راه دشوار آزادی-21

شماره 252 چهارشنبه 20 عقرب1394 / 11 نوامبر 2015

Anti-apartheid leader and African National Congress (ANC) member Nelson Mandela raises clenched fist, arriving to address mass rally, a few days after his release from jail, 25 February 1990, in the conservative Afrikaaner town of Bloemfontein, where ANC was formed 75 years ago.        (Photo credit should read TREVOR SAMSON/AFP/Getty Images)

Anti-apartheid leader and African National Congress (ANC) member Nelson Mandela raises clenched fist, arriving to address mass rally, a few days after his release from jail, 25 February 1990, in the conservative Afrikaaner town of Bloemfontein, where ANC was formed 75 years ago. (Photo credit should read TREVOR SAMSON/AFP/Getty Images)


خاطرات نلسون ماندلا
ترجمه: مهوش غلامی
21
معمولا وقتي به مكهكزوني باز مي گشتم احساس مي كردم كاري را به انجام رسانده ام وبا راحتي به خانه بر مي گشتم . اما اين بار وضع فرق مي كرد. بعد از پايان امتحانات و باز گشت به خانه ، آنچه را روي داده بود براي ريس بزرگ شرح دادم . او بسيار عصباني شد و نمي توانست دليل اين عمل مرا بفهمد . از نظر او كار من كاملا بي معني بود. او بدون آنكه حتي توضيحات مرا به طور كامل بشنود ، رك و صريح به من گفت بايداز دستورات ريس دانشگاه اطاعت كنم ودر پاييز به فورت هير باز گردم . لحن كلام او امكان هيچگونه بحثي را نمي داد. بحث كردن با ولي نعمت خود از نظر من بي فايده و همچنين ، دور از احترام بود . تصميم گرفتم موضوع را مدتي مسكوت گذارم.
(جاستيس) نيز به مكهكزوني باز گشته بود وما از ديدن يكديگر بسيار خوشحال شديم. هر چند ما مدتي طولاني از هم دور مانده بوديم اما اين موضوع اهميتي نداشت و بعد از تجديد ديدار بلافاصله آن احساس برادري كه مارا به هم نزديك مي كرد دوباره شكوفا شد . جاستيس سال قبل مدرسه را ترك كرده بود ودر كيپ تاون زندگي مي كرد.
در طول چند روز من همان زندگي قديم خود را در خانه از سر گرفتم و به كارهاي ريس بزرگ رسيدگي مي كردم كه عبارت بود از نگهداري از گله او و رسيدگي به روابطش با ديگر روساي قبايل . من زياد روي اوضاع فورت هير فكر نمي كردم ، اما شيوه زندگي اين است كه تصميمات را به افراد ي كه هميشه در ترديد هستند تحميل مي كند . مو ضوعي كه پيش آمد ومرا مجبور به تصميمگيري كرد چيزي كاملا متفاوت بود كه ربطي به تحصيل من نداشت.
چند هفته بعداز بر گشتن به خانه يك روز ريس بزرگ من و جاستيس را احضار كرد وبا صدايي بسيار ملايم وبارقار گفت:(بچه هاي من، بيم دارم كه مدت زيادي به آخر عمرم نمانده باشد. قبل از آنكه به دنياي اجدادمان سفر كنم، وظيفه من است كه ترتيب ازدواج شما را بدهم . بنابر اين براي هر دو نفر شما همسري انتخاب كرده ام) .
اين گفته او ما را حيرتزده كرد . من و جاستيس با نوميدي آميخته به تعجب به يكديگر نگاه كرديم. ريس بزرگ گفت اين دو دختر از خانواده هاي بسيار خوبي هستند. قرار بودجاستيس با دختر خاليپا ، از افراد با نفوذ تمبو ازدواج كند ومن نيز بايد با دختر كشيش محلي تمبو ازدواج مي كردم. او گفت اين ازدواجها بايد بلافاضله بر گزار شود. مهريه عروس كه معمولا به صورت گله گوسفندبه وسيله پدر داماد پرداخت مي شود در مورد من توسط خود ريس بزرگ ودر مورد جاستيس توسط مردم پرداخت مي شد.
من و جاستيس چيزي نگفتيم . ما حق نداشتيم حرف ريس بزرگ را زير سوال ببريم وتا جايي كه به او مربوط مي شد ، قضيه تمام شده بود . ريس بزرگ به كسي اجازه بحث نمي داد : عروس انتخاب شده و مهريه نيز پرداخت شده بود همه چيز تمام شده بود.
من و جاستيس گيج و افسرده در حالي كه سرها را پايين انداخته بوديم، از اتاق بيرون آمديم . ريس بزرگ طبق قوانين ورسومات تمبورفتار مي كردو ابدا از روي بدخواهي اين كار را انجام نمي داد: او مي خواست ما در زمان حيات او سرو سامان بگيريم . قبلا هميشه شنيده بوديم كه ريس بزرگ اين حق را دارد كه ازدواج ما را ترتيب دهد ، اما اكنون اين موضوع ديگر از مرحله احتمال گذشته بود و وا قعيت پيدا كرده بود. دخترهايي كه به عنوان عروس انتخاب شده بودند، رويايي نبودند. بلكه از گوشت و خون بودند ودر واقع ما آنها را خوب مي شناختيم.
با وجود تمام احترامي كه براي خانواده آن دختر قائل بودم صادقانه بايد بگويم او عروسي دلخواه من نبود. خانواده او با نفوذ ومحترم بود و خودش نيز نسبتا زيبا و باو قار بود ، اما متاسفانه اين دختر جوان از مدتها قبل عاشق جاستيس شده بود. همان گونه كه والدين بندرت از جنبه رما نتيك زندگي بچه هاي خود مطلع هستند، ريس بزرگ نيز چيزي در اين باره نمي دانست. همسر آينده من مثل خود من تمايلي به تحميل همسر خود نداشت.
در آن زمان من از نظر اجتماعي بيش از سياسي پيشرفته بودم ودر حالي كه جنگيدن باسيستم سياسي سفيد پوست ها را در سر نداشتم اما كاملا آمادگي داشتم كه عليه نظام اجتماعي مردم خود قيام كنم. جالب است كه اين خود ريس بزرگ بود كه به طور غير مستقيم مقصر بود چون او بود كه مرا به مدرسه دانشگاه فرستاد و همين تحصيلات عالي بود كه باعث شد من اين گونه رسو م سنتي را رد كنم. من سالها در كنار زنان در دانشگاه و كالج درس خوانده بودم . همچنين مردي رمانتيك بودم وحاضر نبود كسي ، حتي ريس بزرگ ، عروس آينده را برايم انتخاب كند.
با ( ملكه ) همسر ريس بزرگ ملاقات كردم و مساله را با او در ميان گذاشتم . نمي توانستم بگويم كه نمي خواهيم ريس بزرگ تحت هيچ شرايطي براي من عروس انتخاب كند، چون طبيعتا ملكه نسبت به شوهر خود تعصب داشت وبا من همدردي نمي كرد. در عوض نقشه ديگري كشيدم و به اوگفتم ترجيح مي دهم با دختري ازدواج كنم كه از خويشان ملكه بود ومن او را به عنوان شريك آتي زندگي خود مطلوب مي ديدم . در واقع اين دختر جوان بسيار زيبا بود ، اما ابدا نمي دانستم او درباره من چه نظري دارد به ملكه گفتم به محض پايان تحصيلاتم با اين دختر ازدواج مي كنم. اين نيز نوعي حقه و نيرنگ بود ، اما به هر حال بهتر از طرح ريس بزرگ بود. ملكه در اين مورد از من جانبداري كرد، اما راضي كردن ريس بزرگ نا ممكن بود. او تصميم خود را گرفته بود وقصد تغيير دادن آن را نداشت.
احساس مي كردم راه چاره اي ندارم. نمي توانستم به اين ازدواج كه از نظر من دور از انصاف و غلط بود تن دهم. در عين حال فكر مي كردم اگر نقشه اي را كه براي من كشيده رد كنم ديگر نمي توانم پيش او بمانم. جاستيس نيز با من موافق بود و دو نفري تصميم گرفتيم كه تنها راه انتخابي كه در پيش داريم فرار از خانه است و تنها محلي كه مي توانيم به آنجا فرار كنيم همان ژوهانسبورگ است.Ÿ
بقيه در آينده

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: