باغبان – 55

شماره (251) چهارشنبه ( 13) عقرب ( 1394) / (4) نوامبر ( 2015)

baghban55

اثر رابندرنات تاگور
ترجمۀ عبدالرحمان پژواک
نقاشی اسراییل رویا

۵۵
هنگامیکه رفتی نیمروز بود.
خورشید با همه نیرو در آسمان میدرخشید.
من کار خود را انجام داده و در خانۀ مهتابی خویش تنها بودم، که تو رفتی.
نسیم گوارا میوزید و نکهت کشتزاری دور از آن شنیده میشد. کبوترها پیوسته در سایه ها میخروشیدند. یک زنبور عسل به خانۀ من آمد و خبر کشتهای دور را در زمزمۀ شیرین خویش بر من خواند.
دهکده در گرمای نیمروز به خواب رفته بود. شاهراه چون بیابان بود. هیچ رهگذری نمیجنبید. ناگهان صدای گلبرگهای خشکیده برخاست و ناگهان خموش شد.
من به آسمان نگاه میکردم و در رنگ نیلی آن به مثال نامی که میشناختم و آشنا بود چشم دوخته بودم. دهکده در گرمی های نیمروز بخواب رفته بود.
فراموش کرده بودم که زلفانم را بیارایم. نسیم بر روی رخساره های من با آنها بازی میکرد.
دریا در زیر ساحل سایه دار روان بود. آبها میشتافتند. ابرهای سپید عاطلانه و آهسته حرکت میکردند.
هنگامیکه تو رفتی نیمروز بود.
خاک شاهراه گرم بود. کشتها نفس میکشیدند. کبوترها در میان برگهای کشن زمزمه میکردند.
هنگامیکه تو رفتی من در برندۀ خویش تنها نشسته بودم.Ÿ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: