بایگانیِ فوریه 2017

سکوت در برابرجعلکاری در ماده (16)قانون اساسی در روز جهانی زبان مادری

فوریه 22, 2017

l1

l2

جای خیلی تاسف است که در کابل، محفلی به مناسبت روز جهانی زبان مادری، به اشتراک اراکین بلند پایه دولت وسازمان یونسکو برگزار میشود ودر آن از جعلکاری بزرگی که در ماده(16)قانون اساسی ، در رابطه به زبان صورت گرفته، حتا حرفی به زبان آورده نمیشود وهیچ رسانه آزاد ملی وبین المللی از این چشم پوشی وبی اعتنایی در گزارش های شان یاد نمیکنند. ناگزیر ازهمین دریچه وامکان کوچک ، صفحه اصلی نشانی شده مصوب 14 جدی 1382 خورشیدی قانون اساسی به امضای رییس لویه جرگه قانون اساسی وصفحه جعل شده منتشره در شماره مسلسل(818) جریده رسمی را به توجه خوانندگان میرسانم.

عاقبت ممانعت و مخالفت با نافرمانی های مدنی

فوریه 18, 2017

demo

نوشته:محمد داود سیاووش
اینکه از زاویه تهدید حملات انتحاری و انفجاری به نافرمانی های مدنی در شکل تظاهرات خیابانی و تحصن خیمه های مدنی ظاهر ا نقطه پایان گذاشته شده و به نحوی خموشی قبل از توفان در کشور جاری و ساریست، شاید به شکل مقطعی برای سردمدارن نظام خوش آیند ومجال تنفسی باشد، اما اینکه با خاموش ساختن این عقده های سرخورده و فروخورده نارضایتی های مردم به چه شکل و از کدام مجرا فوران و طغیان خواهد کرد ، آن را هیچکس در حال حاضر پیش بینی کرده نمی تواند .
یک نگاه گذرا به تحولات گذشته نشان میدهدکه از استبداد و اعدام های امیر حبیب الله مشروطه خواهی زاده شد.از استبداد هاشم خان احزاب وطن، ندای خلق و ویش زلمیان زاده شد.و از سرکوب مبارزات دوره هفتم و هشتم شورا دهه دموکراسی زاده شد. با سرکوب محصلین در(سوم عقرب ) دهه دموکراسی احزاب سیاسی حتی قبل از توشیح قانون احزاب اعلان موجودیت کردند و در سالهای بعد از آن با استعفا نور احمد اعتمادی احساسات و هیجانات مبارزات خیابانی تا حدودی فرو کش کرد وبعد از اعتمادی نظام شاهی راه زوال را پیمود.
اگر نظامیان به دور سردار داود حلقه نمیزدند شاید تظاهرات خیابانی پارک زرنگار سالها ادامه میافت و به مثابه فیوز خروج احساسات جوانان و تخلیه هیجانات سیاسی شان در چند شعار، خطری برای سقوط نظام به بار نمی آورد.انکار سردار داود از موجودیت جریانات سیاسی چپ و راست و سرکوب قیام های پنجشیر ، لغمان و بدخشان همراه با تحرک صد چندان احزابی که در قانون اساسی از موجودیتشان انکار شده بود شرایطی را به وجود آورد که با شلیک یک فیر نامعلوم بسوی میر اکبر خیبر رژیم سر نگون شد.
انکار حزب خلق از وجود احزاب و جریانات سیاسی با زور گویی اینکه گویا : ( ما قدرت را به کمک کسی نگرفته ایم که آنرا با او تقسیم کنیم ) و با سرکوب بی رحمانه مخالفان سیاسی تحت نام های عجیب و غریب ، موجی از مهاجرت ها و قیامهای مسلحانه علیه رژیم آغاز شد. با لشکر کشی شوری به افغانستان، مردم چنان شوکه شدند که قیام ها برعلیه حکومت تحت حمایت شوروی درسراسر افغانستان آغاز یافت و دامنه این مقاومت تا آن حد بالا گرفت که حتی در نگورنو قره باغ، چیچین و پریبالتیک مردم شوروی با الهام از مقاومت مردمی بر ضد رژیم تحت حمایه شوروی در افغانستان به قیام های مسلحانه و غیر مسلحانه پرداختند. انکار مجاهدین از وجود احزاب و نیروهای سیاسی، با تقابل مسلحانه تنظیم های جهادی برای قبضه نمودن قدرت در پایتخت و یکه تازی سیاسی توسط هریک به فاجعه خونین جنگ و ویرانی افغانستان منجر شد که نتایج آن را مجاهدین در میزان آرایی که در کاندیدا توری ریاست جمهوری چند دوره بدست آوردند دیدند و چشیدند. طالبان برعکس شعار اتحاد پرولتاریایی حکومت های چپ، به شعار جهانی اتحاد امت مسلمه با قرائت خاص و سخت گیرانه ای متوسل شدند که از یک طرف صفوف ملت مسلمان افغانستان را در برابر خود قرار دادند و از سوی دروازه کشور را بروی سازمان های بنیاد گرا از آسیا تا افریقا گشودند .
در فردای سقوط طالبان با رسیدن پای جامعه جهانی به افغانستان ، حامد کرزی در صدر نظام تکیه زد و یک عصر جدید حتی بهتر از دهه دموکراسی در کلیه ابعاد به مثابه یک فرصت در برابر اداره موقت انتقالی و دو دوره بعدی حکومت کرزی قرار گرفت.در این دوره مردم به مفهوم واقعی دموکراسی، جامعه مدنی ، تساوی حقوق زن و مرد و مردم سالاری را در اسناد خواندند و احساس نمودند ، اما با توجه به ضعف رهبری دولت و چند دستگی جهانی با وجود همه مصارف گزاف در عرصه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ، آن چنان که توقع میرفت نهاد های تحقق این سیاست ها به وجود نیامد و در شکل کاریکاتور نهاد های مدنی، احزاب سیاسی و تفکیک قوای ثلاثه عرض اندام نمود. آنچه در این دوره خیلی برجستگی دارد تسامح، تساهل و حوصله مندی کرزی در شنیدن تند ترین انتقادات و حتی الفاظ کریه و شنیع به آدرس وی از زاویه آزادی بیان بود. در دروه کرزی تند ترین انتقادات به آدرس شخص رییس جمهور صورت میگرفت . وقتی تلویزیون طلوع تحت فشار مقامات دولت و( از طرف بعضی ها به استشاره آنان) قرار گرفت از یک مقام بلند دولتی در روزنامه انیس مقاله یی منتشر شد که در تیتر آن گفته شده بود: چشمانتان را از طلوع نبندید و یاد آوری شده بود که صرف نظر از موقف و مقام دولتی به صفت یک شهروند از آزادی بیان دفاع مینماید وبار یک مقام دیگر از ژورنالیستان به صراحت خواست تا وی را تخته مشق انتقادات شان بسازند .با آنکه هدف نگارند دفاع از کرزی نیست و در حال حاضر کدام سمپتی وانتی پتی با وی ندارد چون نمیتوان از دوره زمامداری کرزی به دلیل ضعفها و نقایص رهبر ی موصوف مبنی بر بی سرنوشت ماندن کشور پس از مصرف میلیارد ها دالر کمکهای جهان وعدم توانایی حفظ رابطه گرم و ونرم با متحدین وفساد گسترده و کشت وقاچاق مواد مخدر و موضعگیری های مبهم داخلی وخارجی دفاع نمود، اما آنچه امروز سیمای کرزی را از سایر رهبران امروز و دیروز برجسته گی میبخشد سعه صدر، حوصله مندی ودید فراخ وی در رابطه به آزادی بیان میباشد.که همه اکنو ن با توجه به آن به قول معروف ( به کفن کش قدیم) محتاج شده اند. زیرا حکومت وحدت ملی نه تنها از انتقادمیترسد وتحمل آن را ندارد بلکه حتا دفتر نی را رویدار به رسانه ها میسازد تا از آنان بخواهد که کار های دولت را تبلیغ کنند!
با بقدرت رسیدن حکومت وحدت ملی شرایطی در کشور مستولی شد که از مجموع چند صد نشریه چاپی فقط چند نشریه دلخواه و باب طبع صدر نظام به نشرات شان با حمایت برخی حلقات حالا ادامه میدهند. اکنون از میان صدها و بلکه هزاران سیل و خیل صاحب نظران، منتقدین ،ناراضیان و مخالفانی که از پگاه تا بیگاه دیروز بر ضد کرزی در رسانه ها گلو پاره میکردند ، فقط به کسانی اجازه ابراز نظر داده میشود و یا از کسانی نظر خواسته میشود که به گفته ادوارد سعید برای تبدیل شدن به یک صاحبنظر (آنان) باید توسط مقامات حاکمه تایید (شوند). آنها باید رهنمایی شوند که در باره اصلاح زبان،احترام به حقوق حاکمان ، اطاعت از قوانین کشور و… صحبت کنند. این مساله به خصوص هنگامی تحقق میپذیرد که احساسات عمومی ویا حوزه های خاصی که سود آوری را افزایش میدهند در معرض خطر قرار گیرند واین به اصطلاح کارشناسان هریک از موضوعات آشپزی تا فلسفه وسیاست وفرهنگ و اقتصاد و…. به کرات وتکرار اندرتکرارابراز نظر مینمایند در حالیکه در مقابل صداهای بلند زنده باد و مرده باد نافرمانی های مدنی و خیابانی مردم را حکومت وحدت ملی با دیوار های کانتینری و ترساندن از تهدیدات انتحاری خموش ساخته از سر دادن آن شعار ها وتحصن و خیمه های مدنی جلوگیری مینماید.
زنگ خطر :
اینکه در شرایط فعلی، زمامداران ، کشور را مانند یک دیگ سر بسته هر لحظه در آتش شرایط ناگوار بی امنیتی، رشوه اختلاس، زور گویی و … حرارت میدهند ومیسوزانند و حتا توان شنیدن ناله ها هیجانات و احساسات مردم را از درون این تنور سوزان ندارند، میتوان گفت که سرانجام این عقده ها در سینه ها گره خورد و بالاخره آماده یک ترکش بزرگ خواهد شد که واقعا برای کشور خیلی خطرناک و وحشتناک خواهد بود. از نظر روانشناسی اجتماعی کسانیکه نمیتوانند در مخالفت به نظام علنا حرفهای دلشان را خالی کنند و احساسات خودرا در رسانه ها انفجار دهند، شاید با( سرغوطی زدن) در شرایط (اندر گروند) دست به کارهایی بزنند که جبران ناپذیر باشد. حکومتی که نتوانست برنامه های تند و تیزی چون (الجاهل و الغافل و الکاهلی) را که کرزی ده سال با حوصله مندی به آن گوش داد یک روز تحمل کند. آنهم در شرایطی که مردم به چشم سر مشاهده میکنند که رییس اجراییه با یک والی و معاون اول با یک گروه شورشی معامله میشود، امنیت شهروندان تامین نیست، محاسبه دخل وخرچ کارمند دولت در پرداحت معاشات مدنظر نیست، واردات 95 درصد وصادرات کشور5درصد میباشد، شاید انتقاد از چنین وضعیت مبهم به مراتب از درذهن ماندشان بهتر باشد. تجربه به کرات نشان داده که صاحبنظران توجیه گر و مداح زمامداران را فریب داده وحلقه الیناسیونی به دور شان ساخته که زمامدار را از شنیدن درد های مردم دور نگهداشته که چنین افراد به مراتب خطرناک تر از اعتراض کنندگان زبان دراز و روک و راست و آزاد اندیش و نترسی بوده که در مقابل رهبران قد علم کرده و اعتراضات مدنی شان را علنا اظهار داشته اند.برای همین است که مردم اکنون به فرمایشات صاحبنظران توجیه گر و ماموران مدنی فرمایشی و کدر هایی که در عقب چوکی ها پنهان شده اند وقعی نمی گذارند و ارزشی قایل نیستند و این بحران اعتماد در نظامی که مردم از آن توقع شفافیت، پاسخگویی، تفکیک قوای ثلاثه ، آزادی های مدنی، مردم سالاری ،قانون سالاری،آزادی بیان، رسانه های آزاد، انتخابات آزاد، مبارزه با فساد، مبارزه با کشت ، تولید وقاچاق مواد مخدر ، شایسته سالاری و… را داشتند خیلی مایوس کننده میباشد.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هرکه در اوغش باشد

