کمک بگیرد.
پوروا به خانه خاله شرما رفت و زنگ را فشارداد. حوصله اش سر رفته بود. باز زنگ را فشار داد ؛ مگر پاسخی نشنید. درهمین لحظه به یاد آورد که امروز پنجشنبه است و خاله شرما در این روز به کار داوطلبانه به شفاخانه میرود.
خوب اکنون چی باید بکند؟ برای شروتی باید داکتر را بیاورد؛ مگر از کجا؟ زیرا باشنده های بلاک خود را نمیشناخت.
«ببخشین »
باشنیدن این صدای آشنا، پوروا رویش را دور داد. هما ن بچه بود ؛ مگر اینجا چی میکرد؟
«ب – ب – بلی »
پسرک پرسید:
«ایا راجا و دیویات در همین منزل زنده گی میکنند؟»
«نی ، ده منزل دیگه ، بالا»
پسرک تشکر گفت و بالارفت.
پوروا میخواست برایش بگوید که صبر کن ، ایستاد شو ؛ به من کمک کن ؛ مگر دهنش خشک شد ؛ زیرا او بیگانه بود. چگونه امکان داشت که از او تقاضای کمک کند ؛ مگر پسرک به یکباره گی ایستاده شد و با لحن دوستانه و با خنده پرسید :
«چی شده ، شما بسیار پریشا ن مالوم میشین؟»
پوروا ناگهان فریاد کشید :
«خواهرم زخمی شده ، تلیفونها کار نمیکنه تا به پدر و مادرم تلیفون کنم.»
«اوه ، چیقدر بد»
« مه میترسم که پایش نشکسته باشه ، او به داکتر ضرورت داره.»
«راحت باش ، داکتر پوری حالی ده خانه میباشه مه اورا میارم »
پوروا کمی احساس آرامش کردو به پسرک گفت :
«تشکر، بسیار تشکر، لطف میکنی، نزدیک بود دیوانه شوم. تو میفامی که مه کسی را نمیشناسم.»
«خیراس ؛ مگر چرا از اول نگفتی؟»
پوروا نمیدانست که چی بگوید ؛ مگر پسرک گفت :
«به هر حال ، نام مه راهول اس»
«نام مه پوروا اس و ای هم شروتی نام داره.»
پسرک اضافه کرد :
«گوش کو ، به خاطر داشته باش که اگه به کمک ضرورت داشته باشین ما همه ده اینجه دوست استیم.»
با شنید ن این گپ پوروا تکان خورد و با خود اندیشید که بین او و بیگانه هاییکه مادر گفته بود فرق است. اکنون دانست و آغاز خوبی برایش بود که چگونه باید زنده گی کرد.ŸŸ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s