یما آن روز سوی آسمان پرپر زنان می رفت / ملایک پا به پایش تا به عرش لامکان می رفت

تراوش سوزناک از قریحه شاعر دردمند همایون عزیزی در سوگ شادروان یما سیاووش شهید با ترسیم و تخیل لحظه یی از ارتحال ملکوتی آن جوان پاک نهاد و فرشته خو به سوی آسمان ها:

ترا در عطر خونین خیابان جستجو کردم

ترا در خاطر برگ درختان جستجو کردم

ترا که خنده هایت آفتاب آشنایی بود

تپیدم هر قدم در اشک انسان جستجو کردم

ترا در خشم خون آلوده ی گرگان دیوانه

به نقش پای آهوی بیابان جستجو کردم

ترا در لابلای حسرت آیینه جا دادم

ترا در شامگاه خونی پارینه جا دادم

ترا دیدم میان آتش و خون خنده می کردی

به زیر شاخ های بید مجنون خنده می کردی

ترا دیدم به پیشاپیش خشم دشمن نامرد

چه بی باکانه در شام شب خون خنده می کردی

ترا وقتی که روی شانه در تابوت می بردند

به حال دشمن بی دین و قانون خنده می کردی

ترا دیدم غریب و بی کس و دلتنگ و آزرده

به دنیای غریب اشک و افسون خنده می کردی

زمین و آسمان اما سرود آشنا می گفت

ز هر سو می شنیدم آه می گفت و یما می گفت

یما آن روز سوی آسمان پرپر زنان می رفت

ملایک پا به پایش تا به عرش لامکان می رفت

همیشه آسمان در ماتمش غمباره خواهد ماند

صدای دلنوازش در زمین همواره خواهد ماند

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s