تقدیم به آنانی که به نرخ روز نان میخورند و به رنگ روز لباس میپوشند

فوریه 7, 2017

آنچه یاد گرفتم آنچه یاد نگرفتم
نوشته نادر ابراهیمی
منتشره شماره (14 ) 30جون 2007/ شنبه 9 قوس 1386 ارمغان ملی

من عاقبت یاد گرفتم
در صف بلند اتوبوس
خمیازه ام را چنان پنهان کنم
که به نفرت از شرایط موجود متهمم نکنند

من عاقبت یاد گرفتم
در کلاس های درسم برای بچه های خوب و حرف شنو
که بعضی هایشان تعهد هایی سپرده بودند
یک ساعت تمام چنان حرف بزنم که انگار هیچ چیز نگفته ام

من عاقبت یاد گرفتم
به پاسبان هایی که باطوم بدست دارند
چنان لبخند بزنم که گویی از خودشانم
و به افسران پولیس چنان با احترام نگاه کنم
که انگار از سه جنگ پیاپی پیروزمندانه باز گشته اند
و از نرده های آهنین باغ های بزرگان چنان چشم بردارم
که پنداری هرگز چنان نرده ها، قصر ها و بزرگانی وجود نداشته اند

من عاقبت یاد گرفتم
در حضور رییسم
از سودمندی هایی که امکان دارد اقدامات جاری دولت داشته باشد
و در حضور کارمندانم
از لزوم نظم و ترتیب در کار ها –تحت هر شرایطی!
و در حضور همسایگانم
از شفافیت تصویر تلویزیون جدیدمان و شرکت صمیمانه در جشن های ملی
و در حضور دوستانم
از بازی ورق و مزه عرق
و در تاکسی و اتوبوس
و از پل های هوایی که احتمالاً بهبود مختصری در وضع عبور و مرور تهران ایجاد خواهد کرد
و در گردشگاه های عمومی
از انواع گلکاری های مناسب و انتخاب بجای درختهای بهی جاپانی برای تزئین
و در تلویزیون
از بهترین رقاص خوانندگان و یا بهترین خواننده رقاصه گان
و در مقاله هایم
از مشکل عظیم و غول آسای کمبود تخم مرغ و لیموی ترش و لوبیای چتی
چنان سخن بگویم
که شهری بر بیگناهی من گواهی دهد

من عاقبت یاد گرفتم
به گل ها دست نزنم
نزدیک لانه زنبور ها نروم
گوش گربه را نکشم
دم سگ را لگد نکنم
به قاطران چموش سیخونک نزنم
دستم را به طرف آتش نبرم
چشمم را به دور دست ها ندوزم
عکس لرزان خودم را توی رودخانه تاریخ نبینم
و به همه فورماسیون ها سلام و تعظیم کنم

من عاقبت یاد گرفتم
بی صدا و با لبخندی نمکین گریه کنم
و به سختی گریه کنم
آنگونه که همه پندارند از شادی بسیار اشک به چشم آورده ام
من همۀ این ها را عاقبت یاد گرفتم
و چه دشوار و کشنده بود یاد گرفتن همۀ اینها
اما هرگز، هرگز
یاد نگرفتم
وقتی در خانه استم
زیر لب نگویم (مرده شوی این اوضاع و این زندگی را ببرد!)
گرچه مکرر و مرتب به بچه هایم می گویم
مبادا این حرف را در مدرسه بزنید
پدرتان پدر بیگناه تان بیچاره می شود

بمناسبت 4 فبروری زادروز » روزاپاركز » بانوي مبارزسياهپوست

فوریه 7, 2017

roza
زني كه جنبش حقوق شهروندي درآمريكارا كليد زد
سال 1955 خانمی جایش را در (سرویس) به مرد سفید پوستی نداد و جنبش حقوق شهروندی ایالات متحده کلید خورد. رهبران سیاه‌پوست جنبش بایکوت (سرویس )ها را شروع کردند و حرکت بر علیه قانون جداسازی آغاز شد. جنبش مزبور به رهبری مارتین لوترکینگ بیش از یک سال ادامه یافت و زمانی به پایان رسید که دادگاه عالی جداسازی (سرویس)ها را غیرقانونی اعلام کرد. نیم قرن بعد پارکز بعنوان سمبل ملی شأنیت مبارزه با جداسازی نژادی شناخته می‌شد.
Rosa Parks روزا پارکز (Rosa Parks) در سال 1913 در آلاباما متولد شده بود او نژادآفریقایی داشت اگرچه یکی از پدر بزرگ‌هایش ریشه اسکاتلندی و یکی از مادر بزرگ‌هایش از بردگان آفریقایی بود. دو سال بعد از تولد او، برادرش متولد شد و اندکی بعد والدینش از هم جدا شدند. مادر او یک معلم بود و خانواده به مسائل آموزشی اهمیت می داد. روزا به (مکتب) و در نهایت به دانش‌سرای تربیت معلم برای سیاه‌پوستان قدم گذاشت و 16 ساله و کلاس 11 بود که مجبور شد برای مراقبت از مادر بزرگ در حال فوتش و اندکی بعد برای مراقبت از مادر مریضش آنجا را ترک کند. در سال 1932، در سن 19 سالگی با «ریموند پارکز» ازدواج بود. او از روزا حماین کرد….
ریشه‌های فعالیت مدنی
ریموند و روزا که اکنون بعنوان خیاط کار می‌کرد بعنوان اعضاء جامعه آفریقایی-آمریکایی مونتگومری مورد احترام بودند. همزیستی با مردم سفیدپوست در شهری که تحت قوانین جدایی نژادی (قانون جیم کرو) اداره می‌شد شکست و سرخوردگی‌ دائم بهمراه داشت: ‌سیاهان باید فقط در مدارس خاص ثبت نام کنند، ‌از چشمه‌های آب خاصی آب بر دارند و کتاب مورد نیازشان را از کتابخانه سیاهان بگیرند….
.
توقیف
در سال 1955 روزا پارک در سن 42 سالگی از سر کار با (سرویس) به خانه باز می‌گشت. ساکنین سیاه پوست مونتگومری اغلب تا آنجا که می‌توانستند از سوار شدن به (سرویس)ها اجتناب می‌کردند و سیاست جداسازی اتوبوس‌ها را حقارت‌بار می‌دانستند. با این همه بیش از 70 درصد مشتریان (سرویس)ها در روز سیاهان بودند. روزا پارکز یکی از آنها بود.
جداسازی در قانون آمریکا وجود داشت. قسمت جلو (سرویس) متعلق به شهروندان سفید بود و چوکی)‌های عقب (سرویس) به سیاهان تعلق داشت. بر اساس رسم پذیرفته شده، ‌راننده (سرویس) قدرت آن را داشت که از افراد سیاه بخواهد تا جای خود را به سفیدها بدهند. قانون مونتگومری متناقض بود: از یک طرف یک قانون جداسازی سیاه و سفید را الزامی می‌دانست و قانون دیگر آن را نادیده می‌گرفت و می‌گفت اگر( چوکی) خالی دیگری نبود نمی‌توان از کسی (سیاه یا سفید) خواست که (چوکی) اش را بدهد.
روزی مرد سفیدپوستی سوار (سرویس) شد و چوکی) برای نشستن نیافت زیرا( چوکی)های بخش سفیدپوست‌نشین (سرویس) پر شده بود. راننده به مسافران ردیف اول بخش سیاه‌پوست‌نشین اتوبوس گفت برخیزند و جای خود را به سفیدها بدهند تا باین شیوه بخش سفیدپوست‌نشین (سرویس) یک ردیف بزرگ‌تر شود. سه نفر تبعیت کردند ولی پارکز از جای خود بلند نشد.
پارکز بعدها در اتوبیوگرافی خود نوشت: «مردم همیشه می‌گویند (چوکی)‌ام را نمی‌دهم زیرا خسته هستم. ولی این واقعیت ندارد. من خستگی فیزیکی نداشتم. نه. خستگی من از تسلیم شدن بود»
در نهایت دو افسر پلیس به (سرویس) متوقف‌شده نزدیک شدند و ‌وضعیت را ارزیابی و پارکز را توقیف کردند. نه ماه قبل از توقیف پارکز، یک دختر 15ساله سیاه‌پوست بدلیل رد پیشنهاد تحویل (چوکی)‌اش به یک سفیدپوست توقیف شده بود. پارکز به دفاع از او برخواسته بود. همچنین سه حادثه مشابه دیگر قبل از توقیف پارکز رخ داده بود. پارکز قبل از توقف در حادثه (سرویس) عضو شعبه مونتگومری انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان بود و از قضا در زمان توقیف منشی شعبه محلی آن در مونتگومری بود و تابستان گذشته کارگاهی در زمینه عدالت اجتماعی و اقتصادی در یکی از دبیرستان‌های تنسی برگزار کرده بود. فعالیت سیاسی او در جنبش تحریم (سرویس) و بقیه زندگی او نقش مهمی داشت.
از طرفی پارکز قبلاً برخوردهایی با راننده (سرویس) که به او دستور داده بود جایش را به سفیدپوست بدهد داشت. جمیز بلیک راننده (سرویس) در سال 1943 پارکز را از(سرویس) خود بیرون انداخته بود زیرا قبول نکرده بود از درب عقب (سرویس) سوار شود. بعدها با منسوخ شدن قانون جداسازی نژادی در(سرویس)، ‌پارکز تصاویر تبلیغاتی خود را در(سرویس) که بلیک رانندگی می‌کرد تبلیغ می‌نمود..
جنبش عدم اطاعت پارکز، از قبل برنامه‌ریزی نشده بود. با وجود اینکه پارکز می‌دانست که انجمن پیشرفت رنگین‌پوست‌ها بدنبال دادخواستی برای آزمایش قانون «جیم کراو» بود و برنامه‌ریزی نکرده بود در (سرویس) توقیف شود. به قول خودش او آن روز بقدری سرش شلوغ بود که نتوانسته بود بفهمد راننده (سرویس) بلیک است: «اگر متوجه آن بودم حتی سوار آن (سرویس) نمی‌شدم»
روزا پارک و جنبش بایکوت (سرویس شهری) در مونتگومری
با وجود اینکه پارکز توانست با شوهرش تماس بگیرد ولی حادثه توقیف او بسرعت سر زبان‌ها افتاد و نیکسون غروب همان روز به قید وثیقه آزادش کرد. نیکسون سال‌ها بدنبال سیاه‌پوست شجاع و با‌اعتمادی می‌گشت تا بتواند برای آزمون اعتبار قوانین جداسازی، ‌ادعانامه‌ای تنظیم کند. او، پارکز و شوهر و مادرش را متقاعد کرد: «پارکز همان ادعانامه بود». همزمان ایده دیگری نیز شکل گرفت:‌ سیاهان مونتگومری باید در روز دادگاه پارکز، اتوبوس‌های مونتگومری را تحریم کنند. تا نیمه‌های شب آن روز بیش از 35 هزار نسخه پلی‌کپی تکثیر شد تا به بچه‌های سیاه‌پوست داده شود تا والدین شان را از برنامه بایکوت خبر کنند..
در روز موعود، ‌پارکز در دادگاه بعلت نقض قانون جداسازی محکوم شناخته شد و به یک مجازات تعلیقی و پرداخت 10 دلار جریمه بهمراه 4 دلار هزینه‌های دادگاه محکوم شد. در ضمن مشارکت سیاهان در بایکوت بمراتب بیش از آن بود که حتی خوش‌بین‌ترین افراد جامعه گمان می‌برد. نیکسون و اطرافیانش تصمیم گرفتند که از امتیاز این حرکت استفاده کرده و یک «انجمن پیشرفت مونتگومری» را برای مدیریت بایکوت راه بیاندازند. این گونه بود که دکتر «مارتین لوتر کینگ» برگزیده شد. فردی که در مونتگومری ناشناس و 26 سال سن داشت، رئیس انجمن مزبور شد..
بموازات ادامه جریان استیناف‌ها و دادخواهی‌های مربوطه در دادگاه، ‌تمام راه‌ها به سمت دادگاه عالی کشور ختم می‌شد. جمعیت سفیدپوست مونتگومری در نتیجه بایکوت سیاهان عصبانی بود. شورش‌هایی رخ داده و خانه نیکسون و لوتر کینگ بمب‌گذاری شده بود. این خشونت‌ها، تحریم‌کنندگان و رهبران آنها را مرعوب نساخت و وضعیت آرام در مونتگومری ادامه یافت و توجه رسانه‌های ملی و بین‌المللی را به خود جلب کرد. در نوامبر سال 1956 دادگاه عالی اعلام نمود که جداسازی (سرویس)ها غیرقانونی است. فردای روزی که دادگاه بصورت رسمی دستور خود را نوشت، تحریم (سرویس) برداشته شد. پارکز که شغل خود را از دست داده و در تمام سال بدبختی‌هایی را تجربه کرده بود بعنوان «مادر جنبش حقوق شهروندی» شناخته شد. اعتراض پارکز و بایکوت (سرویس)‌ها بعدها سمبل مهم «جنبش حقوق شهروندی» شدند و خود او تبدیل به آیکون بین‌المللی از مقاومت در برابر «جدایی‌ نژادی» گردید.
بعد از بایکوت
با وجود اینکه در سال‌های بعد از جنبش بایکوت با احترام از او یاد می‌شود ولی از عواقب کارهایش همچنان در معرض رنج و تهدید بود. او کارش را از دست داده و مدتی خیاطی می‌کرد و سال‌ها تهدید به مرگ می‌شد. پارکز برای مقابله با این آزار‌ها و تهدیدها همراه با شوهر و مادرش به دیترویت نقل مکان کردند. برادر پارکز در این شهر زندگی می‌کرد و پارکز در این شهر در دفتر یک نماینده مجلس کنگره (آمریکایی آفریقایی‌تبار) بعنوان همکار اجرایی مشغول به کار شد و تا سال 1988 و بازنشستگی در همین شغل باقی بود. شوهر او، ‌برادر و مادرش بین سال‌های 1977 تا 1979 در اثر سرطان مردند. در سال 1987 او «انستیتو روزا و ریموند پارک برای خودیاری» را بنیاد نهاد تا به جوانان دیترویت خدمت کند. همچنین از اعضاء فعال «جنبش قدرت سیاهان» بود و از زندانیان سیاسی آمریکا حمایت میکرد.
در سال‌های پس از بازنشستگی او به سفر میرفت و حمایت خود را از حوادث و مشکلات حقوق شهروندی دنبال می‌کرد. در همین سال‌ها اتوبیوگرافی خود را تحت عنوان «روزا پارک: داستان من» نوشت. در سال 1999 روزا «مدال طلای کنگره» را دریافت کرد که بالاترین نشان افتخار کشور برای یک شهروند بود. «جرج واشنگتنن»، «‌توماس ادیسون» و «بتی فورد» و «مادر تزرا» دیگر افرادی بودند که این جایزه را دریافت کردند. او مدال‌های دیگری از جمله «مدال آزادی رئیس جمهوری» را دریافت کرد و وقتی در اکتبر 2005 در سن 92 سالگی فوت کرد، اولین زنی بود که در تاریخ آمریکا در ساختمان کنگره بخاک سپرده شد.
منبع : دانستني هاي انساني

درفراق زغال

فوریه 5, 2017

16425917_1336273719751995_4127626091982205617_n
در این روز برف باران وشدت سرمای زمستان ، آخرین آرزوی یک خانواده بینوا ، در رسیدن به زغال وصندلی گرم ، از قلم توانای استاد بیتاب خدمت خوانندگان با احساس پیشکش میشود. بگذار چوکی پرستان وقدرت طلبان در هوای قدرت فرعونی شان گرم باشند واین دود دل مظلومان ومحرومان وبینوایان سرما خورده پایتخت را نخوانند.
چندیست که در کلبۀ ویرانه نیایی
معشوق سیه جرده ام انگشت کجایی
چون خوردنی امروز نیابیم سراغت
از برف و یخ و لای مگر پا به حنایی
آن خاکه ات امروز کم از سرمه نباشد
ای کاش میداشت کمی دیده درایی
بیچاره زغالی ز غمت خاک نشین شد
برروز سیاهش زچه رحمی ننمایی
با روی سیه ناز پسندیده نباشد
آن به که کمی از سر این شیوه فرایی
سرما رود رو سیهی بهر تو ماند
با خسته دلان برسر بیداد چرایی
امسال ز هر سال فشار تو فزون است
یارب که زمستان روی و باز نیایی
از سردی ایام فزون سردی مهر است
کس را ندهد گلخنی آتش به گدایی
بیتاب شود کاش برای تو میسر
یک صندلی گرم که تا حلق درایی
(استاد بیتاب)

حق شهروندی هنر پیشه شقایق رویا را داوران برنامه( ستاره افغان )پامال نمودند

فوریه 4, 2017

shqa
ستاک
پس از سالیان متمادی نشر برنامه( ستاره افغان) از تلویزیون طلوع سرانجام شنوندگان تلویزیون طلوع یک صدای باسوز و گداز را آنهم از برنامه قاب گفتگوی این تلویزیون شام جمعه شنیدند که از دل برخاست و بردلها نشست. این صدای گیرا که حتی گردانندگان برنامه قاب گفتگو را فی المجلس و فی الحال تحت تاثیر آورد، از حنجره هنر آفرین دوشیزه شقایق رویا شهروندان پایتخت را بهت زده و حیران ساخت. با شنیدن این صدا هرکس از دیگری میپرسید :چرا این هنرپیشه از دور مسابقه ستاره افغان حذف شده و پذیرفته نشد. مردم میگفتند ای کاش داوران برنامه قاب گفتگو به جای داوران برنامه ستاره افغان میبودند.
شایعاتی وجود دارد که دوشیزه شقایق رویا به دلیل آنکه گویا در ایران از مادر و پدر افغانستانی به دنیا آمده از مسابقه ستاره افغان حذف شده است.. هرگاه این شایعه قرین حقیقت باشد اینجا چند سوال مطرح میشود:
1 – وقتی صدها هزار شهروندی که در خارج از کشور متولد گردیده میتوانند در انتخابات ریاست جمهوری وپارلمانی از حق رای برخوردار باشند به چه دلیل و منطق یک هنرمند از حق اشتراک در یک مسابقه هنری محروم میشود؟
2- وقتی دیدگاها تا این اندازه کوچک شود که به دنیا آمدن یک شهروند افغانی در ایران حقوق او را از حیات شهروندیی که در قانون اساسی افغانستان مسجل گردیده محروم سازد در صورت برعکس آن باید به این سوال جواب دهند که آیا مولانا، خواجه عبدالله انصاری،ابن سینا، رودکی و… به دلیل تولد در افغانستان ، تاجکستان ،ازبکستان و… در ایران از مسابقات ادبی محروم میشوند؟
3- آیا داوران برنامه ستاره افغان به این نکته واقف اند که سرحدات جغرافیای سیاسی نمی تواند شخصیت هایی را که در یک حوزه زبان فعالیت دارند از حضور در هویت زبانی مشترک آن کشور ها محروم سازد؟
4- احمد ظاهر را در تاجکستان تا آن حد ارج میگذارند که لقب استاد را به وی در گفتگو های فرهنگی میبخشند. استاد سرآهنگ را در هندوستان با القاب بابای موسیقی، کوه بلند موسیقی، شیر موسیقی و سرتاج موسیقی افتخار میبخشند.
الویس پریسلی، هنری کمیسیس، مکیش ، لتا منگیشکر، محمد رفیع ، مهدی حسن ، غلام علی، گوگوش ،عارف،شجریان و… را مردمان منطقه بدون در نظر داشت مهد تولد شان عزیز میدارند.
بتهوفن، موزارت،باخ و… را هنردوستان پنج قاره عزیز میدارند .
با توجه به نکات فوق، در حالیکه هر نوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان مطابق ماده بیست و دو قانون اساسی ممنوع میباشد نادیده گرفتن حق یک شهروند افغانستان در اشتراک به مسابقه ستاره افغان هر گاه واقعا به دلایل مهدتولد صورت گرفته باشد یک عمل تاسف آور است. تلویزیون طلوع که در گذشته علمبردار آزادی بیان و حق شهروندی بوده وتوقع چنین کاری از آن نمیرود، امیدواریم متوجه این موضوع شده کانالی را در حق شهروندی هنرمندان ایجاد کند که بار دیگر هنرمندانی چون استاد مهوش، احمد ظاهر و ناشناس در دنیا آماتوران موسیقی افغانستان گل کند و جلو رشد استعداد جوانی چون شقایق رویا گرفته نشود.
جای تعجب آنست که: چرا نهادهای مدنی وفرهنگی که 16 سال شیره کمکهای جهان را در این زمینه چوشیده ونوشیده اند در رابطه به این موضوع خموش اند