دُر سُفته های حضرت مولانا

شماره ( 254) چهارشنبه (4) قوس ( 1394) / ( 25) نوامبر( 2015)

Jalaluddin_Rumi

حيبب عجمي از عبادتگاه خود بنزد عيال باز آمدي و فرزندگان همه روز منتظر بوده كه شبانگاه پدر در آيد و ما را چيزكي آرد. راست چون حبيب نماز شام در آمدي، دست تهي عرق خجالت بر جبين او نشسته، انگشت تشوير بدندان گرفته با زن و فرزند چه عذر گويم؟ عيال گفتي: هيچ آورده اي؟ حبيب گفتي كه: كار فرمايم و استاد كارم سيم حواله به روز آدينه كرده است. آن يك هفته عيال و فرزندان منتظر مي ماندند. چون روز آدينه آمد و خورشيد رخشان سر از برج قيرگون خود برزد، حبيب از خجالت كنجي رفت و ميناليد و ميگفت: اي دستگير درماندگان حبيب را خجل مگردان. ملك- جل جلاله- بزرگي را به خواب نمود و از واقعه او خبر داد كه حبيب با عيال، هفته اي است كه به اميد كرم ما وعده به روز آدينه مي دهد. آن بزرگ چنداني زر و گندم و گوسفندان و تختهاي جامه و غير آن بخانه حبيب فرستاد كه در خانه نميگنجيد همسايگان و خلق حيران ماندند كه اين از كجاست؟ آرندگان گفتند كه كارفرماي حبيب عذر ميخواهد كه اين ماحضري را خرج مي كنيد تا ديگر رسيدن. گفتند: سبحان ا لله حبيب، مزدوري و خدمت كدام كريم كرده است كه چندين خزينه و نعمت مي كشيدند؟ آن اندازه كرم آدميان نيست، مگر خدمت حق ميكرده است كه اكرم الاكرمين است؟
شعر
لطفت به كدام ذره پيوست دمي
كان ذره به از هزار خورشيد نشد؟
شبانگاه حبيب از عبادتگاه خود به هزار شرم بازگشت كه امروز چه عذر گويم؟ بهانه اي مي انديشيد چون به نزديک خانه آمد در اين انديشه فرزندان و عيال در پيش دويدند، در دست و پاي او مي افتادند و همسايگان سجده ميكردند، زهي كريمي كه تو خدمت او گزيدي و مزدوري او كردي، زهي بخشنده، زهي بخشاينده كه خانه مارا همچو انار پر گوهر كرد. خانه، مال و نعمت را بر نمي تابد. تدبير خانه ديگر ميبايد كرد. ايشان از اين ها بر ميشمردند و حبيب ميپندارد كه برو افسوس مي كنند و تسخر مي زنند كه هفته اي است كه مارا به آدينه وعده مي دهد چون آدينه آمد، گريختني اين ساعت مي آيي، خواست گفتن مرا افسوس مداريد، از گوشه يي گوشه آواز آمد، آوازي كه آوازهاي همه عالم از آدمي و پري و فرشته خروشانند و نعره زنانند و ربنا گويانند. در آن آواز اين بود كه اي حبيب ما آن كرامت و عطاي ملك قدوس است نه استهزا و افسوس است آن همه زرها و گوهرها و تخته جامها گوسفندان و شمع كه ايشانرا فرستاديم مزد خدمت تو نيست، حاشا از كرم ما. آن استخوانيست كه انداختيم پيش سگان نفس ايشان، آن نفس خصومت گر بيشين طلب بدگمان ايشان انداختيم تا بدان استخوان مشغول شوند عيال و فرزندان، ترا بتقاضاي سخت از نماز و حضور ما برنياورند.Ÿ
مکتوبات و مجالس سبعه
صفحه 86 الي 88

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: