خزان بعد خزان !

اين شعر را در همين (نوروزی) كه گذشت (نوروزی) كه با آزمايش يكسال ديگر از سالها ي جواني را در قمار زندگي به پيري باختم ! (نوروزی) كه از بس محنت بار بود ، شكسته بود و نزار مثل خيلي از هموطنانم اصلا او را نشناختم…
از زبان تيره بختان سيه روز…ساختم.

اي كساني كه در اين كشمكش عيد سعيد
سر خوش و بيخير و مي زده با روي سپيد
غرق در شوكت و در مكنت و بدمستي پول
بسياهي شب بخت بدم مي خنديد
مي نپر سيد چرا؟
از چه اين هموطن لخت باين صورت زشت
رو سيه ساخته و كوبكو افتاده براه!
آخراي هموطنان:
سر گذشتي است مرا تيره در اين روي سياه!
لحظه اي محض خدا خويش فراموش كنيد
داستان غم پنهان ي من گوش كنيد:
***
در دل آتش فقر
دامن خاموشي
از همه تلخي جانسوز كه يكعمر چشيد:
قلب من
قلب من بسكه طپيد
قلب من بسكه شكست
نفسم بسكه دراعماق دلم نعره كشيد
هوسم بسكه بعغزم کوبيد:
پاي يك مشت ستمكار ستم پرور پست
بسكه برخاك سياهم ماليد
خاطرات سيه دوره خاموشي ومرگ
بسكه در پهنه روحم ناليد
مثل يك قطره سرشك ازدل خون
زندگي از لب چشمم غلطيد
با سر آهسته زمين خورد ولب سرد زمين
لاشه ي مرده ي روحم بوسيد
وندر آغوش بهم كوفته ي وهم و جنون
مغز بیچاره ي بختم بوسيد
***
نفسم …!
هرچه بيهود ه مرا كشت بسم بود بسم !
نفس بيكسم اي زنده دلان قطع كنيد!
سينه ام چاك كنيد!
اين غبار سيه ، از روي رخم پاك كنيد!
بچه كار آيدم اين چشمه ي خون ؟!
اين تن مرده ي مرگ
كه تن زنده ي مي كرد ه چنين آواره،
از كف سينه ام آريد برون ،
ببريد!
ببريد ، در بيابان سكوت :
زپرمشتي لجن و سنگ سيه خاك كنيد،
…….
……
*****
آري اي هموطنان
چشمه ي عشق، دراين ملك ، سرآب است ، سرآب!
پايه ي عدل و شرف، پاك خراب است ،خراب !
عز و مردانگي و فهم ،عذاب است ،عذاب !
جور بر مردم بدبخت ، ثواب است ، ثواب !
آه … اي چشم زمين غافله سالار زمان :
بازگو بامن سر گشته خور ، عالمتاب!
آدمیت بكجا رفته ؟ كجارفته شرف؟!
كوحقيقت ؟ زچه رومرده ؟ چرا رفته بخواب؟!
***
اين چه نظمي ست ؟چه رسمي ست؟ چه وضعي ست خدا!
سبب اين همه بدبختي وغم، چيست؟ خدا!
جز خدايان زر و، كهنه پرستان پليد:
هيچكس زنده ، دراين شب ؛ به خدا! نيست خدا!
كي رسد روز و شود چيره برین ظلمت تار،
كه پياده است درآن حق و، ستمكار، سوار!
زير خاك است گل و، زينت گلدانها : خار !
فقر ميباردش از هر در و از هر ديوار!
سرنوشت همه ، بازیچه ي مشتي عيار !
سرزحمت ، بطناب عدم ؟ از دار بدار؟
زندگي ، پول! نفس، پول! هوس ،پول !هوار!
مرغ حق ، يخ زده، اندر قفس، پول هوار!
قدر تي كو، كه بر آيد زپس پول هوار!
هموطن! خنده مكن، بر رخ اين (حاجي )خوار؟
صحبت از عيد مكن ، بگذر و راحت بگذار!
زاده ي فقر، كجا و طرب فصل بهار؟
***
من بيكار كه صد بار بميرم هر روز!
بالشم سنگ ،دلم تنگ و، تنم بستر سوز!
كت من در گروي عيد گذشته است هنوز!
به من آخر چه ، كه نوروز سعيد است، امروز؟!
كهنه روزم چه بد آخر، كه چه باشد نوروز؟!
(هفت سين) من اگر بودي وميدیدي چيست؟!
همنشين من غارتزده مي ديدي كيست؟
ميزدي داد، فلك تا بفلك، زنگ بزنگ!
كه تفو بر تو محيط، شرف آلوده به ننگ!
هفت سين! وه، كه چه «سيني» و چه «هفت» همه رنگ:
سينه اي كشته دل، و سوز سرشگي گلرنك،
سرفه هاي تب و سرسام سكوتي دلتنگ
سفره اي خالي وسرما و سري، بر سر سنك!
آخر… اي هموطنان!
سالتان باد بصد سال فرحبخش، قرين!
«هفت سين» كي بجهان ديده، كسي بهتر از اين؟!
***
ديده هر سو كه بيفتد، ز يسار و ز يمين،
سايه ي فقر، سيه كرده سر و روي زمين،
سبزی برگ درختان، همه بي لطف و حزين
لاله را، ژاله صفت، اشك الم گشته عجين،
زن غمين، مرد غمين، بچه غمين، پير غمين!
وه! كه سرتاسر اين ملك ستمديده ي زار
نفسي نيست دهد مژده ز ايام بهار…
شيون درد و فغان، داده بسر، باد وزان
جاي مي، خون سيه ميچكد از چشم رزان!
اينكه چيزي نبود، هموطنان! بدتر از آن:
عجب اينجاست: كه افتاده ز پا چرخ زمان!
كي فلك ديده بخود،
«فصل خزان، بعد خزان؟…»
کارو

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s