اشتباه مونا

شماره 250 چهارشنبه 6 عقرب 1394 / 28 اکتوبر 2015

نویسنده : انوپا لال
مترجم : ذبیح ا لله آسمایی

یک روز پیش وختیکه مونا به خانه امد ، دید که مادرش با یک مهمان نشسته. مادرش گفت :
بچیم ، بیا و با خاله ات آشنا شو. او ترا در سرینگر ، وختیکه خورد بودی ، دیده”.”
مونا دستهای خود را به رسم احترام جمع کرده با لبخند مودبانه در مقابل یک زن کلان و موی سپید ایستاده شده ، گفت:
“سلام خاله جان”
“سلام بچیم ، نام خدا کلان شدی. برادرت کجاس؟ او هم باید کلان شده باشه.”
مونا گفت :
“خاله جان ، مه بیادر ندارم.”
“اوه ، مره ببخش بچیم. تو بیادر نداری. مه چیقه ساده شدیم. راستی به خدا ، حافظه خود را از دست دادیم.”
درین وخت زن یک کمی ناراحت معلوم میشد. مادر مونا به آرامی گفت:
“چطور ده یادت مانده باشه، وخت خیلی زیاد تیرشده. مونا مه چای تیار میکنم.”
مونا گفت:
“مه چای تیار میکنم. تو فقط به مه قطی چایه نشان بتی.”
مونا در گوش مادر گفت:
“مادر ، اوزن کیست؟”
مادر گفت :
“تواورا به یادت نداری.”
و باز علاوه کرد:
“ده گوش مه گپ نزن ، ما او را یک وخت ده سرینگر دیده بودیم. او آمده که ده مورد مشکلی مشوره پدرته بگیره.
مونا به آرامی پرسید :
“مگر تو یقین داری که ده سرینگر اورا شناختی؟”
“مه چهره شه دقیق به یاد ندارم ؛ مگر چیزی که او میگه یکدیگر خوده میشناسیم. اوه مونا بسیار بد اس ، مه باید پیش او بروم. تو چایه با کیک یکجا بیار.”
مونا سرش را تکان داد و با خود گفت که این زن هر کسی که باشد، چند لحظه بعد پدر می آید و حسابش را یکطرفه خواهد ساخت. مونا پطنوس چای را گرفته نزد مهمان رفت و باز چند گپ دیگر به وقوع پیوست.
تیلفون زنگ زد. او خواست که تیلفون را جواب گوید ؛ مگر با خاله رینو تصادم کرده ، دستکول او به زمین افتاد و همه اشیای آن به زمین ریخت. تیلفون از زنگ زدن باز ماند. مونا دستش را بالای گوشی تیلفون گذاشت و به طرف ماد ر و خاله رینو میدید که چگونه اشیای دستکول را جمع میکند. در دستکول یک قلم، یک پنسل ، یک کتابچه ، چند دانه تابلیت ، یک بکسک پیسه ، یک دستمال و یک مجسمه کوچک نقره یی کرشنا بود. مجسمه مذکور به مجسمه کرشنا که در خانه مونا بود ، شباهت داشت و در جایی که همیشه گذاشته شده بود وجود نداشت. تیلفون باز به صدا در آمد. پدرمونا بود و به مونا گفت :” مونا ، مه ده یک مجلس استم و به خانه نا وخت می آیم. به مادرت بگو ، خداحافظ.”
مادر پرسید :
“پدرت بود؟”
درحالیکه قلب مونا به تپش آمده بود، گفت :
“اوبه خانه نا وخت می آیه. او ده مجلس مصروف اس.”
دراین وخت خاله رینو گفت :
“فکر میکنم که کدام روز دیگه بیایم. اگرچه وخت شما را گرفتم ؛ مگر بسیار خوش شدم که بعد از وقت زیاد شما را ملاقات کدم. لطفا بیادر جان مره بگویین که ده آخر هفته اوره زحمت خات دادم.”
مادر درحالیکه خنده بر لب داشت، گفت :
“هیچ پروا نداره ، اگه او شماره بیبینه خوش خات شد.”
مگر مونا در حالیکه قیافه تندی را به خود گرفته بود ، باخود گفت :
“اگه پدرم بفامه که مجسمه ره دزدی کدی ، هیچ خوش نه خات شد. مادر هم خبر نداره که خاله رینو مجسمه را کتی خود میبره ؛ مگم مه اجازه نه خات دادم.”
دراین وخت خاله رینو پرسید که تشناب کجا ست و مادر آنرا برایش نشان داد. آنها هر دو از خانه بر آمدند و مونا دستکول را باز کرد و مجسمه را از آن گرفته در زیر بالشت پنهان کرد.
چند دقیقه بعد خاله رینو خانه را ترک کرد و مونا با خاطر آسوده بر چوکی نشسته ، گفت :
“مادر ، تو بسیار ساده استی! یک آدم به خانیت میآیه و از ده سال گذشته کتت گپ میزنه. وختیکه به آشپزخانه میری ، او مجسمه نقره یی را دزدی میکنه.”
مادر ، درحالیکه گیچ شده بود ، جواب داد :
“ده مورد کدام مجسمه نقره یی گپ میزنی؟”
مونا مثل اینکه شاهکار کرده باشد ، گفت :
“همو مجسمه کرشنا. هیچ سرش فکر نه کو ، مه اورا وختیکه تشناب رفت از دستکولش گرفتم.”
مادر گفت :
“او خو از خودش بود. ازما ده الماری آشپزخانه مانده. مه اورا به خاطر پالش دادن اونجه برده بودم.”
مونا گفت :
“او خدا !”
وباز طرف آشپزخانه دوید. بلی ، مجسمه را از الماری گرفته ، پشت خاله رینو دوید. هنوز هم خاله رینو دور نه رفته بود و دیده میشد. وختیکه مونا نزد خاله رینو رسید ، نفسک میزد.
“اینه مجسمه شما ، از دستکول تان افتیده بود.”
خاله رینو حیران ماده بود، آنرا گرفت و با مهربانی گفت:
“تشکر بچیم”
خاله رینو راهش را گرفت و رفت و باز آنها او را ندید. بنا بر گفته پدر مونا ، شاید مشکل اورا کسی دیگری حل کرده باشد و یا شاید او نخواست بار دیگر خطری را بپذیرد که از دستکولش چیزی گم شود.Ÿ
پایان

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: