آخرین خاطره تجلیل از سالروز تولد قافله سالار آزادی بیان شادروان یما سیاووش شهید و تجدید پیمان با خون آن شهید مدافع مستضعفان

روز ده جوزا سال 1399 مصادف بود به سی و ششمین سالروز تولد شهید یما سیاووش . من که از مدتها منتظر رسیدن آن لحظه بودم روز نُه جوزا به رسم مطایبه از او پرسیدم که :

آیا خبر داری که فردا چه روزی است ؟

یما سیاووش به مثابه با حیا ترین جوان در حالیکه به نحوی این پرسش را نا شنیده گرفت اما با تبسم ملیح اشارتاً خموشانه پاسخ داد . روز ده جوزا 1399 در حالیکه خودش از تجلیل سالروز تولدش به نحوی طفره رفته بود، من کیک سالگره به قدر توان خود برای سی و ششمین سالروزش خریدم و با دست خود آن را به خانه آوردم . سایر اعضای خانواده بقیه زمینه های تجلیل را قبلاً آماده کرده بودند. وقتی  یما از بیرون به خانه آمد با تعجب  پرسید که:

 چه خبر است ؟ کی مهمان است ؟

با شنیدن پاسخ با وضعیت خیلی خونسرد وبا تبسمی باز هم آنرا نادیده گرفت، اما بخاطر احترام به خانواده به دور میز نشسته به محفل حاضر شد . اتفاقا روز 14 جوزا همان ماه سالروزتولد من هم میباشد که تا آن سال هیچگاه و هیچکس آنرا تجلیل نکرده بود.  روز 14 جوزا 1399 وقتی از بیرون به خانه آمدم متوجه شدم که کیکی به مراتب بزرگتر از کیکی که من به سالروز تولد یما سیاووش شهید آورده بودم روی میز قرار دارد ووقتی علت را پرسیدم گفتند یما سیاووش سالروز تولدت را تجلیل میکند این اولین و آخرین تجلیل از سالروز من و آخرین تجلیل سالروز یما سیاووش شهید بود که چند ماه بعد به شهادت رسیده شاه گورستان شد .

انا لله و انا الیه راجعون

هنوز یواش یواش نفس میکشم و در آرزوی روزی میباشم که قاتل ، عامل قتل و حامی عامل شهادت یما سیاووش را به پای میز عدالت بکشم  ویا در راه تحقق این آرمان در کنارش بخوابم . هنوز که هنوز است و شش ماه و ده روز از شنیدن صدای انفجار آن فاجعه دردناک  ساعت 35-7 بامداد روز شنبه 17 عقرب 1399 میگذرد هر روز آن صدای رعب انگیز در گوشم وآن لحظه وحشتناک در برابر چشمانم تداعی میشود واصلاً نمیتوانم قبول کنم که یما در خانه نیست.هر لحظه سیمایش در نظرم حاضر و می بینم که به حال من ناظر است .

بیایید بقیه ای این داستان پر از اشک وخون را به شعر بخوانید:

دهِ روز جوزا بگرییم خون

ز اندوه و درد یماجان فزون

که سالروز زاد و ولاد وی است

که  دریای غم در بلاد وی است

چنان شد که در سی و شش سالگی

که بود آخرین سالش همسالگی

گرفتیم جشن ولادت ورا

خوشی ها نمودیم بی انتها

ولیکن به هفده عقرب ددان

شهیدش نمودند در آن زمان

که شنبه بود و ساعت هفت وسی

به پنج دگرزآن دقیقه رسی

به سالش هزار وبه سه صد چو نهُ

به قرنی بییست،  سال نودونهُ

یما بود فرزند غمخوار من

یما بود فرزند پرکار من

یما خوش کلام و یما خوش بیان

یما رادمرد و یما بود جوان

یما جان خطاط و یما خوش نویس

یما جان رسام ،ویما خط نویس

یما جان شاعر ، یما خوش بیان

یما بود فعال و مدافع بیان

یما بلبلی بود شوریده سر

زبان یما تیغ (فراخبر)

دهِ شب یما جان به طرز دیگر

چو میگفت به آواز گویا خبر

صدایش به خایین چو تیر و تفنگ

همی لرزه آورد هنگام جنگ

برایش نهادند دامی به بانک

شهیدش نمودند از بهر آنک

که میگفت حق را به حقدار ده

خیانت مکن خاینان دار(ده)

یکی اجملک آدم اجنبی

که حامی اصلش بود آن غنی

ورا برد با مکر و تبلیس بانک

شهیدش نمودند از بهر آنک

پس از کشتنش راه بانک بسته شد

دل مردم از اجملک خسته شد

چرا اجملا کمره را بسته ای

چرا راز بالون بنهفته ای

ز جی پی اس و کمره پر خطر

چرا تو نکردی کسی را خبر

زتیغت همی خون چکد اجملا

که دستت پر از خون بود اجملا

به دروازه بانک با تیغ کین

یما را چرا کشته ای این چنین

ایا قاتل خون فرزند من

ایا عامل مرگ دلبند من

به میز عدالت کشانم تورا

به دنیا به عقبا و تا هرکجا

چو اشرف غنی حامی ات باشدا

درآید به دوزخ به روز جزا

غنیا به تاریخ نامت  بد است

چو اجمل بیاورده ای آن دد است

ایا دزد و غدار باشی غنی

ایا بهر ما مار باشی غنی

ایا عامل خون فرزند من

ایا عامل مرگ دلبند من

به ارگت چو اجمل پناه داده ای

بسی ناتوانان جزا داده ای

کشانم تو و اجملت پای دار

ز میز عدالت نباشد فرار

غنی بشنو از سعدی نکته دان

یکی نکته نغز را هم بخوان

مکن تکیه بر لشکر بی عدد

که شاید ز نصرت نیابی مدد

مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم

که پیش از تو بودست و بعد از تو هم

ثباتی ندارد جهان ای غنی

به ظلمت مبر عمر خود ای غنی

غنی دشمن مال و جان من است

غنی دشمن خان و مان من است

چو اشرف غنی میز و دفتر گرفت

همه شهر را یکسر اژدر گرفت

حق العبد خواهم ز اشرف غنی

حق العبد دیگر از آن احمدی

روح یما سیاووش شهید شاد و فردوس برین جایش باد

داود سیاووش

10جوزای1400 خورشیدی

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s