بیشعوری – 2

شماره (242) چهارشنبه (11) سنبله (1394) / (2) سپتمبر (2015)

نوشته: دکتر خاویر کرمنت
ترجمه: محمود فرجامی

مقد مه ی نویسنده
مثل هرکس دیگری، من هم در تمام زندگی ام با بیشعور ها سروکار داشته ام، اما در بیشتر این اوقات مثل بیشتر افراد جامعه، …نوعی کمبود شخصیت است که صرفا با اراده می توان آن را اصلاح کرد یا از بین برد.
اما حالا من ماهیت بیشعوری را می شناسم. بیشعوری یک نوع اعتیاد است و مثل سایر اعتیاد ها به الکل و مواد مخدر یا وابستگی دارویی، اثرات سوء، و زیانباری برای شخص معتاد و اجتماعی که در آن زندگی می کند دارد. بدترین خصوصیت این اعتیاد آن است که بیشعور ها ذره ای هم از بیشعوری شان آگاه نیستند. این امر البته در مورد خود من هم صادق بود.
اشکار کردن ضعف ها و اشتباهات خود ، برای هیچکس کار آسانی نیست. من تا مدتها از نوشتن این کتاب وحتی صحبت کردن درباره موضاعات آن ابا داشتم، چرا که دوست نداشتم تمام دنیا بفهمد که من یک بیشعور بوده ام، اما سر انجام وجدان، دوستان و بیمارانم من را متقاعد کردند که قبلاهمه دنیا فهمیده اند که من بیشعوربودم ونوشتن یا ننوشتن در مورد آن از این جهت بی فایده است، ولی شاید بتوانم با نوشتن سر گذشت خودم به بیشعور های دیکر کمک کنم تا بهبود یابند. از این رو، در نهایت فروتنی تصمیم گرفتم تا سر گذشت درد ناک اعتیاد به بیشعوری خود ، و نیز راه دشوار رهایی از آن وضعیت رقت بار را برای استفاده ی دیگران بنویسم.
اکنون می توانم در گذاشت ام نظر کنیم وبه وضوح خودم را ببینم که چطور سال های سال با بیشعوری زندگی کردم. به عنوان یک بیشعور درمان شده ، ر نج و مشقت لازم برای درمان شدن را درک می کنم. چیزی که هیچ آدم عاقلی دوست ندار د آن را تجربه کند، ولی وقتی آدم گرفتار بیشعوری شد ، چاره دیگری برایش وجود ندارد. دیر با زود زندگی در مقابلت قد علم می کند و می گوید : «تو بیشعوری » شما هم در مقابل تکذیبش می کنید ،لگدش می زنید ، لعنتش می کنید، سرش فریاد می زنید، کتکش می زنید، با او جر وبحث می کنید، سعی می کنید فراموشش کنید و فحشش می دهید. اما زندگی جان می زند. یا شما قبل از آنکه او به حسابتان برسد به حساب خود می رسید ویا او به حساب شما خواهد رسید.
از این رو با صداقت و تاسف فراوان باید اقرار کنم که: من بیست سال آزگار یک بیشعور تمام عیار بودم! در این مدت دوستان و اعضای خانواده ام از بیشعوری من آزار فراوان دیدند ودر بسیاری از مواقع من آن ها را از خودم فراری می دادم حتی بیماران من هم از بی نزاکتی و خود پسندیهای زاید الوصف من خیلی می رنجیدند. اگر من زود تر به بیشعوری ام پی می بردم و درسنین پایین تر برای درمانم دست به کار می شدم، اگر نگویم همه، دست کم بسیاری از این عوارض قابل پیشگیری بودند.
به عقیده من، هیچگاه برای تشخیص نشانه های بیشعوری خیلی زود یا خیلی دیر نیست .برهمین منوال هیچگاه نیز برای اصلاح عادات بدی که دوستان را می رنجاند ، به روابط کاری و تجاری آسیب می رساند وباعث جرو بحث ودعوا ومرافعه با بسیاری از مردم می شود، خیلی زود یا خیلی دیر نیست.
خود من تا چهل سالگي ام كوچكترين نشانه اي از بيشعوري ام احساس نكرده بودم. مثل بيشتر بيشعورها ، من هم از اينكه آدم نيرومندي بودم و هميشه به هر چيزي كه مي خواستم مي رسيدم ، مباهات مي كردم . ازهمان سنين دوران دبير ستان ياد گرفتم كه چگونه نداي وجدانم را خاموش كنم و هر گونه احساس گناهي را در نطفه خفه كنم. در دوران رزيدنتي ، فهميدم كه مي توانم هر چيزي را با توپ و تشر از پرستاران، بيماران وديگران بخواهم ، يعني در حقيقت معمولا با اين شيوه ديگران را مجبور مي كردم كه دقيقا مطابق خواست من رفتار كنند. تازه بعد از اينكه به عنوان پزشك متخصص شروع به كار كردم بازهم فوت و فن هاي بيشتري در پرخاشگري و زرنگ بازي كسب كردم.
ذكر اين نكته مهم است كه من هميشه فكرمي كردم اين ها خصوصيات مثبتي به نشانه ي اعتماد به نفس هستند. به عنوان يك پزشك ، در تست هاي روانشناسي وروانكاوي متعددي بايد شركت مي كردم و پاسخ همه آنها اين بود كه من شخصيتي قوي دارم و داراي چنان «عزت نفس» بالايي هستم كه از ديگران بي نيازم مي سازد. نمرات من در خود سازي بالا بود چرا كه تمركزم خوب بود ، مصمم بودم ، اختيارم دست خودم بود و خود سنجي مي كردم. اين به معناي آن بود كه كسي نمي توانست با من در بيفتد و اگر هم هوس چنين كاري به سركسي مي زد، به راحتي مي توانستم سر جاي خودش بنشانمش . افتخارم اين بود كه مي توانستم قبل از اينكه ديگران عليه من كاري كنند، من عليه آن ها اقدام كنم.
اين ويژگي هاي شخصيتي خيلي به من كمك مي كرد به طوريكه به عنوان پزشك متخصص در … شناسي كارم خيلي گرفته بود. با زن بسيار جذابي ازدواج كردم ودو تا بچه ي فوق العاده آورديم. تمام همكارانم به من احترام مي گذاشتد ودر بيمارستان و محافل پزشكي جاي گاه ويژه اي داشتم . در اجتماع هم به عنوان كسي كه در حرفه اش از نفوذ و اعتبار بالاي برخوردار است به من نگاه مي شد. كلا زندگي خوبي بود و من از زندگي و از خودم راضي بودم.
اما همه چيز در قلمرو دكتر خاوير كرمنت به خوبي وخوشي بيش نمي رفت . گه گاهي اين حس ناخوشايند به سراغم مي آمد كه رفتار احترام آميز همكارانم نسبت به من ، بيشتر از روي ترس است تا احترام واقعي . اما اين طور وانمود مي كردم كه چندان فرقي هم نمي كند و اين امر ناشي از هيبت من است . اين طور به نظر مي رسيد كه تاسرو كله من پيدا مي شود ، بعضي از هم كاران گفتگوي شان را قطع مي كنند و متفرق مي شوند و دوستانم هرروز بيش از پيش از اين كه نمي توانند با من باشند، عذر خواهي مي كنند .وقتيكه در يك مهماني حرف مي زدم بعضي ها با بي قراري و ناراحتي به زمين خيره مي شدند و چيز نمي گفتند . انگار كه حتي يك كلمه از حرفهاي من را هم نمي خواستند بشنونداما من اين طور به خود مي قبولاندم كه اين مشكل خود آن هاست و شايد مشكلات شخصي مشغول شان كرده است.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: