خاطرات داکتر عبدالغنی از تاسیس نخستین مکتب درافغانستان

 

به بهانه  سالروز استرداد استقلال

امیر حبیب الله خان آرزو داشت تا جهت آغاز معارف در افغانستان به طرز جدید و مترقی مکتبی افتتاح نماید و بنابران  امیراز من و برادرم درخواست نمود تا افتتاح چنین مکتبی را تدارک دیده و در عملی نمودن آن غور و بررسی لازم بنماییم . بنابران برای چنین منظوری دست به کار شده و 12 نفر از جوانان تحصیل یافته را از هند به کابل دعوت نمودیم. به تعقیب در حدود 300تن پسران از شهر کابل نام نویس شده و هر کدام نظر به سویه تعلیمی آنها صنف بندی شده و در مکتب مورد نظر تحت هدایت و رهنمایی یکی از آموزگاران با تحصیل و ورزیده به نام حافظ احمد دین قرار داده شدند و به این صورت مکتب حبیبیه افتتاح و تعلیمات آن آغاز گردید.

در سال 1893 که من برای مرخصی به هند رفته بودم ، انجمن حمایت اسلامی لاهور مدیریت اسلامی کالج را به من واگذار شد و تقریبا سه سال در لاهور باقی ماندم . مکتبی که من در کابل به افتخار شخص خود امیر بنام مکتب حبیبیه نام گذاشته بودم در این جریان کار های تعلیمی آن بصورت قناعت بخش پیشرفت نکرد و مایه رضایت خاطر امیر نبود، ضمنا تعداد متعلمین مکتب به 50 شاگرد تقلیل یافته و در اصلاح آن کدام اقدام موثر و مناسبی صورت نگرفته بود . بعضی مامورین حکومتی سد راه کارکنان و موظفین مکتب گردیده و نمیگذاشتند که ایشان پلان ها و نقشه های تعلیمی را که مورد نظر بودند ، ادامه بدهند و همچو برخورد آنها باعث ( کندی و خرابی) راپور تعلیمی مکتب شده و منجر به آن گردید که نتایج فعالیت های آنان رضایت بخش نباشد . بالاخره امیر شخصا نامه ی به من فرستاده و خواسته بود که من به کابل برگردم . نامه ی ارسالی امیر را من به کمیته ذیصلاح اسلامیه کالج پیش کرده و اجازه استعفا خود را حاصل کردم . بعد از رسیدن به کابل اعلیحضرت به من امر داد تا امور مکتب را وارسی کرده و به اصلاح بپردازم . با در نظر داشت اینکه مکتبی با چنان اوصاف صرف با 50 شاگرد این خود نه صرف استهزا برای مکتب بلکه بطور عموم برای معارف بود . بنا برای اصلاح و رفع همچون نقیصه  مسوده جامع و کاملتری را به حضور امیر پیش کردم که بعد از موافقه و منظوری امیر به من صلاحیت داد تا به کارهای آن اقدام نمایم . من بلاوقفه به کارهایی که اساس گذاری مکتب های ابتدائیه ( را) آغاز کرده ، برای اینکه به این مقصد در برابر کسانی که با تعلیمات مدرن تعصب داشته و آنرا انگلیسی و بنا کفر می پنداشتند ، غالب گردم به تعداد 60 باب از مسجد های شهر را انتخاب کرده و یک تعداد از ملا هایی را که از طرف دولت به ایشان تنخواه مقرر بود با ازدیاد یک و نیم چند در معاشات سابقه شان آنها را برای تدریس صنوف ابتدایی موظف ساختم . همچنان به تعداد هزار تن از پسران به سن  وسال مکتب را نام نویس و آنها را در این مکتب های ابتدائیه تقسیمات نمودم . در مکتب ابتدائیه مرکزی که در حدود 400 تن از پسران ثبت نام کرده بودند ، حسب لزوم صنوف ثانوی هم افتتاح کردم . صنف بندی ها صورت گرفته و برای وراسی مفتش مقرر شد ، تا روزمره بطور منظم از مکتب ها باز دید نموده از جریانات تعلیمی و کار های اداری مکتب ها به من اطلاع بدهند. کتابهای ابتدائیه و دیگر لوازم برای تدریس شاگردان همه بطور مجانی تهیه شد  . کارها با جدیت تمام شروع شده و حسب دلخواه پیشرفت میکرد . به تعقیب اساس یک اداره تالیف و ترجمه را که در آن دانشجویان افغانی و تحصیل یافتگان هند ، هر دو دوش به دوش وظایف آنرا به عهده داشتند ، اساس گذاشتم. قدم بعدی من افتتاح یک دارالمعلمین بود که معلمین در آنجا تربیه شده و به اجتماع تقدیم می شدند. در عین زمان به اقدامات جهت نقشه و پلان تعلیماتی سراسر کشور سعی مبذول شد که جناب امیر موضوع را با اندک تاخیری قبول کرد و از من خواسته شد تا بدان منظور در سراسر کشور سفر نموده شبیه و مثال از مکتب های کابل نخست در 13شهر های مهم مملکت که آنها همه بخش و شاخه هایی مرکز مکتب باشد افتتاح گردد که بعد از آن همان سیستم در تمام کشور بوجود آمده و پخش شود همچنان افتتاح یک مکتب طبی هم مد نظر گرفته شد که امیر بودیجه هنگفت برای سر به راه کردن آن منظور کرده بود. در جریان این مدت  مکتب حبیبیه و مکتب های ابتدائیه دیگر بیش از آنچه توقع میرفت ، پیشرفت سریع نمود. که این امر موجب تعجب یک عده از شخصیت های رسمی و دولتی گردید و در ضمن مایه بروز حسادت در آنها شد و با ارائه کردن پلان اصلاحی بعدی که من به امیر پیش نمودم ، بغض و حسادت ایشان به مرور بیشتر گردیده و منجر به آن شد که عکس العمل آنها شدید تر شده و هم بصورت نادرست پدید آید. در حالیکه پلان های اصلاحی من از طرف  اکثریت کسانی که عده آنها در پوست های بلند دولتی موظف بودند ، مورد استقبال و حمایت آنها واقع شده بود ، اما عده نسبت به حسادت خویش به امیر آنرا طوری ارائه کرده و اطلاع داده بودند که من در صدد بوجود آوردن یک حزب نهایت با قدرت بوده و قصد دارم رژیم مطلق العنان امیر را از بین برده و در عوض یک حکومت مشروطه قانونی  که من خود در راس آن بوده فعالیت داشته را ( برقرار سازم) ولی اگر امیر در برابر پیشنهاد هاییکه از وی خواسته شده من جواب رد بدهد ، حزب من به عملیات شدید تری متوصل خواهد شد . بدبختانه گفته های غلط و بی اساس آنها طوری به گوش امیر رسانیده شده بود که مورد یقین کامل امیر قرار گرفت . بنا من با دو برادرم را که یکی از آنها رئیس تفتیش مکتب ها و دیگری مدیر مکتب حبیبیه بود فوراً به امر امیر در زندان ارگ شاهی مبحوس شدیم آن عده از افغان هاییکه با من همکاری داشتند از جمله هفت نفر از آنها فی الفور اعدام گردیدند و در حدود 60 نفر دیگر همه زندانی شدند اتهامات همه جانبه موضوع تحقیق قرار گرفته و بررسی گردید هیچ ثبوتی علیه مایان بدست آورده نتوانسته و حتی با رجعت دادن  مسئله به ریاست قضایی مملکت باز هم کدام انتقاد و یا مذمتی از طرف آنها در موضوع صورت نگرفته و بر عکس قاضی اعلام نمود حکم شریعت اسلامی ، امیر را اجازه نمی دهد تا بدون اثبات ( مجرم ) را به زندان بیافگند . مدت زندان مایان ادامه پیدا کرد … به این ترتیب ده و نیم سال زندانی بودیم . بعد از آنکه امیر حبیب الله خان در خیمه اش در اثنای خواب بطور مرموزی مورد ضربه گلوله قرار گرفت توسط جانشینش اعلیحضرت امیر امان الله خان مایان بی گناه اعلان شده و با عزت از قید زندان رها شدیم .

برگرفته از کتاب : اوضاع سیاسی آسیای مرکزی (ص75-72)

تالیف : داکتر عبدالغنی رئیس جمعیت سری ملی

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s