مقدمه دکتر میترا بر رُمان دُن کشوت- ترجمه محمدقاضی

شاید تاکنون هیچ کتابی به اندازه ( دن کیشوت ) این همه مورد عشق و علاقه ملت های گوناگون نبوده است. بسیاری از کتاب ها هست که تنها به یک قوم و ملت اختصاص دارد و از حدود مرز یک کشور فراتر نمی رود؛ بسیاری دیگر نیز هست که در میان ملل دیگر هم  خواننده دارد ، ولی تنها مورد پسند گروه و روشنفکران یا مردم عادی یا طبقات ممتاز است. اما ( دن کیشوت) همه حصار های جفرافیایی و نژادی و اجتماعی و طبقاتی را در هم شکسته و نام خود را با دنیا و بشریت توأم ساخته است. همین بس که این رمان از ابتدای قرن هفدهم تاکنون بیش از هزار بار به بیشتر از سی زبان مختلف منتشر گردیده و تنها در شوروی [سابق ]از سال 1917 به این طرف پنجاه مرتبه و هر بار در 9000000نسخه و به چهارده زبان ترجمه و تجدید چاپ شده است. از این داستان شگرف سرور انگیز ، خلاصه ها فراهم آورده اند، نمایشنامه ها پرداخته اند، و بار ها آن را بصورت بالت واپرا و فیلم و سینما مجسم ساخته اند، و ( دن کیشوت ) علی رغم تحولات و تغییراتی که در طی چند قرن گذشته در ذوق ادبی رخ داده هنوز از پرخواننده ترین کتاب هاست.

البته باید دانست که ( دن کیشوت) از لحاظ تکنیک و فن داستان نویسی چندان برجسته نیست و نویسنده را هم نمی توان از سهو و اشتباه مبرا دانست.

با این همه، وبا این که ( دن کیشوت ) یک اثر کامل هنری نیست، در شمار عالی ترین و بزرگ ترین داستان های جهان قرار دارد، به گفته یکی از منتقدان ، ( بعضی آثار هنری آن قدر در حد کمال است که از حد بشری فراتر می رود و ما فوق قدرت خلاقه انسان قرار می گیرد، ولی دن کیشوت آن قدر بشری است که از کمال دور می شود.) 

ببینیم که آفریننده ( دن کیشوت ) این وجودی که قرن هاست اذهان بشری را به خود مشغول داشته است، کیست و چگونه می زیسته است :

میگل دو سر وانتس ساودرا« 1616-1547» در شهر آلکالا از شهر های اسپانیا چشم به جهان گشود. پدرش از طبیبان دوره گرد بود که از شهری به شهر دیگر میرفت . میگل خردسال در بیشتر این مسافرت ها همراه پدر بود. هرگز به مکتب نرفت و مانند ماکسیم  گورکی مدرسه و دانشکده ای جز صحنه اجتماع ندید.

جوانی جسور و شمشیر زن بود و به سیر و سفر دلبستگی داشت. در سن بیست و سه سالگی به ایتالیا رفت و سپس به خدمت درقشون پرداخت. هنگامی که بیست و پنج ساله بود ( سال 1572) در یک نبرد دریایی شرکت جست و چندین زخم برداشت و دو سال بعد به گروهی که درکار اکتشافات دریایی بودند پیوست. مدتی در تحت فرماندهی دون ژوان اتریشی خدمت میکرد. اما در سال 1575 هنگام مراجعت به اسپانیا به دست اعراب اسیر گردید و در الجزایر به زندان افتاد  و به غلامی رفت. پس از یک سال بردگی دست به فرارزد ، ولی توفیق نیافت ، دوباره اسیر شد و مشقت و خواری بسیار کشید . پدر و مادرش چند کیسه زر برای باز خریدن او به الجزایر فرستادند که بسنده نبود. پس از سعی به فرار نا فرجام دیگری به نزد حسن پاشا والی الجزایر برده شد و او زر خرید فراری را از خداوندش خرید. چندی بعد سروانتس اسیر، نامه ای به وزیر خارجه اسپانیا نوشت و طرحی برای تسخیر الجزیره تقدیم داشت که مقبول نیفتاد. سرانجام بر اثر کوشش پدرو مادرو همراهی بازرگانان مسیحی ساکن الجزیره، طوق بندگی از گردن سروانتس باز شد واو به پرتگال رفت. در سال 1581 مأموریتی به عهدهً او گذاشته شد که به ( اوران ) برود. پس از انجام این مأموریت ، در جنگ های ( آزورس ) شرکت کرد. چندی بعد دخترکی را به همسری برگزید ، ولی این ازدواج به زندگی آشفته و نابسامانی های او آرامش نبخشید.

در این ایام ، سروانتس قصد آن کرد که قلم خود را بیازماید و از راه نویسنده گی امرارمعاش کند. تا سال 1587 به نوشتن نمایشنامه هایی مشغول بود که خود، آن ها را ( قابل ستایش ) می دانست ، ولی در حقیقت ارزش چندانی نداشتند. ( سروانتس به استعداد نظامی خود هم بیش از حد می بالید و حتی استعداد خود را در این زمینه بیش از نویسنده گی می دانست.) شعر هم می سرود ولی به گفته لوپ دو وگا، نمایش نویس معروف هم زمان سروانتس، ( در تمام اسپانیا شاعری به بدی سروانتس دیده نشده است) . در سال 1584 رمانی به نام ( گالایتا ، نوشت که برای او کسب شهرتی کرد. درباره این کتاب گفته اند که: ( هر چند از فصاحت و روانی نثر دوران رنسانس برخوردار است، تصنعی در نهاد آن است که  رئالیسم پر غنا و درخشان سروانتس را دچار خفقان می سازد. خود سروانتس نیز بر این نکته واقف بود و درباره کتاب خود می گفت : ( چیزی بر انگیزد ولی به نتیجه یی نمیرسد. )

سروانتس که دریافته بود نمی تواند از برکت قلم خود نانی بدست آورد، به شهر ( سویل) رفت ( 1587)تا کاری پیدا کند. شغلی که به او محول گردید رسیدگی به امور خواربار یکی از نواحی بود ، ولی این کار هرگز وی را دلگرم نداشت.  پس از چندی عریضه ای به پادشاه نوشت و با یادآوری خدمات و فداکاری های خود در خواست کرد که شغلی در مستعمرات اسپانیا در امریکا به او وارگذار کنند. در پاسخ او نوشتند که ( بهتراست در جایی که به خاک وطن نزدیک تر باشد کاری بجوید.) بیکاری و استیصال ، زندگی ناسازگار او را ناسازگار تر ساخت. در حدود سال 1590دچار چنان تنگ دستی و مذلتی گردید که برای خرید جامه  مبلغی به قرض گرفت. پس از این دوران ، سروانتس از ناچاری دوباره به سوی اقلیم ادبیات بازگشت و با ناشری قرار داد بست که شش نمایشنامه بنویسد و برای هر کدام پنجاه ( دوکا) بگیرد، مشروط براین که هر یک از آنها، به تشخیص ناشر ( از بهترین نمایشنامه هایی باشد که تاکنون در اسپانیا نوشته شده است.) اما سروانتس از این قرار داد هم حاصلی بر نداشت . سروانتس از همه جا رانده شد و دوباره به ( سویل ) بازگشت و این بار مأمور و صول مالیات گردید. اما در سال 1597 به علت غفلت و ناآشنایی به آداب کسب و کار و فن حسابداری، از صندوق کسر آورد و پس از بازخواست از خدمت منفصل گردید و بیش از پیش در گرداب فقر و فاقه فرو رفت. هنوز به یقین معلوم نشده است که سروانتس سه سالی را که پس از انفصال براو گذشته چگونه سر کرده است . به قولی به زندان افتاده و تاسال 1600 در آنجا بوده و بنابر این قسمتی از شاهکار خود ( دن کیشوت) را در زندان نوشته است.

قسمت اول ( دن کیشوت) نخستین بار در سال 1605 به چاپ رسید واز همان ابتدا در اسپانیا و پرتگال مورد استقبال بی سابقه ای قرار گرفت. در ( دائره المعارف بریتانیا) نوشته شده است که : ( محبوبیت آنی دن کیشوت بیشتر ناشی از تنوع حوادث آن و غنا و فراوانی کمدی و مضحکه های آن و شاید هم ناشی از تازیانه هایی بوده که در این کتاب برتن معاصران برجسته و ممتاز فرود آمده است؛ غم نهفته و بی سر و صدای آن، انسانیت عظیم آن، و انتقاد نافذی که در آن از زندگی شده است ، به کندی مغتنم شمرده شد.)

قسمت دوم ( دن کیشوت) پس از ده سال ، یعنی در 1615منتشر گردید. ( قبل از آن نویسنده دیگری یا به قصد استفاده شخصی ویا به این خیال که سروانتس پیر درمانده دیگر توانایی نوشتن قسمت دوم را ندارد، کتابی را که در حقیقت مکمل قسمت اول دن کیشوت بود نوشته و منتشر کرده بود.) در قسمت دوم، طنز و هجای سروانتس پخته تر و ظریف  تر است، اسلوب نگارش او تکامل بیشتری یافته و شخصیت های درجه دوم آن خیلی بهتر از قهرمان های درجه دوم قسمت اول کتاب تصور شده اند. نخستین قسمت ( دن کیشوت) در سال 1612به انگلیسی و در سال 1614 به فرانسه ترجمه گردید. سروانتس در اوج شهرت رسید ولی این شهرت ثروتی نصیبش نکرد و هم چنان ( سربازی پیر و فقیر )ماند.

( دن کیشوت ) انتقادی هجایی و طنز آمیز از بیهودگی وابتذالات نظام پهلوانی است که در عصر سروانتس رو به زوال می رفت. در آن دوران اسپانیا امپراتوری عظیم و ثروتمندی بود. طبقه حاکمه از اشراف  نجیب زادگان تشکیل می شد، اما بازرگانان که از برکت داد و ستد با مستعمرات ثروت بسیار اندوخته بودند روز به روز نفوذ و اقتدار بیشتری می یافتند. ثروت بازرگانان محور اجتماع بود واز این رو نجیب زادگان و شوالیه ها که یکی به اصل و نسب و دیگری به زور بازوی خود تکیه داشت ، به تدریج جای خود را در عرصه اجتماع تنگ تر می دیدند. سروانتس ، هنرمند بزرگ ، نمی توانست این تحولات اجتماع را ندیده بگیرد. او که عمری را در نابسامانی و نامرادی و فقر و مشقت گذرانده بود، هرگز به دامان تیره یأس و بدبینی پناه نبرد و کتابی نوشت که قرن هاست آدمیان را دل زنده و خندان نگاه داشته است . او نیز مانند بتهوون، در زیر بار سنگین ترین رنج ها سرود شادمانی سر کرده و از اندوه ، شادی آفریده است.

اکنون که سروانتس را شناختیم خوب است با آفریده او ، دن کیشوت، نیز آشنا شویم.

دن کیشوت نجیب زاده ای است که در دورانی که شوالیه گری ( عیاری و پهلوانی قرون وسطایی) دیگر رونقی ندارد می خواهد بساط پهلوانی علم کند. قصد او این است که به اوهام و تخیلات خود، که در نتیجه شب و روز خواندن داستان های پهلواین در ذهن او خانه کرده است، صورت واقعیت بخشد. با آن که توان آن ندارد که مگسی را از خود براند ، زره می پوشد و کلاه خود بر سر می گذارد و زوبین در دست و شمشیر بر کمر بر اسبی ناتوان تر از خود سوار می شود و در جستجوی حوادث و ماجرا های پهلوانی سر به دشت و بیابان می نهد. اما واقعیت زندگی کجا و اوهام و پندار های او کجا! دن کیشوت بی هدف نیست و افکار و آرمان های عالی دارد، ولی چون واقعیت ها با او سرِیاری ندارند و زندگی با اندیشه های او جور در نمی آید، به جنگ واقعیت می رود. نبرد تن به تن او با آسیاب های بادی زنده ترین نمونه در افتادن خود سرانه و کورکورانه اوبا مظاهر عینی و واقعی حیات است.

خیال بافی قوت و غذای روزانه دن کیشوت است. کاروانسرای مخروبه را قلعه مستحکم ، رهگذران بی آزار را جادوگران بدکار ، زنان خدمتکار و روسبیان را شاهزاده خانم ها ، و آسیاب های بادی را دیوان افسانه ای می پندارد؛ ماهی دودی در ذائقه او طعم ماهی قزل آلا و بع بع میش ها و بره ها در گوش او صدای شیهه اسبان و غریو شیپور ها و بانگ طبل ها را می دهد.

سرپیچی ویا ناتوانی از درک واقعیت موجب میشود که دن کیشوت قدرت سنجش و تشخیص خود را از دست بدهد وبا نیروها و عواملی که قدرتشان چندین برابر توان اوست در افتد، و سرانجام هم ، شکست ها و توسری خوری ها و رسوایی های به بار آورده را نه از ضعف خود، بلکه ناشی از ( عواملی دیگر ) بداند و پس از آنکه از بیست تن گردن کلفت چوب  و چماق خورده است، خود را اینگونه تسکین دهدکه : ( قطعاً چون از قواعد و قوانین پهلوانی سرپیچی کرده ام خداوندِ جنگ این کیفر را در حق من روا داشت تا تنبیه شوم.)

دن کیشوت در ضدیت لجوجانه خود با واقعیت ها به جایی می رسد که دیگر تجربه های روزمره و تلخ زندگی درعوض این که او را بیدار سازد و به خود آورد، سر در گم تر و مغرور تر و خودستاتر می کند و از این رو، هر لحظه در سراشیبی سقوط دردناک و اجتناب ناپذیر خود بیشتر می لغزد . هر بار که ضربات شدید تری می خورد و چک و چانه و دنده هایش بیشتر خرد می شود، بیشتر رجز می خواند و باد در آستین می اندازد. و همین رجز خوانی بیجا و گردن فرازی ابلهانه است که خواننده را به خنده می آورد، و چه بسا که از خنده روده بر می کند. اگر جز این می بود حالت اسفناک و رقت انگیز این پهلوان پنبه و مصیبت ها و بلا های جانکاهی که بر سرش می آمد، هرگز به سنگ دل ترین خوانندگان هم جرأت لبخند نمی داد.

اما جنبه خنده آور شخصیت دن کیشوت را باید از دیده دیگری نگریست:

دن کیشوت شریف و نوع دوست و خوش قلب است و هدف های بشر دوستانه دارد: می خواهد که از مظلومان و ستم کشان رفع ظلم و ستم کند و یار و یاور رنج دیدگان باشد. پس چگونه است  که چنین انسان دوست داشتنی و قابل احترامی ما را دائماً به خنده می آورد؟ راز این نکته دراین است که دن کیشوت به عوض این که برای رفع مظالم راه حل های عملی و واقعی پیدا کند و از مقتضیات وامکانات مساعد اجتماعی بهره گیرد، سعی می کند که این مقتضیات و امکانات را به مدد مخلیه بیمار خود و در عالم  وهم  و پندار به وجود آورد؛ وبه جای اینکه برای عملی ساختن آرمان های بلند پایه خود واقعیت را بکار گیرد، لجوجانه و خود سرانه برضد آن قیام می کند. به کسی می ماند که میخواهد به بیچاره ای که در پشت دیوار بر خاک افتاده است و ناله می کند، کمک کند  ولی راه آنرا نمی داند؛ بشقاب خود را به دیوار می زند و سرو صورت خود را خونین می کند و گاه هم چند متر خود را از دیوار به بالا می کشاند ولی مذبوحانه به پایین سقوط می کند. از این رو ما با این که هدف عالی او را که دستگیری از درماندگان است می ستاییم، باز نمی توانیم از خنده وتمسخر خود داری کنیم. ( بلینسکی ) این نکته را چه خوب پرورانده است:« جنبه خنده آور شخصیت دن کیشوت در تضاد اندیشه های برگزیده او با الزمات و ضروریات زمان، در آنست که این اندیشه ها نمی تواند صورت فعلیت به خود بگیرند و در قالب عمل ریخته شوند… هرکسی اندکی دن کیشوت است، ولی بیش از همه، کسانی دن کیشوت اند که دارای نیروی تخیل آتشینند و با تمام روح خود دوست می دارند، قلبشان نجیب و شریف است و حتی از اراده قوی و خرد نیز برخوردارند، اما از زرنگی و مهارت عملی بی بهره اند.»

اما سانکوپانزا، اسلحه دار و مهتر دن کیشوت، با همه ساده لوحی و عبودیت خود، چون دست خوش خیال بافی ها و مالیخولیاهای ارباب خویش نیست، واقعیت را لمس می نماید و آنرا هرگز انکار یا نفی نمی کند. وی برخلاف دن کیشوت، که اگر تا حد مرگ هم کتک خورده باشد، سعی می کند به خود بقبولاند که دردی ندارد، همه چیز را آن چنان که هست بدون تعارف و خودفریبی احساس می کند. در حقیقت همراهی سانکوپانزا با دن کیشوت وسیله ای است برای این که نقاط ضعف دن کیشوت بهتر و روشنتر نمایانده شود.

ناگفته نباید گذاشت که شخصیت دن کیشوت و سانکوپانزا را چه بسا که درک نکرده اند و چه بسا که کوشیده اند بنا به تمایلات و نیات خود شخصیت این دورا تحریف کنند وواژگونه جلوه دهند. مثلا یکی از ادبای مغرب زمین نوشته است که :

« دن کیشوت نمایش و تقلید  مسخره ای است از حماقت های انسانی … چون ما حماقت های خود را در لباس دن کیشوت مجسم می بینم و نادانی و بی خبری  بی شعوریمان در قلوب سانکوپانزا تجلی می کند، خنده مان می گیرد…»

دن کیشوت نه تنها مظهر ( حماقت های انسانی ) نیست، بلکه خود او هم اصولا آدم احمقی نیست. کدام آدم احمقی است که این آرمان ها و هدف های عالی وبشر دوستانه را از جان و دل بپرستد و هستی خود را در راه آن ها فدا کند؟ تورگنیف می نویسد:« برای خود زندگی کردن و در غم خود بودن چیزی است که دن کیشوت آن را شرم آور میداند. اگر بتوان چنین گفت : او همیشه بیرون از خود و برای دیگران زندگی می کند. برای برادران خود و برای مبارزه با نیروهایی که دشمن بشرند زندگی می کند.» ولرد بایرون درباره رمان سروانتس به درستی نوشته است که :« دن کیشوت از هر زمانی غم انگیز تر است و به خصوص از آن رو غم انگیز است که ما را به خنده می آورد. قهرمان آن مردی است درست کار و همیشه طرفداری حق و عدالت : تنها هدف او مبارزه با ظالمان است …» همچنین سانکوپانزا آنقدر که به نظر می آید احمق و ساده لوح نیست و چنانکه ارنبورگ می نویسد:« زرنگی و نوعی فلسفه عملی خاص خود دارد . وفاداری او به دن کیشوت نشان می دهد که آرمان های این یک از برای آن مرد روستایی نیز گرامی است.»

گروه دیگری از منتقدان نیز هستند که ( دن کیشوت ) را یک افسانه خیالی دانسته اند که هیچ گونه وجه اشتراکی با جنبه های واقعی زندگی آن دوران ندارد و از رئالیسم به دوراست. آیا جنبه های رئالیسم در این کتاب به چشم نمی خورد؟ ممکن است گفته شود که دن کیشوت کاریکاتور نجیب زادگان و پهلوانان قرن شانزدهم اسپانیاست و بنابراین تصویر او مبالغه آمیز و خیالی وباور نکردنی است و نمی تواند جنبه رئالیستی داشته باشد. ولی مگر( گرانده) بالزاک چیزی جز کاریکاتور یامرد خسیس است؟با این همه ، بالزاک به مدد این مبالغه و اغراق گویی ظاهری توانسته است که همه خصوصیات برجسته یک گروه اجتماعی را در وجود گرانده پیر جمع کند و خست و لئامت را زنده تر و برجسته تر از آنچه در حجره ها و دکه ها و مغازه ها و خیابان ها و در چهره و رفتار تک تک خسیسان دیده میشود، بنمایاند و مجسم سازد. سروانتس هم همین کار را کرده است. وی در وجود دن کیشوت انحطاط پهلوانی و زوال دستگاه نجیب زادگی را با همه جنبه های مضحک و غم انگیز زنده و مجسم ساخته است.

دن کیشوت مظهر طبقه ای است که قدرت و شوکت خود را از دست داده و رو به زوال میرود، ولی نمیتواند این زوال را باور کند و یا اینکه نمی خواهد آن را بروی خود بیاورد. همین است که دن کیشوت ، نجیب زاده مفلوک ناتوان، شمشیر می بنددو زره می پوشد و بر اسب ( تازی) سوار می شود و در عین فقر ، مهتر و اسلحه دار نگاه می دارد وبه این سوو آن سو می رود و مبارزه می طلبد.

سخن کوتاه ، سروانتس تراژدی بسیار غم انگیز یک انسان مجنون و ذلیل و درمانده را با کمدی بسیار مضحک کسانی که دیکری اجتماع جایی برای ایشان ندارد، استادانه در هم آمیخته و شاهکاری به وجود آورده است که تجسم زندگی دردناک و رقت انگیز کسانی است که برخوردار از شرافت و درستی و صاحب  افکار بلندند، ولی راه واقعی بر آوردن آرزو ها و آرمان های خود را نمی شناسند. از این جاست که ( دن کیشوت ) در هر خانه و کاشانه ای جای خود را باز کرده است . دن کیشوت با مابیگانه نیست، در کنار ماست.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s