انتقاد به چه درد می خورد؟

 

نوشته : شارل بودلر/

انتقاد به چه درد میخورد؟ سوالی  است دامنه دار و وحشتناک که گریبان انتقاد کننده را در همان اولین گامی که میخواهد بردارد ، میگیرد.

هنرمند، بدواً انتقاد را سرزنش میکند ، از اینکه قادر نیست چیزی به خواننده عادی مطبوعات بیاموزد؛ خواننده ای که نه میخواهد نقاشی کند و نه قافیه سازی. حتی به هنر هم نمیتواند چیزی بیاموزد، چرا که خود از احشاء هنر بیرون آمده است.

و با وجود این ، چه بسا از هنرمندان این روزگار که شهرت ناچیزشان فقط مدیون انتقاد است! و شاید در همین جا است که میشود سرزنش حقیقی به آن کرد.

شما نقادی را بنام گاورنی می شناسید که سرگرم معرفی نقاشی است که بر کارخویش متفکرانه خم شده است، اما در پشت سر او آقائی را می بینید ، خشن و خشک و بی انعطاف. با کراواتی سفید که آخرین پاورقی اش را در دست دارد. « اگر هنر نجیب است، انتقاد … است.» – « چه کسی این حرف را میزند؟» – « انتقاد!» . اگر هنرمند به این سادگی نقشی زیبا بازی میکند، برای آن است که منتقد، بدون شک یک منتقد است ، هم چون بسیار منتقد دیگری که می بینیم .

در اینجا، از حیث شیوه ها و طریقه هائی که از خود آثار استخراج میشوند هیچ چیز آموختنی نصیب مردم و هنرمند نمیشود، اینها چیزهائی است که فقط در کارگاه هنرمند فراگرفته میشوند، و مردم هم جز با نتیجه کار، کاری ندارند.

من صمیمانه معتقدم که بهترین انتقاد، انتقادی است که سرگرم کننده و مفرح و شاعرانه باشد، نه آنچه اکنون داریم، سرد و ریاضی وار، که به بهانه تشریح و شکافتن اثر، نه نفرتی را نشان میدهد و نه عشق و علاقه یی را و بطور ارادی ، از هرگونه ملایمت و اعتدالی خالی است، بلکه منظور آن گونه انتقادی است که – مثلا در مورد یک تابلوی نقاشی که طبیعت اندیشیده شده بوسیله هنرمند است- تابلوی اندیشیده شده یی بوسیله متفکری با هوش و حساس باشد. به این ترتیب بهترین گزارشی که منتقد از آن تابلو میدهد یک غزل شاد و یا مرثیه ای اندوهگین خواهد بود.

اما این نوع انتقاد بیشتر مخصوص مجموعه های شعر و خواننده هائی است که روحیه شاعرانه دارند. در مورد انتقاد به معنای خاص خودش- من امیدوارم که فیلسوف ها این حرف مرا بفهمند- برای آنکه منصف باشیم، یعنی برای آنکه در حرف و در کار خویش بخود حق بدهیم، انتقاد، باید جانبدار ، مشتاق و ماهرانه باشد، به این معنا که ازیک نقطه نظر خصوصی و تعصب آمیز نوشته شده باشد ، در صورتیکه این نقطه نظر خصوصی و انحصاری، افق های بسیاری را برای ما بگشاید.

اینکه خط را در مقابل رنگ بستائیم و یا رنگ را با بدگوئی از خط تمجید کنیم، بدون شک نقطه نظری است. اما این نقطه نظر نه « خیلی وسیع» است و نه « خیلی صحیح» و نشان دهنده نا آگاهی بزرگی است نسبت به روحیه ها و زندگی های خصوصی.

شما نمی دانید که طبیعت در فکر و فکرت هرکس ، چه اندازه ذوق خط را با چه اندازه از ذوق رنگ آمیخته است، و با چه شیوه مرموزی این آمیزه را اداره میکند که نتیجه آن بصورت یک تابلو بروز میکند.

بنابراین، نقطه نظر وسیع تر، بطور حتم این خواهد بود که رعایت نظرات شخصی و خاص خود را بکنیم: به هنرمند جوان سفارش کنیم که سادگی کند و سرشت و آمیزه درون خود را با کمک گرفتن از تمام طرق و وسائلی که کارگاهش در اختیار او میگذارد، صمیمانه بیان کند.

آنکه سرشت و آمیزه یی ندارد، لایق ساختن تابلو نیست، و باید مثل کارگری، در کارگاه یک نقاش صاحب سرشت وارد خدمت شود ، چرا که ما از مقلدان و دنباله روها خسته ایم…

انتقاد از این پس باید با مجهز شدن به معیار ها و مصداق هائی مطمئن معیارهائی که از خود طبیعت گرفته شده اند- وظیفه خود را با هیجان و اشتیاق انجام دهد. زیرا برای منتقد بودن مرد کار لازم داریم. و هیجان و اشتیاق ، سرشت های هم ذوق را بهم نزدیک میکند و منطق را تا قله های تازه ای اوج میدهد.

استاندال در جائی گفته است:« نقاشی تنها اخلاق و سیرت آدمی است، اخلاقی ساخته و مجسم!». اگر این کلمه اخلاق را در معنی کم و بیش آزادتری بگیریم ، این حرف را میشود درباره تمام هنرها تکرار کرد. چرا که تمام آنها، همیشه زیبائی اند- و هرکدام بوسیله احساس، هیجان و رویاهای مهم بیان شده است. یعنی گوناگونی در وحدت ، و یا چهره های گوناگون یک مطلق . در اینصورت انتقاد در هر لحظه با فلسفه سرو کار پیدا میکند.

هر قرن و هر جامعه برای بیان زیبائی و بیان روحیات و درون خویش صاحب شیوه های خاص زمان خود است؛ اگر امروز بخواهیم رمانتیسم را بعنوان تازه ترین و نوترین شیوه بیان زیبائی قبول کنیم از منتقدی معقول و مشتاق- یعنی کسیکه به شرایط فوق در کارش تن در میدهد- باید سادگی هر چه بیشتر ، و هر چه بیشتر رمانتیسم ممکن را بخواهیم .

ترجمه – یداله رویایی

 

***

شارل پیر بودلر (به فرانسوی: Charles Pierre Baudelaire)‏ (۹ آوریل ۱۸۲۱–۳۱ اوت ۱۸۶۷) شاعر و نویسندهٔ فرانسوی بود.

زندگی‌نامه

شارل در پاریس زاده شد. او تحت تأثیر پدر به سمت هنر گرایش پیدا کرد، زیرا بهترین دوستان پدرش هنرمند بودند. شارل بیشتر روزها با پدرش به دیدن موزه‌ها و نگارخانه‌ها می‌رفت. در ۶ سالگی پدرش را از دست داد. یک‌سال بعد از مرگ پدر، مادرش با سروانی به نام ژاک اوپیک ازدواج کرد. شارل همواره از این پیوند ناخشنود بود. در ۱۱ سالگی مجبور شد همراه خانواده به لیون مهاجرت کند. در مدرسه شبانه‌روزی با همکلاسی‌هایش سازگار نبود و دچار کشمکش‌های زیادی با آن‌ها می‌شد. تا اینکه در آوریل ۱۸۳۹ سالی که می‌بایست دانش‌آموخته شود، از مدرسه اخراج شد. در ۲۱ سالگی میراث پدر را به ارمغان برد، اما با بی‌پروایی این میراث را به نابودی کشاند. شارل در ۲۱ سالگی ازدواج کرد. او علاوه بر شعر به کار نقد روی آورد. شارل بودلر از مطرح‌ترین ادیبان مکتب سمبولیسم بود. او در سال ۱۸۶۷ بر اثر یک سکته قلبی و از کار افتادن نیمی از بدنش از دنیا رفت. شارل اولین کسی بود که واژه مدرنیته را در مقالات خود بکار برد. وی در سن ۲۴ سالگی به علت شرایط سخت مالی اقدام به خودکشی نمود اما جان سالم به در برد. در نامهٔ خودکشی اش به ژان دووال (معشوقه‌اش) اینگونه نوشته بود: «دارم خودم را می‌کشم چون عذاب خوابیدن و عذاب بیدار شدن برایم تحمل ناپذیرشده است. خودم را می‌کشم چون باور دارم که نامیرا و جاودانه ام، و به این امیدوارم … وقتی که تو این نامه را می‌خوانی من دیگر مرده‌ام.» (چندی پیش این نامه در یک حراجی در فرانسه به مبلغی حدود دویست و هفتاد هزار دلار به فروش رسید

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

 

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s