نفرین بر ضحاک ستمگر… کاوه آهنگر زنده باد!

انا لله وانا الیه راجعون/ اهدا به روح پاک وآزاده فرزندم یما سیاووش شهید/

افسانه آهنگری به نام کاوه/

هنگامیکه وجدان هموطنانش در بستر افیونی افسونگران قرون،/ مست شراب سرنوشت در خواب بود…/

افسانه اهنگری به نام کاوه /

آهنگری که  : فرزند آفتاب بود…/

***

و فرزند آفتاب، صد ها سال پیش از این، شوریدگان شوره زار تشنه احتیاج ، به خاطر برزگران حیات آفرین خانه خراب، ظلمت را با عظمت آفتاب آشکار کرد…

فرزند آفتاب صد ها سال پیش از این ( روبنای ) حکومت ستمگری به نام ضحاک را بر بنای آزادی ستمکشان ستمدیده ( زیربنا) کرد…

***

آهنگری بود که جز ایمان به حقیقت  هیچ نداشت…

و با اتکا به همین ایمان، ایمانی انسانی بود که (درفش )محکومیت ظلم را، بر تارک افلاک بنده پرور مظلوم … بر افراشت.

***

پوزه ی سمند افسار گسیخته دست پروردگان سیاهی را ، که میدان تاخت و تاز شان ستون فقرات در هم شکسته زحمت بود، در سپیده دم طغیان بندگان خدا، با پنجه ظلمت کوب آفتاب به خاک مالید.

و انسان بلا دیده نغمه رهایی از چنگ ظالم دامن دریده را سر داد:

نفرین بر ضحاک ستمگر… کاوه آهنگر زنده باد!

***

و دست های خاک آشنای برزگران شب را به فرمان آفتاب از بیکران سپهر شب پرست به خاک سیاه نشاندند…

و تا خوشه های زرین گندم بستر عشق آفرین انوار آفتاب باشند بر سینه چاک چاک زمین به وسعت ابدیت فرمانروایی حق بر باطل بذر افشاندند.

و ترانه های دل انگیز هزار آوایان سرمست، در چمن ها، دمن ها، کوه ها، جنگل ها و قلب همه آنها که خورشید گهواره امید شان بود، طنین افگند…

ضحاک ستمگر، مغلوب کاوه آهنگر شده بود…

دیگر نه از ستم اثری می ماند، نه از شکنجه و نه از زندان انسان های مستمند …

***

و کرگس های گور آشیان ، که از لاشه آرزو های مرده ستمکشان تغذیه میکردند راه سفر برگشت ناپذیر مرگ را پیش گرفتند.

و با برچیده شدن بساط خون پرور بوم های ویرانه جوی شبگرد، طبل عصیان( کاوه) ها، هفت آسمان به خواب رفته را بیدار کرد.

و سراپای زمین، همراه با هرچه امواج سرگشته در هفت دریای زمین بود، تبدیل شد به یک پارچه شور ، یک پارچه شوق و شور و شوق و فریاد… که:

نفرین بر ضحاک ستمگر!

کاوه آهنگر زنده باد !

***

و اکنون … چه قرنها از پس قرون که از دوران کاوه ی آهنگر و ضحاک ستمگر خون آشام دل آغشته به خون، سپری شده است.

در طی این قرون، چه کاوه ها و ضحاک ها که در پهنه ی نبرد پایان ناپذیر ظلمت ها و روشنایی ها، روبه روی هم پنجه نرم کرده اند…

کابریل پریها…

سیمون بولوار…

گارسیا لورکا…

و خیلی دیگر از قهرمانان راه صلح و آزادی

کاوه های قرون پس از قرن کاوه هستند…

هیتلر…

موسولینی…

فرانکو…

سالازار…

و خیلی دیگر از دیکتاتور های جلاد صفت مردم آزار ضحاک های قرون پس از قرن ضحاک…

و در نبرد آشتی ناپذیر ( کاوه) ها و ( ضحاک) ها، چه بس خانواده ها، اقوام و ملت های بیگناه که حتا بدون داشتن یک فرصت کوتاه برای کشیدن یک ( آه) … آواره و مظلوم و بی پناه ، به خاک و خون غلطیدند و رفتند… و با در هم کوفتن سرنوشت ملت ها، چه بسا که پاسداران ظلمت بر اریکه حکومت خونین پایه یک ( فتح) موقت ، با آهنگ چکیدن های سرشک یتیم بشریت، رقصیدند…

هنگامیکه انسان ها در آرزوی هم آغوشی با آفتاب، بی تاب و بی خواب، بر دامن مرطوب سیه چال ها در زندان ها، خون میگریستند…

چه بسا( ضحاک) های دوران که مست باده غرور، زندگی ملت ها را چاپیدند و کوبیدند و زیستند…

اما!

آفتاب همیشه دلیل بر موجودیت انکار ناپذیر آفتاب بوده است… و خود ظلمت خوب میداند که در پایان این نبرد دیرین، چه سرنوشت شومی در انتظار اوست…

تصادفی نیست که حتا پس از طی قرون بیشمار، هم آنکه با انسان دشمن است، هم آنکه با انسان، دوست …

در همه جای این جهان بیکران، با یک فریاد، یک شوق، یک شور جاودانه رو به روست:

یک شور، یک فریاد:

نفرین بر ضحاک ستمگر…!

کاوه آهنگر، زنده باد… !

***

و این :

افسانه انسانی است که قیام کرد:

هنگامیکه وجدان هموطنانش در بستر افیونی افسونگران قرون مست شراب سرنوشت، در خواب بود…

افسانه آهنگری به نام کاوه…

آهنگری که فرزند آفتاب بود…

کارو

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s