ماه اگست صد و سومين سال تولد صادق چوبك نويسنده سرشناس است

صفحه فرهنگ مردم

نوشته: صدرالدین الهی

صادق چوبك اهل مصاحبه و گفتكو نبود و در تمام زندگى اش فقط بكبار با نصرت رحماني، شاعرى كه در نوع خود يگانه بود، مصاحبه كوتاهى كرد. سال ها بعد كه او و من در شهر بركلى همسايه بوديم، اغلب به گفتگو مي نشستيم و از آدم ها و روزگار آنها ياد مي كرديم. چوبك با پسرعموى من، رحمت الهى، كه از نزديكان بسيار نزديك صادق هدايت بود دوست بود. به گفته رحمت، چوبك همواره قصه هايى را كه مي نوشت به او مي داد كه بخواند. رحمت حكايت مي كرد كه واسطه آشنايى اوليه چوبك و هدايت او بوده است. من دو طول سال هاى معاشرت با چوبك او را قانع كردم كه درباره أشخاص و آثار نويسندگان معاصر با من گفت و گوهايى داشته باشد. خود او به شوخى اسم أين گفت گوها را «به باغ رفتن» گذاشته بود و من پاره هايى از آن گفت و گوها را «با صادق چوبك در باغ ياد ها» را در تابستان ١٣٧٢ در مجله «ايران شناسى» چاپ كردم.

 

قسمت اول

 

حالا سالی چند است که من آقای صادق چوبک را می شناسم. انقلاب اسلامی اگر لطفی در حق من کرده همین بوده است و بس. در تهران هرگز نه او را دیده بودم و نه از احوالش چیزی می دانستم. اما این جا هفته ای، دو هفته ای، و گاه ماهی یک بار به دیدنش می روم، سلامی می کنم و در کنار او و آشفتگی های کاغذ و کتاب اطاقش، به آرامش های گمشده ام باز می گردم.

 

مرد مطبوع، مؤدب و مهربانی ست. نان و … را با گشاده دستی و گشاده رویی با مهمان قسمت می کند و تنها و یک تنه است. به این جهت می توان به او اطمینان کرد و تکیه داد.

 

در هفتاد و هفت سالگی بی پروایی های هفده سالگی را دارد. عاشق روی خوش و موی دلکش و … است. بیدار و دل آگاه، تیزهوش و نکته بین و نکته سنج است و چون این همه را درهم بریزی، من در تعریفی وام گرفته از حافظ او را «رِند عالم سوز» می خوانم.

 

اگر در احوال اهل دل دقیق شده باشی، پس از مدتی مصاحبت با چوبک او را جامع جمیع تعاریفی می بینی که از کلمۀ «رِند» در ذهن …به جای دارد.

 

مثل هر رِند عالم سوزی اهلِ مصلحت بینی نیست، مثل هر رِندی مُرید طاعت بیگانگان نیست و معاشر رِندان آشنا هست. مثل هر رِندی برای روای حاجت به سراغ … می رود، و به بخشیدن گُنه و دفع ِبلا چندان پایبند نیست. مثل هر رِندی از سرزنش مدعی در اندیشه نیست و شیوۀ رِندی و مستی را به سرزنشی از کَف نمی نهد. هم چنان که عیب کس به مستی و رنِدی نمی کند. در محضر این رِند عالم سوز یاد می گیری که با مردم زمانه سلامی و والسلام.

 

در کنارش باید با حوصله بود و با مدارا. چرا که گاه سخت تنگ حوصله است و پرخاشجوی، گاهی چون کودکی بهانه گیر است و لجوج، و گاه چون دریایی پُر از بیم موج، با موج خندی زهرآگین به سبکباران ساحل ها.

 

نه تنها گردن او که گردن همۀ دست در سفره بُردگان خانۀ او، زیرِ بار همّت بانویی صبور و بُردبار که شریک زندگی اوست، خَم است. تحمل وسواس ها و بدخُلقی های مردی چون او به راستی خُلقی «قدُسی» لازم دارد و این کار از طایران کم حوصله بر نمی آید. مبالغه نیست گاه تا روزی ده ساعت برای ذهن سیال او خواندن و خواندن و ملامت های او را بر تلفظ غلط یا صحیح یک کلمه تحمل کردن و دنبال معنی صحیح یک لغت، نه تنها فرهنگ مُعین، که بُرهان قاطع و فرهنگ نفیسی و آنندراج را ورق زدن.

 

چوبک اهل مصاحبه نیست و به موعظۀ «پیر می فروش» از «مصاحب ناجنس» احتراز می کند. به این جهت من از او اجازه گرفتم که آن چه را که در طول این ده پانزده سال در کنار او، از دهان او، جه به صورت نقل خاطره و چه به شکل نظر شخصی شنیده ام، جسته و گریخته گِرد آورم و به تأیید خود او برسانم و چاپ کنم. با رِندی عالم سوز چون او، جز این نمی توان کرد.

 

صدرالدین الهی – برکلی – تابستان ۱۳۷۲

 

بیماری چشم سخت آزارش می دهد. به زحمت یک هشتم از تمام بینایی را حفظ کرده است. روزی در یک فروشگاه بزرگ مقابل انبوه دفترهای سفید و کاغذهای یادداشت، آستین مرا گرفت و کشید و گفت: «الهی، این همه دفتر و کاغذ سفید، حالم را بَد می کند، از این که نمی توانم سیاهشان کنم. فکرها و قصه هایی در سَرَم می جوشد، خیلی قشنگ و وقتی نمی توانم بنویسم از این ناتوانی عصبانی می شوم.» و بعد به طنز و جِدّ افزود «این ها را که می بینم یاد قصۀ عبُید می افتم و آن مخنث و مار خفته و آن جملۀ مخنث که «دریغا مردی و سنگی».

 

به لحن غمگینی می گوید: «هنوز باور نمی کنم که نمی بینم. هر روز صبح که از خواب بلند می شوم، فکر می کنم که بیناییم را بازیافته ام.» و دریغ…

 

افسوس بسیار دارد برای بستۀ بزرگی از یادداشت ها و نامه هایی که از تهران برایش پست شده و هرگز به امریکا نرسیده است. نامه هایی از هدایت، خانلری، فرزاد، ذبیح بهروز و دیگران و قصه ها و طرح قصه ها و ترجمه هایی که باید به آن ها می رسیده و حالا از دست رفته است.

 

از این که یک دفعه رودست خورده و صحبت های خودمانیش به عنوان مصاحبه در یک روزنامه چاپ شده، سخت دلخور و پکر است. هنوز بعد از سال ها نصرت رحمانی شاعر را نمی بخشد که شبی بی مقدمه به سراغ او رفته و با وی از هر دری سخن گفته، و بعد دو شب دیگر هم پای صحبت او نشسته و در دود و غبار کنار بخاری هیزمی او گم شده، تا به این جا که شب را در خانه او بیتوته کرده، و بعد سر از آیندگان درآورده با سه مقالۀ پی در پی که عنوان مصاحبه بر آن گذاشته بوده است.

 

به یادش می آورم که آن حرف ها در زمان خود سر و صدای بسیار کرد. بر این تأکید می ورزم که نصرت رحمانی در کار خود شاعری یگانه بوده و هست و او تصدیق کنان می گوید: «ازش خوشم آمد که نشستم حرف هایم را با وی در میان نهادم. اما قرار نبود این ها چاپ شود. من اهل مصاحبه نیستم.» و تأئید می کند که: «شعرهای رحمانی را خوانده بودم. پسندیده بودم. به این جهت به خلوت خود راهش دادم، ولی چرا این کار را کرد؟ چرا؟» نویسنده هنوز از شاعری که «سایه اش زیر پایش لهِ شده» گله مند است.

 

از چند حکایت که در ذهنش جولان دارد حرف می زند و این که با تقریر، کار تحریر را نمی توان انجام داد. در فکر است که دربارۀ دام هایی که در زندگی پیش پای آبروی او گسترده شده چیزی بگوید. بر سبیل خاطره می گوید: «می خواهم اسم این کار را بگذارم «دام ها و دانه ها» این طور کار را شاید بشود روی نوار گفت و بعد پیاده کرد.»

گاه ساعت ها با دفترهای جالبی که از روزگار گذشته دارد خلوت می کند. گاه تکه ای از آن را بر مَحرمی فرو می خواند. چوبک شاید اولین و تنها نویسندۀ ایرانی ست که روزنامۀ خاطرات نوشته، به طریق دقیق روزانه. تنی چند از ما این دفترها را دیده ایم. وقتی اوقاتش تلخ است می گوید: «می خواهم آتششان بزنم.» وقتی ملامتش می کنی، می گوید «برای کی چاپ کنم؟ این دفترها را من در شرایط دشوار تهران می نوشتم. داده بودم از آهن سفید صندوقی برایم درست کرده بودند، توی حیاط خانه چال کرده بودم و با این همه شب از ترس این که اگر بیایند و این ها را پیدا کنند و مرا آزار بدهند خوابم نمی بُرد. به هزار حُقّه آن ها را آورده ام این جا و حالا وقتی به آن ها برمی گردم، به ایران برمی گردم، دلم تنگ می شود و حالم بَد.» پیرمرد دلش برای خانۀ درّوس، حیاط و باغچه و دفترش تنگ شده و ساعت های سختی را در خیالِ خانه می گذراند. چونان همۀ ما. و چرا برنمی گردد؟ کتاب هایش ممنوع الانتشار است مگر تنگسیر و مَه پاره. چرا؟ زیرا که او، مانند دیگر هم فکران عصر خود چون هدایت، بهروز و دیگران…. فقط داستان «چراغ آخر» کافی ست که جان او در خطر بیفتد. در تهران کتاب هایش را خمیر کرده اند. بِروَد آن جا چه کار؟

از مرگ نمی ترسد اما یک نوع وحشت از ناشناخته در همۀ اوقات با اوست. از این که تنها بماند، از این که در جایی باشد که راه بیرون رفتن از آن را نداند، از این که آوار بر سرش فرود آید، از این که فضای حرکتش محدود باشد، از این که نَفَسش تنگی کند. از همۀ این ها وحشت دارد، می گوید: «زندان بَد است، جایی که آدم نتواند اختیارِ حرکت و رفتارش را داشته باشد، دوست داشتنی نیست.»

کودکانه و بی غَش متأثر می شود. شعر «بنی آدم اعضای یک پیکرند» را که می خواند اشک می ریزد و بر جهان بی ترحم نفرین می فرستد. از مرگ گیاهی در گلدان خانه اش مضطرب و غمگین می شود. حتی دلش نمی آید که میوۀ درخت های خانه را بچیند، یا گُل های رازقی درشت و خوشبو را از شاخه جدا سازد و در گلدان خانه بگذارد. می گوید «خراب کردن طبیعت و دست زدن به زیبایی های آن وحشی گری ست، خون ریزی ست.»

شیفتۀ آزادی و عدالت است. این را در جانش دارد. با همه دیکتاتورها در جنگ است. تعبّد را از هر نوع نشانۀ ذلّت انسان می داند. گاه با حرارت یک جوان انقلابی داد می زند: «من تمام عمرم با ظلم و ستم جنگیده ام و در ستایش آزادی نوشته ام. آزادی جوهر من است.»

خوشحال است که هیچ وقت آن چه را که مردم می خواسته اند ننوشته که به دستشان بدهد. می گوید: «شیللر شاعر آلمانی معتقد است به مردم آن چه را که می خواهند، ندهید. بلکه آنچه را که لازم دارند، بدهید.»

از مردم آسان پسند بیزار است و معتقد است آدم هایی که کارهای ساده و آسان را دوست دارند، حق ندارند آثار او را بخوانند. می گوید: «به ظاهر کارهای من نگاه نکنید. این کارها را باید با حوصله و با توجه به زمانی که نوشته شده، خواند.»

دربارۀ کارهایش خیلی کم حرف می زند. وقتی از او می پرسیم از میان قصه هایش کدام ها را بیشتر دوست می دارد؟ معتقد است آدم اگر چند بچه داشته باشد، می تواند از روی خُلق و خوی بچه ها در حقّ آن ها قضاوت کند. ولی در مورد آثار، این میسر نیست. معتقد است که هرکدام از کارهایش را به دلیلی دوست دارد. دلیلی که شبیه دلیل دوست داشتنِ آن یکی نیست. با این همه از «روز اول قبر»، «انتری که لوطیش مرده بود»، «چرا دریا توفانی شد»، «قفس»، «پیراهن زرشکی»، «گور تنها» زیاد یاد می کند.

می گوید: «وقتی کاری از آدم «صادر» شد – و روی کلمۀ صادر تأکید می کند – اختیار آن دست آدمی نیست. این کار مال همه است و هرکس حق دارد هر طور می خواهد دربارۀ آن قضاوت کند» و ما هرگز ندیده ایم که از سخت ترین انتقادها به رنجیده خاطری یاد کند.

اگر از کار نوشتن کسی خوشش بیاید، یا نوشته ای را پسندیده باشد، با لحنی نیمه جدی و نیمه شوخی می گوید: «معلومات آقا را خواندیم، بسیار خوب بود»، و گاه به اصرار می کوشد که نویسنده را به انتشار اثر به صورت کتابی وادار کند.

از این که نو دولتان ادبی را به جان هم بیندازد، بدش نمی آید. گاه مخصوصاً کاری می کند که دو نفری با هم به مجادله مشغول شوند و او با خندۀ یک خروس باز آن ها را تماشا می کند. ما خود با همه دُم بریدگی یک بار در این تلۀ چوبک افتادیم.

وقتی اظهار فضل در اطرافش زیاد می شود اصلاً به حرف کسی گوش نمی دهد. در این حال یا برای خود زمزمه می کند یا مثل علاءالسلطنه پدر مرحوم حسین علاء، خود را به خواب می زند و یا اصلاً برمی خیزد و به اطاقش می رود.

حالا هرکس به طرف شهر ما می آید حتماً و از راه ادب ساعتی یا شبی را در حضور او می گذراند. در این سال ها من فریدون هویدا، بزرگ علوی، مجید رهنما، سعیدی سیرجانی، احمد شاملو، هما ناطق، هوشنگ گلشیری، جمال میرصادقی، شهرنوش پارسی پور، نجف دریابندری و… را در خانۀ چوبک دیده ام یا شنیده ام که پیش او بوده اند.

در مورد اشتباه کاری اشخاص به خصوص در زمینۀ ادب بی بخشش و سخت گیر است. شلختگی و سرهم بندی را اصلاً نمی بخشد و حتی مواظب تلفظ صحیح لغات است. وسواس او در حق واژه ها چیزی در حد آن است که علامۀ قزوینی گفته بودو… به این جهت است که وقتی جوان ها در رادیو یا تلویزیون محلی واژه ای را غلط تلفظ می کنند دادش به آسمان می رود و آن ها را عامی و بی سواد می خواند.

آثارش به روسی و طبعاً به همه زبان های امپراتوری سابق شوروی ترجمه شده، تعریف می کند که ترجمه ای به زبان چِک از یکی از داستان هایش را از چکسلواکی سابق برایش فرستاده بودند. در این جا به طبیبی که نسل دوم مهاجر بوده، داده است، و مادرِ این طبیب که هنوز به آن زبان می خواند، پس از خواندن قصه به پسرش می گوید: «این قصه بزرگی ست، دلم می خواهد نویسنده اش را ببینم.» خوشحال است که قصۀ محبوبش سنگ صبور به روسی توسط جهانگیر دُرّی و زویا عثمانوا ترجمه شده و به انگلیسی هم قانون پرور آن را برگردانده و خوب برگردانده است.

از ترجمه های دیگری که از کارهای او توسط ایران شناسان معتبر صورت پذیرفته، یاد می کند: آربری قصه های او را ترجمه کرده، ژیلبر لازار، در دستور زبان فارسی خود کراراً از او شاهد آورده، پروفسور بویل یک کلید فهم معانی برای «انتری که لوطیش مرده بود» نوشته، پروفسور بگلی تنگسیر او را به انگلیسی برگردانده و بر آن مقدمه نوشته. خود چوبک در این کار او را کمک کرده و حتی عنوان انگلیسی کتاب را که The Man and His Gun است، او برای تنگسیر برگزیده و به بگلی پیشنهاد کرده است.

در مورد سنگ صبور حساسیت خاص دارد. معتقد است که این کتاب در میان آثار دیگر او مظلوم واقع شده و بیش از هر اثر دیگری به آن ستم رفته است.

می گوید: «سنگ صبور قرار بود داستان دوازدهم کتاب خیمه شب بازی باشد. طرح این داستان را من در سال ۱۳۲۰ ریختم. اول اسم آن را گذاشته بودم «لعان»، یعنی فرزندی که پدر در حلال زادگی او شک می کند و در حقیقت با نفی و انکار ابوّت خود، فرزندی را که به او منسوب است، … اصل داستان حکایت زنی ست که بر سر چهار زن دیگر وارد خانه ای می شود و مردِ خانه که در حسرت فرزند می سوزد، از او صاحب اولاد ذکوری می شود. اما یک اتفاق به همراه توطئۀ چهار هوو سبب می شود که این بچه «لعان» بشود. اتفاق همان است که در سنگ صبور آمده. یعنی بچه در شلوغی حَرَم شاه چراغ به علت خوردن آرنج زائری به دماغش خون دماغ می گردد و براساس یک خرافه که می گوید اگر حرامزاده ای وارد حَرَم شاه چراغ بشود، خون دماغ خواهد شد، انگ حرام زادگی بر پیشانی طفل می خورد. این داستان که قرار بود داستان دوازدهم «خیمه شب بازی» باشد، یازده بار نوشته شد، ماشین شد، آماده شد که به مطبعه برود، ولی چون راضی نبودم، دوباره از سر نوشتم و بالاخره صورت دوازدهم آن به چاپ رسید.»

او معتقد است که «همه حرف هایش را در سنگ صبور زده است و سنگ صبور سرفصل تازه ای در داستان نویسی معاصر … است» در مورد ایرادی که به نمایشنامۀ آخر داستان می گیرند و نیز دو نمایشنامۀ داخل داستان و نقل تمام حکایت رستم فرخزاد از شاهنامه در متن داستان، او معتقد است: «این ایرادها را کسانی می گیرند که روح سنگ صبور را نشناخته اند، مخصوصاً نمایشنامۀ آخر کتاب، حکایتِ درخت دانش است که در باغ سنگ صبور روییده.»

در مورد سنگ صبور نکتۀ جالبی را به یاد می آورد. او با یکی از قهرمانان این داستان از نزدیک آشنا بوده و نشست و برخاست داشته است. سیف القلم، جانی معروف و قاتل زنان بدکارۀ شیراز. می گوید: «سال ۱۳۱۳ من از مدرسۀ امریکایی تهران به شیراز برگشتم که تصدیق سیکل اول متوسطه را از یک مدرسۀ دولتی بگیرم. در این زمان من که سخت مشتاق فلسفه و حکمت اسلامی بودم در مسجد نو شیراز در محضر میرزا محمد علی حکیم حاضر می شدم. این میرزا بعدها به تهران آمد و در مدرسۀ سپهسالار و دانشکدۀ معقول و منقول از اجلۀ مدرسین حکمت الهی شد. در محضر او بود که من با یک سید شیرازی الاصل هندی شده آشنا شدم. مردی بود با لباس سفید کتان پاکیزه که می گفت از هندوستان آمده و طالب کسب کمالات معنوی ست. چون انگلیسی او خیلی خوب بود با من که شاگرد مدرسۀ امریکایی بودم، خیلی زود اُخت شد و ساعت ها با هم حرف می زدیم و وقت می گذراندیم. روزی که او را به جُرم قتل گرفتند، برای من روز عجیبی بود. زیرا با محاسبۀ روزهایی که او مرتکب قتل زنان شده بود، می دیدم که این روزها درست مصادف با ایامی بوده که او یا قتل را انجام داده و به مدرسه آمده بود و یا بلافاصله بعد از درس به سراغ قربانی خود رفته بوده است.»

به یاد می آورد که در همان زمان شرح گزارش گونه ای از کار سیف القلم نوشته و به تهران برای معلم مدرسۀ امریکاییش، حسین شجره، که سردبیر روزنامۀ «ایران» زین العابدین رهنما بوده، فرستاده است، و او هم این شرح را با مقدمه ای دربارۀ قابلیت های نویسندگی چوبک جوان در چند شمارۀ «ایران» چاپ کرده است.

معتقد است که در طول زندگی از همۀ نویسندگان خوانده و آموخته است. هفده ساله بوده که «جنایت و مکافات» داستایوسکی را خوانده، تا آن زمان جز همان شرح مربوط به سیف القلم در روزنامۀ «ایران» و چند مقاله در روزنامۀ محلی «بیان حقیقت» اصلاً چیزی ننوشته بوده است. می گوید: «جنایت و مکافات مرا دیوانه کرد. دنیای جنایت و مکافات دنیای تازه ای بود که گاه آدم از به یاد آوردنش به خود می لرزید.» داستان های داستان نویسان خارجی را بسیار خوانده است و از آن میان چخوف، موپاسان، اوهنری، مارک تواین، توماس مان، سلمالاگرلوف را خیلی دوست دارد، اما عاشق فالکنر است و این را پنهان نمی دارد. این اواخر اظهار علاقه می کرد که اگر ترجمۀ انگلیسی «ضد خاطرات – Antimemories » آندره مالرو برای شنیدن روی نوار باشد، آن را بگیرد و بشنود. همان طور که خواهان دوباره یاد آوردن La Condition Humaine مالروست. از وقتی که نمی خواند، از کتابخانۀ کنگره نوارهای ویژه شنیدن را می گیرد و گوش می دهد.

 

(ادامه دارد)

 

 

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s