ادبیـــات هیولایی!

شماره (239) چهارشنبه (21) اسد (1394) / (12) اگست (2015)

MONSTERS LITERATURE

ادبیات هیولایی یک ژانر از ادبیات هست که تخیل و خیر و شر را ترکیب میکند و حس مرگ و ترس را به نویسنده در قالب یک هیولای شیطانی نشان میدهد.
تاریخچه
طرح ،محتوا و ریشه ادبیات هیولایی به ادبیات گوتیک قرن 18 برمیگردد. اکثر مثال های ادبیات گوتیک را که بررسی میکنیم،همگی به رمان انگلیسی The Castle of Otranto در سال 1764 اثر Horace Walpole برمیگردد.به هر حال، ادبیات هیولایی در قرن 19 با کتاب Frankenstein اثر Mary Shelley در سال 1818 پدیدار شد.ادبیات گوتیک شامل نشان هایی از ترس و مرگ است درست همانند طعمه ای که بدون هیچ کمکی در مقابل دشمن یا قربانی کننده قرار گرفته.قربانی کننده گاهی اوقات دارای قدرت های ماورالطبیعی هست که از آنها بر ضد طعمه های خود استفاده میکند که بر زندگی آن فرد تاثیر مستقیم میگذارد.در ادبیات هیولایی ،قربانی کننده معمولا به صورت یک هیولا به تصویر کشیده میشود که شخصیت اصلی داستان را زجر میدهد.در واقع، ادبیات هیولایی احساس بیش از حد غم، ویرانی و انزوا را از گوتیک الهام گرفته.
در فرانکاشتاین مری شلی، ویکتور فرانکاشتاین به وسیله خصلت سیری ناپذیرش به دانش و روشنفکری به سوی خلق یک هیولا سوق پیدا کرد که تمام اجزای بدن او را از اعضای بدن مجرم های مختلف بدست آورده بود، به بهانه اینکه یک بشر کاملا بدون نقص درست بکند، کسی که قوی تر و باهوش تر از هرکسی باشد.کمی بعد، فرانکاشتاین از خلقتش ناراحت شد و فرار کرد.هیولا، با قدرت نیرویی فیزیکی فرا بشری و سرعت بالا، ویکتور، خانواده و دوستان نزدیکش را زجر میداد.هیولا، دکتر فرانکاشتاین را مجاب به ترس میکرد همانطور که در ذهن مردم روستا و اطراف شهر باعث ترسشان بود.خواننده داستان یک حس تنفر و عصبانیت را به خاطر کارهایی که هیولا با دکتر و خانواده اش میکرد را داشت و همزمان یک حس دلسوزی برای هیولا داشت به خاطر اینکه فرانکاشتاین تنها بود و کسی او را دوست نداشت.
Strange Case of Dr Jekyll and Mr Hyde
رمان پرونده عجیب دکتر جکیل و آقای هاید نوشته Robert Louise Stevenson در سال 1886، یک وکیل به نام Mr Utterson با دوستش به نام Richard Enfield در مورد برخوردی که او با یک گوژپشت زننده به نام آقای هاید داشته صحبت میکند. خیلی زود آترسون متوجه میشه موکلش آقای دکتر جکیل وصیت نامه خودش را نوشته و همه اموال خودش را به یک فرد غریبه داده.در نهایت مشخص میشه که دکتر جکیل و هاید در واقع یک نفر هستند و مشخص میشه که جکیل از دارویی که خودش درست کرده بوده استفاده میکرده تا از شخصیتی به شخصیت دیگر برود.هاید مردم شهر را شکنجه میدهد و جکیل از دوستان خودش به خاطر کارهای هاید معذرت خواهی میکند و خودش را متواضع نشان میدهد. رمان استیونسون بیزاری از هاید را در برداشت و در نهایت به خاطر دو شخصیتی بودن دکتر جکیل شوکه کننده بود.
Dracula
در رمان دراکولا اثر برام استوکر در سال 1897، جاناتان هارکر به قلعه کنت دراکولا سفر میکند. دراکولا درخواست خرید یک خانه در انگلیس را داده است، اما خیلی زود جاناتان خودش را زندانی دراکولا پیدا میکند.هارکر فرار میکند، اما دراکولا که به عنوان خون آشام شناخته میشود اقدام به رفتن از قلعه کرده و شروع به آزار رساندن به خانواده هارکر میکند.دارکولا دارای موهبت های زیادی مثل تبدیل شدن به خفاش، دستور دادن به گرگ ها و از همه مهم تر قدرت بدنی بالا هست.به هر حال، دراکولا و باقی خون آشام ها در رمان، در طول روز نمیتوانند بیرون بروند و همین طور به سیر و صلیب حساس هستند.دراکولا یکی از دوستان نزدیک هارکر به نام لوسی را گاز میگیرد، دکتر ون هلسینگ از چند مرد قوی درخواست میکند که خون خود را برای بهبودی لوسی اهدا کنند.در آخر لوسی میمیرد ولی یک شب بر میگردد و شروع به شکنجه دادن مردم شهر میکند.خیلی زود ون هلسینگ متوجه میشود که باید لوسی را بکشد.او یک نیزه چوبی را در قلب لوسی فرو میکند و سرش را از تنش جدا میکند چون لوسی تبدیل به یک خون آشام شده بود.کارهای خون آشامان موجب شکنجه و گیج شدن مردم در رمان میشد که عامل غم و مرگ است.
I Am Legend
در رمان من افسانه هستم نوشته ریچارد متنسون در سال 1954، رابرت نویل تنها مرد باقی مانده در زمین است.خودش را در خانه حبس کرده و خانه را با درهای آهنی، آینه ها و سیر تقویت کرده تا خون آشام های ویروسی باقی مانده را که بعد از یک عفونت راز آلود تمام موجودات زنده زمین را در بر گرفته است، دور نگه دارد.این موجودات عفونی ، همانند خون آشام ها، فقط در شب هنگام ظاهر میشوند و سعی میکنند تا از طریق فریفتگی جنسی نویل را از خانه بیرون بکشند تا خون او را بمکند.نویل در ستیز با تنهایی و حس تخریب حاصل از دست دادن همسر و دخترش در اثر سقوط هواپیما در حین فرار از این بیماری واگیر دار قرار دارد و با این حس با مصرف بیش از حد الکل مبارزه میکند.نویل تمام تجربه های وحشتناک را بارها یادآوری میکند مثل کشتن سگش بعد از اینکه به بیماری مبتلا شد.خواننده کاملا با نویل همزاد پنداری میکند، مردی بدون هیچ کمکی در قرنطینه، بدون یک شانس کوچک برای داشتن یک زندگی خوب و راحت.خواننده در حین خواندن رمان کاملا حس بی امیدی، غم و دلسوزی را برای نویل دارد.
کارهای مدرن:
ادبیات مدرن بعد از جنگ جهانی دوم نوشته شد که با کارهای دیگر متفاوت بود و بیشتر به توضیح تکنیکی وقایع ماورالطبیعه میپرداخت، به طور مثال در رمان من افسانه هستم، نویل برای خودش در مورد دراکولا مینویسه «یک ترکیبی از کلیشه های مصنوعی و خیالات».او تمام اعتقادات گذشته در مورد خون آشام ها مثل تبدیل شدن آنها به خفاش و گرگ را تکذیب میکرد.تمام عقیده های قبلی در مورد شخصیت خون آشامان از لحاظ علمی ثابت نشده به خاطر همین نویل هیچ اعتقادی به آنها نداشت.
در کارهای قدیم، دانشمندان و دکتر ها به عنوان داناترین فرد شناخته میشدند و همه به آنها اعتماد داشتن حتی اگه نمیتوانستند ادعایی را که دارند ثابت کنند.برای مثل در دراکولا، دکتر ون هلسینگ ادعا کرد که میداند عملکرد خون آشام ها چطوری هست. بدون هیچ سوالی، همه نظر او را در مورد مکیدن خون انسان توسط خون آشام قبول کردند و خون خود را به لوسی اهدا نمودند.
روشنفکری و علم
ادبیات هیولایی تمرکزش بر روی این است که چگونه علم بر روی موجودات نفوذ میکند و آنها را تخریب و باعث به وجود آمدن موجودات شیطانی میشود. در فرانکاشتاین ، دکتر فرانکاشتاین در دوره طلایی روشنفکری بزرگ شده.این بهش میفهماند در آن لحظه که باید عشق را به خاطر اشتیاقش به علم کنار بگذارد.با استفاده از قدرت علم، او توانایی ساختن هیولاهایی را دارد که زنگی همه بشر را خراب میکنند.در دراکولا، علم و دانش به عنوان قدم اول و اصلی برای یافتن بهبودی عفونت های حاصل از خون آشام ها استفاده شد.دانشمندان در رمان ها، بسیار مورد تکریم قرار میگیرند و مورد احترام بسیاری قرار دارند.در پرونده عجیب دکتر جکیل وآقای هاید ، دکتر جکیل از علم برای تغییر شخصیت جسمی و ذهنی خودش استفاده میکند و در آن لحظه او ماسک و نمادی از تمام هیولا هاست که در قالب آقای هاید ظاهر میشوند.در من افسانه هستم، رابرت نویل از جدیدترین دست آوردهای علمی استفاده میکنه تا پادزهر و داروی ضد باکتری های خون آشامی را پیدا کند.
انزوا
در ادبیات هیولایی، بسیار زیاد از منزوی بودن در شخصیت ها به کار گرفته شده.برای مثال، در فرانکاشتاین، هم دکتر فرانکاشتاین و هم هیولایی که خلق کرده بعد از اینکه خانه و خانواده رو ترک کردند، منزوی شدند.وسوسه فرانکاشتاین به انقلاب علم باعث نادیده گرفتن نامزد و بعد کل خانواده اش شد.بعد از اینکه مخلوق را خلق کرد، او را نیز تنها گذاشت تا خودش از خودش مراقبت کند.هیولا هم همه دوستان و اقوام فرانکاشتاین را کشت و اینگونه انتقام تنها گذاشتنش را گرفت.
تنهایی
در این ادبیات گاهی اوقات شخصیت های داستان را تنها و بی کس نشان میدهد.در من افسانه هستم، رابرت نویل تنها انسان باقی مانده روی زمین هست یا اینگونه باور دارد.تنها همراهان او خون آشامانی هستند که در اطراف خانه او پرسه میزنند تا خون او را بمکنند و انسانیت او را از بین ببرند.نویل همه روزه از ساکتی که در خانه طنین انداز میشود زجر میکشد.در طول روز او هیچ صدایی نمیشنود و هیچ کس را نمیبیند و در شب توسط موجودات اهریمنی درخارج از خانه شکنجه میشود.
همزاد (دو شخصیتی)
مثال واضح همزاد را در ادبیات هیولایی میتوان در داستان پرونده عجیب دکتر جکیل و آقای هاید پیدا کرد.در شب هنگام دکتر جکیل تبدیل به آقای هاید میشود، سمت تیره و هیولایی او، و در طول روز، او به شخصیتی عالی رتبه به نام دکتر جکیل نمود میکند.در طول زمان، همزاد او شروع به مخلوط شدن میکند تا شخصیت او خود به خود عوض میشود.نمونه دیگر هم از دو شخصیتی بودن را در داستان های خون آشام میتوان یافت که در طول روز استراحت میکنند و در طول شب کارهای شیطانی خود را انجام میدهند (مثل دراکولا و من افسانه هستم.)Ÿ
ترجمه و ویراستاری از کیان فرهانی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s