ملي گرايي در قرن بیستم

 

نوشته : جيمز مي آل

ترجمه: محمد رفيعي مهرآبادي

1

در قرن بيستم براي نخستين بار امكان پذير شد كه به طرز شفافي از تاريخ جهان سخن گفت. پيش از سال 1900، دگرگوني هاي سياسي و اقتصادي و نظامي و فرهنگي در يك نقطه از جهان، واكنش هاي ژرفي در ساير نقاط جهان داشت، گرچه گاهي همراه با تأخير بود. پس از سال 1900، سرعت احساس اين بازتاب هاي گوناگون شتاب گرفت-در ابتدا به آهستگي، هرچند كه از ميانه اين قرن، با آهنگي شتابان. مهم تر از آن فرايند تعامل شروع به فهم شدن كرد، هرچند به طور ناقص. اما مقصود اين نيست كه همگان به يك اندازه تحت تأثير نيروهاي تاريخ جهان قرار گرفته بودند. در برخي جاها، به طور مثال در جنگل هاي كوچك باراني آمازون يا بُرنِئو، هنوز هم مناطقي را مي توان يافت كه در آنجا، زندگي بر مبناي يك الگوي سنتي اي كه به دور از دسترسي به فناوري ها و سليقه هاي مدرن است، جريان دارد، ولي حتا اين جوامع نيز به محض ايجاد تماس با جهان خارج، در معرض نابودي قرار مي گيرند. در جاهاي ديگر، بيشتر مردم آگاهي مبهمي از معضل خويش داشته اند: در روند پيشرفت بي امان تجدد چگونه سعادتمند شوند.

از بخت بد، پيدايش تاريخ جهان به معناي ضمني پايان يافتن كشمكش ميان افراد بشر، يا ادعاي پيروزمندانه همبستگي ميان آنان نبود. در واقع، اگر اين حكايت طنزي متفاوت در نقاط مختلف جهان داشت، اين موضوع نيز به اين دليل بود كه اين حكايت همواره به گونه اي تغيير ناپذير- ولي نه آگاهانه- با يك تعصب ملي بازگو شده بود. بنابر گفته مشهور الي كدوري، «ملي گرايي به آييني گفته مي شود كه در اروپا و در شروع قرون نوزدهم ابداع شد.» ملي گرايي مدعي است كه بشريت به طور طبيعي به ملت ها تقسيم مي شود، و بر همين اساس، «مي كوشد تا معياري را عرضه كند براي مشخص كردن يك واحد جمعيتي در خور بهره مندي از يك حكومت خاص خودش به منظور اعمال مشروع قدرت در يك دولت، و نيز براي سازمان بر حق هر يك از جوامع دولت ها.» اين آيين هيچ سخني را در باره شخص يا آنچه كه يك ملت را مي سازد، بيان نمي كند –غفلتي كه به ندرت ملي گرايان را نگران كرده است- و براي آن كساني كه به نام ملي گرايي سخن مي گويند، ملت يك مقوله بديهي است.

از نگاه اكثر انسان ها، ملت به معناي يك گروه داراي فرهنگ مشترك است، يك سرزمين آبا و اجدادي دارد، و شكل گيري ملت در اثر سرنوشت مشترك اعضاي آن گروه صورت گرفته است (يا در حال شكل گيري است). اما اجباري به پذيرش تعبير منفي كدوري از ملت گرايي و جاذبه فريبنده آن وجود ندارد: وي، ملي گرايي را به عنوان يكي از زياده طلبي هاي فاجعه آميز رُمانتيسم (خيالپردازي) اروپايي به شمار آورد. اين تعبير كدوري مي تواند به كار گرفته شود به عنوان يك شعار تجمع به وسيله هر گروهي كه احساس مي كند يك قدرت خارجي در حق آن ظلم كرده يا اين كه يك استبداد پرورش يافته در داخل، به آن خيانت كرده است. بر اساس همان معيار، مظاهر وحدت ملي به عنوان يك تكيه گاه اساسي براي يك حكومت به شمار آمده، و حكومت ها همواره به طرزي غيرتمندانه از اين نمادها پاسداري كرده اند.

بنابراين، براي فهم تأثير ملي گرايي بر تاريخ قرن بيستم آنچه كه بيشتر اهميت دارد همانا توانايي ملي گرايي براي بسيج مردم است در هر جا كه الگوهاي سنتي زندگي رو به فرسايش گذارده اند، تا خاستگاه هاي اروپايي ملي گرايي. ملي گرايان معمولاً عادت دارند كه به گذشته متوسل شوند –هرچه كه اين گذشته دور تر و درخشانتر باشد، مطلوب تر است- اما گيرايي اين گذشته ها باري جمعيت هايشان، به وسيله نيروهاي خارج از كنترل آنها ضربه خورده است. در حالي كه اكثر نظريه پردازان بزرگ ملي گرايي –يوهان گوتفريد هردر، يوهان گوتليب فيخته، جوزپه مازيني، جان استوارت ميل، ارنست رنان- پيش از پايان قرن نوزدهم از دنيا رفتند، اما در قرن بيستم بود كه انديشه هاي آنان به جايگاهي … دست يافت. ملي گرايي به عنوان يك آيين سياسي، اساساً جنبه مدرن دارد.

ملي گرايي، با وجود جاذبه جهاني آن، به خاستگاه اروپايي اش به دو طريق خيانت مي كند. طريق نخست اين است كه تاريخ نگاران، سنخ شناسي ها و خرده –سنخ شناسي هاي را براي انواع ملي گرايي ملحوظ داشته اند. مهم ترين تمايز، ميان آن كساني است كه ملت را به عنوان يك جامعه سياسي و مدني كه به لحاظ تاريخي شكل گرفته است، تعريف مي كنند، و آن كساني كه بر حَسب قياس، ملت را يك خانواده گسترده خويشاوندي مي دانند.هر دو تعبير مزبور در يكديگر تداخل مي كنند، اما براي اولي مشخصه اصلي ملت همانا شهروندي است، نه مشخص كردن هويت اجتماعي يا قومي؛ براي دومي، ملت يك هويت قومي از پيش تعين شده و گريز ناپذير است. اين تمايز، شبيه به تمايزي است كه هانس كوهن، ميان ملي گرايي غربي و شرقي قائل است، و نيز شبيه به مقايسه اي اسن كه هيوستون-واتسون ميان ملت هاي ديرين مانند انگليسي ها و فرانسوي ها، يا روس ها، با ملت هاي «جديد» صرب ها، كرووات ها، اعراب، هندي ها و افريقاييان، مي كنند.

اما طريق دومي كه ملي گرايي به خاستگاه هاي اروپايي اش خيانت مي كند، در ناتواني آن به لحاظ روي پاي خود ايستادن به عنوان يك ايديولوژي سياسي خود بسنده است. اگر قوت ملي گرايي در جاذبه آن براي سنت هاي عميقاً جايگير شده –حتا اگر نهايتاً ابداع شده باشد- نهفته است، ضعف آن نيز در نبود تقريباً كامل يك درونمايه اساسي در نظريه ملي گرايي است. جز در موقعيت هاي استعماري، ناممكن است كه بتوان يك برنامه عمل را از تفكر ملي گرايي به دست آورد، و حتا در اين مورد نيز، در حالي كه ملي گرايي مي تواند هدف را تعيين كند –يعني سرنگون كردن حكومت خارجي- اما در مورد وسايل اين سرنگوني، حرفي براي گفتن ندارد. ليبراليسم، ماركسيسم، و فاشيسم، يعني جزم انديشي هاي رقيب يكديگر كه نقشه قرن بيستم را ترسيم كرده اند، همگي آنها خاستگاه اروپايي دارند. اين ايدئولوژي ها، برخلاف ملي گرايي، قادر بودند كه برنامه هاي اجتماعي در مقياس گسترده را بيافرينند اما فقط با كمك ملي گرايي بود كه توانستند به قدرت دست يابند.

به همين دليل، تأثير ملي گرايي بر تاريخ را فقط مي توان در ارتباط آن با ساير نيروهاي بزرگي كه دنياي مدرن را ساخته اند، فهم كرد، درست همان طور كه كشف اين نيروها نيز فقط موقعي امكان پذير است كه شيوه اي را  كه به آن طريق، وفاداري هاي ملي را ايجاد كرده اند، متوسل به احساسات ملي گرايي شده اند يا يك واكنش ملي گرايي را بر انگيخته اند، باز شاخت. مردم در سراسر جهان، اكنون خود را با ملت ها –هرچند كه تمامي اين مردمان  به استقلال دست نيافته اند- و هر جا كه امكان پذير بوده است، با يك ملت-دولت، همانند مي كنند. اما بدون توجه به هر آنچه كه ما ممكن است در اين باره بينديشيم، اين هويت ها جنبه ازلي ندارند. ملت هايي كه ما در آنها ساكن هستيم، و حكايت هايي كه آنها را در اين باري براي يكديگر بازگو مي كنيم، بر مبناي ماجراهاي مهيج تر و گسترده تر تاريخ قرن بيستم ساخته و پرداخته شده اند. از اين رو، پيشنهاد مي كنم كه چهار ماجرا را بررسي كنيم: توسعه طلبي امپرياليستي و استعمار ستيزي؛ جنگ و طلوع قدرت نظاميان؛ انقلاب و كشاكش ايدئولوژيكي؛ و اقدامات پياپي در راستاي سازندگي يك نظم جهاني مبتني بر اصل استقلال ملي.

2

ملي گرايي و امپرياليسم را غالباً ضد يكديگر به شمار مي آورند؛ اولي، يك آيين حكومت برخود، و دومي، يك آيين سلطه سياسي است. با اين همه، ملت و امپراتوري در يك هم زيستي اي به يكديگر متصل مي شوند كه وسيع تر از در كنار هم قرار دادن آنها به عنوان اضداد است. ملي گرايان ممكن است باور داشته باشند كه سرزمين هاي آبا و اجداديشان همواره متعلق به آنان بوده است، اما (بايد گفت كه) اين سازندگان امپراتوري ها هستند كه نقشه سياسي (ملت ها) را ترسيم كرده اند. از يك سو، بيش از 800 جامعه داراي زبان مشخص، وجود دارد؛ اما از سوي ديگر، در سال 1996، تعداد دو صد دولت مستقل وجود داشت. بديهي است كه اگر به دست آوردن استقلال سياسي، هدف اصلي ملي گرايان است، اما پيشينه كاميابي آنان درخشان نيست. از زمان خارج شدن اسپانيا و پرتگال از امريكاي لاتين در اوايل قرن نوزدهم تا فروپاشي اتحاد شوروي در پايان قرن بيستم (1991)، شمار زيادي از «ملت-دولت ها» در درون مرزهاي تعيين شده توسط مقامات امپرياليستي از مناطق امپراتوري شان بوده است. در زمان خروج قدرت هاي امپرياليستي، اين ملت-دولت ها با به حساب آوردن ادعاهاي رقيبان ملي، گاهي متعادل شدند، مانند جوامعي در اروپاي مركزي پس از سال 1991، يا تجزيه شبه قاره هند به هند و پاكستان پس از سال 1947، اما حكومت هاي جانشين قدرت امپرياليستي معمولاً فقط يك واحد اداري و ارضي از پيش موجود را تحويل گرفتند.

اين كاركرد هم زيستي (ملت و امپراتوري استعماري) به ساختار هايي محدود نمي شود كه ملي گرايان به ارث بردند، بلكه همچنين شامل سطح عميق تري از عقايدي است كه ادعا شود ملت نوين بر پايه آنها بنا شده است. در طول قرن نوزدهم، ارزش هاي انقلاب فرانسه، و نيز ارزش هاي عصر روشنگري به طور عمومي تر –تعهدي در راستاي مردمسالاري آزاديخواه، حقوق بنيادين بشر، و استقلال فردي (فردگرايي)- ابتدا توسط مليون فرانسوي پذيرفته شد، اما بعداً توسط عده زيادي، و به سود خاص نگري فرهنگي، مردود شمرده شدند. حتا شگفت انگيز تر اين است كه گسترش اين ارزش ها در سراسر جهان، اساساً در اثر امپرياليسم ملي بريتانيا و فرانسه بود. پيش از طلوع ملي گرايي به عنوان يك  آيين سياسي، هر دوي اين كشورها از تمركز سياسي و يكپارچگي اجتماعي در درون يك فرهنگ سياسي واحد برخوردار بودند. رقيبان سوداگر آنها نيز به سمت متصرفات استعماري در آسيا و كاراييب در گذران سده هاي هفدهم و هيجدهم ميلادي كشانده شدند. اما امپرياليسم بريتانيا و فرانسه فقط در قالب مردمسالاري هاي ملي –دولت هايي كه در آنها اصل حاكميت مردم قوياً برقرار شده بود- «حصار كشي» دنيا در طول سده نوزدهم و اوايل سده بيستم را كامل كردند.

پيش از سال 1991، دو موج ايجاد دولت در قرن بيستم، وجود داشت: نخستين موج، در پيامد مستقيم جنگ جهاني اول بود كه نقشه سياسي اروپا و خاور ميانه را در طول خطوط ملي در پي فروپاشي امپراتوري هابسبورگ، عثماني، و رومانوف، به طرزي وسيع از نو ترسيم كرد؛ دومين موج آن، گسترش اين فرايند به آسيا، افريقا، كاراييب، و حوزه اقيانوس آرام، به محض خروج قدرت هاي استعماري پس از سال 1945، بود. ماهيت متناقض اين امپراتوري ها –سرشت دودماني در مورد امپراتوري هاي هابسبورگ، رومانوف و عثماي، و سرشت ملي در مورد امپراتوري هاي بريتانيا و فرانسه- به اين معنا بود كه الگو هاي ملي گرايي استعمار ستيزي كه اين امپراتوري ها باعث ايجاد آنها شده بودند، نيز تفاوت مي كرد. با اين وصف، شايان ذكر است كه برخي ويژگي هاي ساختاري مشترك در اين الگو ها وجود دارد.

نخستين ويژگي، اين است كه در حالي كه ملي گرايي يك آيين حاكميت مردم است و ادعا مي كند كه شهروندان را براي دفاع از حقوق تاريخي (يك ملت) بسيج مي كند، اما هدايت جنبش هاي ملي گرا در قرن بيستم همواره توسط روشنفكران، حقوق دانان، يا بازرگانان، صورت گرفت. سياستمداران براي آن كه به قدرت برسند، به رأي دهندگان در يك حوزه انتخاباتي نياز دارد. در دوره زماني كه حكومت امپرياليستي، يك دشمن به شمار مي آمد، جاذبه (مفهوم) ملت كاملاً ثابت كرد كه توانمند ترين وسيله براي قدرت رساندن يك سياستمدار است. از اين رو، به راحتي مي توان درك كرد چرا رقيبان يك چنين سياستمداري، از او شكست مي خوردند. زيرا اينان براي جلب توجه سياسي مردم، از مفاهيم مالكيت و طبقه اجتماعي و اقتصادي كه وابسته به تقسيمات داخلي و اجتماعي بود، دفاع مي كردند، در حالي كه رويكرد به مفهوم ملت، در واقع رويكرد به شكلي از همبستگي بود كه گستره آن، از تقسيمات داخلي و اجتماعي فراتر مي رفت. در حالي كه امپراتوري ها عادت داشتند كه از نظام تقسيمات قومي به عنوان وسيله اي براي حفظ نظم در امپراتوريشان بهره جويي كنند، ليبرال ها و سوسياليست ها نيز اگر قادر نبودند جنبش ملي را به گونه اي كامياب در انحصار خود درآورند، در سر و كار داشتن با امپرياليست ها در وضعيت نا مطلوبي قرار مي گرفتند. در اين زمينه، ملي گرايان مخالف با امپراتوري هاي دودماني اروپا، شباهت بيشتري با ملي گرايان استعمارستيز افريقا و آسيا در زمان هاي بعد داشتند، تا با آنچه كه عموماً تصور مي شد.

ويژگي دوم اين بود كه ملي گرايي، به تنهايي، به ندرت از قدرت كافي برخوردار بود تا بتواند خود را از سيطره امپرياليسم برهاند. در هر دو موج ايجاد دولت در قرن بيستم –پس از 1991، و پس از 1945- يك روزنه فرصت كه در اثر جنگ، به زور باز شده بود، در اختيار ملي گرايان قرار گرفت. پيش از هر دو جنگ جهاني، شورانش هاي ملي گرايي به صورت رويداد هاي عادي در آمده بودند، دست كم در آن نقاطي از امپراتوري هاي اروپايي و خارج از سرزمين هاي اصلي آنها كه مقداري خودآگاهي سياسي را كسب كرده بودند؛ اما در حالي كه گشوده شدن اين روزنه و كسب خودآگاهي سياسي، شايد كه سلطه مشروعيت امپرياليستي را سُست كرده بود، ليكن نتوانسته بود آن را ضعيف كند. در پي هر يك از اين دو جنگ ملي گرايان به كسب استقلال نايل آمدند، حتا در دورترين مرز هاي امپراتوري ها، يعني در جايي كه جامعه سنتي به ندرت تحت تأثير ايدئولوژي يا فناوري نوين قرار داشت، و نيز در جايي كه آگاهي ملي همگاني وجود نداشت.

ويژگي سوم اين بود كه ملي گرايي علاوه بر آن كه در مقايسه به دولت هاي امپرياليستي كه عليه آنها صف بندي كرده بود، ضعيف مي نمود، بلكه همچنين به لحاظ فكري نيز ضعيف بود. البته حقيقت دارد كه سرنگون كردن حكومت بيگانه، يك هدف روشن را به ملي گرايان عرضه كرد، اما به آنان نگفت كه چگونه به اين هدف نايل شوند، يا به محض دستيابي به اين هدف، دولت ملي خود را بر پايه چه اصولي استوار سازند. به همين دليل بود كه ملي گرايان به جستجوي هم پيمانان ايدئولوژيكي در ميان خردگرايان يا تاريخ گراياني برآمدند كه مدعي بودند برنامه اي دارند كه متناسب با نيازها و آرمان هاي جامعه مدرن است. از اين لحاظ، ملي گرايان اروپايي و نيز ملی گرايان جهان سوم، با وجود شرايط كاملاً متفاوتي كه در آن عمل مي كردند، وارثان سنت واحدي بودند.

در سراسر قرن نوزدهم، شناختي كه ملي گرايان از خود داشتند، به صورت پيكار ترقي خواهانه با امتيازات (طبقات اجتماعي)، حكومت اشرافي، و حق مالكيت (اشغالگران) از طريق استناد به مرور زمان بود. آن كساني كه به رويارويي با امپراتوري هاي خارج از سرزمين هاي اصلي بريتانيا و فرانسه و ساير قدرت هاي اروپايي برخاستند، نه تنها ناگزير به پيكار با دودمان گرايي بودند، كه همچنين مبارزه با نژادپرستي؛ در حالي كه موضوع نژادپرستي تلويحاً باعث شده بود كه دموكرات هاي اروپايي براي توجيه قدرت اروپا در سراسر جهان، كمك فكري بيشتري به اين قدرت ها كنند. امپرياليسم اروپايي موانع سختي را فرا راه مشاركت سياسي مردمان مستعمرات قرار داد، و تفاوتي نمي كرد كه اين امپرياليسم به شكل بيمارگونه آن باشد، يعني باور به وجود سلسله مراتب نژادي طبيعي، و يا به طرز مهربان تري در قالب اين اعتقاد راسخ كه ملت هاي اروپايي وظيفه دارند كه مزاياي تمدن خود را به «نژادهاي كم اهميت فاقد قانون» عرضه كنند، بدان سان كه راديارد كيپلينگ در شعر خود به نام سرود پايان مراسم در كليسا به همين موضوع پرداخته بود.

با وجود اين شباهت ها، دو تفاوت عمده در واكنش هاي ملي گرايان به امپراتوري در اروپا و در خارج از سرزمين اصلي آن، وجود داشت. نخستين تفاوت، مربوط به رابطه قومي يا هويت ملي بود؛ و دومين تفاوت عبارت بود از وسايلي كه با كمك آنها، انتقال قدرت (از امپرياليست ها به ملي گرايان) صورت مي گرفت. امپراتوري هاي سنتي به دو صورت شخصي يا دودماني بودند؛ و قوت يا ضعف آنها بستگي به فرمانروايان آنها داشت. هنگامي كه اين امپراتوري ها بالاخره فروپاشيدند و فرمانروايان آنها نيز ناپديد شدند، سرزمين هاي آنان به صورت غنايم جنگ تقسيم شد و يا اين كه در يك حاكميت امپرياليستي جديد قرار گرفت. از بين رفتن امپراتوري هاي هابسبورگ، عثماني، و رومانوف، از همين الگو پيروي كرد، جز آن كه خود اصل حكومت دودماني نيز يكي از قربانيان جنگ جهاني اول بود. از اين رو هيچ امپراتوري جديد كه مدعي اين عنوان بر مبناي حق تسخير و مشروعيت از طريق نظام وراثت باشد، نتوانست در اروپا به وجود آيد. با تجزيه امپراتوري هاي قديم، كشورهاي جديدي از بطن مناطق قومي اين امپراتوري ها سر برآوردند، يا در چند مورد انگشت شمار، مانند يوگسلاوي، فدراسيون هاي فاقد ثباتي از جوامع قومي مربوط به هم و حتا جوامع خصم يكديگر، تشكيل شد.

در برداشت وودرو ويلسون (رييس جمهور ايالات متحده) از يك نظم نوين جهاني، دولت هاي جانشين امپراتوري هاي قديم مي بايست مبتني بر اصول دموكراتيك باشند. عقايد ويلسون، در طول جنگ بزرگ اشاعه وسيعي يافته بود و شالوده موقعيت ايالات متحده را در كنفرانس صلح پاريس تشكيل مي داد. در واقع، او قوياً معتقد بود كه ايجاد يك دنياي امن براي دولت هاي ملي، ضمناً يك دنياي امن براي مردمسالاري نيز خواهد بود. اما اين فرض او بسيار خطا بود. زيرا اين موضوع را ناديده مي گرفت كه ميزان در هم تنيدگي ملت هاي شرق و مركزي اروپا به حدي بود كه ترسيم دوباره نقشه اروپا فقط موقعي امكان پذير مي شد كه اقليت هاي قومي را تقريباً در هر يك از دولت هاي اين مناطق گنجانيد. همچنين فرهنگ سياسي بخش بزرگي از اين مناطق، بسيار غير دموكراتيك بود. در اوايل سال 1861، جان استوارت ميل، از دشواري در هم آميختن دو ملت در درون يك دولت واحد طبق يك قانون اساسي دموكراتيك سخن گفته بود. افزون بر آن كه اين عقيده جان استوارت ميل، در مورد دهه 1920 نيز مصداق داشت (همان طور كه در مورد دهه 1990، نيز مصداق دارد) اين حقيقت نيز وجود داشت كه هنگامي كه يكي از شهر نشينان وين به شرق اتريش نقل مكان ميكرد، بر ميزان جمعيت دهقاني (اين منطقه) افزوده مي شد و ضمناً فرصت هاي ريشه گرفتن يك ملي گرايي شهري را –دست كم در كوتاه مدت- كاهش مي داد. سياستمداران ملي گرا كه مي خواستند نظر مساعد رأي دهندگان را به دست آورند، ناگزير بودند كه بجاي رويكرد به اصول دموكراتيك، به احساسات قومي متوسل شوند. پس از سال 1918، كه همه پرسي هايي در مناطقي با تركيب ملي مختلط برگزار شد، گاهي نتايج شگرفي به دست آمد: مثلاً موقعی كه لهستاني ها رأي به ماندن در آلمان را دادند، بجاي آن كه در يك لهستان از نو زايش يافته زندگي كنند؛ يا اين كه اسلووني ها زندگي در اتريش را به زندگي در يوگسلاوي نوبنياد ترجيح دادند. اما خودداري بريتانيا و فرانسه از برگزاري همه پرسي در ايرلند يا آلزاس به منظور آزمون احساسات ملي آنان، اعتبار عمومي همه پرسي را از بين برد. در عمل، همان طور كه آلفرد كوبن، با كلامي طنز آميز يادآور شد، طولي نكشيد كه اصل استقلال ملي، بجاي آن كه آزادانه به عنوان يك اصل ضرورت ملي تلقي شود، به صورت يك ضابط بين المللي درآمد. طبق اين تعريف جديد (از استقلال ملي)، براي تعيين هويت سياسي يك شخص، عنصر انتخاب قوياً حذف مي شد.

بسياري از مستعمرات اروپاييان نيز به لحاظ قومي ناهمگون بودند. بارزترين مثال آن، تقسيم ارضي افريقا در كنگره برلين 1884، بود. زيرا مرزها –كه اكثراً به صورت خطوط مستقيم ترسيم شده بر روي نقشه براي حلوگيري از كشاكش ميان امپرياليست هاي رقيب يكديگر بود- غالباً جوامع قومي را قطع مي كردند، مانند تقسيم يوروبا ميان دهومي و نيجريه؛ «ايو» بين توگو و غنا؛ يا تقسيم پنجگانه سومالي ميان سرزمين هاي تحت الحمايه سومالي، اتيوپي، كنيا، و جيبوتي. با اين همه، در ابتداري كار، آگاهي قومي، برخلاف آگاهي نژادي، فقط يك نقش جزيي را در ملي گرايي افريقا بازي كرد. همين وضع، در مورد قاره آسيا نيز به مقدار زيادي صادق بود.

امپراتوري هاي اروپايي توسط دولت هاي ملي قدرتمندي بنا شده بودند. از اين رو، هنگامي كه انگليسي ها و فرانسويان در سال 1945، از متصرفات خارجي خويش خارج شدند، باز هم به مراتب قوي تر از دولت هاي جانشين خود –حتا توانمند ترين آنها- بودند. از منظر ملي گرايان آسيا و افريقا، اين امر بي شك يك مشكل به شمار مي آمد. زيرا اگر به گفته آيزايا برلين تاريخ نگار، طلوع ملي گرايي همانا يك «همراه رواني خود به خود سلطه خارجي بود –يك واكنش طبيعي در برابر ظلم يا تحقير شدن جامعه اي كه داراي مشخصات ملي است»، انتقال قدرت (از امپرياليست ها به ملي گرايان) فقط درمان ناقص بود. برخلاف امپراتوران اروپا كه (پس از سال 1919) به سرعت ناپديد شدند تا موضوع هاي مناسبي براي فلم هاي خاطره انگيز و داستان هاي رمانتيك باشند، امپراتوران انگليسي و فرانسوي در آسيا و افريقا، به گونه اي سرسختانه همچنان تأثير گذار باقي ماندند؛ هرچند كه در مقايسه با ابرقدرت هاي جديد، قدرت و اعتبار كمتري داشتند، ولي هنوز هم دو كرسي از پنج كرسي دائمي شوراي امنيت سازمان ملل را در اشغال خود دارند. قرار داشتن در موقعيت يك قدرت بزرگ، به همان اندازه كه نيروي دافعه دارد، نيروي جاذبه هم دارد: در واقع، دولت هاي امپرياليست پيشين به همان اندازه كه به عنوان مدل هايي براي تقليد به شمار مي آمدند، هدف هايي نيز براي خشم ملي گرايان يا سپر هايي براي شكست هاي ملي محسوب مي شدند.

در اواخر قرن بيستم، كشاكش هاي قومي در بخش هاي بزرگي از آسيا، افريقا، و اقيانوسيه، افزون شده است. پس از پايان عصر جنگ سرد، اين كشاكش هاي قومي به اروپا نيز سرايت كرد، آن هم با يك روحيه انتقام جويي. با توجه به چشم انداز دهه 1990، به سختي مي توان اين خوش بيني مرتبط با استعمار زدايي و اعتقاد را تفريباً راسخ عمومي در آسيا و افريقا را مبني بر آن كه ملي گرايي يك آيين رهايي بخش بود، از نو به دست آورد. جنبش هاي معدودي –مانند جنبش ارتش ملي هند كه توسط سوبهاش چوندرا بوش تأسيس شد، يا حزب ملي آفريكانر در افريقاي جنوبي- بر مبناي اين اصل قديمي:«با دشمن دشمن خود، دوست باش»، از رايش سوم (آلمان نازي) حمايت كرده بودند. اما اكثر احزاب ملي گراي استعمار ستيز مشتركات اندكي با خردگريزي پرورش يافته اي داشتند كه مشخصه نازيسم و فاشيسم اروپايي بود.

فاشيسم وارث بيمارگونه آن رشته از رمانتيسم اروپايي بود كه جهانشمولي عصر روشنگري و نيز اقتصاد سياسي كلاسيك بريتانيا را مردود مي شمرد. پس از شكست خفت بار آلمان در جنگ جهاني اول در سال 1918، واكنش ملي گرايان آلمان، همچون واكنش آنان پس از يورش هاي ناپلئون به آلمان در يك سده پيش، به گونه اي بود كه آيزايا برلين آن را اين چنين توصيف كرده بود، «همانند شاخه كوچك خميده تئوري شيلر شاعر، به صورت واكنش نشان دادن و خودداري از پذيرش حقارتي بود كه به آلماني ها نسبت داده مي شد». آنچه كه نظر ناسيونال سوسياليست هاي (نازي هاي) آلمان را به خود جلب كرده بود، همان چيزي بود كه پيشتر نظر رمانتيست ها را جلب كرده بود: نه آن چيزي كه با ساير افراد بشر در آن سهيم بودند، بلكه آنچه كه آنان را متمايز مي كرد و در يك جايگاه والاتري قرار مي داد. بر عكس، اكثر جنبش هاي استعمار ستيز در امپراتوري هاي بريتانيا و فرانسه و هلند، مشتاقانه پذيراي انديشه يك بشريت واحد و ارزش هاي جهاني شدند. اگر آنها نيز در برابر سلطه اروپايي واكنش نشان دادند، به ندرت به نام يك هويت قومي پيشا استعماري يا سياسي بود، بلكه در اعتراض به محروم كردن آنها از عضويت در جامعه استعماري بود.

الي كدوري، با كمك اسناد و مدارك، به طرزي روشن به اثبات فرايندي مي پردازد كه طي آن، به محض آن كه مقاومت اوليه رهبري سنتي مغلوب شده بود، نسل دومي از افراد سرشناس و روشنفكران بومي مشتاقانه بر بلندپروازي هاي حرفه اي، شيوه زندگي، و جهان بيني فاتحان شان مهر تأييد زدند. آرمان هاي آنان، جهان وطني بود، نه ملي گرايي. اين ديدگاه آنان فقط موقعي تغيير كرد كه پس از تحصيل در لندن، پاريس، يا برلين، به كشورشان بازگشتند و پي بردند كه قادر نيستند به عنوان مهندسان، آموزگاران، حقوق دانان، يا پزشكان، در شرايط مساوي با اروپاييان به كار مشغول شوند. حتا در آن زمان نيز جهان وطني فرهنگي آنان غالباً ادامه يافت: معروف است كه موتيلال نهرو (پدر جواهر لعل نهرو، نخستين نخست وزير هند) در سراسر دوران بزرگسالي اش همواره پيراهن هايش را براي شستن و اتو كردن به پاريس مي فرستاد، در حالي كه لئوپولد سنگور (نخستين رييس جمهور سنگال و ابداع كننده فلسفه سياه پوست گرايي) به قدري از گذراندن تعطيلات سالانه اش در نورماندي (فرانسه) لذت مي برد كه براي شركت در نشست آغازين شوراي وزيران سازمان وحدت افريقا در اگست 1963، رفتن به نورماندي را فقط به مدت يك روز به تأخير مي انداخت.

مي توان استدلال كرد كه يك چنين مرداني «ملي گرايان واقعي» نبودند، و اين كه آنان توسط قدرت هاي امپرياليستي گلچين شده بودند تا سلطه مداوم امپرياليسم را پس از انتقال رسمي قدرت، تسهيل نمايند. البته، اين عقيده استالين بود، اما گاهگاه از تأييد تندروهاي جهان سوم مانند قوام نكرومه در غنا، جمال عبدالناصر در مصر، و فيدل كاسترو در كوبا، نيز برخوردار شد، يعني آن كساني كه مصمم بودند مبارزه امپرياليسم ستيزي خود را در كانون جنبش عدم تعهد حفظ نمايند. اما هيچ يك از اين رهبران، ملي گرايان فرهنگي نبودند، و حملات آنان به مخالفان سياسي شان نيز در راستاي پيوند هاي اينان با غرب بود، نه جهان وطني شان.

ملي گرايي اروپايي و نيز ملي گرايي افريقايي-آسيايي، واكنش هايي د ر برابر تحقير شدن بدست فرمانروايان خارجي بود. با اين وصف، در اروپا، اين واكنش ها در سطح فرهنگ هاي ملي ظاهر شد، و اكثر آن فرهنگ ها نيز در قالب زبان مشترك تعريف شدند، در حالي كه در بخش بزرگي از دنياي استعمار زده پيشين، اين واكنش ها در سطح محروميت سياسي احساس شد، و بيشتر به دلايل نژادي بود تا قومي يا زباني. احزاب سياسي بزرگي كه تشكيل شدند تا مردم را تحريك به كسب استقلال كنند، هيچ مشكلي در پذيرش ساختار ها و تعريف ملت-دولت كه توسط قدرت هاي استعماري ايجاد شده بود، نداشتند. البته قوميت و دين هرگز فاقد اهميت نبودند –اندونزي اساساً يك دولت جاوه اي بود، درست همان طور كه هندوستان يك دولت هندو بود- اما آگاهي از گوناگوني اجتماعي شان باعث تقويت تعهد خارجي اكثر حكومت هاي افريقايي و آسيايي در راستاي ارزش هاي خردگرايانه ي نوسازي مادي و حقوق بشر بود. به محض آن كه ملي گرايان به قدرت رسيدند، خواه آنان تصميم به اتخاذ يك استراتژي توسعه ليبراليستي داشتند و خواه سوسياليستي و يا آميزه اي از هر دوي آنها، آنان نياز داشتند كه «ملت هايي» را ايجاد كنند كه غالباً واقعيت اجتماعي اندكي داشت و يا هيچ واقعيت از پيش موجود را نداشت. اگر به هيچ دليل ديگري جز جلب حمايت بين المللي براي اجراي اين طرح نبود، ملي گرايان استعمار ستيز به بينش بين الملل گرا و خردگراي خويش چهاردستي چسبيدند.

دست كم، هر جا كه هيچ جمعيت عمده مهاجر اروپايي وجود نداشت، ملي گرايان، كار ايجاد ملت را به انجام رساندند. سرعت فروپاشي قدرت امپرياليستي اروپايي تا حدودي در اثر فشار دموكراتيك به مسئله استعمار در درون جوامع امپرياليستي بود. در مناطقي كه در آنجا منافع شهروندانشان مطرح نبود، بريتانيايي ها و فرانسويان نه تنها با ملي گرايان استقلال طلب در مستعمرات شان، كه با يك ستون پنجم هواداران ليبرال مسلك در داخل كشور شان نيز روبرو شدند. اما در الجزاير كه جمعيت مهاجران فرانسوي آن، يا «پليدان تمام عيار»، از يك ميليون نفر تجاوز مي كرد؛ در كنيا كه در آنجا مهاجران بهترين زمين هاي كشاورزي را تصاحب كرده بودند؛ و در جنوب رودزيا كه در آنجا جمعيت مهاجران از سال 1922 به آن سو، عملاً مستقل از بريتانيا عمل كرده بود؛ در تمامي آنها يك ستون پنجم از جانب مهاجران عمل كرده بود. در جايي كه دو ملي گرايي سرسخت روياروي يكديگر قرار داشتند، توسل مهاجران به آشنايانشان در داخل كشور، در ابتدا ثابت كرد كه از نفوذ كارسازتري، در مقايسه با حمايت ليبرال ها از ملي گرايان بومي، برخوردار است. در هر مورد، پيش از انتقال (رسمي) قدرت، يك طغيان عمومي (مهاجران) وجود داشت.

همين موضوع در مورد امپراتوري پرتگال نيز صادق بود. همان طور كه خود جمعيت پرتگالي تا انقلاب اپريل 1974، از حقوق دموكراتيك محروم بود، ملي گرايان افريقايي نيز هيچ فرصت واقعي اي را براي دستيابي (مسالمت آميز) به هدف هايشان نداشتند و از اين رو به طغيان مسلحانه متوسل شدند. يك رويارويي فراگير به همين شكل، ميان ملي گرايي سفيد و سياه در افريقاي جنوبي صورت گرفت؛ افريقاي جنوبي در سال 1910، استقلال خود را از بريتانيا به دست آورده بود، و از سال 1948، به آن سو، توسط حزب ملي آفريكانر و طبق قانون اساسي اداره مي شد كه اكثريت جمعيت غير سفيدپوست را از حق رأي محروم كرده بود. در سال 1962، رژيم افريقاي جنوبي، كنگره ملي افريقا را وادار به ترك اين كشور كرد. بسياري از رهبران آن، مانند نلسون ماندلا، زنداني شدند. كنگره ملي افريقا قديمي ترين سازمان ملي گرا در افريقا بود، اما تا سال 1960، فقط يك سياست اعتراض را دنبال كرده بود. هنگامي كه كنگره ملي افريقا بالاخره سياست خود را تغيير داد تا از مقاومت مسلحانه جانبداري كند، رژيم افريقاي جنوبي نيز فعاليت   آن را غير قانوني اعلام كرد، و كنگره وحدت افريقا و حزب كمونيست افريقاي جنوبي از كنگره ملي افريقا منشعب شدند.

در تمامي اين موارد، ماهيت شهري ملي گرايي استعمار ستيز، از نخستين قربانيان اين پيكار ميان دو ملي گرايي سرسخت بود. جمعيت هاي مهاجر پس از سركوب مخالفانشان با ددمنشي كه نادرستي ادعای آنان را مبني بر اين كه نماينده يك تمدن برتر هستند، به اثبات رسانيد، با يك نمايش قدرت شورمندانه ولي غالباً مستكبرانه از حقوق خويش دفاع كردند. (همچنين سهولت جلب حمايت دوستانشان در خود كشور هاي استعمارگر، افشاگر ميزان تحكيم هويت هاي قومي و فرهنگي، و حتا ملي گرايي هاي شهري با ثبات در فرانسه و بريتانيا بود.) جنبش هاي ملي گراي افريقايي نيز متقابلاً به آنان پاسخ دادند، و اين پاسخ نيز به نوبه خود افشاكرد كه خردگرايي مادي كه رهبران اين جنبش ها، برنامه ها و بيانيه هاي خود را در كسوت آن در آورده بودند، تا چه اندازه سست بود.

شورش هاي چريكي، كه جان شمار زيادي از انسان ها را در برابر وعده يك پاداش مشخص گرفت، متكي بر حفظ روحيه و انضباط بود. وفاداري، يك چيز پر ارزش است و.لي غالباً به سختي به دست مي آيد، و به همين خاطر است كه نيروهاي ملي گرا غالباً متوسل به خرافا «نامعقولي» مي شوند كه در ميان مردمان بومي رواج دارد و يا به هراس هاي مردم بومي از انتقام جويي توسل مي جويند تا به اين طريق آنان را با خود همراه سازند. در كنيا، هدف هاي شورش مائومائو، شامل بازپس گيري سرزمين كنيا (از انگلستان)، الغاي مسيحيت و اعاده سنت هاي باستاني بود: استمرار اين شورش، توسط يك انجمن مخفي صورت گرفت كه عضويت در آن، نياز به اداي سوگند هاي هولناك براي اجراي بي چون و چراي دستور هاي انجمن داشت. در رودزيا، جنبش «زانو» كه موفق تر از رقيب ملي گراي خود بود، بهره جويي وسيعي از جادوگران محلي كرد. در اين كشاكش ها ميان جنبش هاي بومي و مهاجر، مسئله هويت قومي نيز زودتر از هر جاي ديگر، از نو ظاهر شد. شورش مائومائو يك شورش قبيله كيكويو بود؛ در الجزاير، بلافاصله پس از آن كه جبهه نجات ملي در سال 1962، توانست نيروهاي فرانسوي را از آن كشور بيرون كند، با شورشي از جانب بربرها روبرو شد؛ جنبش «زانو» يك انشعاب بزرگ شونا از «زاپو»ي تحت سلطه ندبل بود؛ جانشين سياسي (پرتگال) در آنگولا در سال 1975، با رقابت سه حزب مبتني بر قوميت، روبرو شد؛ و نظاير آن.

به استثناي جزيي و مبهم سفيدپوستان افريقاي جنوبي كه به زبان آفريكانر سخن مي گفتند، ساير ملي گرايي هاي مهاجر در همه جا شكست خوردند، اما نه در ميدان جنگ، بلكه در اثر آميزه اي از ترك حمايت از جانب قدرت امپرياليست و فشار بين المللي. اما به رغم زياده طلبي هايي كه باعث اين كشمكش ها شد، خارج شدن قدرت امپرياليستي اروپايي از مستعمرات، در اثر شكل شهري ملي گرايي اي صورت گرفت كه دولت هاي اروپاي غربي از آن طرفداري مي كردند. در سال 1960، مجمع عمومي سازمان ملل مقرر داشته بود كه تمامي ملل تحت استعمار، از حق استقلال بهره مند مي باشند، و نيز اين كه نبود تمهيدات براي خودگرداني مستعمرات را نمي توان بهانه اي براي ادامه حكومت استعماري دانست.

از اين رو، نظم نوين جهاني كه در اثر استعمار زدايي ايجاد شده بود، يك نظم ملت-دولت ها بود كه به لحاظ ارضي و قلمرو، نه از حيث قوميت، تعريف شده بود. در واقع، در حالي كه ملي گرايي حكومت ها از تحسين وسيعي برخوردار بود، يك اجماع نادر شرق و غرب و شمال و جنوب به سود وضع موجود ارضي وجود داشت. در سراسر دوره چهل ساله جنگ سرد، ملي گرايان تجزيه طلب فضاي بين المللي را نا مناسب براي آرمان هاي خويش يافتند. فروپاشي كمونيسم در سال 1991، به يك موج جديد ايجاد دولت ها در اتحاد شوروي پيشين و در يوگسلاوي انجاميد، گرچه اين بار، همچون پس از سال 1919، معيار هاي آن عمدتاً قومي بودند. چكسلواكي در جنوري 1993، به طرز مسالمت آميزي به بخش هاي تشكيل دهنده آن (چك و اسلواك ها) تجزيه شد؛ اريتره كه به مدت سي سال با اتيوپي جنگيده بود، در يك همه پرسي كه ناظران بين المللي بر آن نظارت داشتند، به استقلال خود رأي داد. اين مطلب كه آثار مثبت اين حوادث را چه اندازه درك خواهد شد، موضوعي است كه بايد در آينده آن را مشاهده كرد. همچنين، روشن نيست كه آيا اين حوادث باعث كنار گذاردن ملي گرايي رسمي به عنوان شالوده نظم بين المللي خواهد شد يا نه.

3

پيروزي يك شكل رسمي و به لحاظ نظري، ملي گرايي شهري، اصولاً در اثر دو تحول بود: رنگ ملي دادن به امپراتوري و كشاكش ايدئولوژيكي ايالات متحده و اتحاد شوروي، كه پس از سال 1945، بر سياست جهان مسلط بود. در باره اولي بايد گفت كه امپراتوري هاي فرانسه و بريتانيا، طرح هاي ملي بزرگي بودند كه در درون جامعه شان از حمايتي قوي برخوردار بودند (هرچند كه در هر دو كشور، مخالفان سرسخت امپرياليسم وجود داشتند) و شغل ها و فرصت هايي را براي تمامي طبقات (جامعه) عرضه كردند.

از زماني كه ناپلئون (بناپارت) فكر سربازگيري عمومي را مطرح كرده بود، يك اصل بديهي به شمار مي رفت كه وجود نيروهاي مسلح در يك دولت مدرن براي دفاع از مردم و حراست از منافع آنان است. برپايي جنگ جهاني اول در سال 1914، نيز نشان داده بود كه فكر ملت مسلح تا چه اندازه در جوامع اروپايي ريشه دوانده بود: شور و شوق وطن دوستي به قدرت زياد بود كه هيچ يك از دولت هاي درگير در جنگ، در ابتدا متوسل به سربازگيري نشده بودند. اين حس غرور ملي كه به گونه اي گسترده در ميان مردم پخش شده بود، يك بخش جدا نشدني از طرز فكر سازمان هان مسلح حرفه اي را تشكيل مي داد. افزون بر آن، وطن دوستي اين سازمان ها پيوند تنگاتنگي با (مفهوم) امپراتوري داشت: (مستعمرات) الجزاير و هند و چين، عمدتاً مخلوق ارتش فرانسه بودند، و همين موضوع يكي از دلايلي بود كه چرا براي فرانسه تا اين اندازه دشوار بود كه خود را از الجزاير و هند و چين برهاند، درست همان طور كه انديشه ملت بريتانيايي، از تاريخ سازمان دولتي هند و ارتش بريتانيا در هند، جدا ناپذير بود. با اين وصف، ملي گرايي در مركز امپراتوري محرك ضديت با ملي گرايي ها در محيط مستعمرات بود.

ملي گرايي هاي استعمار ستيز غالباً اعتراف مي كردند كه ضد نظامي هستند –نهرو، نيروهاي مسلح هند را بها نمي داد، مگر پس از شكست نيروهاي مسلح هند از چين در يك جنگ مرزي در سال 1962، و جوليوس ناييره (نخستين رييس جمهور تانزانيا) در ابتدا اميدوار بود كه اساساً بي نياز از يك ارتش باشد- اما ثابت شد كه اگر يك ارتش همواره به صورت يك نيروي دريايي و يك نيروي هوايي نباشد (به صورت نيروي زميني باشد)، وجود آن براي يك دولت مدرن به همان اندازه لازم است كه وجود يك بانك مركزي يا سرود ملي براي آن دولت.

در بسياري از دولت هاي جديد، مفهوم وطن دوستي شهري پس از انتقال قدرت (به ملي گرايان)، عمر كوتاهي داشت. در آسيا و نيز در افريقا و پيشتر در امريكاي لاتين حكومت هاي غير نظامي غالباً توسط ارتش سرنگون شدند. اما نظاميان به محض كسب قدرت، پي بردند كه بالاتر ايستادن از تقسيمات اجتماعي و قومي جامعه كار دشواري است، ليكن توطئه گران (نظامي) اين روش مشترك را داشتند كه قبضه كردن قدرت را در قالب نجات ملي توجيه نمايند. از نگاه آنان ارتش تنها نهاد ملي اي بود كه مي توانست زيان وارد شده به وسيله سياستمداران فاسد و طالب نفع شخصي را دگرگون سازد. بنابراين به طور مثال، سرهنگ جمال عبدالناصر، حكومت پادشاهي مصر را در سال 1952، سرنگون كرد؛ فيلد مارشال ايوب خان، با يك كودتاي بدون خونريزي در پاكستان، قدرت در سال 1958، به دست گرفت؛ قوام نكرومه (نخستين رييس جمهور غنا) در سال 1966، سرنگون شد. در سال 1971، و در يك مضحكه باور نكردني تصفيه نظامي ژنرال ايدي امين مبادرت به بركناري ميلتون اوبوته رييس جمهور اوگاندا كرد و كشورش را گرفتار يك حكومت سركوبگر و ددمنش و نيز كشاكش قومي حاد، به مدت متجاوز از يك دهه نمود.

افسراني كه بدين سان فكر ميكردند،وارثان همان خود پنداشتي ارتش هاي اروپايي بودند كه اينك جايگزين آنها شده بودند؛ اما ضمنا يك ميراث ديگر را نيز به ارث بردند،يعني اصلاحگري به صورت نوسازي را . در طول دهه هاي 1950 و 1960 ، نظامياني كه حكومت پادشاهي مصر،حكومت احمد بن بلا در الجزاير، حكومت سوكارنو در اندونزي،حكومت نكرومه در غنا،و شمار زياد ديگري از آنان را سرنگون كردند،اميدواربودند كه به شكلي از تحول اجتماعي دست يابند كه هدف مصطفي كمال آتاتورك براي تركيه در دهه 1920 بود. ايجاد ملت،همانند حفظ يك امپراتوري وظيفه اي بود كه نيروهاي مسلح خو د را كاملا شايسته انجام آن ميديد .

ازميانه دهه 1950 طرح هاي مربوط به ايجاد ملت براي دولتهاي جديد، از سوي ايالات متحده و اتحاد شوروي نيز ترغيب شد. گرچه هردوي آنها امپرياليسم ستيز بودند،اما كشاكشي كه ميان آنها به وجود آمد،بيشتر بين شكلهاي مختلف جهانشمولي {ليبراليسم و كمونيسم} بود،تا ملي گرايي. {اما}بانيان ليبراليسم و كمونيسم عميقا ملي گرايي ستيز بودند: در حالي كه ليبرالها، ملي گرايي را نامعقول و خيالپردازانه ميدانستند،ماركسيست ها نيز آن را به عنوان {نوعي} آگاهي كاذب به شمار مي آوردند كه …، افيوني بود كه بورژوازي با كمك آن،مانع از آن ميشد كه توده ها بتوانند نفع طبقاتي حقيقي خود را بشناسند.

از اين رو، آشكار نبود كه نظام بين المللي كه ايالات متحده و اتحاد شوروي بر آن رياست ميكردند،ملي گرايي به صورت شهري يا قومي را يك امر مسلم بداند. اما حمايت اين دو دولت از طرح هاي مربوط به ايجاد ملت توسط دولتهاي جديد- كه تضاد آشكاري با ليبراليسم و سوسياليسم داشت- اساسا يك پيامد رنگ ملي دادن به سوسياليسم و رنگ سوسياليستي دادن به ليبراليسم بود. رنگ ملي دادن به سوسياليسم،زاييده نياز به دفاع از انقلاب بلشويكي در برابر قدرت هاي كاپيتاليستي همسايه، و سپس عليه آلمان نازي بود؛ رنگ و بوي سوسياليستي دادن به ليبراليسم نيز ناشي از نياز به دفاع از ليبراليسم در برابر تضاد هاي دروني آن در طول دوران ركود اقتصادي،و سازگار كردن آن با نيازهاي يك اقتصاد جنگي مدرن بود. در هر دو سو،انديشه يك مهندسي اجتماعي باعث ايجاد يك هم پيماني با ملي گرايي شد،و سپس در سياست هاي خارجي اين دو ابر قدرت گنجانيده شد.

مدت كوتاهي پس از انقلا ب اكتبر 1917 لنين به اين نتيجه رسيد كه اگر بخواهد پيروزي بلشويك ها را تضمين نمايد،ضرورت دارد كه ملي گرايان روسيه را خشنود سازد. زيرا بخش بزرگي از مخالفت با امپراتوري تزاري از جانب مليتهاي مظلوم و آن كساني بودند كه در اثر انقلاب بلشويكي آزادي خود را به دست آورده بودند – آذربايجاني ها، ارامنه، بيلوروسها، اوكرايني ها- و با تحميل مجدد حكومت از سوي يك مركز قدرت امپر ياليستي بدون توجه به سيماي ايده يولوژيكي آن، مخالف بودند. راه حلي كه لنين براي اين موضوع يافت، ايجاد يك ساختار فدرال بود كه ازين قاعده پيروي ميكرد:«ملي به لحاظ شكل و سوسياليست از حيث محتوا». البته اعطاي اين امتياز به مليت ها جنبه موقت داشت،زيرا در آخر كار تمامي مليتها بايستي در جامعه سوسياليستي جديد جذب مي شدند. ضمنا اتحاد مليت هاي تشكيل دهنده شوروي به لحاظ هويتهاي ملي تعريف شد،حتي در جايي مانند آسياي مركزي كه در آنجا هيچ نشاني از احساسات ملي گرايي وجود نداشت. با وجود گنجانيدن حق جمهوري هاي شوروي براي خارج شدن از اين اتحاد،در قانون اساسي شوروي بلشويك ها توانستند امپراتوري تزاري را تحويل گرفته و آن را به مدت 70 سال تقريبا دست نخورده حفظ نمايند. بان برنر تاريخ نگار،اين راه حل رياكارانه را كه با كمك آن ،اين تردستي قانون اساسي انجام شد، اين چنين شرح ميدهد:

جمهوري (هاي تابع اتحادشوروي) با برخورداري از حق جدا شدن (از اين اتحاد)، متعهد ميشوند كه يك اتحاد به رهبري شوروي را كاملاً پذيرا شده و در آن مشاركت كنند؛ اما با توجه به اهميت يك چنين تعهدي، مليت ها ترجيح مي دهند كه حق مزبور را اعمال نكنند. نهادهاي ملي نيز در اثر علاقه مردمي به يك توافق قراردادي، كه آزادانه آن را پذيرفته اند، محدود خواهند شد، و بدين سان توجيهي را براي (موجوديت) يك امپراتوري كه در بنيان سياست مليت هاي شوروي قرار دارد، ارائه مي دهد.

با فروپاشي كمونيسم در سال 1989، روشن شد كه لنين و جانشينان او با ملي جلوه دادن كمونيسم، يك ضامن خوشبختي خطرناك را عرضه كرده بودند. اما با نگريستن به آن از بيرون در آن زمان، اين موضوع به هيچ رو مشهود نبود. يوسف استالين، در مقايسه با لنين، سياست بي رحمانه تري را در مورد مليت ها در پيش گرفت: روس ها را به عنوان بزرگترين مليت به شمار آورد و ساير مليت ها را به –به ويژه چچن ها، آلماني ها، كالميك ها و تاتارهاي كريمه- به دليل ارتكاب جرايم به اصطلاح عليه اتحاد شوروي، با تبعيد دسته جمعي به آسياي مركزي و سيبري، مجازات كرد. در همان زمان، يك سياست تلقين مداوم توسط دولت شوروي اعمال شد، كه مهاجرت گسترده روس ها به نواحي غير روسي، پشتوانه آن بود. در طول جنگ جهاني دوم، استالين به منظور ايجاد يگانگي ميان شهروندان شوروي براي پيكار به خاطر ميهن شان، متوسل به ملي گرايي روسيه بزرگ، نه وحدت سوسياليستي، شد. فيلم هاي سرگئي آيزنشتاين، كه پيشتر در ستايش انقلاب (اكتبر 1917) بود، اينك با يك تخيل تاريخي خارق العاده اي متوسل به يك گذشته با شكوه روسيه شد. هيچ كس نمي تواند جداً ترديد كند كه استالين منبع الهام آيزنشتاين در ساختن فيلم ايوان مخوف بود.

سياست مليت ها (جمهوري هاي تابع اتحاد شوروي) بر اساس معيار هاي خاص خودش، سياستي كاملاً موفق نبود. نخبگان محلي در جمهوري هاي اساساً قومي، به گونه انتخاب مي شدند كه دبيركل حزب مي بايست يك شهروند آن جمهوري و معاون او همواره يك روس باشد، و اين روش در مورد رييس كا.گ.ب آن جمهوري نيز مصداق داشت.در نظام برنامه ريزي اقتصادي مركزي، اقتصاد هاي جمهوری هاي اتحاد شوروي به (جمهوري فدراتيو) روسيه وابسته بود، هرچند كه اين اقتصاد ها سطوح بيشتري از سرمايه گذاري (دولتي را در مقايسه با دوران تزار ها، جذب مي كردند. در سراسر دوره حكومت شوروي، روحيه جدايی طلبي (مليت ها) به طرز موفقي مهار شد، و اگر به خاطر شكست فاجعه آميز نظام اقتصادي شوروي در دهه 1980 نبود، محل ترديد است كه تحريك ملي گرايي به تنهايي مي توانست تأثيري جدي بر دولت شوروي بگذارد.

براي كمونيست هاي چين در سال 1949 ملي گرايي به صورت آن مشكلي نبود كه براي بلشويك ها پس از سال 1917 وجود داشت، تا حدودي به دليل اين كه گروه قومي هان به قدري بر جمعيت چين مسلط بوده اند كه مخالفت هاي عمده اي كه با دولت چين شده است، معمولاً به دليل نفاق ميان خود چيني ها بوده است، تا به دليل ابراز ناخشنودي از جانب اقليت هاي قومي. اما ضمناً، از همان آغاز كار به اين دليل نيز بود كه كمونيست ها به پي گيري هدف هايشان در درون يك چارچوب فرهنگي عاري از ابهام پرداختند. برخلاف بلشويك ها، كمونيست هاي چين هيچگونه تعهدات بين الملل گرايي نداشتند؛ در واقع، اشتياق آنان براي انقلاب اجتماعي، به مثابه راهكاري براي يك مسئله ملي بود. در سال 1919 كمونيست هاي چين و نيز حزب كومين تانگ دكتر سون ياتسن توسط روشنفكراني رهبري شده بودند كه هم مجذوب عقايد ليبراليستي غرب در باره مفهوم استقلال بودند و هم تحت تأثير انقلاب بلشويكي (روسيه) قرار داشتند. هنگامي كه جبهه متحد متشكل از حزب كمونيست و حزب كومين تانگ، سر انجام در سال 1927 از هم پاشيد، حكومت گروه دست راستي به رهبري ژنرال چيانكايشك از سوي دولت هاي غربي به رسميت شناخته شد و پس از جنگ جهاني دوم نيز كرسي چين را به عنوان يكي از پنج عضو دايمي شوراي امنيت (سازمان ملل) به دست آورد.

با اين وصف فقط كمونيست هاي تحت رهبري مائوتسه تونگ بودند كه ثابت كردند موفق تر مي باشند، هم به لحاظ استراتژيكي و هم از حيث بسيج مردم چين. در طول جنگ داخلي چين، مائو با دنباله روي از لنين، از جاذبه استقلال مليت ها به عنوان راهكاري براي دور كردن اقليت ها از حكومت ملي گرا، استفاده كرد. در يك قطعنامه نخستين كنگره سراسري (حزب كمونيست) چين كه در سال 1931 در جنوب اين كشور برگزار شد به مسئله استقلال اقليت ها به طور مشروح پرداخته شد:

…در مناطقي مانند مغولستان، تبت، سينكيانگ، يونان، كويچو و ساير مناطقي كه در آنجا اكثريت جمعيت به اقليت هاي غير چيني تعلق دارد، توده هاي زحمتكش اين مليت ها از حق تعيين سرنوشت خويش برخوردار مي باشند، خواه بخواهند جمهوري شورايي چين را ترك كرده و دولت مستقل خاص خود را ايجاد نمايند و خواه مايل به پيوستن به اتحاد جمهوري هاي شورايي چين باشند.

اين سياست تساهل در مورد اقليت ها، فقط تا زمان پيروزي انقلاب كمونيستي ادامه داشت. در سال 1949 رژيم چيانكايشك از سرزمين اصلي چين به جزيره تايوان رانده شد و در آنجا با حمايت امريكا يك نظام اقتصاد آزاد موفق را داير كرد. نخستين سخنراني مائو پس از كسب قدرت، اين عنوان را داشت:«مردم چين قيام كرده اند.» تداوم وضع اقليت ها نه استقلال آنها، چين جديد را تعريف ميكرد، اقدامي كه مائو آن را از طريق تأييد آيين پنج نژادي سون ياتسن به انجام رسانيد: هان، تبتي ها، ايغور ها، مغول ها و منچو ها. كمونيست ها همچنين همين مفهوم را در پرچم سرخ جمهوري خلق چين به تصوير كشيدند: اين پرچم داراي يك ستاره بزرگ براي نژاد هان و ستارگان كوچكتري براي چهار نژاد ديگر بود. كمونيست هاي چين براي آن كه اين مقصود خود را كاملاً روشن سازند، اقدام به الحاق سينكيانگ و تبت به چين كردند. الحاق تبت به چين در سال 1950 از راه توسل به زور –يك سرزمين آبا و اجدادي قومي كه در آنجا شمار تبتي ها، بيشتر از هان ها بود- موجي از اعتراض بين المللي را بر انگيخت، اما در سازمان ملل مطرح نشد زيرا بريتانيا و هند، يعني دو قدرتي كه علاقه بسيار مستقيمي در اين قضيه داشتند حاكميت اصلي پكن بر اين سرزمين را همواره پذيرفته بودند.

حكومت مليون چين (تايوان يا فرفر) تا سال 1973 سوداي بازگشت به سرزمين اصلي چين را در سر مي پروراند، و امريكاييان نيز كه همچنان اصرار مي ورزيدند كه حكومت تايوان حكومت قانوني چين است، اين سوداي تايوان را تقويت مي كردند. اما از نظر ساير كشور هاي جهان، «ايراه دانتيسم» جمهوري خلق چين منطقي تر به نظر ميرسيد. دولت پكن در برابر پيشنهاد هاي غرب مبني بر آن كه هر دو چين در سازمان ملل عضويت داشته باشند، ايستادگي كرد و بالاخره در سال 1979 كرسي چين در شوراي امنيت (سازمان ملل) را به دست آورد.

شبح يك سوسياليسم كه به طرز موفقيت آميزي در اتحاد شوروي و چين رنگ و بوي ملي گرايي به خود گرفته بود، رنگ و بوي سوسياليستي دادن به ملي گرايي هاي شهري در اروپاي غربي را تشويق كرد. پيش از دهه 1930 از نگاه حكومت هاي مردمسالار غربي، وفاداري شهروندي ملي يك امر مسلم به شمار مي آمد. ملي گرايي، يك منبع سودمند به هنگام جنگ بود، و در واقع در سال 1914 براي اين مردمسالاري ها كاملاً سودمند بود. اما در دوران صلح امكان داشت كه يك چنين اشتياقي مبدل به خطري براي نظم موجود شود. روشن بود كه هرگز به ذهن حكومت هاي فرانسه و بريتانيا خطور نكرد كه جمعيت هاي آنها كه در سال 1914 قهرمانانه به نداي احضار به خدمت سربازي پاسخ مثبت داده بودند –و بدين سان ثابت كردند كه پيش بيني ماركس در باره همبستگي پرولتارياي جهاني نادرست بود- امكان داشت كه به محض برقرار شدن صلح اين احساس در آنان به وجود آيد كه به آنان به چشم يك كار محض و يك كالا مانند هر كالاي ديگر در يك بازار آزاد، مي نگرند.

جان مينارد كينز اقتصاددان، كه در اعتراض به تحميل مجازات پرداخت غرامات جنگ از سوي آلمان، كنفرانس صلح پاريس (1919) را ترك گفته بود، خطري را احساس كرد كه امكان داشت گريبانگير جامعه غرب شود اگر خود را اصلاح نكند. كينز، به عنوان يك فرد خردگرا، اين خطر را اساساً يك مسئله فني به شمار مي آورد، يعني ناممكن بودن عملكرد يك اقتصاد بين الملل متوازن در نبود يك عرضه كافي اعتبارات. سايرين مانند ارتگا اي گاست (فيلسوف اسپانيايي و وزير فرهنگ در جمهوري اسپانيا)، استدلال كردند كه فروپاشي پيوند ها و تعهدات سنتي، نه تنها توده ها را بيدار كرد، كه همچنين جوامع اروپايي روياروي يك بحران هويت قرار داد. نگراني هاي كوتاه مدت او (ارتگا اي گاست) از نوع حاد بودند: وي باور داشت كه در دراز مدت تنها راهكار همانا معرفي ملت به عنوان يك كل، به فرهنگ عالي نخبگان و نيز آموزش ارزش هاي تمدن مبتني بر ليبراليسم به توده هاي مردم است. نه تحليل كينز و نه هشدار هاي ارتگا اي گاست، هيچ يك نتوانستند از آسودگي خاطر مردمسالاري هاي ليبرال بكاهند. با اين وصف، اين مردمسالاري ها به تدريج و در پاسخ به بيكاري انبوه در طي دهه 1930 ولي نه در پاسخ به تذكر روشنفكران به سمت پذيرش اصولي استحقاق هاي مثبت حركت كردند، مفهومي كه پس از سال 1945 به صورت شالوده دولت رفاه عمومي در آمد.

براي نجات ليبراليسم از دست دشمنان ايدئولوژيكي اش –كمونيسم، كه آزادي فردي و حقوق بشر را فداي اصل برابري انسان ها كرده بود و فاشيسم كه مي گفت آزادي و برابري بايد تسليم نيازهاي دولت شوند، به آن گونه كه از طريق ارادة رهبر تفسير مي شوند- حكومت هاي غربي امتيازات بزرگي به ملي گرايي دادند. اين حكومت ها، در مقايسه با كمونيست ها يا فاشيست ها، فهم كندتري از اين امر داشتند كه حفظ قدرت نيازمند وفاداراي مردم است اما بالاخره به همان نتيجه رسيدند. ديويد تامسون تاريخ نگار با نگرش به نيمه اول قرن بيستم منطق اين ملي گرايي جديد را در سال 1954 اين چنين خلاصه كرد:

بنابراين، به هيچ رو اتفاقي نبود كه جنبس هيتلري در آلمان به عنوان ناسيونال سوسياليسم (نازي) خود، چهار دستي چسبيد و بسياري از تلاش هايش را متوجه كاهش بيكاري از طريق طرح هاي مربوط به كار هاي ساختماني دولتي و تسليح مجدد آلمان كرد. انگيزه اصلي رويكرد به سوسياليسم، كشف اين موضوع بود كه فرد يا خانواده در رويارويي با بحران اقتصادي ناتوان است؛ اين كشف در ابتدا توسط آلماني ها در بحران سقوط مارك آلمان در سال 1923 و سپس توسط ساير ملت ها صورت گرفت.

هنگامي كه دولت رفاه عمومي در بريتانيا و اروپاي غربي ظاهر شد، ملي گراتر از خواست بانيان آن بود. اينك، شهروندان مي توانستند براي بهره مندي از استحقاق هاي اساسي كه متغير بود بين تحصيلات دبيرستاني رايگان تا خدمات درماني و پرداخت بيمه بيكاري، نگاه هاي خود را به آن دولت بدوزند. اين گسترش پر خرج استحقاق هاي سنتي، نتايج قابل پيشبيني را در بر داشت. در نيمه دوم قرن بيستم، تمامي مردمسالاري هاي غربي سياست هاي محدود كننده مهاجر پذيري را اعمال كردند، هر چند با درجات متفاوت موفقيت. توجيه آنها براي اين اقدام، روشن بود: در تصميم گيري در اين باره كه چه كسي حق بهره مندي از اين مزايا را دارد، سهل ترين اصل همانا تفاوت قائل شدن ميان اتباع يك كشور و بيگانگان بود.

ايالات متحده كه به ظن قوي تنها كشور صنعتي موفق بود، فقط به طور جزيي تأثير پذيرفت از ملي گرايي داراي رنگ و بوي سوسياليستي اي كه خود را در هر جاي ديگر از جهان صنعتي پابرجا كرده بود.درسال 1945 اقتصاد امريكا به قدري قوي و وابستگي به اقتصاد آزاد به حدي عميقاً جايگير شده بود كه حكومت امريكا نه ضروري و نه مطلوب دانست كه يك دولت رفاه عمومي را بر اساس الگوي اروپاي غربي ايجاد نمايد.

با اين وصف، ملي گرايي از تأثيري كارساز در نيمه دوم قرن بيستم برخوردار بود تا حدود به اين دليل كه از نگاه ساير ملت ها، امريكاييان يك روش بي نظير از حيث موفقيت را براي «ايجاد ملت» از طريق نوآوري صنعتي و فناوري و ايجاد امكانات اقتصادي، طرح ريزي كرده بودند. خود امريكاييان نيز در اين درك سهيم بودند و همين درك بود كه بر بخش بزرگي از سياست خارجي آنان به ويژه در آسيا و افريقا، تأثير گذارد. ملي گرايي امريكا همچنين يك عنصر فعال در استمرار جنگ سرد بود: در واقع، گاهي به نظر مي رسيد كه روحيه كمونيسم ستيزي امريكا، مترادف با ايدئولوژي و هويت امريكايي بود. در طول جنگ ويتنام در دهه 1960 اين يكسان دانستن (كمونيسم ستيزي و ايدئولوژي امريكايي) به حدي نزديك بود كه مانع از آن شد كه حكومت بتواند قدرت نيروهاي ملي گراي صف بندي كرده عليه اين جنگ يا عمق بحران سياسي را كه اين جنگ در خود ايالات متحده ايجاد كرده بود، درك نمايد. از نگاه امريكاييان ليبرال، جنگ ويتنام نمادي از نابخردي خود برتر انگاري امريكايي بود، اما ضمناً با بي توجهي به شواهد، مشروعيت ملي گرايي در هر جاي ديگر را ناديده مي گرفت. افراد بسياري، به ويژه در جهان سوم، وجود داشتند كه با اين نظر ليبرال هاي امريكايي موافق بودند. گسترة جهاني ايالات متحده و وابستگي شديد آن به نظام بازار آزاد سرمايه داري باعث شد كه امريكا به صورت نخستين هدف براي بخش بزرگي از بيگانه هراسي غربي ستيز درآيد و از اين رو عامل فعالي بود كه ملي گرايي استعمار ستيز را زنده نگهداشت.

ادعاي «تصنعي بودن» بسياري از دولت هاي جديد آسيايي و افريقايي، ارتباط بيشتري با ماهيت و مدت تجربه استعماري داشت تا با ماهيت چند قومي اين دولت ها. يك دوره كوتاه حكومت امپرياليستي –در افريقا، كمي بيش از هفتاد سال- باعث تضعيف جوامع پيشا استعماري سنتي شد، اما منابعي را كه با كمك آن بتوانند يك فرهنگ سياسي شهري را ايجاد نمايند به اين دولت هاي جديد عرضه نكرد. در اين زمينه، هر چند كه هند به دلايل مذهبي، قومي، و زباني، دستخوش چند دستگي بود، اما خوشبخت تر (از ساير جوامع تحت استعمار) بود. زيرا كسب و كار و طبقه كاسب هند در طول يكصد سال قبل رشد كرده بود؛ در سال 1947 يعني سالي كه هند استقلال يافت، ضمن آن كه به لحاظ مذهبي، قومي و زباني دچار چند دستگي بود، اما به ارزش هاي ليبرال نيز متعهد بود.

حقيقت دارد كه در باره اين تعهد هند، نوعي توهم وجود داشت. كنگره ملي هند يك ايدئولوژي غير مذهبي و يك استراتژي توسعه و نوسازي را اتخاذ كرد. اما حمايت كلان از كنگره ملي هند –در سال 1947، هند جمعيتي نزديك به 700 ميليون نفر داشت كه بيش از 90 درصد آن روستايي بودند- همچنان عمدتاً از جانب جمعيت هندو و سنتي هند صورت گرفت. افزون بر آن، گاندي به طرز درخشاني موفق شد كه فرهنگ سنتي نمادگرايي ايدئولوژيکي را با هدف هاي ملي گرايانه تطبيق دهد و بدين سان ميزان ارث بري كنگره هند از ساختار هاي اداري هند تحت سلطه بريتانيا و نيز از بسياري ديدگاه هاي آن در باره شيوه حكومت را در پرده نگهداشت.

اما طولي نكشيد كه نگرش امپرياليستي (هند) آشكار شد: مدت كوتاهي پس از استقلال هند، مردم ناگا (واقع در مرز شمال شرقي هند) علم طغيان را عليه حكومت دهلي بر افراشتند. اين شورش بشدت سركوب شد و رهبران آن به زندان افتادند، هر چند كه حكومت هند اعلام كرد كه به محض آن كه تماميت ارضي اين كشور پذيرفته شود، حكومت آماده است تا مقدار زيادي خودمختاري ناحيه اي و قومي را اعطا كند. اين روش اعطاي خودمختاري در درون يك اتحاديه، سابقه اي را ايجاد كرد كه بر مبناي آن، مقامات هند به فشار هاي متعدد براي گريز از مركز (جدايي طلبي از هند) رسيدگي كردند. موفقيت هند در مهار كردن جدايي طلبي (قومي) در الگوي مشابه آن در ساير جاها تأثير گذارد؛ اين الگو كه ابتدا در زمينة قلمروي جغرافيايي، نه حوزه فرهنگي، ايجاد شد، مي بايست هويت ملي را تعيين نمايد و به دولت كه به تنهايي به جامعه بين المللي دسترسي داشت، امكان مي داد كه يك شكل رسمي ملي گرايي جهان سومي را در انحصار خود در آورده و در باره آن تبليغات كند. به طور كلي بايد گفت كه اين نوع ملي گرايي منجر به آن شد كه پيكار استعمار ستيزي، حتا در دوره پس از استقلال كشور، و با كمك وسايل بين المللي ادامه يابد.

بنابراين، محيط بين المللي نيز به شكل گيري ملي گرايي در كشورهايي كه پيشتر مستعمره بودند، كمك كرد. جز در جايي كه خصومت هاي محلي را به نحو ديگري ديكته ميكرد، مثلاً در پاكستان، حكومت هاي اكثر دولت هاي جديد مصمم بودند كه خود را از جنگ سرد دور نگهدارند، زيرا باور داشتند كه اين جنگ نيز شكل تازه اي از سلطه طلبي است و موجوديت آنها را تهديد مي كند. از اين رو، در نيمه دوم دهه 1950 جنبش عدم تعهد به عنوان يك جلوه نهادينه شده همبستگي جهان سوم توسط رهبران هند و مصر و يوگسلاوي ايجاد شد.

جنبش عدم تعهد مزايايي براي ملي گرايان افريقايي و آسياي داشت: به آنان امكان داد كه مقداري استقلال عمل در برابر شبكه غربي اتحاديه هاي نظامي داشته باشند؛ ضمناً با پذيرش كمك هاي اقتصادي از هر دو طرف درگير در جنگ سر، قادر بودند منابع اقتصادي فراهم براي كشورها و مردمانشان و نيز براي ايجاد دولت را به حد اكثر برسانند، (و برعكس) هزينه هاي سياسي را به حداقل برسانند. گاهي نيز وسيله را در اختيار آنان قرار مي داد تا در كشمكش ها ميان خودشان ميانجي گري كنند.

ملي گرايان افريقايي اين مزيت اخيرالذكر (بهره جويي از جنبش عدم تعهد براي حل كشمكش هاي سياسي ميان خودشان را) بسيار سودمند يافتند. اساساً به دلايل اتفاقي-برقرار شدن تماس هايي در اروپا ميان نسل اول رهبران سياسي افريقا و بانيان «قبيله زدايي شده» جنبش وحدت افريقا از امريكايي شمالي و كاراييب- زبان ملي گرايي افريقا همواره زبان يك قاره بود. در زمان استقلال افريقا در اوايل دهه 1960 تمامي رهبران افريقا خود را متعهد به وحدت اين قاره كردند؛ يك اصل كه ثابت شد در عمل به همان اندازه غير عملي بود كه مفهوم برادري در انقلاب فرانسه. وحدت افريقا طنين خوبي داشت اما عملاً به چه معنايي بود؟ گروهي از كشورهاي افريقايي كه تحت عقايد افراطي قوام نكرومه (رييس جمهور غنا) قرار داشتند، موضوع وحدت افريقا را اين گونه تعبير مي كردند كه حفظ استقلال كشورهايشان نياز به نهادهاي سياسي و اقتصادي قاره اي دارد. گروه دوم –كه از مستعمرات سابق فرانسه بودند و گروه اول درباره استقلال واقعي آنها چون و چرا مي كرد-  به توجيه و دفاع از پيوند هاي نزديك اقتصادي و نظامي و سياسي با فرانسه (در قالب گروه «فرانكوفون») پرداختند. اما گروه سومي نيز وجود داشت كه استدلال گروه اول درباره يكپارچگي كشور هاي افريقايي و نيز توجيه گروه دوم در مورد افريقايي گرايي-اروپا محوري تلويحي كشور هاي عضو گروه «فرانكوفون» را مردود مي شمرد.

در راستاي اين استدلال ها، مسائل ديگري مطرح شد در باره ماهيت سوسياليسم افريقايي، رابطة مناسب ميان افريقا و جامعه اقتصادي اروپا (كه به تازگي تأسيس شده بود)، و تعهد جنبش وحدت افريقا براي پيكار با سياست نژادپرستي سفيد پوستان در جنوب افريقا. در فاصله سال های 1960 تا 1963 حكومت هاي افريقايي براي دفاع از وحدت افريقا، يكديگر را در يك جنگ سياسي شديد درگير كردند. هنگامي كه سياستمداران مخالف وحدت افريقا از مرز كشورشان گريختند تا حمايت خويشاوندان يا يك دولت متعلق به يك گروه متفاوت را جلب كنند، حكومت هاي افريقايي پي بردند كه در برابر سياست براندازي تا چه اندازه آسيب پذير مي باشند. فراسوي لفاظي در باره همبستگي، اين كشورها به يك شكل مجاز ملي گرايي افريقايي نياز داشتند؛ و نتيجتاً سازمان وحدت افريقا به وجود آمد. منشور اين سازمان بيانگر سازشي بود كه ميان سه گروه فوق الذكر صورت گرفته بود و مبتني بر تعهد مشتركي بود براي پيكار با نژادپرستي و نجات ملت هاي افريقايي كه تحت سيطرة نژادپرستي قرار داشتند، حفظ تماميت ارضي كشور ها و اتخاذ سياست عدم تعهد (و اين امتيازي بود كه به كشور هاي تندرو داده شد، در حالي كه هيچ هزينه اي براي كشورهاي مخالف آنها نداشت). همان طور كه يك سرمقاله نشريه الجزايري ژون آفريك (افريقاي جوان) در آن زمان يادآور شد، جنبش هاي  افريقايي يك اتحاديه كارگري از رهبران را ايجاد كرده بودند، و بدين سان اطمينان مي دادند كه ملي گرايي افريقايي، همانند ملي گرايي آسيايي، به طور موقت به صورت ملي گرايي نخبگان، اما نه يك پديده توده اي و مردمي، باقي مي ماند.

4

در طول دهه 1970 در اثر آرامش نسبي اي كه در شدت جنگ سرد پديد آمد كانون توجه ملي گرايي افريقايي و آسيايي را از شرق و غرب به كشاكش شمال و جنوب منتقل كرد. براي بسياري از نخبگان جهان سوم كه از نگاه آنان، استقلال سياسي، ديگر يك مسئله به شمار نمي آمد، اين انتقال بازتاب ناخشنودي آنان از ادامه وابستگي اقتصادي به غرب صنعتي بود. از اين رو، دشمن در بيرون از خود دولت همچنان باقي ماند. غالبا موفقيت شورش هاي قومي در چالش با مقامات دولتي و مختل كردن الگوي سياست جهاني-كه تعداد شان هم، كم نبود- بيشتر از استراتژي هاي ايجاد ملت و دولت كه توسط حكومت هاي جهان سوم در طول اين سالها اتخاذ شد، شباهت ظاهري با استراتژي هايي داشت كه پس از سال 1945 در اروپا اتخاذ شده بود. درست همان طور كه حكومت هاي اروپايي ضروري دانستند كه اقتصاد ملي را به سود اشتغال كامل مديريت كنند،به همان نحو نيز در دنياي پسا استعماري، حكومت ها نيز نوسازي اقتصاد استعماري را به عنوان وظيفه اساسي خويش تعريف كردند. اما در حالي كه در اروپا، رنگ سوسياليستي دادن به ليبراليسم غالبا در اثر فشار مردم از پايين، اتخاذ شده بود رنگ و بوي سوسياليستي دادن به ملي گرايي جهان سوم به صورت از بالا به پايين بود: يك تحميل از جانب نخبگان سياسي به جمعيت هاي كشور هايشان، و برخي از اين كشور ها فاقد يك طبقه متوسط بودند،و همگي آنها به لحاظ سطح مادي زندگي،بسيار عقب تر از غرب بودند.

هيچ چيز تازه اي در فكر استفاده از قدرت دولت براي كمك به ايجاد وحدت ملي و توسعه اقتصادي، وجود نداشت: در قرن نوزدهم،اين فكر، روشي بود كه توسط ايالات متحده، آلمان و جاپان اتخاذ شده بود- و اين كشور ها در قرن بيستم به صورت كامياب ترين اقتصاد ها در آمدند. افزون بر آن،به مدت سي سال پس از پايان جنگ جهاني دوم، سياست هاي كمك رساني از جانب قدرتهاي بزرگ غربي،نهادهاي مالي بين المللي مانند بانك جهاني و صندوق بين المللي پول، و اتحاد شوروي- گرچه اين كشور يك هدف ايد ئولوژيكي متفاوت را دنبال ميكرد- كشورهاي جهان سوم را ترغيب كرده بود تا به برنامه ريزي اقتصاد ملي بپردازند. اشكال در اين بود كه در دهه 1970، شواهد اندكي مبني بر كار ساز بودن اين استراتژي وجود داشت،و كار آمدي آن محدود به چند كشور بود كه از لحاظ قومي همگون و از حيث فرهنگي يكپارچه بودند،به ويژه در آسياي شرقي.

ملي گرايي رسمي معمولا در هم پيماني با يك برنامه ايد ئولوژيكي ديگر، عمل ميكند. از اوايل دهه 1960 ، ملي گرايان جهان سوم اقدام به استفاده از قدرت دولت كرده بودند،صرفا نه به منظور توسعه اقتصادي در داخل كشور – كه در اين زمينه ، پا جاي پاي محكم الگزندر هميلتون و فريدريش ليست گذارده بودند- كه همچنين به تازگي تلاش كردند تا مقررات تجارت بين المللي را به سود خودشان تغيير دهند. اين تلاش كه در قالب موافقت نامه عمومي تعرفه هاي و تجارت (گات)، كنفرانس سازمان ملل در خصوص تجارت و توسعه (يونكتاد)، و نيز در قالب خود سازمان ملل، صورت گرفت،با شكست روبرو شد. قدرت هاي غربي تعديلات جزيي را به عمل آوردند ولي از پرداختن به هر اصلاح ساختاري عمده خودداري كردند. اگر ملي گرايي ستيزه جو غالبا در اثر يك لطمه يا احساس طرد شدن، تحريك ميشود، حوادث سال هاي 1973 -1974 را بايستي به مثابه هشداري براي كشور هاي جهان سوم تعبير كرد: اين كشور ها بايد بهايي را براي شكست اقتصادي شان بپردازند. اما اين كشور ها، يك چنين تعبيري نداشتند. چهار برابر كردن ناگهاني قيمت هاي جهاني نفت توسط كشور هاي عرب توليد كننده نفت، در واقع موجد يك واكنش ملي گرايي در جهان سوم بود،اما درس هايي كه از آن گرفته شد،درس هاي خطايي بود. عرضه نفت به مقدار اندك در بازار نفت خام،هم زمان با اختلال ايجاد شده در اثرجنگ 1973 اعراب و اسرائيل، به حكومت هاي كشورهاي توليد كننده نفت اجازه داد كه كنترول اين بازار را از دست شركت هاي خصوصي نفت – كه هفت شركت مهم آن را ( شركت هاي بزرگ نفتي) شركت هاي غربي تشكيل ميدادند- خارج سازد.

اين نمايشنامه بجاي آن كه در روابط حكومت ها با مردمانشان به روي صحنه بيايد،در صحنه جهاني به اجرا در آمد. حتي يك ارزيابي شتابزده از تاثير احتمالي قيمت هاي جديد نفت بر اقتصاد اكثر كشورهاي افريقايي و آسيايي و امريكاي لاتين، مي بايست نشان ميداد كه دولت هاي عرب و غير عرب توليدكننده نفت لطمه بزرگي به آينده توسعه اقتصاد در اين كشور وارد كرده بودند. شمار بسيار اندكي از اين كشور ها، داراي ذخاير نفت يا ظرفيت پالايشگاهي براي نفت خود شان بودند،و اكثر آنها نيز از پيش با مشكلات مزمن تر از پرداخت ها روبرو بودند. اما يك چنين ارزيابي اي صورت نگرفت. در واقع،در حالي كه قدرت هاي صنعتي جهان واكنشي عصبي در برابر اين بحران نفتي از خود نشان دادند و دچار اين بيم شدند كه پا به عصر جديدي مي گذارند كه در آن، گروگان توليد كنندگان نفت خواهند بود،كشورهاي جهان سوم در اثر خشم ملي، نه عقلانيت اقتصادي، به حركت در آمدند، و اكثر رهبران آنها از اين ضرب شست اعراب ابراز شادماني كردند. درست همانطور كه پيروزي نظامي جاپان بر روسيه در سال 1905 در سراسر جهان تحت استعمار با استقبال روبرو شد زيرا گواهي بود براين كه اروپاييان شكست پذير بودند،موفقيت اعراب در ايجاد يك تغيير عمده در منابع مالي جهان،از چشم كشور هاي جهان سوم آشكارا به عنوان پيروزي جهان سوم بر غرب تعبير شد.اما عمر اين وجد و سرور كوتاه بود. ركود اقتصادي در كشورهاي صنعتي،سريعا اين حقيقت را افشا كرد كه نفت يك كالاي بي نظير بود. هرچند كه توليد كنندگان عرب نفت به صورت اعطا كنندگان كمك هاي عمده به جهان سوم ظاهر شدند، اما منافع ملي خود را پي گرفتند و هيچ تمايلي را از خود نشان نداند تا اين ثروت به تازگي به دست آمده را به راحتي در دسترس ساير كشورهاي در حال رشد بگذارند. فكر همبستگي جمعي جهان سوم، در رويارويي با صور سنتي اعتماد به نفس ملي، كم رنگ شد. پيامد فوري آن نيز اين بود كه اكثر كشور هاي آسيايي و افريقايي، در بند اقتصاد بين المللي اي بودندكه در سلطه غرب قرار داشت، حتي به طرز مطمين تري از پيش. در اواخر اين دهه بسياري كشور ها به گونه اي درمان ناپذير گرفتار وام ( هاي خارجي) بودند،وضعيتي كه در طول دهه 1980 به نهاد هاي مالي بين المللي امكان داد كه نفوذ عظيمي را اعمال كنند. حتي در جايي كه كشورها در ابتدا در برابر فشار هاي صندوق بين المللي پول براي انجام اصلاحات ( اقتصادي ) مقاومت كردند زيرا از اين كه اين سياست به آنها تحميل ميشد ناخشنود بودند و يا از واكنش هاي داخلي هراس داشتند، مانند موارد متعدد در نيجريه و تانزانيا و زامبيا، اما بعدا اصلاحات مخصوص به خودشان را عرضه كردند كه تفاوت چنداني با خواست سنت بين المللي جديد ( شرايط صندوق بين المللي پول ) نداشت.

فرسايش ملي گرايي رسمي به وسيله نيروهاي اقتصادي خارج از كنترول تمامي حكومت ها،جز حكومت هاي بسيار منضبط و داراي اعتماد به نفس، در اثر واكنش هاي بين المللي به انقلاب 1974 پرتگال، موقتا پنهان ماند. اين كودتاي نظامي كه ديكتاتوري مارسلو كائتانو ( نخست وزير پرتگال) را در اپريل سال 1974، سرنگون كرد، اعطاي استقلال به مستعمرات باقي مانده پرتگال، يعني آنگولا و موزابيك و گينه بيسائو را، بالا فاصله در پي داشت. اين موضوع كه حكومت هاي جانشين ( پرتگال ) در آنگولا و موزامبيك اعلام كردند كه دولت هاي ماركسيست- لنينيست هستند و قرار داد هاي دوستي و همكاري را با اتحاد شوروي امضا كردند، ظاهرا حكايت از ادامه احتمال يك اتحاد ايد ئو لوژيكي بديل براي ملي گرايان افريقا داشت. با اين وصف، گرچه مقامات شوروي تلاش كردند تا سنت ايد ئولوژيكي ( خود ) را در كشور هايي كه در آنجا سرمايه گذاري نظامي كرده بودند، به اجرا در آوردند، اما در ميانه دهه 1970، مشكلات داخلي شوروي به نحوه بودكه قادر نبودند هزينه اقتصادهاي هم پيمانان جديد خود را تامين كنند. در واقع،مقامات شوروي از عضويت كشورهاي افريقايي در شوراي كمك متقابل اقتصادي ( كومكون) حمايت نكردند،در حالي پيشتر اين حمايت را به كیوبا و ويتنام عرضه كرده بودند. حتي كشورهاي افريقايي را ترغيب كردند كه موافقت نامه لومه را امضا نمايند؛ اين موافقت نامه به كشور هاي افريقايي امكان ميداد كه از وام هاي اروپاي غربي بهره مند شوند،و عملا اين كشور ها را به سمت قلمروي نفوذ جامعه اقتصادي اروپا سوق ميداد.

در ميانه دهه 1980 ، دولت ها در بسياري از نقاط جهان تحت استعمار پيشين، دچار دردسر عميقي شده بودند، و برخي از آنها، مانند چاد،لبنان،ياسومالي،فاقد كاركرد لازم به عنوان يك دولت بودند. ساير كشور ها،از جمله مستعمرات پيشين پرتگال،دستخوش جنگهاي داخلي مصيبت باري شده بودند كه نادرستي ادعاهاي حكومت هايشان را مبني بر آن كه از جانب مردمانشان سخن ميگويند، به اثبات ميرسانيد. صندوق بين المللي پول و بانك جهاني، بسيار از كشور ها ( ي وام گيرنده) را مجبور كرده بودند تا سياست هاي تعديلي بنياديني را اتخاذ نمايند كه آنها را ملزم به كاهش نقش دولت در مديريت اقتصادي مستقيم ميكرد. بر همين اساس،انجام يك چنين تعديلاتي، ضمنا باعث شد كه منابع فراهم براي طبقه سياسي ( حكومتگر)، كه ظاهرا در راستاي « ايجاد ملت» بود اما غالبا براي تحكيم موقعيت اين طبقه به كار ميرفت،تقليل يابد. بحران هاي اقتصادي دردهه هاي 1970 و 1980، اقتصاد بين المللي را به آن اندازه ويران نكرد كه بحران بزرگ اقتصادي در دهه 1930، كرده بود؛ همچنين هيچ گونه احياي كامل ايد ئولوژي فاشيسم صورت نگرفت. با اين همه،صحنه براي يك تشديد كشاكش قومي و مذهبي در آسيا، افريقا و پس از سال 1989، در اروپا آماده شد.

بانگاهي به گذشته مشاهده ميشود كه شكست شوروي در رياست كردن بر يك اقتصاد بين الملل سوسياليستي را ميتوان شايد تعبير كرد به عنوان يك هشدار اوليه مبني بر آن كه خود اين نظام- كه همواره،بيشتر امپرياليست بود تا آن كه به راستي ملي باشد- در آستانه سقوط قرار داشت. هنگامي كه اين نظام فروپاشيد، همه را شگفت زده كرد. پايان كمونيسم،از بعضي جهات يك پديده مشابه مرگ ملي گرايي درجهان سوم بود: در هر دو مورد،اقتدار حكومت مركزي و ايده ئولوزي خود توجيهي آشكارا به طرزي گسترده و فزاينده تحقير شد.

در معدود كشورهاي جهان سوم در معرض تهديد بود كه اين مخالفت {با دولت}به راستي جنبه ملي گرايي  داشت. شور ش اريتره اي ها {در اتيوپي} و شورش تاميلي ها (در شمال سري لانكا)در شمار اين استثنا ها بودند؛اما در اكثر كشورهاي جهان سوم ناخشنودي از كساني كه در قدرت بودند،تقسيم بندي هايي در درون جامعه را ميان بر ميزد،بي آن كه فراتر از آنها برود. برعكس،در اروپاي شرقي و بخشهاي اروپايي اتحاد شوروي (جمهوري هاي آسياي مركزي وجه اشتراك بيشتري با ساير نقاط جهان سوم  داشتند)، سقوط اقتصاد و اقتدار سياسي، همراه با سازمان دهي احزاب ملي اي بود كه به طور هم زمان مدعي حق بودند- و غالبا منظور شان از استقلال قومي،اعاده حكومت دموكراتيك و ايجاد يك نظام اقتصاد بازار آزاد بود.

اين مطالبات به ظاهر متناقض، خطر از پا در آوردن سياست ملي گرايي جديد را به همراه داشت. در نيمه نخست اين قرن، ليبراليسم با دادن رنگ و بوي سوسياليستي به خودش،از سقوط نجات يافته بود، يعني به كمك فرايندي كه در دهه 1950، سياست غربي را مبدل به مباحثه درباره سوسيال دموكراسي كرد- يعني در باره اختلاط متناسب قدرت خصوصي و قدرت دولتي. سوسياليسم { از خطر سقوط}نجات يافت، و جاذبه بين المللي آن نيز در اثر رنگ و بوي ملي دادن به سوسياليسم، افزودن شد. با كمك يك چنين تدابيري بود كه جاذبه ويرانگر ملي گرايي توده اي مهار شد. البته خروجي هاي مرسوم ادواري براي ابراز احساسات ملي وجود داشت،مانند مسابقات المپيك، جام جهاني{فوتبال}، و ساير معادل هاي نوين براي پيكار هاي گلادياتور هاي روم. اما تا ميانه دهه 1980، چنين مي نمود كه تقسيم دنيا به دو نظام متفاوت اقتصادي و نيز نقشه سياسي و مرسوم جهان،يك بار و براي هميشه تثبيت شده بود.

با فروپاشي كمونيسم در سال 1991، يقين هاي شده از ميان رفت و راه را براي يك نگرش به مراتب مبهم و متناقض گشود. از لحاظ اقتصادي، ملي گرايان غالبا به وجود ارزشهاي جامعه مدني و {نظام} اقتصاد بازار {آزاد}اعتراف كردند،گرچه مسلم نبود كه اشتياق آنان به آزاد سازي باعث بقاي واقعيتي شود كه خود آن واقعيت نيز در بردارنده از كف رفتن كنترل بر اقتصاد ملي بود. از حيث سياسي،پايان جنگ سرد نه تنها به اين معنا بود كه ملي گرايان قادر بودند آشكارا فعاليت كرده و براي به دست آوردن قدرت تلاش كنند، كه همچنين اين معنا را نيز داشت كه مسئله ارضي خواه  و ناخواه از نو مطرح خواهد شد. اگر در گذشته،دولت ها از بقاياي امپراتوري ها ايجاد شدند، تاسيس دولت ها در دنياي پسا امپرياليستي قرن بيست و يكم به چه صورتي انجام ميگرفت؟

5

{نتيجه گيري}

در حالي كه آخرين دهه قرن بيستم به پايان خود نزديك مي شود،متاسفانه شواهد اندكي وجود دارد تا نشان دهد كه جامعه بين المللي پاسخي رضايت بخش را به پرسش مزبور داده است. از لحاظ تاريخي،طلوع و سقوط دولتها معمولا در اثر تسخير يا وصلت دودماني بود. به محض آن كه فكر حاكميت مردم- در تقابل با حاكميت دودماني- رشد كرد،دولتها از بطن تجزيه امپراتوري ها ظاهر شدند. اما با به ارث بردن نظام بين المللي در سال 1919، خود ملي گرايان نيز قادر نبودند گره از معمايي بگشايند كه در قلب ميراث آنان قرار داشت.

ليبرال هاي پيرو آيين ويلسون،كه عمدتا مسئول تدوين ميثاق جامعه ملل بودند،اساسا فرض كردند كه مطالبات مربوط به استقلال،يك بازتاب دقيق واقيعت هاي ملي بود. از بخت بد،ثابت شد كه فرض آنان نادرست بود. در سراسر قرن بيستم،تقاضاي ملي گرايان همواره بيشتر از عرضه ملتها بود،هرچند كه حدود ملتها مشخص شدند. هنگامي كه به اثبات رسيد كه نا ممكن است كه بتوان نقشه سياسي را به گونه اي از نو ترسيم كرد تا با نقشه ملي تقارن داشته باشد،ميانجي هاي صلح كوشيدند تا از راه مذاكره در باب معاهداتي كه حقوق اقليت ها را تحت سر پرستي جامعه ملل تضمين ميكرد،مفهوم دولت را با ملت آشتي دهند. اين اقدام كه در راستاي محدود سازي حاكميت {دولت} بود،با موفقيت همراه نبود، وهنگامي كه هيتلر براي توجيه تجاوز آلمان به اروپاي مركزي و شرقي، به اصل حقوق اقليت يا حقوق  گروهي استناد كرد، اصل مزبور بي اعتبار شد.

پس از پايان جنگ جهاني دوم، كشورهاي پيروزي يك بار ديگر ناگزير بودند تصميم بگيرند كه چه ملت هايي از حق استقلال ملي برخوردارند؛ و كي بار ديگر، اين وظيفه از عهده آنها بر نمي آمد. در واقع، از ديدگاه اقليتهاي ملي يا قومي، منشور سازمان ملل مظهر يك عقب نشيني بود، زيرا هيچ اقدامي براي حمايت قانوني از آنها به عمل نياورده بود. منشور سازمان ملل متكي بر اصول دوقلوي حاكميت و حقوق انتقال ناپذير افراد بشر بود-دومي،موضوع اعلاميه جهاني حقوق بشر است كه شامل حق تمامي ملت ها به لحاظ استقلال ميباشد. اما تصميم گيري به همان اندازه مسئله ساز بود كه تصميم گيري در باره اين امركه چه كسي يا چه چيزي يك ملت به شمار مي آيد.

واكر كانور، دانشمند علم سياست، ابراز عقيده كرده است كه پرسش مزبور به طرز نادرستي مطرح شده بود و مي بايست پرسيده مي شد،« چه زماني يك ملت حق اعمال اين حق را دارد؟»

حتي در اروپاي غربي،ظهور يك مفهوم خود آگاه و جمعي هويت ملي،خيلي ديرتر از آن كه تصور ميشد، ظاهر شد،و در باره تفاوت اروپا و جهان سوم از اين لحاظ، مبالغه شده است. اگر فرايند تشكل ملي به راستي آن چنان طولاني و ناقص است كه از استدلال كانور بر مي آيد،پس نبايد تعجب كرد كه چرا حكومت ها در امر صحه گذاردن بر هر معيار بنيادين براي تاسيس يك ملت داراي استقلال ملي، احتياط به خرج داده اند.

بين سالهاي 1945 تا 1991، رويه دولت ها، نه استدلال فلسفي يا حقوقي،موجب يك تفسير متعارف از اصل حق ملتها براي تعيين سرنوشت شان شد. اين تفسير، كه با تنگ نظري زيادي بيان شد، معنايي جز استعمارزدايي اروپايي و ايجاد حكومت اكثريت سياه پوست در جنوب افريقا نداشت. اين برابر دانستن دولت ملي و مستعمره، اما نه صرفاً دولت و ملت، يك حد وسط معقول بود، دست كم از نظر گاه آن كساني كه حفظ نظم بين المللي علاقه اصلي آنان را تشكيل مي داد. تاجايي كه به قدرت هاي استعمار گر اروپايي كه ساختار هاي سياسي و اقتصادي را ايجاد كرده بودند كه از طريق آنها دولت هاي جديد به جامعه بين المللي معرفي شدند،اين تفسير متعارف همچنين بازتاب واقعيت سياست- اگر نه همواره فرهنگي- در زمان استعمار زدايي بود.

وانگهي،در اكثر جوامع پسا استعماري، دستيابي به محصولات عرضه شده توسط دنياي نوين، فقط از اين راه ها امكان پذير بود: از راه يك شيوه غربي و ضمناً استعماري، داشتن تحصيلات و تسلط بر يكي از زبان هاي رايج در دنياي امپرياليست ها. آن كساني كه در مفهوم استقلال، نه تنها رهايي از سلطه خارجي كه فرصت هايي براي گسترش تجربه شان از دنيا را ديدند، دليلي نداشتند كه با اين تفسير متعارف چالش كنند –دست كم تا وقتي كه تصور نمي كردند كه خود آنان نيز به طور منظم و به دلايل نژادي، قومي يا مذهبي مورد تبعيض قرار مي گيرند. اما از نظرگاه بازندگان در پيكار براي كسب استقلال –شامل گروه هايي نظير ناگاها، كه هند آنها را بلعيده بود؛ ايبوها در نيجريه، كردها در تركيه و ايران و عراق؛ تيمورها در اندونزي، كارن ها در ميانمار؛ و گروههاي بي شمار ديگر- اين تعريف از استقلال به قدري آشكارا يك حرف بي اساس بود كه هرجا كه فرصتي فراهم مي شد، به ناچار به چالش با آن بر مي خاستند. همچنين، اين چالش هاي ملي گرايي بالقوه، منحصر به جهان سوم نبود. در اواخر دهة 1970، يك احياي قومي عمومي در اروپا در دو سوي پرده آهنين و حتا در امريكاي شمالي مشاهده مي شد.

با اين همه، اين تفسير متعارف در همه جا به قوت خود باقي ماند، جز در چالش هاي خشونت آميزي كه در فاصله زماني تجزيه شبه قاره هند در سال 1947، و وحدت مجدد دو آلمان در سال 1990 صورت گرفت. جدايي طلبي ممنوع شد. پس از يك بحران كه خطر معرفي جنگ سرد به قلب افريقا را به همراه داشت، كاتانگا در سال 1964 و توسط سازمان ملل، از نو در دولت كنگو (كنگوي پيشين بلژيك و زئير از 1971 تا 1977) گنجانيده شد. در 1970، در پايان يك جنگ سه ساله داخلي در نيجريه، تسليم شدن جمهوري ايبوي در قلمروي انشعابي بيافرا، با استقبال اوتانت (دبيركل وقت سازمان ملل) روبرو شد، همراه با اين وعده كه سازمان ملل هرگز به تجزيه يك دولت عضو آن سازمان رضايت نخواهد داد.

در سال 1971، بنگلادش توسط ارتش هند «آزاد شد» و سپس به عضويت سازمان ملل درآمد. هرچند كه اين اقدام، خطاي دبيركل سازمان ملل را (به لحاظ عمل نكردن به وعده اش) به اثبات رسانيد، اما تجزيه پاكستان (به پاكستان و بنگلادش) به صورت يك الگو براي ساير تجزيه طلبان موفق در نيامد، يا حتا به صوري الگويي براي تجديد مباحثه در باره معيار هاي استقلال و شناسايي بين المللي (يك دولت). در سودان و نيز در اتيوپي، جنگ هاي داخلي به مدت متجاوز از سي سال ادامه يافت، و فقط فواصل زماني كوتاهي براي صلح و آرامش وجود داشت كه آن هم فقط در اثر تلاش هاي بين المللي مختصر و اساساً ناكارآمد در راستاي ميانجي گري بود. دولت هند با وجود نقش اساسي كه در نقض استقلال ملي (پاكستان) در سال 1971 داشت، طی بيست سال بعد، به مخالفتي سرسختانه با جدايي طلبان خود در پنجاب و كشمير دست يازيد. مثال هاي متعدد ديگري را مي توان در باره دولت هايي كه سرسختانه با شورش هاي قومي يا مذهبي پيكار كردند، برشمرد، كه متغير است بين جدايي طلبان بوگن ويل در پاپوا گنه نو تا جدايي طلبان باسك (در اسپانيا) يا ايرلندي ها در انگلستان.

با اين وصف، پايان جنگ سرد و فروپاشي كمونيسم، مسئله (استقلال) ملي را از نو به گونه اي گشود كه پيش بيني آثار ضمني آن نا ممكن است. قدرت هاي غربي از پذيرش ادعاهاي استقلال دولت هاي جديد (در قلمروي اتحاد شوروي)، همچنان خودداري كردند. درست تا زمان كودتاي ناقر جام شوروي در اگست 1991، قدرت هاي غربي توجه بيشتري به حمايت از روند اصلاحات در شوروي داشتند،تا شناسایي اين دولتها،حتي در مورد جمهوري هاي بالتيك كه گنجانيده شدن آنها در اتحاد شوروي سوسياليستي را هرگز رسماً نپذيرفته بودند،چه رسد به آن كه آن را ناديده بگيرند. به همان روال،اين قدرت ها در سال 1992، كاملا پافشاري كردند بر ترغيب يوگسلاوي به پي گيري اصلاحات دموكراتيك در درون مرزهاي اين فدراسيون، هرچند كه شواهد زيادي وجود داشت كه نشان مي داد اوضاع يوگسلاوي از چندي پيش، مبدل به يك كشاکش ارضي شديد ميان صربها و كرووات ها شده بود. با اين همه، در اثر فروپاشي كمونيسم، انحصار دولت به لحاظ ملي گرايي در هم شكسته شده بود. چون هيچ دولتي شروع اين تحولات را پيش بيني نكرده بود- فقط ناظران انگشت شماري آن را پيش بيني كرده بودند- ازاين رو دولت ها خود را آماده مرحله دوم آن نكرده بودند. وقوع يك رشته حوادث ناگهاني در شروع دهه 1990، قدرت هاي غربي را ناگزير به دخالت كرد: وحدت مجدد دو آلمان؛ كودتاي{اگست 1991} در شوروي؛ تجزيه اتحاد شوروي به مجموعه هاي تشكيل دهنده آن؛ پافشاري آلمان بر لزوم شناسايي بين المللي اسلووني و كروواسي؛ و شناسايي سونوشت ساز بعدي بوسني، يعني دولتي كه قلمرو آن توسط صرب ها و كرووات ها اشغال شده و يا چشم طمع به آن داشتند، در حالي كه مسلمانان بوسنیايي از بخت بد، در ميانه كشاكش صربها و كرووات گرفتار شده و فاقد هم پيمانان منطقه اي بودند.

پايان جنگ سرد منجر به یک دوره كوتاه خود برتر انگاري، به ويژه در غرب،شد. يك بينش درباره جهان، كه سرانجام پديد آمد،مردم سالاري و اقتصاد آزاد و امنيت جمعي را يك امر مسلم دانست. هنگامي كه صدام حسين (رييس جمهور عراق) يك اختلاف مرزي را دستاويزي براي الحاق كويت به عراق در اگست 1991، قرار داد، يك ائتلاف با رهبري امريكا كه طبق يك قطعنامه سازمان ملل و با مشاركت فعال اكثر دولتهاي عربي اقدام ميكرد، او را از كويت بيرون كرد. از بخت بد،اين خوش بيني عمر كوتاهي داشت. زيرا طولي نكشيد كه بينش مزبور شروع به كم رنگ شدن كرد. فراموش شدن اين بينش در اثر اين واقعيت بود كه ، از يك سو،در يك دنياي در حال تجزيه هزينه هاي مربوط به پاسداري از نظم نوين جهاني احتمالاً فراتر از اراده و منابع يك دولت، حتي ايالات متحده، بود؛ و از سوي ديگر، در پايان اين قرن، همچون در شروع آن، ملي گرايي همچنان قدرت خود را حفظ كرد تا بتواند ويرانگر و نيز ناجي باشد.

شواهد مويد اين نتيجه گيري ها حقيقتا مبهم بود. گاهي اميدواري بر نا اميدي چيره مي شد. در اپريل 1993، اريتره اي ها همه پرسي خود را در يك فضاي كارناوال گونه در طول يك نظر سنجي شادمانه سه روزه برگزار كردند و 8/99 در صد جمعيت اريتره خواستار استقلال از اتيوپي شدند. يك ناظر بين المللي در گزارش خود نوشت كه اريتره اي ها هرگز حس هويت قومي خود را از دست نداده بودند، هرچند كه 40 درصد آنان مسلمان و 60 در صد مسيحي بودند، و نيز به رغم ازدواج ميان قومي با همسايگان، يعني تيگرايان ها؛ آنان،زبان مخصوص به خودشان- تيگرينيا- و فرهنگ شان را حفظ كردند.

در مورد اين همه پرسي در اريتره، ملي گرايي به مثابه آزاد سازي بود. انسان احساس ميكند كه گويا جان استوارت ميل براي اين دولت جديد {اريتره} دعا كرده بود. اين همه پرسي همچنين نشانگر راه و روشي بود كه با كمك آن، امكان آشتي دادن مسئله به رسميت شناختن دولتهاي جديد با مطالبات نظم  بين المللي، وجود داشت. دو سال پيش از برگزاري اين همه پرسي، اريتره عملا مستقل شده بود؛ اما در زمان فروپاشي رژيم كمونيستي در اتيوپي، اين توافق وجود داشت كه شناسايي بين المللي اريتره بستگي به يك آزمون دموكراتيك آراي مردم دارد. آينده نشان خواهد داد كه آيا اريتره قادر خواهد بود يك شكل ملي گرايي شهري را حفظ كند يا نه. اما فقط بدبين ها نيستند كه امكان دارد انگيزه هاي حكومت جبهه نجات مردمي اريتره را در غير قانوني اعلام كردن فعاليت احزاب سياسي كه بر محور اصول نژادي يا مذهبي تشكيل شدند، زير سوال ببرند. منطق ليبرال اين بدبين ها، بي عيب و نقص است، اما عنصر اعمال زور (در سياست حكومت اريتره) نشانگر  شكافي است كه بين آرمان سياسي وواقعيت اجتماعي وجود دارد.

از سوي ديگر، در يو گسلاوي پيشين و در بيشترين بخش هاي اتحاد شوروي پيشبين ، اميدواري، جاي خود را به نااميدي داد. هنگامي كه نظام سياسي قديم يوگسلاوي فروريخت ، زندگي يك جنبه هابزگراي فزاينده به خود گرفت، در حالي كه  جوامعي كه پیشتز با یک دیگر همزیستی داشتند –اگر نه همواره دوستانه، اما دست کم در آرامش نسبي- در يك زياده روي از خشونت و فجايع، روياروي يكديگر قرار گرفتند. در سال 1991، گفته مي شد كه بين 10تا 25 درصد جعميت يوگسلاو بودند، يعني ثمره ازدواج هاي مختلط،  اما اين مردم قدرتي نداشتند تادور شدن شتابزده اقوام ساكن يوگسلاوي از يكديگر در مناطق ويژه قومي را متوقف سازند. همچنين ، دنياي خارج نيز نمي دانست كه چه بايد بكند. مشكل اصلي اين بود كه در حالي كه سازمان ملل قادر بود صلحي را كه بيشتر درباره آن مذاكره شده بود، حفظ نمايد، و حتي در مواقعي نيزبه انجام مذاكرت كمك  كند، اما تشكيلات ( لازم) براي اجراي صلح در مورد كشاكش هاي مدني و قومي طرح ريزي نشده بود.

درهمين راستا، اهمیت جنگ خليج (فارس) افشاگر محدود نظام بين المللي پس از سال 1945 ، بود پيش نويس قطعنامه هايي كه به موجب آنها، ائتلاف تشكيل شده به رهبري امريكا مبادرت به اقدام (نظامي) كرد، با دقت تدوين شده بود تااز تهديد شدن حاكميت عراق به محض اعاده استقلال كويت ، اجتناب شود .البته حقيقت دارد كه رهبران غربي بعداً از مردم  عراق خواستند كه رژيم صدام حسين را سرنگون سارند، اما چون اين خواست از پشتوانه يك زور بر خوردار نبود، از اين رو فقط مشوق شورش هاي شيعيان و كرد هاي عراق شد، و صدام حسين نيز آنان را بي رحمانه سركوب  كرد. افكار عمومي،نه هر گونه تغيير در عقايد رسمي درباره استقلال يا حقوق اقليت ها ، قدرت هاي غربي را مجبور كرد تا پناهگاه هاي امني را براي اقليت هاي كرد و شیعه تحميل نمايند. حتي در آن زمان نيز قدرت هاي غربي آماده نبودند. تا نيرو هاي زميني رابه عراق گسيل دارند. به همان روال، در كروواسي و بوسني نيز افكار عمومي ، حكومت هاي غربي را وادار ساخت تا نيروهايي را براي مراقبت از كمك هاي امدادي انسان دوستانه براي قربانيان «پاكسازي قومي» صرب ها و پايان دادن به فجايع مرتكب شده توسط تمامي سه جامعه صرب، كروواسي و بوسني، گسیل دارند. اين وضع، به ناچار باعث شد كه سازمان ملل در موقعيت ناخوشايند نظارت بر يك فرايند جابجايي ها اجباري جمعيت قرار گيرد كه پيشتر در صلاحيت ديكتاتوري هاي توتاليتر بود، آن هم در روشنايي كامل روز و در برابر روشنايي دوربين هاي تلويزيوني جهان.

آيا سياست ملي گرايي قرن بيست و يكم از الگوي اريتره پيروي مي كند يا بوسني؟ به بيان ديگر، آيا احزاب و جنبش هاي ملي گرا يك ملي گرايي مبتني بر حقوق و تعهدات تمامي شهروندان را ترجيح خواهند داد و يا آن كه بر ايجاد جوامع قومي انحصاري تأكيد خواهند ورزيد؟ شكي نيست كه پاسخ اين پرسش بر حسب شرايط زماني و مكاني، متفاوت خواهد بود، همان طور كه در طول يكصد سال اخير اين چنين بوده است. با اين همه، يك واقعيت تلخ را بايد پذيرفت: اگر قرار است دولت هايي مانند بوسني كه در آنجا تقسيمات قومي و مذهبي عميقي وجود دارد و عاري از يك فرهنگ سياسي غالب است، از آزاد شدن شورمندي هاي قومي داخلي و تجاوزات همسايگانشان جان سالم بدر ببرند، به ناچار مي بايست تضمين هاي بين المللي، و شايد مداخله نظامي، از نوع و مقياسي كه هرگز پيشتر پيش بيني نشده است، وجود داشته باشد. اما يك چيز مسلم به نظر مي رسد: نياز به تعلق داشتن به يك جامعه، و قرار دادن خود در درون يك جامعه را كه هويت آن را بتوان در اين سو و آن سو كردن رديابي كرد، به راحتي نمي توان انكار كرد، به ويژه در ايام مشقت.

با وجود همگرايي فناورانه و اقتصادي در جهان –شايد حتا به دليل همين همگرايي- ملي گرايي چه به شكل خوش خيم و چه بدخيم آن، همچنان بر سياست جهاني در قرن بيستم و يكم چيره خواهد بود.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: