بایگانیِ آوریل 18th, 2017

این سزای آنکه از یاران برید

آوریل 18, 2017

 

مولانا هشتصد واندسال قبل در مثنوی معنوی اندرزی را درلابلای یک قصه به میراث گذاشته که رهبران حکومت وحدت ملی احمدضیا مسعود،داکترعبدالله  و جنرال دوستم  به خاطر عدم مطالعه آن در این روز ها، با باغبان مشکل دارند

 

(ای برادر قصه چون پیمانه است

معنی اندر وی مثال دانه است

دانه معنی بگیرد مردعقل

ننگرد پیمانه را گر کرد نقل)

توجه تان را به قصه تنها کردن باغبان ،صوفی و فقیه وعلوی را از همدیگر جلب میکنم:

باغبانی چون نظر در باغ کرد

دید چون به باغ خود سه مرد

یک فقیه ویک شریف وصوفیی

هر یکی شوخی ،بدی ،لایوفیی

گفت با این سه مرا صد حجت است

لیک سه اند و جماعت قوت است

بر نیایم یک تنه با سه نفر

پس ببرمشان نخست از یکدیگر

هر یکی را من به سویی افگنم

چونکه تنها شد سبیلش برکنم

حیله کرد وکرد صوفی را به راه

تا کند یارانش را با او تباه

گفت صوفی را برو سوی وثاق

یک گلیم آور برای این رفاق

رفت صوفی گفت خلوت با دو یار

تو فقیهی، وین شریف نامدار

ما به فتوایی تو نانی میخوریم

ما به پر دانش تو میپریم

وین دگر شهزاده وسلطان ماست

سید است،از خاندان مصطفاست

کیست آن صوفی شکمخوار خسیس

تا بود با چون شما شاهان جلیس؟

چون بیاید مر و را پنبه کنید

هفته ای بر باغ و راغ من زنید

باغ چه بود؟ جان من آن شماست

ای شما بوده مرا چون چشم راست

وسوسه کرد ومر ایشان را  فریفت

آه کز یاران نمیباید شکیفت

چون به ره کردند صوفی را و رفت

خصم شد اندر پی اش با چوب زفت

گفت: ای سگ صوفیی باشد که تیز

اندر آیی باغ ما تو از ستیز؟

کوفت صوفی را چو تنها یافتش

نیم کشتش کرد وسر بشکافتش

گفت صوفی: آن من بگذشت، لیک

ای رفیقان پاس خود دارید نیک

مر مرا اغیار دانستید،هان؟

نیستم اغیارتر زین قلتبان

این چه خوردم،شما را خوردنیست

وین چنین شربت جزای هر دنیست

چون زصوفی گشت فارغ باغبان

یک بهانه کرد زآن پس جنس آن

کای شریف من برو سوی وثاق

که ز بهر چاشت پختم من رفاق

بر در خانه بگو قیماز را

تا بیارد آن رفاق و قاز را

چون به ره کردش،بگفت:ای تیزبین

تو فقیهی ظاهرست و این یقین

او شریفی میکند دعوی سرد

خویشتن را بر علی وبر نبی

بسته است اندر زمانه بس غبی

هرکه برگردد سرش از چرخ ها

همچو خود گردنده بیند خانه را

آنچه گفت آن باغبان بوالفضول

حال او بد،دور از اولاد رسول

گر نبودی او نتیجه مرتدان

کی چنین گفتی برای خاندان؟

خواند افسون ها شنید آن را فقیه

در پی اش رفت آن ستمکار سفیه

گفت: ای خر اندرین باغت کی خواند؟

تو به پیغمبر چه میمانی بگو؟

با شریف او کرد مرد ملتجی

که کند با ال یاسین خارجی

تا چه کین دارند دایم دیو وغول

چون یزید وشمر با ال رسول؟

شد شریف از زخم آن ظالم خراب

با فقیه او گفت: ما جستیم از آب

پای دار ،اکنون که ماندی فرد وکم

چون دهل شو،زخم میخور در شکم

گر شریف و لایق و همدم نی ام

از چنین ظالم تو را من کم نی ام

مر مرا دادی بدین صاحب غرض

احمقی کردی، تو را  بئس العوض

شد از او فارغ،بیامد کای فقیه

چه فقیهی؟ای توننگ هر سفیه

فتوی ات این است ای ببریده دست؟

کاندر آیی ونگویی امر هست؟

این چنین رخصت بخواندی در وسیط؟

یا بده ست این مسئله اندر محیط

گفت:حقستت،بزن دستت رسید

این سزای آنکه از یاران برید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Advertisements