مناعت طبع و عزت نفس استاد عبدالرحمان پژواک

به بهانه 18 جوزا سالروز استاد عبدالرحمان پژواک
ناصرخسرو بلخی میگوید 😦 گربرسرنفس خود امیری مردی) در کتاب فصلی ازسرگذشت یک افغان مهاجر استادعبدالرحمان پژواک با به رشته تحریر آوردن خاطرات زندگی پربها وپرافتخار خویش به اثبات رسانیده که واقعا برسرنفس خود ( امیر) بوده و حتا به پادشاه و صدراعظم تند مزاج (وقت ) نیز تا آنجا که به مناعت طبع وعزت نفس ایشان ارتباط میگرفت از جایگاه یک مقام عالی رتبه جرأت اخلاقی نه گفتن را داشت. با مطالعه این یادداشت ومقایسه آن با فضای دل آزارروابط معامله و مسامحه و زدوبند دولتمردان کنونی خواننده شاید به شاک برود که ما درچه دوران انحطاط وبحران شخصیت شکن و درچه فضای دلقک بازی رجاله ها زیست میکنیم.
(ارمغان ملی)

دربرابرمحمدظاهرشاه:
(…باری شاه مرا خواست و در دفتر خود پذیرفت. بعد از صرف چاشت به صحبت پرداخت و بعد از آن گفت پروگرام دارد که به «کاریز میر» برود. در کاریز میر زمین داشت و در آن یک دهقان خانه برای حفظ و تربیه حیوانات و نباتات ساخته بود و هر روز چند ساعت در آن مشغول میبود. وقتی از دفتر وی پایین آمدیم به من امر کرد که در موتر پهلوی او بنشینم و با وی به کاریز میر برویم جلو موتر را خودش بدست گرفت و در موتر تنها بودیم و از هر در صحبت میکرد و من گوش میدادم.
به کاریز میر رسیدیم. زمین ها و دهقان خانه و حیوانات را بمن نشان داد و آنگاه در یک نقطه ایستاده اشاره کرد که از کجا تا به کجا اراضی به وی متعلق است و بعد گفت که این دهقان خانه یک نمونه است و امیدوار است که هموطنان نظیر و مثال آنرا زیاد کنند و تطبیق این مفکوره را وسعت بخشند. با اشاره به یک تخته زمین علاوه کرد که من به همسایگان خوب احتیاج دارم از اینرو این زمین را به دوکتور محمد ظاهر خان دادم تا همسایه باشیم. به زمین دیگری اشاره کرد و گفت می خواهم این زمین را بشما بدهم تا همسایه ای نیک دیگری هم داشته باشم. من ناگهان خود را در دو دست پر نیروی سکوت دیدم که با فشار خود مرا خرد میسازند. با کمال صمیمیت و خلوص بعرض رسانیدم که اظهار سپاسگذاری از حضور اعلیحضرت کلماتی میخواهد که نمی توانم از عهده ای آن بیرون شوم. کمال امتنان دارم اما من متاسفانه شوق و ذوق زمینداری را ندارم و اگر داشته باشم همه دارایی مادی ایکه از پدرانم مانده است به شکل زمین است،یقین دارم شخص مستحق تری می تواند از این عطیه گرانبها استفاده مرغوب و بهتر کند. اعلیحضرت هیچ نگفتند اما در وجنات شان به وضاحت ظاهر میشد که خاطر شان رنجه شد. از کاریز میر بازگشتم و در ارگ ایشان به حرمسرای تشریف بردند و من با موتر خویش که آن را آنجا منتظر گذاشته بودم برگشتم. در راه فکر من به آنچه واقع شده بود مشغول بود تا آنکه به خود گفتم اکنون آنچه شد شد و هر آنچه باداباد. از رنجانیدن خاطر شاه که مملو از مهربانی و صمیمیت بود خیلی متاثر بودم اما از این که من با اخلاص و صمیمیت تمام پیش آمده بودم خاطر فارغ و وجدان آرام داشتم. در وقت بازگشت از وطن به ماموریت منتظر ماندم که مانند همیشه مرا احضار خواهند فرمود تا وداع کنم و اگر هدایتی داشته باشند آن را بگیرم. حسب عادت تاریخ بازگشت خود را به رییس تشریفات آقای علومی که حیات دارند خبر دادم. امری نرسید از رییس تشریفات جویا شدم.به من فهماند که حضور اعلیحضرت ضرورتی نمی بینند که شما به حضور شان برسید من موضوع را عرض کرده ام. دانستم که رنجش اعلیحضرت علت حقیقی است و بدون آنکه سبب زحمت شوم چون مدت رخصتی من به پایان رسیده بود برای اشغال وظیفه خود به روز معین حرکت کردم.)
دربرابرمحمدداود صدراعظم:
(…چند روز بعد در کابل رییس تشریفات وزارت خارجه مرحوم جلال الدین طرزی بمن تلفون کرد و گفت والاحضرت صدراعظم بعد از ظهر با یک امریکایی ملاقات دارند و امر کرده اند من هم پیشتر از رفتن مهمان آنجا باشم.
به دفتر سردار مرحوم در صدرات عظمی رفتم و اشاره به نشستن کرد. چند دقیقه بعد رییس تشریفات امریکایی را آورد و ملاقات انجام یافت. من یادداشت های خود را جمع کردم و می خواستم مرخص شوم. سردار مرحوم گفت: چند دقیقه باشید.
نشستم و منتظر امر بودم. سردار مرحوم گفت: من خبر دارم که تو یگانه مامور دولت هستی که در کابل خانه نداری، خانه داشتن از لوازم زندگانی است باید یک خانه داشته باشی. من از مدتی است به این فکر بوده ام که خانه ای خوب شخصا نقشه کنم و آن را برای تو تعمیر نمایم و از جانب حکومت در مقابل خدمات برجسته ای تو بسپارم تکلیف تو همین قدر است که آنجا رفته و در آن زندگی کنی.
من خود را در اختیار سکوت مطلق یافتم و بعد از یک لحظه گفتم: از التفات و مهربانی والاحضرت کمال امتنان دارم اما شاید من یگانه مامور دولت باشم که خانه ندارم،اما یگانه افغان بیخانه نیستم و هم نمیتوانم پابند دارایی باشم.
سردار فرمود یعنی قبول نمیکنی؟
گفتم: آن را رسیده میدانم و ممنون هستم.
از چوکی برخاست و به آنطرف میز کار او که من نشسته بودم آمد من نیز از جا برخاستم.
گفت: فهمیدم و حرف را همین جا میگذاریم.
ناگهان مرا در آغوش گرفت و گفت: خدا امثال ترا زیاد کند.
من که شاه را رنجیده ساخته بودم، ناگهان فرحت و آرامشی حس کردم که نظیر آن احساس سرور و جمعیت خاطر را به خاطر ندارم.)
برگرفته از صفحات 147 – 149 و 156 – 158 کتاب خلاصه فصلی از سرگذشت یک افغان مهاجر

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: