میمون

 

[از #کتاب: نرخ ها روز به روز با لاتر میره. نوشته ی #عزیز_نسین]

توی قفس آهنی تعداد زیادی میمون دیده می شد،میمون ها یک لحظه آرام نمی گرفتند.یا روی چوب ها آکروبات بازی می کردند و یا از سر و کول هم بالا می رفتند. فقط یکی از آن ها ژست مجسمه رودین(مرد متفکر)را به خود گرفته بود بدون اینکه کوچکترین حرکتی بکند،یک دستش را یر چانه اش گذاشته و به فکر فرو رفته بود.

توی دلم گفتم:« درست مثل یک انسان می ماند».

نمی دانم از چه نژادی بود.قدش از شمپانزه کمی بلند تر ولی جُثه اش کوچکتر بود.مدتی روی یکدیگر ایستادیم. و چشم در چشم هم دوختیم…موقعی که راه افتادم بروم صدایی بگوشم خورد«لطفا توجه کنید»!

اطرافم را نگاه کردم هیچکس نبود…با ترس و تردید سرم را بلند کردم دیدم میمونی که تا چند دقیقه پیش مثل مجسمه نشسته بود داره حرف می زنه!

-حضرت آقا!باشما هستم. ممکنه یک دقیقه به حرف های من گوش بدین؟

نمی توانستم باور کنم یک میمون بتونه مثل آدم حرف بزنه. با ناباوری پرسیدم:

-شما دارین حرف می زنین؟

-بعله…خواهش می کنم آهسته صحبت کنید مربی میمون ها نشنود.اگر مربی ببیند شما با من حرف می زنید ناراحت میشه، مرا اذیت می کند…کتک می زند…

پرسیدم چرا؟

-چون من یک انسان هستم!

-یعنی چه؟ اگر انسان هستید توی قفس میمون ها چکار دارید؟

میمون انسان نما با صدای بلند خندید و گفت:

-من تنها انسانی نیستم که توی قفس رفته ام…خیلی ها توی قفس زندگی می کنند…

بعضی ها زن می گیرند توی قفس می افتند…خیلی ها بخاطر پول و ثروت توی قفس می افتند…

چیزی نمانده بود از تعجب شاخ در بیاورم…

میمونه راست می گفت…حرفش خیلی معنی داشت…

همینطور که در دریای فکر غوطه ور بودم،میمونه ازم پرسید:

-شما تا بحال توی قفس نیفتادی؟

-حساب من با دیگران فرق داره…من نصف بیشتر عمر را توی قفس بودم.

این دفعه میمون انسان نما با تعجب از من پرسید

-چرا؟

جواب دادم:

-چون من یک نویسنده آنهم طنزنویس هستم و به محض اینکه دو کلمه حرف حسابی می زنم به گوشه قبای یکی از کله گُنده ها برمی خوره و مرا توی قفس می اندازند.

میمون انسان نما گفت:

-آقای طنز نویس من از شما یک خواهشی دارم.

-امر بفرمائید آقا میمون!

-من آقا نیستم.خانم هستم.

-گوشم به شماست خانم میمون.بفرمائید.

-یک دفعه گفتم من میمون نیستم.آدمم.

-منم پرسیدم اگر انسان هستید اینجا چکار می کنید؟

شما جواب مرا ندادید و حرف توی حرف آوردید.

-الان شرح می دهم که موضوع چیه.

-بفرمائید.گوش می دهم.

-من از سینما بخصوص آرتیست های معروف خیلی خوشم می آید. زمانی عاشق سینه چاک «گرتاگریو» بودم…بقدری تحت تاثیر حرکات و رفتار او واقع شدم که زندگی او را مو به مو سرمشق خود قرار دادم….موهایم را مثل او روی شانه هایم می انداختم…سعی می کردم کارهایم مرموز و اسرار انگیز باشد…خلاصه اینکه قیافه و حرکات و رفتارم نمونه کاملی از زندگی «گرتاگریو» بود…

پس از مدتی «مارلن دیتریش» ستاره روز شد و انظار همه را به سوی خود جلب کرد.من نیز جزء عشاق دلخسته او درآمدم. لپ هایم را مثل او تو کشیدم. ابروهایم را با موچین گرفتم. و خودم را شبیه او کردم…پوست صورتم را هم با کرم و پودر مانند «مارلن دیتریش» به رنگ زرد روشن در آوردم…

این مُد هم زیاد طول نکشید. چون شهرت «مارلین مونرو» در همه جا پیچید. من به تقلید او آرایش می کردم و صدایم را خفه کرده، آهنگ می خواندم…

حوصله ام از این مزخرف گویی خانم میمون داشت سر می رفت،حرف او را قطع کردم و پرسیدم:

-خانم خواهش می کنم اصل مطلب را بفرمائید و بگین چرا اینجا آمدین؟

-منم دارم دلیل اینو شرح می دم. کمی صبر داشته باشید تا به نتجه برسیم…

گفتم:

بفرمائید.اما خواهش می کنم خلاصه کنید.

-باشه بعد از«مارلین مونرو» نوبت به «کلارابو» رسید…موهایم را مثل او به رنگ مشکی کردم…. چاق شدم…یک زن شوخ و شنگول شدم ولی وقتی چشمم یه«جین هارلو» افتاد عاشق او شدم.موهایم را بور کردم. برای اینکه لاغر شوم کرست های تنگ و چسبان پوشیدم.ابروهایم را قوسی کردم…افسوس که «جین هارلو»دریک سانحه هوایی کشته شد ودوستدارانش را داغدار ساخت.بعد از او مدل من«ورونیکا لیک» شد. و موهای سرم را روی پیشانیم ریختم به طوری که جلوی چشم هایم را می گرفتم. لب هایم را مثل او کلفت و رنگ ماتیک می زدم… حسابی داشتم کلافه می شدم گفتم:

-خانم خواهش می کنم اصل قضیه را بفرمائید و بگید از من چی می خواهید؟

-اگر یک دقیقه به حرف های من گوش بدین می فهمید چی می خواهم.

-بفرمائید…

-مدل«ورونیکا» هم خیلی زود افول کرد و ستاره شهرت«الیزابت تایلور» درخشید…منهم پیرو او شدم..خودم را مثل او رنگ و روغن می کردم.ابروهایم را مثل او منگوله ای می کردم.هر کس مرا می دید می گفت:«الیزابت خودمان است»! تازه داشتم سرشناس می شدم که «ریتاهیورت» با «آقاخان محلاتی» ازدواج کرد و مد «ریتاهیورتی» بر سر زبان ها افتاد. ازآن روز موهای سرم را به رنگ قرمز درآوردم. صورتم را مثل او لک و پکی کردم….

-حرفش را بریدم و با ناراحتی گفتم:

-خیلی معذرت میخام…من خیلی عجله دارم…اجازه بدین مرخص بشم.

با دستپاچگی جواب داد:

-آقا خواهش می کنم یک لحظه دیگه صبر کنید.

داستان من داره تمام میشه…شما باید به من کمک کنید.

ایستادم و گفتم:

-خواهش می کنم زودتر تمام کنید.

-وقتی سر وصدای «اودری هیپورن» درآمد،دلم می خواست مرا می دیدند.از موهای مردانه ام گرفته تا نوک پایم«اودری هیپورنی» شده بودم که « جینالولوبرجیدا» آمد و همه چیز عوض شد.

بسرش داد کشیدم و گفتم:

-فهمیدم بابا. شبیه «جینا» شدید و بعد هم شبیه «سوفیالورن»درآمدی؟ درسته…؟

-شما از کجا فهمیدید؟…خلاصه اینکه روزی که«گریس کلی»معروف شد و من مثل او کلاه بزرگی روی سرم گذاشته و قیافه ام را مثل او رنگ و روغن کرده بودم دستگیر شدم…

پرسیدم:

-چرا دستگیر شدید؟

-راستش اونا مدعی بودن که من میمونم و من هرچه داد و بیداد می کردم و گفتم انسان هستم. کسی گوش به حرفم نداد.

-می خواستید به دادگاه شکایت کنید.

-شکایت کردم…دادگاه مرا فرستاد پیش دکترها ومتخصصین حیوان شناسی و آن ها هم بعد از مدتی معاینه و تحقیق نظر دادند که میمون هستم.

گفتم:

-لابد از من می خواهید اعمال نفوذ کنم و تو را بنام انسان از توی قفس نجات بدهم؟

-نخیر…چون شما نویسنده هستید و رورنامه ها را می خوانید و از مُدهای روز خبر دارید،به من بگوئیداین روزها مشهورترین ستاره سینما کیه؟ چطوری لباس می پوشه؟ موهایش چه رنگ؟ و حرکات و رفتارش چطوریه؟

در این موقع مدیر باغ وحش و مربی حیوانات به سرعت به طرف ما آمد وبه عنتری که با من حرف می زد گفت:

-بازهم داری چاخان می کنی؟ هنوز هم به همه میگی میمون نیستی و آدمی؟

بعد هم چوبی که توی دستش گرفته بود بلند کرد ومحکم توی سر میمون کوبید.

دست مدیر باغ وحش را گرفتم و گفتم:

-شما حق ندارید به یک انسان توهین کیند.

متصدی باغ وحش با تعجب سر تا پای مرا وراندازز گفت و گفت:

-آقا شما حرف های این عنتر را باور کردید؟خواهش می کنم درست به قیافه او نگاه کنید.این چشم و ابرویش کجا شبیه آدمه…؟ کدام آدمی موهای سرش این جوریه؟خودتان قضاوت کنید.این شکل و شمایل به آدم شبیه تره یا یک عنتر؟

زنی را که توی قفس بودم به دقت نگاه کردم در حقیقت متصدی باغ وحش درست می گفت…چون منتظر جواب بود،گفتم:

-حق باشماس…این زن به عنتر شبیه تا به آدم…

متصدی باغ وحش لبخندی زد وگفت:

-البته عنتر هم هست…تمام دانشمندان ودکتر ها اورا معاینه کردن و عنتر بودنش را گواهی کردن…

وقتی من از آنجا دور شدم عنتر هنور حرف می زد:

-آقا، شما را ترا به خدا به من بگوئید کدامیک از ستاره ها مشهورتر هستند؟

#محمد_شوری(نویسنده و روزنامه نگار)

دهم فروردین نود و نه

t.me/shourimohammad

کتابکده

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s